از جاده كندوان راهي تهران بودم. اتوبوس به سد زيباي كرج رسيد. اوايل سد بود و تونلهاي كوچك و بزرگ را يك به يك رد ميكرديم. صندلي من طرف سد نبود؛ براي همين سرك ميكشيدم كه بتوانم از منظره زيباي آن بيبهره نمانم. وارد تونل 7 كه طول زيادي هم نداشت شديم؛ اما هيچ كس فكرش را نميكرد كه در انتهاي اين سياه راه، چه در انتظار ماست.

امام علي عليهالسلام در ضمن مذمت شنيدن غيبت، فرمودند: «فاصلهاي بين حق و باطل نيست مگر چهار انگشت». از ايشان پرسيدند كه معناي اين جمله چيست؟ ايشان دست خود را ما بين چشم و گوش خود قرار داده و چنين پاسخ دادند: الْبَاطِلُ أَنْ تَقُولَ سَمِعْتُ، وَ الْحَقُّ أَنْ تَقُولَ رَأَيْتُ.

به اميد ديدار
خدانگهدار

به اميد ديدار
خدانگهدار
ماه رمضان آمد، اي يار قمر سيما
بربنـد سر سُـفره، بگشاي ره بالا
ماه رمضان نزديك است. اين بار هم زود از راه رسيد. گمان كنم به جز روز اولش، باقي روزهايش به يك چشم بر هم زدن بگذرد. معمولا روز اول كمي طول ميكشد.
دو سال قبل از اين بعضي از سورههاي قرآن را مطالعه كرديم و سال گذشته قسمتي از مناجات شعبانيه را.
اِلهي هَبْ لي كَمالَ الاِنْقِطاع اِلَيْكَ وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بضِياَءِ نَظَرِها اِلَيْكَ، حَتّي تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ اِلي مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بعِزِّ قُدْسِكَ.
«خداي من! ببخش به من كمال انقطاع به خودت را و روشن كن چشم قلب ما را با نور نگاه به خودت؛ تا آن كه چشم قلب، پردههاي نور را بشكافد و به معدن عظمت و بزرگي برسد، و ارواح ما مرتبط با عزت قدس تو گردد».
ماه رمضان به سه چيز تعلق دارد: نيايش و دعا، قرآن كه زمان نزولش است، و حضرت علي عليهالسلام كه زمان شهادتشان است. براي اين ماه رمضان چه برنامهاي داريد؟ امسال براي خواندن و آشنايي با چه چيزي وقت بگذاريم؟
به اميد ديدار
خدانگهدار
بعضي چيزهاست كه نميشود گفت همه در زندگي داشته و تجربه كردهاند؛ اما بدون شك ميتوان گفت كسي نيست كه طعم تلخ بلا و مصيبت را نچشيده باشد. بيماري، تصادف، سيل و زلزله و تخريب منزل، ... و مرگ، چه نسبت به خود و چه نسبت به نزديكان و عزيزان. من هم در ماه گذشته شاهد دوتا از همين مصائب زمانه بودم؛ هم براي خودم و هم براي بستگانم.
روز پدر
روز پدر بود. بابا بيرون از اتاق و در ايوان نشسته بود كه از شهرستان تماس گرفتند و خبر فوت پدر بزرگ را دادند. همه متحير شديم و به هم نگاه ميكرديم. انگار داشتيم قرعه كشي ميكرديم كه چه كسي به بابا اين خبر را بدهد. به مادر گفتم شما آرام باش، من ميگويم. پيش بابا رفتم. با لبخند حالش را پرسيدم و با خنده جوابم را داد. گفتم از شهرستان تلفن زدند. مثل اينكه حال بابا بزرگ خوب نيست. سرش را با افسوس تكان داد، و قبل از آنكه من بگويم خودش پرسيد تمام كرده؟ گفتم بله، و سكــوت. عجيب بود كه آن روز همراه تبريك روز پدر، خبر فوت پدرش را هم به او دادم. يادم نميآيد قبل از اين كي گريه بابا را ديدم؛ گريه يك مرد، آرام و بيصدا.
