| سلام
كسي مثل حسين بياييد براي چند دقيقه نگاه تطبيقي به واقعه كربلا و حال و روز خود كنيم؛ شايد بفهميم كه اگر ما آن زمان بوديم چه ميكرديم و كدام طرفي بوديم. چيزي كه براي من مسلم است اين است كه نه امام حسين بوديم و نه حضرت عباس و نه حضرت زينب عليهم السلام. زينب فقط شب عاشورا زينب نبود. او از اول عمرش زينب بود. حضرت عباس از جوانيش عباس بود و امام حسين از كودكيش حسين بود. آن بزرگواران يك شبه به آن درجه نرسيدند. امام با تمام علم و آگاهي و سياستي كه داشت گام در آن راه گذاشت. چشم بسته عمل نكرد. خيليها به او گفتند كه اين كار را نكند؛ اما فرق امام حسين با محمد بن حنفيه، با عبدالله بن عمر، با عبدالرحمن بن ابيبكر اين بود كه او حسين بود. براي همين است كه در پاسخ آنان ميگويد: مثلي لايبايع مثله. كسي مثل من با كسي مثل يزيد بيعت نميكند. به اين تعبير دقت كنيد: كسي مثل حسين. با اين حساب جايگاه ما كجاست؟ جداً اگر آن روزگار دوباره تكرار شود و ما هم در وسط معركه، بيشتر شبيه چه كسي هستيم؟ وقتي به خودم نگاه ميكنم آرزو و تمنا ميكنم از خدا كه حالا صف اول نه؛ ولي از قافله عقب ماندهها نباشم. تمام وسوسههاي زمين واقعه كربلا در ظاهر جنگ بين آدمها و نبرد با شمشير بود؛ اما در لايه زيرين، جنگ بين من با من بود. درگيري من با تمام وسوسههاي زمين بود. چيزي شبيه جدال ابليس و تكبرش در سجده نكردن، آدم و وسوسه خوردن، قابيل و برادر كشتن. خيليهاي درگير شك و ترديد، ترس و تهديد، وسوسه و تطميع، و محافظهكاري و تاكتيك و استراتژيك شدند و از قافله پس ماندند. اما همان تاريخ كه از سياهيهاي كربلا سخن گفته، نام دو شخصيت را آورده كه تا آخرين لحظات با ترديد و وسوسههاي خود در جنگ و جدال بودند؛ ولي بالاخره توانستند درست انتخاب كنند. |
زهير به "زُهير" نگاه ميكنم كه قافله كوچك و چند نفريش را در سايه قافله امام حسين به پيش ميبرد. چنان با دقت حركت ميكند كه نه سرعت بگيرد و به قافله امام برخورد كند، و نه حركتش كند شود و از آنان جا بماند. ميبينم كه چقدر ميان او و ما شباهت است. زماني كه خيمه كوچكش را دور از خيمههاي قافله امام برپا ميكند، بغض ميكنم. چه ميكشد اين مـــرد! چقدر سخت است رهبري يك خانواده در اين بيابان برهوت، تك و تنها. چه بار سنگيني بر دوش و راز بزرگي در دل داشت و بروز نميداد. حركت در سايه "مُقرّم" در مقتلش ميگويد زهير مراقب بود طوري حركت كند كه با امام روبرو نشود. تنها چيزي كه او را وادار ميكرد كه با آنها يك جا جمع شود، آب بود. يك بار كه زهير و خانوادهاش، اطراف چاه آب، مشغول غذا خوردن بودند، شخصي از طرف امام آمد و گفت آقا خواسته ترا ببيند. زهير ماند چه بگويد. اين پا و آن پا ميكرد كه همسرش "دلهم" گفت زهير ترا چه شده؟! آقا خواسته ترا ببيند و تو مرددي كه بروي يا نروي؟! برو و به سخنش گوش بده؛ [بعد تصميم بگير كه راهت را با امام يكي كني يا جدا كني]. زهير رفت؛ اما زود و خيلي شاد برگشت. گفت وسايل مرا بدهيد تا بروم. قبل از رفتن رو به همسرش كرد و گفت نزد خانوادهات برو؛ چون دوست ندارم به خاطر من آسيبي به تو برسد. به همراهانش نيز گفت: هر كس كه مي خواهد فرزند رسول خدا را ياري كند بسم الله؛ و الا اين آخرين ديدار ماست. نميخواهم پياز داغش را زياد كنم. خودتان تصور كنيد كه ترديد زهير براي چه بود؟ ترس از جان خودش، جان همسرش، درستي كار امام؟ تصور كنيد بين او و امام چه گذشت؟ تصور كنيد بين او و همسرش در آن لحظات وداع و در آن آخرين سلام چه گذشت، و تصور كنيد اگر نبود آن تلنگر و تشويق "دلهم"، آخر و عاقبت "زهير" چه ميشد. به اميد ديدار |
مطالب مرتبط:
حر (1) سفر سرنوشت ساز
حر (2) جمع بين ضدين
اطرافيان امام
در مطالعه وقايع كربلا، نكته بسيار مهمي وجود دارد كه به مايي كه چندين قرن از آن دوريم كمك ميكند تا با جوانب ماجرا آشنا شده و فضا را بهتر بيابيم. آن مساله، شناخت "اطرافيان امام" است.
