X
تبلیغات
وبلاگ

از صبح شروع كردم به بازبيني آموزش وان نوت. بعد از پنج سال نياز به آپديت هم داشت؛ مخصوصا بعد از اومدن نسخه 2013 كه قدرت و ظرافت بيشتري داره. مي‌خوام اول تكميلش كنم و بعد تبديل به PDF، تا استفاده از اون راحت باشه.

انگيزه اين كار رو ديروز دو نفر در من ايجاد كردند كه يكيشون از دوستاي صميمي و دمدمي منه؛ از همونا كه مدام در حال رفت و برگشتنند. پريروز اومد و امروز رفت. گله نمي‌كنم؛ خاطرش بيشتر از اينا برام عزيزه. فقط به قول حضرت: «هَلكَ امرَء لَم يَعرفْ قَدرَه» آدمي كه قدر خودش رو ندونه، تلف مي‌شه، هدر مي‌ره.

باري به هر جهت، با اينكه خيلي گرفتارم، كاري رو كه شروع كردم، تموم كردم و خروجيش رو در اختيارتون مي‌ذارم. براي درس و تحصيل و تحقيقش، و براي آينده‌اش بسيار مفيد و حتي لازمه. اينم عوض همه خوبيهاش.


برچسب‌ها: وان نوت, شخصي, رفاقت
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

» تازه وارد

مدتيه كه در سايه، اين وبلاگ رو مي‌خونم. شده خوراك هر روزم. از معدود وبلاگهاي لطيفه‌اي است كه نزديك 100 درصد، شوخيهاي بامزه و تميز داره. دليلش هم فيلتر نشدنشه :) خوندن آرشيوش ساعتها وقتتون رو پر مي‌كنه.

اگر ميخوايد براي اين يادداشتم پيام بذاريد، اول تشريف ببريد وبلاگشو بخونيدش.

» فارسي به فارسي

اين سايت دم دستتون باشه. در نوشتن درست كلمات و دانستن معانيشون كمكتون مي‌كنه.


برچسب‌ها: معرفي وبلاگ, لطيفه
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

محل كارم بيرون شهره و از خونه 20 كيلومتري فاصله داره. مسير طولاني و خطرناكيه؛ مخصوصا اگر هوا برفي و باروني باشه. چند هفته است كه اين مسير رو با دوچرخه ميرم. با اينكه سالهاست تنها وسيله نقليه‌ام چرخ بوده، اين كار كه هر روز 40 تا برم و بيام، سابقه نداره. با وجود باد مخالف، 1 ساعته و در غير اين صورت 50 دقيقه‌اي به مقصد مي‌رسم. چند باري هم خوردم به بارانهاي تند بهاري كه بسيـــــار خوب بود.

در زمونه‌اي كه زندگي خيليها به توليد و فروش و خريد و استفاده از ماشينهاي شخصي وابسته شده، و ارباب سياست و صنعت، چنبره زدند بر اين صنعت دولتي، تصميم گرفتم كه وسيله اول زندگيم، يك دوچرخه باشه؛ بدون وابستگي به هيچگونه سوخت و روغن و بي هيچ ضرري براي هوا و زمين. تصميم گرفتم و پاش موندم. و اهل بصيرت، مي‌دونند كه پاي چنين تصميمي موندن، يعني چه!

يك آرزو هم دارم كه به خاطر شرايط كار و زندگيم، هر سال به تعويق افتاد و هنوز نتونستم عمليش كنم. يه سفر طولاني كه به حساب من 10 روز مي‌شه. مثل هميشه در اين كار، تنهام؛ نه همراهي دارم، و نه پشتيبان و مشوق درست و درموني. با تمام مشكلات مالي و غير مالي، اين سفر برام حياتيه و بايد انجامش بدم.


برچسب‌ها: دوچرخه, ماشين, سفر
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

4 سال پيش در مناظره احمدي نژاد و موسوي، وقتي اسم رفسنجاني و بقيه آمد به ميان، در جا بلند شدم و زدم توي سرم و گفتم: وااااي اين داره چي مي‌گه!؟ با اين كارش مملكت رو مي‌ريزه به هم. اگر من ساده فهميدم، 120درصد احمدي نژاد مي‌فهميد كه چه مي‌كنه. مخصوصا وقتي اون راهپيمايي شكرگزاري رو تدارك ديد، آخرين حركت رو در تحريك مردم معترض - با همدستي صدا و سيما - انجام داد.

امشبم وقتي ديدم رفسنجاني و مشايي كانديد شدند، مخصوصا وقتي ديدم احمدي نژاد، مشايي رو شونه به شونه همراهي كرده، بلند شدم و سرم رو گرفتم و گفتم اينا خون به پا مي‌كنند. و فرقي نمي‌كنه كه رفسنجاني به خاطر سن و سالش رد صلاحيت بشه يا نه. اين طرز قشون كشي احمدي نژاد، نگرانم كرده. اين آدم، سابقه داره و ثابت كرده كه حاضره براي مشايي هـــر كاري بكنه. حالا اضافه كنيد به اون، رحيمي، معاون اولش رو.

و بيشتر از هر چيزي، نگران رهبري و سلامتيش هستم. اميدوارم كه اين فتنه رو هم به خير تحمل كنه. بار الها به سلامت دارش ...

آقا جان! تو يكي خوب باش؛ بقيه به درك. 


برچسب‌ها: سياسي, انتخابات, انتخابات 92
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

از حرم تا حرم

امسال بهار دسته جمعي، رفته بوديم زيارت عبدالعظيم و سيزده رو اونجا به در كرديم. عيد امسالم شده از حرم تا حرم :) توي جمعيت، روان بودم كه چشمم به چهره آشنايي در روبرو افتاد، با صداي آشنايي از پشت سر كه اسممو صدا مي‌كرد. خاله و همسرش بودند. اونا از ما پيش دستي كرده و صبح رفته بودند آسايشگاه كهريزك. با اينكه نديد بديد نيستم؛ اما  دلم خواست منم باهاشون مي‌بودم. اون طور جاها، يه تضادي داره. هم حال آدمو مي‌گيره، هم خوب مي‌كنه. ديدن وضعيت سالمندان و معلولان در نگاه اول متاثرت مي‌كنه و ناراحت؛ اما تهش يه حال خوبي مي‌مونه واست.

تغيير نسبيت جمعيت

بعد از زيارت، توي بازار قديمي و سر پوشيده، مشغول قدم زدن شدم و عكاسي. از بازار كه خارج شدم، چيزي ديدم كه توجهم رو جلب و نگرانم كرد. اونجا پر بود از افغاني. هر طرف كه نگاه مي‌كردم دسته دسته در حال رفت و آمد بودند. اكثرشون جوان و البته با لباسهاي ايراني. اين تغيير نسبيت جمعيت، بدجور فكرمو مشغول كرد. شخصا خصومتي با اين قوم ندارم؛ اما از اونجا كه از نزديك باهاشون بودم، و با آداب و خلق و خوشون غريبه نيستم، حس خوبي درباره اين مهمان مهاجر، كه نسل جديدش، خودش رو متولد ايران و صاحب خانه مي‌دونه، ندارم.


برچسب‌ها: خاطره, اجتماعي, افغاني
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»