بايد توضيح كوتاهي درباره جلسه قبل بدهم كه موضوع صحبتم عملكرد نيروي انتظامي نبوده، نه نفياَ و نه اثباتاَ. من وكيل مدافع حكومت يا گفتار و كردار كسي نيستم. اتفاقا در همين مورد نسبت به عملكرد آقايان، ايراد هم دارم كه خواهم نوشت. البته از اينكه چشمبسته با هر عمليات حكومتي مخالفت كنم پرهيز ميكنم. يعني چه به جاي نقد يا پيشنهاد راههاي بهتري كه به ذهنمان ميرسد، با هوچيگري و انتشار يك سري تصاوير راست و دروغ به اصل طرح - كه اتفاقا طرح بدي هم نيست - حمله كنيم. خيلي دوست داشتم در اين مدت از همين مخالفان، كسي هم پيدا شود درست و حسابي و منتقدانه صحبت كند.
معناي حجاب
حجاب از آن مقولاتي است كه در چند بستر ميشود آن را يافت. از جهتي در بستر تاريخ، فرهنگ، دين و سياست پيشينه فراواني دارد و از جهتي در ارتباط با خود، خالق (عبادت) و خلق (اجتماع) جريان دارد.
معادل مناسبي كه در فارسي ميتوانم براي كلمه "حجاب" انتخاب كنم، "پوشش" است؛ چه در امور ظاهري مانند لباس يا در امور معنوي. به قول حافظ: "تو خود حجاب خودي، حافظ از ميان برخيز".
به گمانم بحث حجاب از بس تكرار شده و رنگ و بوي سياسي و اجباري و ديني و ضدي ديني گرفته، درك ماهيتش مشكل شده است. اين مباحث براي يك نوجوان پرسشگر كه در جامعه ايراني زندگي ميكند، چقدر ميتواند مفيد باشد، نميدانم. به گمانم قبل از اينكه نوجواني را مكلف به حكم شرعي و عرفي كنيم، بيايم و توجه او را به معني و مفهوم حجاب، جلب كنيم، بهتر باشد.
داخل پرازنتز: آدميزاد معمولا از سه راه "عـادت، عـلاقه و عـقل" چيزي را پذيرفته و عمل ميكند. گمان ميكنم انتظار بزرگترها از نسل جديد اين است كه همه چيز را طبق عادت و با تقليد عمل كنند. بنده خدا تا خلافي كند، ميگويند ما انقلاب كرديم كه تو اين كارها را كني؟ ما شهيد داديم كه شما مويت را بريزي بيرون؟ ما 8 سال جنگ كرديم كه تو فلان مد لباس را بپوشي. حالا بيا و ثابت كن كه نسبت به اسلام و انقلاب غرضي نداشته؛ چون اصلا آنها را نميشناسد كه بخواهد عليه يا له آن كاري كند. گاهي فكر ميكنم كه شايد آقايان باورشان شده كه با چند فيلم جنگي و انقلابي كه در دهه فجر و هفته دفاع مقدس پخش ميشود، اين نسل شاه نديده و جنگ نديده، انقلابي و رزمنده ميشود.
اگر او بداند كه حجاب مخصوص انسان نيست؛ بلكه قاموس طبيعت است، اگر بداند كه طبيعت اشياء بر دو بخش اصلي پوسته (حجاب) و هسته قرار دارد، اگر بداند كه زميني كه بر روي آن راه ميرود از اين قاعده مستثني نيست، اگر بداند كه پوستِ ميوه يعني همان قسمتي كه اصل ميوه را حفظ و نگهداري ميكند، اگر بداند در صورتي كه پوست ميوه شكافته شود در برابر آفت بسيار آسيب پذير ميشود، اگر بداند كه پوست بدنش چه نقشي در سلامت او دارد، اگر به ياد آورد كه بريده يا خراشيده شدن پوست دستش چه دردي دارد و آن درد با او چه ميگويد، اگر بداند كه پوشش در طبيعت براي محدود كردن نيست؛ بلكه براي محفوظ ماندن است، آن گاه درباره حجاب و پوشش خود بهتر تصميم ميگيرد.