زماني كه درباره امام حسين عليه السلام مطالعه ميكردم، موضوعاتي را براي خودم مينوشتم و يادداشتبرداري ميكردم. يكي از آن موضوعات، همين "اطرافيان امام" بود. اطرافيان امام را با توجه به رفتار و موضعي كه نسبت به امام داشتند، حدودا تقسيم و دستهبندي ميكردم. 1- دشمنان و مخالفان 2- دوستان و ياران 3- افراد ترسو و محافظه كار 4- دوستان دلسوز و نادان 5- زنان 6- كودكان. بعد از اين دستهبندي تقريبي، بهتر ميتواني موقعيت افراد را ديده و شرايطشان را درك كني. مهمتر از همه، شايد بفهمي كه تو با روحيهاي كه داري، اگر آن روز بودي، كدام طرفي بودي.
داخل پرانتز: البته اگر دايره را بازتر بگيريم، عنوان "اطرافيان"، تنها شامل كساني نميشود كه نزديك امام بودهاند. بلكه هر كسي كه نقش منفي يا مثبتي در آن واقعه داشته را شامل ميشود. بر اين حساب شايد بهتر باشد كه به جاي اطرافيان، بگويم "نقش آفرينان".
پاورقي:
فيلم "روز واقعه" را كه ديدهاي؟ يك جوان مسيحي كه به عشق يك دختر مسلمان، تازه مسلمان شده، ندايي ميشود كه انگار نداي درون و وجدان اوست. براي رسيدن به صاحب آن صدا، كه امام حسين عليه السلام است، مجلس عروسي را ترك و به راه ميافتد. نكتهاي كه فعلا مد نظرم هست، اين است كه در طول سفر قبل از آن كه خود امام را ببيند، با اشخاص مختلفي روبرو ميشود كه هر كدام آينهاي از امام بودند. هر چند كه همه آنها در يك سطح نيستند؛ حتي بعضي دشمنان امامند و براي جنگ با او ميروند. اما ديدنشان و شنيدن حرفهايشان، به آن جوان - كه در حقيقت خود بيننده است - شناختي از امام و هدف و آرمانش ميدهد.
اگر شما هم روش مطالعه و يادداشتبرداري را انجام دهيد، به نكات و ظرايفي خواهيد رسيد كه شايد در منبرها و فيلمها به آنها نرسيد.
اسماء همسر وليد
حضرت زينب عليها السلام را همه ميشناسيم؛ اما زنان ديگري هم بودند كه در آن دوران، نقش آفريني كردند؛ هر چند نقش كوتاه و كم رنگي داشتند؛ مانند "اسماء" همسر وليد، "دلهم" همسر زُهير و "هند" همسر يزيد. مطلبي را كه اكنون مينويسم از "مقتل مقرم" نقل ميكنم.