دير رسيدم
آن روز، اول هفته بود و من تصميم داشتم آخر هفته به شهرستان و به ديدن آنها بروم. من دير كردم. اين بار دير رسيدم. بعد از آن روز ميترسم از ديدن كساني كه دوستشان دارم غافل بشوم. نكند زماني برسم كه دير شده و او رفته باشد. گاهي آدم آرزو ميكند كه فقط براي يكــــبار ديگر روي عزيزش را ببيند، صدايش را بشنود، دستش را بگيرد.
خاطرههاي خاك گرفته
چطور است از پدر بزرگي كه سالها در يك خانه با ما زندگي كرده بود خاطرات زيادي به يادم نمانده!؟ اين روزها سعي ميكنم كه همان خاطرات خاك گرفته را پيدا كرده و دوباره ببينم.
يك جيب پر از آجيل كه مثل دانه جلوي ما بچهها ميريخت؛ يك اتاق كوچك كه پر از دود سيگار او و بابا شده؛ راديوي كوچكي كه بالاي سرش بود و در گوشش خبرهاي راديوهاي بيگانه را پچ پچ ميكرد، خوش خوراك بود و اهل پرهيز نبود؛ تا وقتي كه زمينگير نشده بود يك دوچرخه 28 چيني راهبرش بود؛ عصايي كه هم عصاي دستش بود و هم وسيله آرام كردن نوههاي شيطون؛ تسبيح و انگشتر اصل و بدل را خوب ميشناخت. با آن كه مذهبي نبود ولي قرآن خواندن را دوست داشت. ميديدم با آن ذرهبين كوچك - كه يك كيف چرمي هم داشت - قرآن ميخوانَد.
يادگاري
و دو هديه به ياد ماندني كه مخصوص من است. يكي انگشتر نقره با نگين ياقوت كه به مناسبتي به من هديه داد و تنها انگشتري است كه سالهاست به دست ميكنم؛ و دوم روخواني قرآن. به گمانم دوره راهنمايي بودم كه روخوانيم ضعيف بود. از او كمك خواستم. او ميخواند و من به دنبالش، و من ميخواندم و او اصلاح ميكرد. كمك بسيار موثري بود كه اميدوارم امروز كه دستش از دنيا كوتاه است به كمكش بيايد.
يك سفر خانوادگي هم با ايشان به مشهد رفته بوديم. چه شبي بود در آن كوپه با دو پير مرد و چهار بچه وروجك. آن سال يك شب در حرم براي خوردن آب رفتم كه در شلوغي، بزرگترها را گم كردم. هرچند با ناباوري خانه ميزبان را پيدا كردم ولي تجربهاي شد برايم.
پاورقي:
اعتراف ميكنم هنگامي كه شروع به نوشتن اين يادداشت كردم، خاطرات زيادي نداشتم؛ اما هرچه دقيقتر شدم و بيشتر فكر كردم، بهتر گذشته را ديدم، و وقتي خاطره روخواني قرآن را به ياد آوردم، كلي به ذوق آمدم و افسوس خوردم كه چــرا وقتي سر قبرش رفتم، فراموشم شده بود. از فراموش كردن بيزارم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
عمده مطالب اعتقادي كه پيرامون حضرت طرح شده حول اين چند بخش ميگردد: وجود، غيبت، حضور و ظهور حضرت.
- وجود: اعتقاد به اصل وجود امام زمان و اينكه وجود ايشان افسانه و زايده فكر مردم بينوا، يا تلقين علماي شيعي نيست.
- غيبت: ايشان يك دوره استثنائي در زندگي خود داشتند و آن غيبت طولاني از ميان مردم - كه مستلزم عمر بلند و چيزهاي ديگر هم ميشود - است.
- حضور: غيبت ايشان از نوع غيبت معلم در مدرسه نيست؛ بلكه غيبتي همراه با حضور، نظارت و تاثيرگذاري است. غيبت ايشان به معناي نبودن نيست؛ به معناي ديده نشدن است.
- ظهور: غيبت ايشان هميشگي نخواهد بود و زماني ميرسد كه حضرتش از سراپرده غيب نمايان ميشوند و دور جديدي از ولايت خود را آغاز ميكنند.