سيب پوستكنده را ببينيد كه در عرض چند دقيقه رنگ عوض ميكند، طعم و مزهاش تغيير ميكند و بعد از چند ساعت قابل استفاده نيست، و همه اينها نيست مگر به خاطر قرار گرفتن بدون پوشش در معرض هوا. من نميدانم ولي دانشمندان ميگويند در همين جو و هوا موجودات ذرهبيني - ميكروب و باكتري - پراكنده هستند كه باعث تخريب و تجزيه ميوه، گوشت و غذا ميشوند. جالب است اين جَو كه به چشم ما بيرنگ و بو است، تا اين حد در اشياء اطرافش تاثير دارد. البته اين اثر دو طرفه است. گاهي يك جعبه ميوه فاسد يا يك لاشه حيوان مرده، باعث آلوده شدن آب و هواي اطرافش ميشود. نسبت فرد به جامعه اطرافش همين نسبت است. تاثير و تاثري كه بين يك انسان فاسد و اطرافيانش رد و بدل ميشود كم و بيش مانند لاشه بيجان اوست كه باعث فساد اطرافش ميشود.
خانه يعني چه؟ آيا "خانه" غير از حجاب، پوشش و محدود كردن به خاطر محفوظ ماندن است؟ "حياط" يعني حيطه و محوطهاي كه ملك من است و ديگري اجازه ورود به آن را ندارد. "جدار" يعني ديواري كه مانع ورود افراد و اشياء مزاحم به خانه ميشود. "سقف" يعني مانعي براي آفتاب، خاك، باد و باران. "اتاق" يعني تفكيك خانه با ديوار براي كارهاي خاص نسبت به اعضاي خانواده. "پنجره" يعني راه نفوذ نور و هوا، و "پرده" يعني پوششي كه بر روي همان پنجره قرار ميگيرد.
به خانه "مسكن" هم ميگويند يعني محل سكونت، مكان سكون و آرامش. جايي محل آرامش من است كه باعث امنيتم باشد. خانه - كه متشكل از حياط و ديوار و سقف، در و پنجره و پرده، قفل و كليد است - جايي است كه آرامش و امنيت مرا تضمين ميكند.
ظاهرا در ساختمان سازي، به چند نكته بايد توجه خاص شود. امنيت نسبت به زلزله، امنيت نسبت به سرقت، امنيت نسبت به ساختمانهاي اطراف كه مُشرف بر خانه ما هستند؛ يعني طوري خانه را طراحي كنيم كه نه نسبت به خانههاي اطراف، ديد داشته باشيم و نه آنها نسبت به ما. البته اين قواعد در كشورهاي مختلف، متفاوت است؛ ولي مثلا قرار بوده در ايران كه يك كشور اسلامي محسوب ميشود مهندسان و شهرداري به اين نكته توجه داشته باشند.
لباس
هرگاه صحبت از حجاب ميشود، چيزي كه به ذهنمان متبادر ميگردد "لباس" است؛ بالاخص لباس زنانه؛ مانند روسري، چادر و مانتو. اما اگر مطالب بالا را قبول كنيم، حجاب معناي گستردهتر از لباس و عميقتر از چيزهايي كه فعلا ميشنويم دارد. حجاب نه مخصوص است به زن و نه محدود به تن.
ادامه دارد ...
به اميد ديدار
خدانگهدار
اوايل فصل گرما (ارديبهشت) بود كه صحبت امنيت اجتماعي و برخورد نيروي انتظامي با اوباشگري و پوششهاي نامناسب در سطح جامعه شد، و به موازات آن بحثهايي در سطح رسانههاي بين المللي - كه علاقمند به سرنوشت ايرانيانند - و همچنين در سطح وبلاگ مطرح گشت.