"وليد بن عُتبه" در زمان معاويه، حاكم مدينه بود. زماني كه معاويه مُرد و يزيد به خلافت رسيد، پيام محرمانهاي براي والي مدينه، ارسال شد. در آن نامه يزيد دستور داده بود هر طور كه شده از حسين عليه السلام، عبدالله پسر عمر، عبدالرحمن پسر ابوبكر، و عبدالله پسر زبير، بيعت بگير. هر كس بيعت كرد كه كرد و الا گردنش را بزن و سرش را برايم بفرست. اين فرمانِ خليفه تازه كار، بر خلاف توصيه پدر پير و كهنه كارش بود كه سفارش اكيد كرده بود با حسين عليه السلام كاري نداشته باش. ...
شبانه "وليد" امام را به دارالحكومه دعوت كرد. امام كه متوجه بحراني بودن اوضاع شده بود، به همراه سي نفر از دوستان و خانوادهاش كه مسلح بودند، حركت كرد. قرار بر اين شد كه اگر صداي فرياد امام را شنيدند، داخل شوند. ...
وليد و مروان در يك طرف و امام حسين در طرف ديگر جلسه بودند ... . حرف آخر امام اين بود كه "مثلي لايبايع سِرّا - كسي مثل من مخفيانه بيعت نميكند" و "مِثلي لايُبايع مثلَه - كسي مثل من با مثل يزيد بيعت نميكند". وقتي وليد ديد كه جلسه به نفع او پيش نميرود، لحن صحبتش را عوض نمود و صدايش را بلند كرد. صداها كه بلند شد ناگهان ديد چندين مرد مسلح به درون اتاق ريختند و دور امام حلقه زدند. او كه انتظار چنين چيزي را نداشت جا خورد. ناچار اجازه داد امام آنجا را زنده ترك كند. ...
وليد، به قول معروف به اندروني، نزد همسرش "اسماء" رفت. اسماء به خاطر رفتاري كه او با امام داشت دعوايش كرد. وليد بهانه آورد كه اول امام دشنام داد. اسماء جمله جالبي گفت. گفت: گيرم امام به تو دشنام دهد، آيا ميخواهي به او و پدرش هم فحش بدهي!؟ اين جمله انگار تلنگري بود براي وليد؛ پس گفت: هرگز اين كار را نميكنم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
| سلام
مقتل به يادداشتهاي سالهاي ديرين مراجعه كردم تا ببينم چه ميتوانم پيدا كنم و بنويسم. كتاب "مَقتَل" كه حتما ميدانيد چيست؟ به كتابي كه درباره قتل و كشتن شدن شخصيتي باشد مقتل ميگويند. "مقتل الحسين" يعني كتابي كه راجع به شهادت امام حسين عليه السلام و واقعه كربلا است. از اين دست كتاب، كم نيست و علماي زيادي به نوشتن آن اقدام كردهاند. بعضي از آنها نزد محققين ديگر، داراي اعتبار خاصي است. از كتب قديمي، "اللُهوف" نوشته "سيد رضي الدين" معروف به "بن طاووس" است كه به عنوان مرجعي در اين باب شناخته ميشود. تا جايي كه به ياد دارم، علامه "شيخ جعفر شوشتري" مقتلي دارد به نام "خصائص حسيني" كه به نكات و ظرايف كربلا پرداخته؛ از همانها كه گاهي وعّاظ و مداحان ميگويند و جگر آدم را كباب ميكنند. خود ايشان خطيب زبردستي بود. از آثار علماي معاصر، "مَعالم المَدرستَين" نوشته مرحوم "علامه عسگري"، و "مقتل المقرم" اثر عالم بزرگوار " عبدالرزاق موسوي مُقرّم" را مطالعه كردهام. به خاطر دارم كه در جلد سوم "معالم المدرستين" - كه درباره واقعه كربلا صحبت كرده - بخشي بود مربوط به كودكاني كه در واقعه كربلا شهيد شدند. به نظر من، كار ابتكاري و زيبايي است. "مقتل المقرم" هم كتاب مستند و شسته رفتهاي است براي اهل تحقيق. |