هر كدام از اين بخشها، زير مجموعه و جزئياتي دارد. به عنوان مثال "ديدار با امام در زمان غيبت" كه آيا ممكن است يا نه؟ آيا سابقه قبلي دارد؟ آيا در حال حاضر چنين امري ميسر است؟ و آيا براي هر كسي ملاقات با ايشان ممكن است يا نه؟ و سوالهاي ديگر.
در اين باره، هم در كتب عقايد صحبتهايي شده و هم در كتب تاريخي و قِصَص؛ كتابهايي كه سعي كردهاند با جمع آوري داستان ملاقات اشخاص مختلف با حضرت، اين باور را به خواننده بدهند كه حضرت هم حضور دارند و هم افراد خاصي، تجربه مشرّف شدن به حضورشان را داشتند.
همانطور كه ميبينيد، قصد ورود به مطالب را ندارم و فقط براي يادآوري به طرح فهرستوار آنها كفايت ميكنم. همين بحث "ملاقات" كلي حرف براي گفتن دارد كه يكي از آنها صحبت از مدعيان است؛ مدعيان امام زماني، مدعيان ارتباط خاص با حضرت، مدعيان ملاقات با ايشان و مدعيان خواب ديدن ايشان. "اين مدعيان در طلبش بيخبرانند".
افرادي هستند كه در اين عرصه حرفهايند و هر كتابي را كه پيرامون ملاقات با امام زمان عليهالسلام است مطالعه ميكنند و به اماكن مختلف رفته و انواع ذكر و ورد و ادعيه را تجربه كردهاند. درد نديدن و دوري براي بعضي تب يك شبه است و براي بعضي تَبـخال و براي بعضي درد مزمن. هر كس حس و حالي دارد و با توجه به ظرفيتش از آن شوردگي بهره ميبرد. سخني سربسته با اين اشخاص دارم:
- اين يك راه است كه تا وارد نشوي و گام به گام پيش نروي به هدف نميرسي.
- به قول بزرگي: "اين راه يك طرفه است". هرچه هست منوط به اجازه آنهاست.
- اين راه، خارج از شريعت نيست؛ اصول بايد رعايت شود.
- شير پاك را در ظرف ناپاك نميريزند. آقا را با چشم ناپاك نميشود ديد. بايد از ناپاكي دور شد.
"با ديدهاي از گناه لبريز
آن روي چو ماه ديدني نيست".
- ظرفيتها يكسان نيست. در بعضي از داستانها آمده كه عدهاي حضرت را ديدهاند اما در آن لحظه نشناختهاند؛ بعضي شناختهاند اما توان صحبت نداشتهاند؛ و البته بزرگاني هم اجازه صحبت يافتند.
- و سخن آخر: "آن را كه خبر شد خبري باز نيامد".
زيباترين حس
زيباترين حسي كه نسبت به آقا براي من به وجود ميآيد حس حضور ايشان است؛ البته با يك معناي خاص. وقتي داستان خضر و موسي را ميخوانم احساس آرامش ميكنم؛ نه به خاطر اين كه خضر، راهنماي موسي شد. نه، اين حرفها براي بزرگتراست. احساس آرامش من از آن جهت است كه كسي هست مراقب كشتي مردم باشد كه نكند به دست ستمكارها و كشتي دزدها بيفتد. كسي هست كه به فكر مال بچههاي يتيم باشد و حتي حاضر است براي نگهداري آنها عملگي كند. كسي هست كه هم علم و آگاهيش را دارد و هم قدرت اجرايش را. شايد اثر چنين حسي اين باشد كه من وظيفهام را انجام ميدهم و هرجا كه لازم شد و نياز به كمك بود خودشان توجه ميكنند.
منابع ديگر:
مقام بي مسؤوليت - پيچک سر به هوا
دستنوشتهاي يك كج و معوج 16
اي غايب از نظر! به خدا ميسپارمت
به اميد ديدار
خدانگهدار
گر كسي وصف او ز من پرسد --- بي دل از بي نشان چه گويد باز؟
سلام آقا
يه زمان بود كه فقط به يك نفر ميگفتم آقا. وقتي ميگفتم آقا منظورم شما بودي. آقاي من شما بودي و هستي؛ و چه خوب آقايي هستي؛ هرچند من پسر خوبي نموندم. يادتونه با چه ادا و اتواري ميخواستم شما رو ببينم؟ چقدر توي كتابا دنبالتون گشتم. هرجا اسمتون رو ميديدم دلم هُري ميريخت پايين. چقدر كتاب، چقدر داستان و حكايت، چقدر خوندن و مطالعه.