نكته ديگر، انتشار تصاويري است از صحنههاي تذكر پليسهاي زن به خانمهايي كه پوشش كامل و مناسبي ندارند. اين كار اولين بار توسط خود پليس و در سال گذشته انجام شد كه به سرعت در اينترنت پخش شد. امسال علاوه بر پليس، تصاويري هم از جبهه مخالف منتشر گرديد. به بركت وجود گوشيهاي همراه دوربيندار، فيلمهايي به اسم خشونت رژيم، منتشر شد. اين فيلمهاي بسيار كوتاه، علي رغم نامفهوم بودنشان، بر بعضي از مردم متعصب و غيرتي ما بسيار تاثير گذاشت و اين تاثير تا حدي بود كه بعضي از وبلاگنويسان معقول هم جوگير شده و با شور و شيون شروع به نوشتن يادداشتهاي جورواجور بر عليه نظام و دين كردند.
پاورقي:
به عنوان مثال ميتوانيد وبلاگ "ملكوت" را مطالعه كنيد. كساني كه با آن وبلاگ آشنايند ميدانند چه رويهاي دارد و چقدر سعي دارد منصفانه و معقولانه بنويسد.
باي ذنب؟ - پنجشنبه 6 ارديبهشت 86
« الآن تکه فيلمي را ديديم از صحنهي برخورد (!) برادران پليس با دختري که به تشخيص آنها بدحجاب بود. دخترک ضجه میکشيد که نمیآيم. زنکهاي پليس به زور میکشاندنش وسط خيابان که بچپانندش توي بنز. دخترک فرياد میزد نمیآيم، نمیخواهم. مردم هم آشفته و پريشان جمع شده بودند به نظاره و کاري از کسي بر نمیآمد. شبام ويران شد. مشمئزکنندهتر از اين صحنه نديده بودم. جوري با دخترک رفتار میکردند که با يک قاتل، با يک آدمکش رفتار میکنند. نمیدانم اينها را کدام با شعوري که دردِ دين دارد میخواند ... »كلماتي را كه تاثيرگذار و رقتانگيز و نشانه آشفته حالي نويسنده است، قرمز رنگ كردهام. عنوان مقاله را هم مورد توجه قرار دهيد: "باي ذنب؟" كه برگرفته از قرآن است؛ آيهاي كه درباره نوزادان دختر زنده بگور شده در عصر جاهليت و قبل از اسلام است.
برايم بسيار جالب است - البته بعد از تاسف براي قرآن و دين و امثال اين نويسنده - عكس العمل اين نويسنده عزيز كه سالهاست دور از وطن و در فرنگ زندگي ميكند. تو ببين كه تا چه حدست، قدرت جوسازي و تبليغات؛ حتي اگر از جنس دوربين موبايل باشد. البته خود ايشان بعد از گذشته يك هفته و كمي دور شدن از آن فضا، ظاهرا متوجه كاري كه كرد شد و يادداشتي براي توجيه آنچه كرده بود نوشت:
عدالتورزي با ارباب قدرت؟ - سه شنبه 11 ارديبهشت 86
« بعد از اينکه يادداشت «باي ذنب؟» را نوشتم، ديدم بعضاً عدهاي در اصالت فيلم شک کردهاند و گفتهاند که زود داوري کردهام و از سر خشم و احساس نوشتهام. بگذاريد خيلي صريحتر و روشنتر نظرم را بگويم. فرض را بر اين میگيرم که اين يک فيلم ساختگي باشد. با هزاران رخداد ديگر که اين همه آدم، از جمله من، ديدهام چه میکنيد؟ با اين همه خبري که خود حاکميت هم تأييدش میکند، چه میکني ... »عجيب است تاثير تكه فيلم بيسر و تهي كه مشخص نيست مجرم كيست و جرم چيست! حالا حساب كنيد چقدر از اين دست فيلم و تصاوير در آن مدت بر عليه طرح امنيت اجتماعي مذكور، دست به دست مردم گشت و ذهنها را براي مقابله با آن آمادهتر نمود.
با آن كه خود را براي نوشتن اين يادداشت در آن زمان آماده كرده بودم، اما دوست داشتم صبر كنم تا هم نتيجه عملي طرح امنيت اجتماعي را ببينم و هم نتيجه طرح مخالفتهاي با اين طرح را.