شيخ عباس قمي شما ميتوانيد به كتاب "منتهي الآمال"، بخشي كه مربوط به زندگي امام حسين عليه السلام است هم مراجعه كنيد. اين كتاب، به فارسي بوده و توسط "شيخ عباس قمي" نگاشته شده. اصل كتاب، دو جلد است و درباره زندگي چهارده معصوم عليهم السلام به طور مجزا صحبت كرده است. براي امثال ما، خيلي خوب است. شيخ عباس قمي از دانشمندان متبحر و به روزي بود كه كتابهايش را به زبان فارسي مينوشت. طوري مينوشت كه همه مردم بتوانند بخوانند. با "مفاتيح الجنان" او كه آشنا هستي. اين كتاب، نسخه و ورژن خانگي دائرةالمعارف دعاها و زيارات است. "منازل الآخره" يك كتاب جيبي است كه درباره سفر مرگ و مراحل و منازل مرگ، سخن گفته؛ كتابي كه ممكن نيست بخواني و تاثير نگيري. كتاب جيبي ديگري هم دارد كه در آن صد كلام از نهج البلاغه را انتخاب كرده، ترجمه نموده و با كمي توضيح در اختيار خواننده قرار داده. با توجه به همين چند اثر، ميتوانيد سبك نگارش شيخ عباس قمي و هدفش را كه "براي مردم نوشتن" بود را درك كنيد. به اميد ديدار |
در اين چند روز، دو نفر از دوستان خوبم، تصميم گرفتند درباره ماه محرم بنويسند و اجازه بدهند من بخوانم. يكي از آنها گفته هر شب مينويسم و يا در وبلاگم ميگذارم و يا برايت ميفرستم. باعث افتخار من است و از اين بابت خوشحالم. يادداشت پايين، نامه يكي از همين دوستان است كه امروز به دستم رسيد:
«ميخواستم از امام حسين بنويسم. خيلي چيزا تو ذهنمه وقتي با خودم مرور مي كنم مطالب بسيار زيبايي در ذهنم هست ولي نميدونم چرا موقع نوشتن كم ميارم. شايد به خاطر ترس از نوشتن باشه .ولي به هر حال مينويسم.
وقتي خاطرات بچگي ام را مرور ميكنم زيباترين و بهترين خاطره ها ايام محرم و مراسم عزاداري امام حسين است. انگار يه جورايي لذت ميبردم وقتي ميديدم پدرم زنجير ميزند. گاهي هم مرا همراه خود ميبرد من هم با تمام انرژي سينه ميزدم. احساس ميكردم كار مهمي دارم انجام ميدم و آدم مهمي شدم! صداي طبل ها و نوحه هاي دسته ها به من آرامش خاصي ميداد.
هميشه با شور و هيجان كنار مادر بزرگم مينشستم تا داستان امام حسين و يارانش را برايم تعريف كند. مادر بزرگم ميگفت هيچ وقت به كسي نگو ظهر شما بخير!! چون امام حسين ظهر عاشورا شهيد شده.
چند وقت پيش يه سخنران داشت ميگفت:
محرم رو در واقع سوگواري نميكنم در حقيقت يه جور افتخار بزرگه. افتخار به اينكه عاشق ترين انسان از امتحان سخت معشوق سربلند و پيروز بيرون اومده در راه رسيدن به معشوق واقعي از همه چيز گذشته.... در حقيقت ما شيعيان افتخار ميكنم كه الگو و امام ما تونسته به اين درجه از عشق برسه...حرفاش خيلي به دلم نشست...احساس غرور خاصي بهم دست داد.
خيلي دوست داشتم اين مطالب رو برات بنويسم. البته مطلب بسيار هست ولي من توان نوشتن ندارم همين چند سطري رو هم كه نوشتم كلي با خودم كلنجار رفتم كه بنويسم يا نه! ولي چون هميشه شما منو به نوشتن تشويق ميكنيد و ...»
نميدانم ترس و نگراني شما از خود "نوشتن" است يا از اينكه چطور خوانده شود. شما كه به اين خوبي مينويسيد، از "نوشتن" براي خود بت نسازيد.