يادتونه رد شما رو حتي بيرون از كتاب هم جستجو كردم؟ وقتي تو اون كتاب خوندم كه فلاني تونسته شما رو ببينه، تمام سعيم رو كردم تا به ديدنش برم. ببينم راست ميگن يا نه. هيچ آدرسي ازش نداشتم؛ الا اينكه قبلا در اون شهر بود. چه همتي داشتم اون زمان، يك جوون تنها، اون همه راه، توي اون شهر غريب، دنبال يك آدم غريبه كه سراغ يك آقاي غايب رو ازش بگيرم. وسط پاييز بود و فصل درس. يادتونه وقتي خواستم اجازه بگيرم چه حالي داشتم؟ يادتونه استاد تعجب كرد؟ خب چي بايد بهش ميگفتم؟ اگر نميذاشت چي؟ تا كسي نكشه نميدونه من چي ميگم. شايد شما به دلش انداختي كه يك هفته رو اجازه بده. ولي تا رسيدن به اونجا دو روز بايد ميرفتم و دو روز برميگشتم. وقت كمه. اي خدا! اگر پيداش نكنم چي؟
خوب يادم نيست ولي فكر كنم توي اتوبوس بود كه شروع كردم به نوشتن. شرمندتم آقا! بهتر ميدوني كه شاعر نيستم؛ فقط وقتي كه حس و حالش بود به زبونم ميومد. تو لايق بهترينها هستي.
در انتظار يار خود هر روز و شب ديوانهوار
در کوي و دشت، در هر مکان، دنبال او با حال زار
با قلب لبريزي ز عشق جان را به کف آماده دار
يا جان به پايش ميدهي، يا يار آري در کنار
اين قلب خود آماده کن، بر غير او بيگانه کن
تا جا شود مهرش در او، آيد تو را همچون بهار
چشم و زبان و گوش و جان، تسليم او کن، خوش گمان
فرمان او گردن بنه، در دست او نِه اختيار
اي مهدي اي صاحب زمان، الغوث ادرک الامان
لطفي نما بر عاشقان، در دوري و در انتظار
سه شنبه - 7/8/1370
امروز عجيب دلم هواي شما و اون روزا رو كرد. كاش بزرگ نميشدم. اي كاش دور نميشدم. ببخش اين دفعه هم بدخط شد؛ بازم دستم لرزيد؛ ديدي كه با بغض نوشتم. لطفا اين نامه رو فقط شما بخون.
به اميد ديدار تو
خدانگهدار
چند وقت پيش از طرف يك آي دي ناشناس در مسنجر اين پيام برايم آمد:
«... (2007/08/16 07:14:54 PM): فرشته پاک 16 ساله خواهر آقا کمال به سرطان مبتلا شده و داره جلو چشمان عزيزانش ذره ذره آب ميشه و خانوادش شديدا به کمک مالي نياز دارند. ما بر اين شديم که از اون هايي که در توان دارن بخوايم به خانواده ي آبرومند اين دختر کمک کنند و کمک هاشون رو به حساب سيباي بانک ملي به شماره ي ... و به نام سيد کمال .ط که برادر دختر هست واريز کنند. خواهشن اگه نمي توني کمک مالي بکني حداقل اينو واسه همه بفرست تا 1- ثواب داره 2- اون فرشته پاک بي گناه هم حق زندگي کردن داره. joOne azizet send kon»
پيام متاثر كنندهاي است اما نميدانم حقيقت است يا دروغ و چرا به اين روش!؟ آيا شما از اين درخواستها در محيط واقعي و اينترنتي ديدهايد؟ چقدر آنها را جدي ميگيريد؟
به اميد ديدار
خدانگهدار
اين سفر هم به پايان رسيد و ظاهرا قطار زندگي به مسير گذشته بازگشت. اين يك ماه تقريبا طبق برنامه پيش رفت. هرچند موفق نشدم يكي دو مورد ملاقات را انجام دهم، يا يكي از آنها آن گونه نبود كه انتظار ميرفت، در عوض مواردي پيش آمد كه شايد بهتر و پربارتر بود.
