|
اي عشق مرا درياب، من يار نميخواهم شاعر: پژند محرر صفايي، به نقل از: شعر نو |
دل را به تو چون دادم، دلدار نميخواهم از پنجره بيزارم، ديوار نميخواهم در دار فنا هستم، من دار نميخواهم بوي گل از اين بستان از خار نميخواهم در چشم ترم ديگر رگبار نميخواهم ز آن بحر كرم اي جان بسيار نميخواهم ديگر دل رنجور و بيمار نميخواهم افروخته در خويشم آن نار نميخواهم رخصت ز تو از بهر ديدار نميخواهم |
پريشب بود (شب شنبه) كه هم زمان پيامي رو در چت و ايميلم ديدم. اولش پيام اَد كردن اومد كه چون مشكوك بود، رد كردم. و بعد در كمال ناباوري ديدم بله، فلاني هست كه اوووه، آشنايي ما به حدود هشت سال قبل (1383) ميرسه.
آدم چقدر بايد پـــــررو باشه و بــــيحيا كه با يك دنيا اذيت و آزار، و بعد از 7-8 سال بيخبري و دوري، برگرده و با اين جمله شروع كنه:
«سلام
حالت خوبه؟؟
دیشب تو روم بودم یادت کردم
گفتم بهت نامه بدم یه وقت نگی چه بی وفاست»
موندم انگشت به دهن كه اين بشر چقدر اعتماد به نفس داره!! آخه رو چه حساب فكر كرده كه با همين نيمچه ايميل، وفاداريش رو ثابت ميكنه!؟
صد هزار لعنت خدا بر جان شيطان. هم ميخوام دهنم رو ببندم و هيچي نگم از اون ماجرا، هم ميخوام ثبت بشه اين ماجرا.
يه عادتي دارم؛ اگر بعد از مدتها كسي رو ببينم - حتي اگر آزارم داده باشه - با روي باز باهاش برخورد ميكنم؛ بدون اينكه از تلخياي گذشته بگم. دو شب پيش همين كار رو كردم؛ چون اولا حقيقتا خوشحال شدم از دوباره ديدنش، و هم تصور كردم رهگذري اومده تا سري بزنه و بره. اما بعدش ديدم نخير، سلامش، بيطمع نيست.
"دلم تنگ شده و دلم هواتو كرده و خيلي خسته و داغونم، ضعيف شدم، بيزارم از تولدم، احتياج به يه دوست دارم تا حرفامو باهاش بزنم و ...". بعدش كمي از من تعريف كرد كه "قوي هستم و درگير رابطهاي نميشم و ... ". منم لابد گوشام دراز، تازه از تخم دراومده، بيتجربه.
در نهايت، ازش مهلت خواستم تا به پيشنهادش فكر كنم، كه در جا حرفش عوض شد و گفت: "اگر ميخواي فكر كني، كه نميخواد. اصلا فراموشش كن. ببخش مزاحم شدم". خداحافظي كرديم. تا امشب كه اومد؛ اما اين بار نه تنها حرفش عوض شده بود؛ بلكه لحنش هم تغيير كرد.
آشنايي ما در يه بزم شعرخواني شكل گرفت. من اهل شعر بودم و عكس؛ اون اهل تئاتر بوده و هست. (بازيگر و مدرس تئاتر)
شروع كرد حرفاي گذشته رو پيش بكشه كه مانع شدم. گفت چيز بدي نيست و ادامه داد. هرچي شنيدم، تحريف تاريخ بود. در تموم اون يك ساعت، از من بد گفت و يك عيب از خودش نگفت.
ميگفت: "من واسه اين ميومدم نت كه آزاد باشم. ميومدم تا جداي از شوهرم، با هر كسي كه ميخوام رابطه داشته باشم. نميخواستم كسي منو محدود كنه". منظورش من بودم كه محدودش ميكردم تا وارد رابطه جدي با پسرا بشه. خب يك خانم شوهردار، با داشتن دو پسربچه، درسته كه مخ يك پسر 17-18 ساله رو بزنه!؟ اونم به چه منظوري!؟
رابطه ما به اين سادگي كه شما تا الان خيال كرديد، نيست و داستان داره.