به اميد ديدار
خدانگهدار
سال اول كه ديدمت، ماه محرم بود. از مراسم عزاداري ميومدي. زياد نميشناختمت. با ذوق و شوق ميرفتي و با انرژي برميگشتي. از يك نوجوون همين انتظار رو بايد داشت. ميگفتي هر سال ماه محرم، توي خونتون، تكيه حسيني ميزنيد. پر انرژي بودي و پر از حرف. مينوشتي و ميدادي به من بخونم.
سال دوم خواستم كه از مراسم هر شب برام بنويسي. تو كه اون وقتا هنوز نوشتن رو فراموش نكرده بودي، قبول كردي. شبا در مراسم شركت ميكردي و روزا برام از چيزايي كه ديدي و شنيدي مينوشتي. از چيزايي كه احساس كردي و ياد گرفتي. اون سال محرم گفتي كه امسال طور ديگه برام گذشت.
سال سوم از اون نوجوون با نشاط فاصله گرفتي و بزرگتر شدي. ديگه دغدغههاي يكي دو سال پيش رو نداشتي. نامه نوشتن برات بي مفهوم شده بود. سر يك دو راهي بود. دو راهي موندن و رفتن. اين بار كه ديدمت، ديگه نه از شيطنت و عادت خبري بود و نه از عشق و نشاط. عقلانيت اومده بود؛ اون هم با شك و شبهه و سوال. گفتي نميدونم اين مراسمي كه برگذار ميكنند چه معنايي داره. يعني چي يك دسته مردها راه ميفتند و زنها و بچهها دنبالشون. اونجا بود كه من حرف زدم. البته حرف خاصي نزدما؛ فقط كمي گرد گيري كردم، از اون آيينه صيقلي غبار گرفته. و باز تو به جنبش افتادي و يك نامه نوشتي؛ اون هم چه نامهاي.
سال چهارم، يعني امسال، كه در مرز انتخاب، قرار گرفتي، بايد از يه ترديد عبور كني و به تصميم برسي. امسال من ميخوام برات بنويسم. شايد آخرين فرصتم باشه. بعضي حرفام با نوشته هست و بعضي با تصوير. بعضي از خودم و بعضي از ديگران.
پاورقي: اين يادداشت رو از اول محرم برات آماده كردم؛ اما به دلايلي به تاخير انداختم.
نامه اول
زمان: سهشنبه 11 بهمن 1384 00:05:04
«صبح با صدايي كه درخواست كمك داشت بيدار شدم، وصل كردن پارچههاي مشكي، پارچههايي كه اسمهايي با حالات متفاوت نوشته شده بودن، اشعار متفاوت، تصاوير رنگي، پهن كردن موكت و فرش، جارو كردن. اينا خيلي كار داره، خيلي خستگي داره ولي من نه خستگي درك كردم نه ... . برام جالب بود خانومها مياومدن و براي جارو كردن يا هر كار ديگه مصر بودن. يكي از خانوما ميگفت: خوشا به حال شما كه توي جوونيتون اينجا هستيد و كارهاي سختري رو متحمل ميشيد. با شنيدن حرفش هم گنگ شدم هم متحول هم مغرور.
امشب توي مراسم از قصههاي قراني صحبت كردن، اينكه اين قصص براي راهنمايي هستند؛ براي عبرت؛ نه گذروندن وقت و فقط مطالعه. يادت كردم، حرفش تقريبا مشابه حرف تو بود. دعا كردم ... . هر وقت توي دعا به خودم ميرسم نميدونم چي بخوام، امشب از خدا خواستم بهم چشم باز بده، بهم ياد بده كه چي بخوام.
تا حالا با يه نوشته بابا رو گريون نكرده بودم كه كردم. بعد از مراسم بابا و مامان تو اتاقم بودن براشون متن تو وبلاگ رو خوندم، حق حق گريههاي بابا منو منقلب كرد. صورت خوشحال بابا به خاطر خوب بودن مراسم كمي خوشحالتر شد، گريهي بابا از روي خوشحالي بوده مگه نه؟
مداح مراسم عزاداري گفت از خدا اشك بخوايد. اگر خواستي برام دعا كني به علاوه همهي چيزايي كه قبلا ميخواستي ازش برام اشك بخواه»
به اميد ديدار
خدانگهدار
امروز برفي نيامد؛ اما هوا سرد و زمين يخ زده و ليز بود.