از ديدارهاي خوبي كه داشتم، ملاقات با بعضي از دوستان وبلاگنويس در صدا و سيما بود. قرارمان با يك هفته تاخير انجام شد. صبح، مقابل ساختمان جام جم. تا حالا "آفيش" نشده بوديم كه شديم. ميزبان خوب و مهرباني داشتم. كمي نگران بود كه نكند مشكلي پيش بياد. بعد از ورود، به دوتا از ساختمانها سر زديم و از توليد يك برنامه راديويي و پخش شبكه 3 هم بازديد كرديم. به لطف تلويزيون، قبلا با پشت صحنه اين طور برنامهها آشنا بودم؛ اما قرار گرفتن در آن محيط، لطف ديگري داشت.
يك قسمت از وقت ما صرف معارفه و صحبتهاي كلي شد و قسمتي ديگر مربوط به وبلاگ. اشتياق زيادي براي آشنايي و يادگيري داشتند؛ در عوض وقت كمي براي انجام آن. مثل خيلي از مردم، كه از بس گرفتار كار و زندگي هستند، فرصت زيادي براي نوشتن و خواندن مطالب جانبي ندارند؛ هرچند كه مورد علاقهيشان باشد.
در آن چند ساعتي كه خدمتشان بودم، علاوه بر احترام و ادبي كه ديدم، چند نكته جالب را متوجه شدم. يكي - كه خودشان هم اعتراف داشتند و به شوخي بيان ميكردند - تعارف و تعريف شديد از همديگر بود. ديديد كه آخر برنامههاي راديو و تلويزيوني، مجري برنامه فهرستي را از افراد و گروههاي زحمتكش ميخواند؟ از مجري گرفته تا حمل و نقل و آبدارچي. انگار كه اين اخلاق خوب به تك تك آنها بخشنامه شده و عادت دارند به تعريف كردن از هم. مثلا قبل از اين كه به ديدن فلان خانم يا آقا برويد، كلي از خوبيهاي او خواهيد شنيد. گذشته از شوخي خدا كند كه هميشه اين گونه بماند و كار به بدگويي و غيبت نكشد و خدا كند همه محيطهاي كاري پر از مهر و محبت باشد.
نكته ديگري كه در آن وقت كم ميشد ديد تعهد كاري بود. طوري نبود كه بخواهند از زير كار در بروند. به فكر ارتقاي آن بودند و براي رسيدن به آن از مشورت با ديگري دريغ نميكردند.
نكته ديگر اين بود كه گاهي از يك خانواده چند نفر در آن سازمان مشغول بودند. البته در سازماني به آن بزرگي اين امر چندان عجيب نيست و من هم از اين موضوع، برداشت منفي ندارم. چه بسا همين باعث قويتر شدن ارتباط بين اعضاي سازمان و بهتر شدن كار شود. با نمكش اين است كه برعكس، گاهي هم اختلافات خانوادگي - مانند اختلاف دو باجناق و رقابت دو جاري - به محيط كار هم كشيده ميشود.
و اما يكي از اهدافم براي رفتن به آنجا، به خصوص ديدن يكي از وبلاگنويسهايي بود كه از خوانندههاي همين وبلاگ است. چند ماه پيش به خاطر يك سوتفاهم، با ايشان نامناسب صحبت كردم و همين موضوع باعث رنجش خاطر وي شد. آن زمان جملهاي به من گفت: «کسي که به عنوان راهنما تو مسير يه عده قرار ميگيره بايد خيلي بيشتر از اينا صبور باشه ...». برايم فرصت مناسبي بود كه شخصا خدمت برسم و عذرخواهي كنم.
ساعت خوبي را در كنارشان گذراندم و با افراد خوبي آشنا شدم. خدا را شكر بعد از آن، نتيجه غيرمنتظرهاي دريافت نكردم.
به اميد ديدار
خدانگهدار