لازم نيست كه درباره اصل طرح صحبت كنم و بگويم كه قضيه، مبارزه با بدحجابي تنها نبود. قسمتي از آن مبارزه با اراذل و اوباش بود كه پليس چشمهاي از قدرت خود را به رخ كشيد. خدا از پشت پرده خبر دارد. فقط ميگويم خدا عاقبت مردمي را كه با آن افراد ياغي و زخم خورده هممحله هستند ختم به خير كند.
براي نمايشگاه كه به تهران برگشتم، چشمم (دوربين عكاسيم) به دنبال چنين سوژههايي بود. از بس در اينور و آنور آب تبليغ شده بود تصور كردم تهران حكومت نظامي شده و ديگر هيچ زني را نميتوان ديد كه به نمايش اندام و مو و پاچه و دست مشغول است. اما نه اثري از گردان ويژه بود و نه اثري از برخورد و خشونت. پايين شهر و بالا شهر عين بهشت! دختركان آرايش كرده و زيبا، با لباسهاي رنگاوارنگ، از هميشه نازكتر و كوتاهتر و تنگتر. از همينجا به هموطنان پريشان حال ايراني اطمينان خاطر ميدهم كه نگران پريچهران تهراني نباشند كه شهر در امن و امان است.
متاسفانه نه به چشم خود ديدم و نه در اين چند ماهه از كسي شنيدهام كه به عينه چنين صحنههايي را ديده باشد. شايد بعضي "هزاران رخداد ديگر را ديده باشند" و با چنان ذهنيتي چنين قضاوتي كنند كه حتما آن زن در فيلم، يك دختر مظلوم بيگناه است كه قرار است توسط پليس، زنده به گور شود.
اجازه دهيد اين بحث را در جلسه بعد ادامه دهم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
• « از شخصيت فاطمه سخن گفتن، بسيار دشوار است. فاطمه يك زن بود؛ آن چنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش، پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه ابعاد گوناگونِ "زن بودن" نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شوهرش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وي خود يك "امام" است. يعني يك نمونه مثالي، يك تيپ ايده آل، يك اسوه، يك شاهد براي هر زني كه ميخواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجي و داخلي در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ ميداد. نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم؛ خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لوئي، از "مريم" سخن ميگفت. گفت:
هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزش هاي مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند. اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را باز گويند كه: "مريم مادر عيسي است".
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم، باز درماندم. خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد (ص) است
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر علي است
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حَسنين است
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است. »
بخشي از سخنراني دكتر علي شريعتي
ميلاد حضرت فاطمه زهـرا، روز زن و روز مادر را به شما دوستان، تبـريك ميگويم.
فقيه شاعر
• بر خلاف ظاهر علم فقه و شريعت كه از يك صلابت و خشكي برخورددار است، كم نبودند فقهايي كه اهل حال و هنر بودند. علمايي كه دستي در شعر و غزل سرايي داشتند. نمونههايش را هم در عصر خودمان - همچون امام راحل - و در گذشته ميتوانيم ببينيم. آيةالله غروي اصفهاني - معروف به كُمپاني - از همين دست از فقها بودند كه طبع لطيفشان به شكل شعر ظهور پيدا كرد. سالها پيش ديوان اشعار ايشان را مطالعه كردهام؛ بسيار زيباست. اما ديروز در يك ديد و بازديد كه به وبلاگ يكي از خوانندههايم رفتم، چشمم به غزل زيباي ايشان در مدح خانم فاطمه عليهاالسلام افتاد و مرا سر ذوق آورد و تا به امروز ورد زبانم شد. غزل زيبايي كه هم ريتم شاد و طرب انگيزي دارد و هم حاوي مفاهيم بلندي از حضرت زهرا عليهاالسلام است.