من نميدونستم كه اين خانم مسلمون نيست. رابطمون كه بيشتر شد، سر صحبت رو باز كرد كه سالها قبل مرتد شده. و شروع كرد از نواقص قرآن گفتن و روي من كار كردن. البته فكر كنم دير فهميد كه با كي طرفه. منم يه وبلاگ مستقل و تخصصي زدم در جواب اون و درباره اسلام. بماند.
از طريق اون بود كه وارد بزم مرتدهاي ضد اسلام شدم و پاي حرفاشون نشستم، و با بعضيشون مرتبط شدم. به مرور با چهره ديگش آشنا شدم، كه در اينترنت، از طريق برقرار كردن ارتباط عاطفي با ديگرون، اونها رو دعوت ميكنه به مسيحيت. يك نمونهاش رو به چشم خودم ديدم كه يك جوون سُني به اسم محمد، فقط به عشق اين خانم، مسيحي شد. و البته خود منم يه طعمه بالقوه بودم.
از همه اونها بگذريم كه منم، هرچند فراموش نكردم، ليكن گذشتم؛ تا وقتي كه سر و كله اين نفر، دوباره پيدا شد. نوشتم اينجا تا يادم نره يه وقت كه با كيا طرفيم توي جهان گسترده وب (www).
بعضي چيزها - با يك درجه تخفيف - مثل سراب ميمانند.
بين دشت و كوير، آفتاب تموز، حرارت بالا، تشنگي شديد، در افق، آن دور دستها، آبي ديده ميشود. توهم است يا حقيقت؟ تا نروي نميفهمي. چارهاي نيست. ميروي كه بيابي. هر چه پيش ميروي، پس ميرود. تو نزديك ميشوي و او دور.
سراب محصول حرارت، عطش و توهم است. جايش هم مشخص است. نه در كوه، نه در جنگل. خودش ترا نميكشد؛ اما از راه به در ميبرد؛ از مقصد دور ميكند؛ هم تاب و توانت را ميگيرد، هم اميد و اعتمادت را؛ تا حدي كه ديگر به آنچه ميبيني، اعتماد نميكني.
بعضي از كارهايي كه انجام ميدهيم، اهدافي كه در سر داريم، بعضي از آدمهايي كه با آنها هستيم، يا مثل مرداب، ما را هلاك ميكنند و يا مانند سرابند و با تاخير كارمان را ميسازند.
در زندگي من، هم مرداب هست و هم سراب. سراب من اشخاصي هستند كه مدتها با آنها بودهام و و چيزي گيرم نيامده؛ جز خستگي و درماندگي؛ دريغ از يك قطره آب.
آقاي صدا و سيما! آيا ارزش خبري اسكار ايراني، كمتر از بيداري اسلامي در تونس و مصر و يمين و بحرين، يا بيداري ضد اسلامي در سوريه، يا بيداري غير اسلامي در آمريكا و انگليس و يونان بود!؟ خبر گراني سوخت در لنگ دنيا، براي ما مفيدتر است يا برنده شدن محصول فرهنگي ما در همان لنگ دنيا!؟
آقاي رئيس جمهور و آقاي صدا و سيما! آن فيلم، هر چه كه بود، فرزند ايران بود. پس اسباب جدايي فرهادي را از ايران فراهم نكنيد.
تراژدي واقعي هنگامي رخ ميدهد که اين زورگوييهاي کوچک فراگير و رسمي ميشوند. سرعت اينترنت در ايران يکي از همين قلدريهاي فراگير و رسمي شده است و ظاهرا ساختار عظيمي در کار است که اينترنت گرانقيمت و مثلهشدهاي که ما ميخريم هيچ وقت سرعت لازم را نداشته باشد. ...
ما کاربران عادي هم به اين زورگوييهاي روزمره گردن مينهيم، عادت کردهايم ساعتها منتظر بمانيم تا يک ايميل را بخوانيم، قبضي را پرداخت کنيم و بفهميم که در اين جهان بيخبري چه خبر است. فيلتر شدنهاي عجيب و غريب را ميپذيريم، با محدوديت حجمي براي اينترنت گرانقيمت کنار مياييم، با مراکز پشتيباني خسته و بياعصاب سر و کله نميزنيم و در برابر سرعت اينترنت هم سکوت ميکنيم. ...