بعد بسی تحقیق و تفحص و طی یک خرید هدفمند، بالاخره صاحب یک گوشی هوشمند شدم و در حال نوشتن اولین یاداشت باهاش هستم.

برای من بیش از اینکه تلفن همراه باشه، کامپیوتر همراهه.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

همت  

"همت" با صداي پويا بياتي


برچسب‌ها: ترانه, همت, شهيد, پويا بياتي
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

هيچ وقت باباها رو دست كم نگيريد؛ حتي اگر كاسب، كارگر ساده يا دست فروش باشند؛ كارهايي از دستشون بر مياد كه به فكر شما هم نمياد. مثل رديف كردن وامي كه همه بانكها، علي رغم همه بخشنامه‌ها، از پرداختش شونه خالي مي‌كردند، طوري كه كارمند بانك بشه ضامنت. يا بعد از يه هفته ثبت و سفارش در آخر شهريور كه اوج سفر مردمه، عاجزي كه دو تا دونه بليط مشهد بگيري و بابا ظرف يك ساعت، يه كوپه جور مي‌كنه، جوري كه رئيس و خدمه قطار طوري باهات رفتار مي‌كنند كه انگار يه آقازاده‌اي و خودت خبر نداري.


برچسب‌ها: شخصي, بابا
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

با تموم خستگي كار روز و سوزش چشم و كسر خواب، هر چي غلت زدم توي رختخواب، نشد كه نشد. در عوض به طرز ناخودآگاه و ناخواسته‌اي كشيده شدم بالا سر بغچه دست‌نخورده و خاك‌خورده شهريور سال پيش. شهريور، ماه عاشقي بود. اون قدر خاص و آس، اون قدر عزيز و لذيذ، اون قدر عميق و غني، كه نمي‌شه توصيفش كرد. شايد كه بشه تك تك نامه‌ها رو چاپ كرد تا بي‌هيچ واسطه‌اي بشه لمسشون كرد.

مگه در طول عمر كوتاه و فكستني‌مون، با چند نفر كه مكمل ماست، مي‌تونيم روبرو بشيم، برخورد كنيم، آشنا بشيم، وابسته بشيم!؟ بعيد مي‌دونم تكرار بشه. بعيد مي‌دونم ماه ديگه‌اي، آدم ديگه‌اي.


برچسب‌ها: شخصي, شهريور
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

قديما، فقط شنفته بودم كه سهم ايران در مصرف لوازم آرايش بالاست، از وقتي كه با چندتا خانم همكار شدم، ديدم كه واقعا سهم مصرف اينها خيلي بالاست. مُرده شورش ... ببخشيد ... شورش رو درآوردند. اون قدر مي‌مالند به لب و لوچشون كه مي‌زنه تو چشم و دلت مي‌خواد كنترل رو ورداري و كالرش رو كم كني. هميشه جاي آت آشغالشون لبه استكان و ليوانشونه.

خدا اون روز رو نياره كه سراسيمه و بدون آرايش از خونه بزنه بيرون و بياد محل كار. چند ثانيه اول رو رسما هنگ مي‌كنم و هزارتا فكر به ذهنم خطور مي‌كنه: «اينو كجا ديدم!؟ قيافش چقدر آشناست!». نيم ساعت بعد كه توي مستراح خودشو مي‌سازه، مي‌فهمي كه چه معجزه‌اي شد؛ چنگيز رفت تو، فرنگيز اومد بيرون.

به پير به پيغمبر، اين آرايش نيست؛ گريمه؛ يه چيز اونورتر، Face Off، تغيير چهره است.

صحبت از فهم و شعور اين دسته از خانمها نمي‌كنم؛ فقط مي‌خوام بدونم چي مي‌شه كه اين قدر اعتماد به نفسشون كم مي‌شه كه متوسل مي‌شند به آرايشهاي غليظ، البسه عجيب، و عملهاي زيبايي جورواجور. تقصير خودشونه كه واسه كليپس و دماغشون اين همه جك ساختند.

چيزي كه از مشاهده اين جور دخترها به ذهنم خطور مي‌كنه اين سخن حافظه: به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روي زيبا را. و به قول سعدي: چه حاجتست به مشاطه، روي زيبا را.

فهميديد چي شد؟ يعني مايي كه مَرديم، از اون حافظ و سعدي - عليهما الرحمه - تا اين نامرد - عليه ما عليه - كه هي واست بوق مي‌زنه تا از كف خيابون جمعت كنه، فهم اينو دارند كه فريب صد قلم آرايش كذاييتون رو نخوردند. از نظر سعدي و حافظ ارزش زن، نه به تنه، نه به چيزايي كه مي‌كشه به تنش. كه «نه همين لباس زيباست، نشانه آدميت». 


برچسب‌ها: اجتماعي, زن, آرايش
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»