مدتي كنار ديوار كمين كردم تا كمي به اين گنجشكهاي گرسنه و محتاط، كه با عبور هر عابر و ماشيني پرواز ميكردند و دوباره برميگشتند تا به آن تكه نان خشك نوك بزنند، نزديك شده و عكس بگيرم:

تغييرات: پاورقي 2، اضافه شد. (سهشنبه 18 دي 1386)
امروزه زندگي انسان بيش از هر وقت ديگري الكترونيكي شده است. الكترونيك در خدمت انسان است براي آن كه ماشينها را مديريت كرده و از آنها راحتتر استفاده كند. نسل جديدي از اين نوع مديريت را ميتوان به شكل كنترل از راه دور و ريموت (Remote) مشاهده كرد. خيلي از وسايل الكترونيكي، مجهز به اين سيستم ميباشند. تلويزيون، ويديو، ماهواره، پنكه، كولر، در خانه و گاراژ، اسباب بازي. حالا تصور كنيد كه در يك خانه، چندتا از اين كنترلها وجود داشته باشد. گاهي پيدا كردن كنترل مورد نظر مشكل شده و باعث دردسر ميشود. از اول قرار بوده كه كنترلها، كمكي براي زندگي ما باشند؛ اما تعدد و ازدحامشان، بلاي جان ما شده. اينجاست كه به ذهن آدم خطور ميكند كه اي كاش يك كنترل چندكارهاي بود كه ميشد با آن، همه وسايل خانه را مديريت و كنترل نمود. و از همين جا داستان فيلم "كليك" شروع ميشود.
كليك (Click)
"كليك" يك فيلم خانوادگي، تخيلي و كمدي است كه هر چه پيش ميرود، جديتر ميشود. تا جايي كه در انتهاي فيلم، سكانسي وجود دارد كه اگر آن را به تنهايي ببيند، باور نميكنيد قسمتي از يك فيلم كمدي باشد. فصل بيمارستان كه بعدا درباره آن صحبت ميكنم.
داستان فيلم
مايكل، پدر يك خانواده چهار نفره است، و كارمند يك شركت طراح ساختماني. پدر و مادر او زندهاند و به خانواده او سر ميزنند. همسر مهربان و كم توقعي دارد كه مشكلات كاري شوهرش را درك كرده و آنها را براي بچهها قابل هضم ميكند. يك پسر و يك دختر، حاصل زندگي اين دو است كه دوران كودكي خود را سپري ميكنند.
مايكل، از موقعيت خود در شركت، راضي نيست؛ بنابرين سعي دو چندان ميكند تا كارش را بهتر انجام داده و ترفيع بگيرد. اما اين تلاش روز افزون، مانع آن ميشود كه به اندازه كافي به خانواده خود برسد. دفعاتي كه به وعدههاي خود نسبت به كودكانش عمل نكرده، رفته رفته بيشتر شده و همين باعث نارضايتي بچهها ميشود.
يك روز كه مايكل، در بين انواع و اقسام كنترلها، سر در گم شده بود، كودكان به او پيشنهاد كردند كه يك كنترل چندكاره بگيرد. او نيز شبانه عازم فروشگاه شد. در گوشهاي از فروشگاه، كارگاهي را ديد و داخلش شد. به مردي كه در آنجا بود، موضوع كنترل چندكاره را گفت. آن مرد كه يك دانشمند بود، به او پيشنهاد داد كه از يك كنترل ويژه كه داراي امكانات خاصي است استفاده كند. وقتي مايكل خواست بهايش را بپردازد، به او گفت، در قبال آن لازم نيست پولي بدهد. استفاده از آن تنها يك شرط دارد. اينكه پس گرفتني نيست. مايكل هم از خدا خواسته به خانه برگشت.
