قديما، فقط شنفته بودم كه سهم ايران در مصرف لوازم آرايش بالاست، از وقتي كه با چندتا خانم همكار شدم، ديدم كه واقعا سهم مصرف اينها خيلي بالاست. مُرده شورش ... ببخشيد ... شورش رو درآوردند. اون قدر مي‌مالند به لب و لوچشون كه مي‌زنه تو چشم و دلت مي‌خواد كنترل رو ورداري و كالرش رو كم كني. هميشه جاي آت آشغالشون لبه استكان و ليوانشونه.

خدا اون روز رو نياره كه سراسيمه و بدون آرايش از خونه بزنه بيرون و بياد محل كار. چند ثانيه اول رو رسما هنگ مي‌كنم و هزارتا فكر به ذهنم خطور مي‌كنه: «اينو كجا ديدم!؟ قيافش چقدر آشناست!». نيم ساعت بعد كه توي مستراح خودشو مي‌سازه، مي‌فهمي كه چه معجزه‌اي شد؛ چنگيز رفت تو، فرنگيز اومد بيرون.

به پير به پيغمبر، اين آرايش نيست؛ گريمه؛ يه چيز اونورتر، Face Off، تغيير چهره است.

صحبت از فهم و شعور اين دسته از خانمها نمي‌كنم؛ فقط مي‌خوام بدونم چي مي‌شه كه اين قدر اعتماد به نفسشون كم مي‌شه كه متوسل مي‌شند به آرايشهاي غليظ، البسه عجيب، و عملهاي زيبايي جورواجور. تقصير خودشونه كه واسه كليپس و دماغشون اين همه جك ساختند.

چيزي كه از مشاهده اين جور دخترها به ذهنم خطور مي‌كنه اين سخن حافظه: به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روي زيبا را. و به قول سعدي: چه حاجتست به مشاطه، روي زيبا را.

فهميديد چي شد؟ يعني مايي كه مَرديم، از اون حافظ و سعدي - عليهما الرحمه - تا اين نامرد - عليه ما عليه - كه هي واست بوق مي‌زنه تا از كف خيابون جمعت كنه، فهم اينو دارند كه فريب صد قلم آرايش كذاييتون رو نخوردند. از نظر سعدي و حافظ ارزش زن، نه به تنه، نه به چيزايي كه مي‌كشه به تنش. كه «نه همين لباس زيباست، نشانه آدميت». 


برچسب‌ها: اجتماعي, زن, آرايش
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

از بس به فكر پيشرفت و جهان اولي شدن بوديم، يادمون رفته كه شرط پيشرفته شدن، پيشرفته؛ نه پسرفت. از صنعت اتومبيل - شما بخوانيد: مافياي اتومبيل - بگير تا هرچيزي كه مربوط به تكنولوژي، نوآوري و پيشرفته. پيش پيش پوله رو مي‌گيرند و به اصطلاح ثبت نام مي‌كنند؛ به وقتش كه مي‌رسه ماشين رو تحويل نمي‌دند؛ موقع تحويل، مابه التفاوتي هم بايد بريزم به حساب؛ اوني كه ما مي‌خواييم موجود نيست. بالاخره يه چيزي بهمون ميدند؛ استارت رو مي‌زني، سركوچه نرسيده، صداي خرابيش در مياد و تعميرلازم مي‌شه.

چيزاي ديگمون هم، همين جوره. فرض مثال، همين شركت خدمات اينترنتي "صبانت" كه چندين سال مشتريش بودم. اوايل سه ماهه شارژ مي‌كردم؛ تشويقم كردند يكساله با پهناي 1 گيگ قرارداد ببندم. روزها قطعي مكرر داريم، كه هميشه انداختند گردن مركز مخابرات يا اينكه ايراد از سيم تلفن و مودم منه. به دوي شب كه مي‌رسه سرعت افت مي‌كنه، شديد. مي‌پرسم چرا!؟ مي‌گن چون شبها دانلود رايگانه، همه دانلود مي‌كنند و سرعت پايين مياد. ميگم من نمي‌خوام رايگانش رو؛ پوليش كن ولي سرعتمو بده. مي‌گن نخير نمي‌شه؛ سراسريه. منم با همون سرعت كم، شبها شروع كردم دانلود كردن. دو هفته پيش مي‌بينم سرعت شبها بدتر از هميشه شده. مي‌پرسم چرا!؟ مي‌گن قانون جديده؛ هر كي شبها زياد دانلود كنه، سرعتش رو تا 128 پايين مياريم!!! از من هزينه پهناي 1 گيگ گرفتند، در تبليغاتشون وعده دانلود رايگان شبانه رو دادند، جوابگوي قطعي روزها نيستند.