دختر فكر بكر من، غنچه لب چو واكند
از نمكين كلام خود، حق نمك ادا كند
طوطي طبع شوخ من، گر كه شكرشكن شود
كام زمانه را پر از شكر جانفزا كند
بلبل نطق من ز يك نغمه عاشقانهاي
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا كند
خامه مشكساي من، گر بنگارد اين رقم
صفحه روزگار را مملكت ختا كند
مطرب اگر بــِدين نمط، ساز طرب كند گهي
دائره وجود را جنت دلگشا كند
منطق من هماره بندد چه نطاق نطق را
منطقه حروف را منطقة السما كند
شمع فلك بسوزد از آتش غيرت و حسد
شاهد معني من ار جلوه دلربا كند
وهم به اوج قدس ناموس اله كي رسد
فهم كه نعت بانوي خلوت كبريا كند
ناطقه مرا مگر روح قدس كند مدد
تا كه ثناي حضرت سيده نساء كند
فيض نخست و خاتمه، نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدأ و منتهي كند
عصمت او حجاب او، عفت او نقاب او
سر قدم حديث از آن ستر از آن حيا كند
نفخه قدس بوي او، جذبه انس خوي او
مَنطق او خبر ز "لايَنطق عَن هَوي" كند
قبله خلق روي او، كعبه عشق كوي او
چشم اميد سوي او، تا به كه اعتنا كند
مُفتقرا متاب رو، از در او به هيچ سو
زان كه مس وجود را فضه او طلا كند
به مصرع آخر دقت كنيد: مس، فضه (نقره) و طلا. "فضه" دو معني دارد. يك معناي لغوي كه ميشود نقره و ديگر نام كنيز حضرت فاطمه عليهاالسلام است.
• درباره حضرت زهرا عليهاالسلام مطالبي تهيه كرده بودم اما اگر بخواهم اينجا بنويسم شايد خسته كننده شود. از اين كار صرف نظر كرده و شما را ارجاع ميدهم به منابع ديگر.
منابع ديگر:
همتاي قرآن کریم - كتاب نيوز
مصحف حضرت فاطمه فراتر از شناختههاي بشري - تبيان
فاطمه عليها سلام در انديشه امام خميني (ره) - لبيك
نگاهي کوتاه به زندگي حضرت زهرا (ع) - دعا و مناجات
بعضي از صفات حضرت - يك نگاه
به اميد ديدار
خدانگهدار
تغييرات: مطالبي به اين يادداشت اضافه شد. (چهارشنبه 13 تير 1386)
• روانشناسي و سينما
مدت يك ماه است برنامه جالبي از شبكه "جام جم 2" در حال پخش ميباشد به نام "روانشناسي و سينما" كه با حضور دو دكتر روانشناس اجرا ميشود. در اين برنامه به طور كلي درباره ارتباط و خدمت سينما به درك و فهم بهتر روانشناسي - مخصوصا اختلالات و بيماريهاي رواني - صحبت شده است. البته به طور ضمني هم اشاره شده به خدمتي كه روانشناسي به عميقتر و پختهتر شدن فيلمها كرده است.
در آخرين جلسهاي كه من از اين مجموعه ديدهام، كمي درباره فيلم "روز هشتم" - به كارگرداني ژاگو وادورماس - گفتگو شد. اين فيلم - كه از صدا و سيما پخش شده - درباره جوان عقب افتادهاي به نام "ژرژ" است كه موجب تحول يك شخص سالم ولي افسرده و شكست خورده ميشود. اختلالي كه "ژرژ" به آن مبتلاست "سندروم دان و مُنگوليزم" (عقب ماندگي ذهني) است.
مطالب مرتبط:
» آفرينش از روز نخست تا روز هشتم
» نگاهي به فيلم روز هشتم
• باز هم زندگي
برنامهاي به نام "باز هم زندگي" از شبكه چهار سيما - به تهيه كنندگي، كارگرداني و اجراي "بيژن بيرنگ" - در حال پخش است كه به طرح مباحث روانشناسي و روابط اجتماعي با اسلوب و روش جديد و جالبي ميپردازد. در قسمت اول اين برنامه، "دكتر بهرامي" مهمان برنامه - عضو انجمن بين المللي تحليل رفتار - مبحث "والد، بالغ و كودك" را به خوبي توضيح دادند. همچنين با كمك چند نمايش كوتاه، "بازيهاي روانشناسي" عملا نشان داده شد. يكي از قسمتهاي اين مجموعه اختصاص داشت به غذا و آشپزي.