كنترل خوبي بود و دقيقا عمل ميكرد؛ اما به صورت كاملا اتفاقي، مايكل، زماني كه همسرش در حال جر و بحث با او بود، دكمه مكث (Pause) را زد و همه چيز در يك آن، ثابت ماند. اينجا بود كه متوجه قدرت اصلي كنترل شد. اين يك كنترل معمولي نبود. او ميتوانست وقايعي كه مايكل اراده ميكند را در اختيار گرفته و كنترل كند. ايست، حركت به جلو، حركت به عقب و سكوت، كارهايي بود كه ميتوانست به راحتي انجام دهد.
مايكل كه از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد، پيش آن دانشمند عجيب و غريب رفت و بابت چنين وسيلهاي، بسيار تشكر كرد.
اما داستان به همينجا ختم نميشود. مايكل ميتوانست كنترل را سفارشي كند. مثلا اگر دعوايي ميشد، ميگفت برو به بعد از دعوا. يا اگر مهماني داشت، ميگفت برو به بعد از ميهماني. حتي يك بار به همين راحتي به زمان ترفيع خود رفت. اين روشي بود براي فرار از اتفاقهاي عادي زندگي.
اولين اشكال كار اين بود كه مايكل هيچ چيزي را كه در آن مدت، گذشته بود، به خاطر نميآورد و همين مساله، كمي باعث دردسرش شده بود. شايد دليلش اين بود كه خودش نخواسته بود ببيند.
اما دومين اشكال، اين بود كه آن كنترل جادويي، يك حافظه خودكار داشت و وقايعي را كه مايكل، از آنها فرار ميكرد و ميزد جلو، به خاطر ميسپرد و در آينده به صورت خودكار و خود به خود عمل ميكرد. يعني تا همسرش يا مديرش، با او دعوا ميكردند، بدون دخالت مايكل، زندگيش را تا چند سال به جلو ميبرد. اين مساله، باعث نگراني و ترس شديد مايكل شده بود.
در يكي از همين حركت به جلوها، او متوجه شد كه 10 سال از عمرش را سپري كرده! ترفيع گرفته، ثروتمند شده، بسيار چاق شده، و بچههايش بزرگ شدند و به حرفش گوش نميكنند. اما بدتر از همه، اين بود كه متوجه شد همسر مورد علاقهاش را طلاق داده و هم اكنون با مرد ديگري ازدواج كرده است! و در حركت به جلوي بعدي متوجه شد كه بيمار و بستري شده، پدرش مرده، پسرش مديريت شركت را به عهده گرفته و قرار است ازدواج كند!
نكته
- فيلم در ظاهر خود، يك موضوع تخيلي و جادويي را دستمايه قرار داده تا يك سري وقايع اختياري و غيراختياري در زندگي مايكل، رخ دهد. همين جادويي بودن، فرار از مراحل سخت زندگي، فراموشيهاي مايكل، و روبرو شدنش با وقايع غيرمنتظره، اسباب خنده تماشاچي ميشود.
- در خود فيلم يك پيام آشكار است. آن قدر به كار نپرداز كه از خانه، غافل شوي. همين فراموشيهاي خندهدار مايكل در سفر به آينده، در حقيقت غفلت او در زندگي واقعيش است. او چنان غرق كار شده بود كه بزرگ شدن بچههايش را نميديد. بدون آن كنترل جاوديي هم، آينده او به جايي ميرسيد كه حتي همسر مهربان و صبورش، از دستش به ستوه آمده و درخواست طلاق ميكند.
- نكته ديگري كه ميتوان از فيلم آموخت، اين است كه "اين ره كه تو ميروي به تركستان است". راهي كه امروز ما ميرويم، مشخص است فردا به كجا منتهي ميشود. همين الان چشمهايتان را ببنيد و آينده خود را تصور كنيد. خيال كنيد كه ميتوانيد آينده را ببيند. در آينده چه چيزي منتظر ماست؟ دور از شوخي و خيال پردازي، حداقل ميتوانيم بعضي از كارهاي خود را پيش بيني كنيم. اگر ميدانم كه اين رابطه، اين كار، اين حرف، عاقبت به خيري ندارد، پس چرا همين الان دكمه ايست را نزنم؟
- و اما نكته مهمتر فيلم اين است كه كنترل زندگي هر كسي در اختيار خود اوست. بخشي از زندگي، جبري و خارج از اختيار ماست؛ اما اغلب اتفاقها در اختيار ما بوده و ميتوانيم آنها را اداره و مديريت كنيم. مراقب باشيد كه چه كليدي را كليك ميكنيد.