اين يعني مايي كه لاف صداقت و عدالت و پيشرفتمون گوش فلك رو كر كرده، شرط اول و آخر صنايع پيشرفته رو نداريم. شرط اول: دادن محصول كامل، بي‌نقص و پيشرفته؛ شرط آخر: تعهد و ضمانت و خدمات هميشگي و بي‌منت.

اين خيلي بده كه دزد باشيم و به خوردن مال زور عادت كنيم.

- هزينه اينترنت ايران، چندين برابر جهان


برچسب‌ها: اجتماعي, صنعت اتومبيل, خدمات اينترنتي, صبانت, دزدي
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

همه رفتند سفر تابستوني و اين شبها، شبهاي سكوت، آرامش و تنهاييمه :)


برچسب‌ها: شخصي
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

نتايج آزمون 93 رو اعلام كردند و خيليها نتيجه سالها تلاششون رو با قبولي در دانشگاه، مي‌بينند. اين پيام سحرگاهي يه دوست 5 ساله است، كه خواسته منم جزو كساني باشم كه از موفقيتش باخبر مي‌شم.

«سلام راهنما...
امیدوارم خوب باشی. دلم نیومد اینو نگم. امشب به همه گفتم.
رتبه ام شد 42 منطقه. کارگردانی سینما قبول شدم. تهران. و اگه بخوام تئاتر.
مرسی به خاطر همه چیز. همیشه ازت نوشتم... حتی وقت دوری. خوب باشی. مرسی به خاطر همه چیز. خیلی کمکم کردی. خیلی.»

سرنوشتش شبيه بعضي از ماست؛ كسي كه برخلاف اصرار خانواده‌اش رفته پي اراده‌اش، و امروز نتيجه ممارست و مقاومتش رو ديده. او قبل از موفقيت در اين آزمون عمومي، در آزمون شخصيش، قبول شده.

زنده باشي كه اول صبحي حالمو خوش كردي؛ و چه خوبه كه هر از گاهي از دوستاي قديم، خبرهاي جديد مي‌شنوي :)


برچسب‌ها: شخصي
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

اخلاق خاصي در دوچرخه سواري دارم. مثلا هر وقت از كنار دوچرخه سوار ديگه‌اي رد مي‌شم كه سنش ازم بيشتره، - بر خلاف بعضي از جوونا كه روي دنده رو كم كني ميفتند و تندتر پا مي‌زنند كه نشون بدن خيلي از ما، سَرند - يه "خدا قوت" بهش مي‌گم. اين كار رو هم براي اون مي‌كنم كه انرژي مثبتي بهش داده باشم، هم اينكه اين جلو زدن من، حمل بر جسارت نشه؛ و هم براي خودم كه غَره نشم و حرمت بزرگتر رو نگه دارم.

چند وقت پيش، توي خيابون مي‌رفتم كه جووني از كنارم رد شد و دقيقا همين جمله رو بهم گفت: "خدا قوت" و رفت. اونجا بود كه تاثيرش رو ديدم و لمس كردم چقدر حال ميده. ديروز هم نوجووني از روبرو ميومد يه خسته نباشيد گفت. اين يعني انعكاس. استمرار يه رفتار خوب كه به خودت برمي‌گرده.

گاهي پيش مياد كه دوچرخه سواري كه از روبروم مياد، انداز ورندازش مي‌كنم. اگر حس كردم مي‌گيره، نگاهش مي‌كنم و دستمو دراز مي‌كنم به طرفش. اگر طرف گرفت كه منظورم چيه، اون هم اين كار رو مي‌كنه، كه در نتيجه وقتي به هم مي‌رسيم كف دستامون مي‌خوره بهم. مي‌دونم كه تصور و دركش براتون سخته، شايدم به نظرتون مسخره بياد؛ اما نمي‌دونيد چه حس قوي و انرژي زيادي رد و بدل مي‌شه. اسمشو گذاشتم "تماس كوتاه"؛ تماس كوتاه بين دو رهگذر، دو غريبه.

نسبت به يه چيز ديگه هم واكنش نشون ميدم؛ دستهايي كه از ماشينها بيرونه. اگر شرايط جور باشه، دستي به دستش مي‌كشم و ميرم. واكنشهاي جالبي هم ديدم. در واقع، اين دستي كه بيرون اومده رو به منزله دستي براي دست دادن تصور مي‌كنم. يه تمثيل شاعرانه است؛ چيزي مثل اين رباعي خيام:

این كوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده است
این دسته كه بر گردن او مي‌بيني
دستي است كه برگردن ياري بوده است

مأخذ: گنجور


برچسب‌ها: شخصي, دوچرخه, اجتماعي
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»