پاورقي:
1- بعضي از روانشناسان معتقدند درون ما يك والد، يك بالغ و يك كودك است كه در حالات مختلف و نسبت به اشخاص گوناگون عمل ميكند. فرق هم نميكند كه در چه سني باشيم. مثلا وقتي "كودكي" نميگذارد مادرش كتاب وارونه را از او گرفته و برگرداند به نظر شما در اين حال چه نوع رابطهاي با مادرش دارد؟ آيا كودك است يا بالغ؟ خلاصه عرض كنم كه كودك مطيع، فرمانپذير، پيرو و تسليم است و بالغ سوال كننده، بحث كننده، و والد فرمانده، نصيحت كننده و آمر.
2- اريك برن (Eric Berne) حالتهاي سه گانهاي براي من تحت عنوان "حالت من والديني"، "حالت من بالغ" و "حالت من كودكي" تعريف كرده. به عقيده برن "حالتهاي من" نقش نيستند؛ بلكه واقعيتهاي رواني هستند.
- حالت من كودكي مجموعهاي از احساسات و نگرشها است كه بقايايي از دوران كودكي خود فرد است.
- حالت من والديني مجموعه اي از احساسات، نگرشها و طرحهاي رفتاري است كه ويژگيهايي مشابه همين در والدين هم وجود دارد.
- حالت من بالغ به وسيله مجموعه اي از احساسات، نگرشها و طرحهاي رفتاري خود مختار و مستقل توصيف ميشود كه با واقعيت موجود تطبيق و هماهنگي دارند و اين حالت براي بقا لازم است.
برن معتقد است كه نيل به خود مختاري هدف غايي شيوه تحليل ارتباط محاوره اي است خود مختار يعني اينكه فرد بر خويشتن كنترل داشته باشد، سرنوشتش را خودش تعيين كند، مسئوليت اعمال و احساساتش را بپذيرد و الگوهاي زندگي را كه با خويشتن او بيگانه است به دور اندازد. (خودشناسي)
3- بازيهاي روانشناسي: آيا تا به حال رابطه متقابلي داشتيد كه بعد از آن شما و طرف مقابل، هر دو در پايان احساس ناخوشايندي داشته باشيد و بعد خودتان جملاتي شبيه به اين عبارت بگوييد: «اي بابا دوباره چي شد كه اين اتفاق افتاد؟ چرا ما هيچ وقت نميتونيم دو كلمه حرف حساب بزنيم؟ از اول هم ميدونستم كه اونجوري ميشه؟ من فكر ميكردم اون با باقي فرق داره ولي اينم مثل بقيه از آب دراومد». آيا از اينكه همه چيز به صورت ناراحت كنندهاي تمام شد هنوز تعجب ميكنيد و در همان موقع متوجه ميشويد كه شبيه به اين احساس را بارها تجربه كرديد؟ اگر شما چنين رابطهاي داشتيد آن را در تحليل رفتار متقابل، "بازي" ميگويند. درست مثل بازي فوتبال و شطرنج، بازيهاي روانشناسي نيز طبق قوانين از پيش تعيين شده اجرا ميشوند. اولين بار در ميان روانشناسان "اريك برن" (Eric Berne) بود كه متوجه ساختار قابل پيشبيني بازيهاي روانشناسي شد و آنها را دستهبندي كرد و معرفي كرد.
4- براي آشنايي بيشتر با نظريات "اريك برن" ميتوانيد دو كتاب او را به نام "تحليل رفتار متقابل" و "بازيها" - كه هر دو ترجمه شده "اسماعيل فصيح" است - مطالعه كنيد.
به اميد خدا به بعضي از فيلمها در زمينه روانشناسي اشاره خواهم كرد.
مطالب مرتبط:
» فيلمهاي روانشناسي
به اميد ديدار
خدانگهدار
در حرم امام رضا عليهالسلام، اولياي خدا و بزرگاني مدفون شدهاند كه با تمام قداست و عظمتي كه دارند، گاهي از چشم مردم پوشيده ميمانند.