پاورقي:
1- فصل بيمارستان
مايكل، در جشن عروسي پسرش، سكته كرده و به بيمارستان منتقل ميشود. بعد از چند روز، به هوش آمده و دختر و پسرش را كه نگران حال اويند در كنار تختش ميبيند ... پسر ميگويد كه سفر ماه عسل، به خاطر يك مشكل كاري، به هم خورده. پدر ميگويد كه به خاطر همسرت حتما به سفر برو؛ اما پسر ميگويد كه همسر مهرباني دارم كه دركم ميكند. فرزندان خداحافظي كرده و ميروند؛ ولي حال پدر از شنيدن اين خبر بد ميشود. علي رغم مخالفت دكتر، از تخت خود خارج ميشود. اتاق را ترك كرده و با همان حال زار، راهروي بلند بيمارستان را طي ميكند. به حياط بيمارستان ميرسد.
هوا تاريك است و باران شديدي در حال بارش است. فرزندانش از او دور شدهاند و صداي نهيفش را نميشنوند. بايد قبل از آن كه سوار ماشين شوند به آنها برسد. براي همين در زير باران شروع به دويدن ميكند؛ اما بدنش ضعيفتر از آن است كه بتواند اين راه را طي كند. به زمين ميافتاد. ميبيند كه دخترش سوار ماشين شد. پسرش را صدا ميزند. پسر در حالي كه چتر را ميبندد ميخواهد سوار شود كه متوجه ميشود كسي به زمين افتاده. ... در حالي كه همه اعضاي خانواده، حتي همسر سابقش، بالاي سر او حلقه زدهاند، به پسرش ميگويد كه اول خانواده، بعد كار ... چند لحظه بعد، همان جا و در همان حال از دنيا ميرود ...
2- نژادپرستي
به خاطر نگراني از طولاني و خستهكننده شدن مطلب، از گفتن اين نكته پرهيز كرده بودم؛ اما سعي ميكنم مختصر بگويم؛ چون مطلب مهمي است.
در اين فيلم با سه نژاد برخورد ميكنيد. نژاد عربي، نژاد ژاپني و نژاد يهودي. تاكيد ميكنم روي كلمه "نژاد"؛ براي اين كه اگر ادعايم درست باشد، حقيقتا عوامل سازنده فيلم، نژادپرستي را به نمايش گذاشتند.
يك سرمايهدار عرب را ميبينيم كه قصد سرمايه گذاري در آمريكا و ساخت يك رستوران را دارد؛ اما بسيار احمق و نفهم است و همين حماقتش باعث خنده ميشود.
گروهي از سرمايهداران ژاپني هم هستند كه سفارش طراحي يك هتل را به شركت مايكل ميدهند. چهره خوبي هم از آنان به نماش در نميآيد. فيلم "كليك"، در هر دو صحنه، با لحن تمسخر و تكبرآميز از آسياييها (عرب و ژاپني) ياد ميكند.
اما گروه سوم كه يهوديان هستند؛ اصلا حرفي از آنان زده نميشود. فقط فصل كوتاهي در فيلم وجود دارد كه اگر دقت نكنيد، اين نكته از چشمتان پنهان ميماند؛ و آن سكانسي است كه مايكل به سر قبر پدرش در گورستان شهر ميرود. همان طور كه در تصوير زير مشاهده ميكنيد، چند سنگ قبر است كه ستاره شش پَر - كه علامت يهود و صهيونيست است - بر روي آنها نقش بسته. تازه آنجا متوجه ميشويم كه پدر مايكل - و بالطبع خود مايكل - يهودي است.

حالا به فضاي اين سكانس توجه كنيد. ريتم فيلم آرام است، با يك موسيقي موقر، با احترام و ادب، بدون هيچگونه طنز و شوخي و لودگي، سنگ قبرها در جلو و ساختمانهاي بلند شهر در پس زمينه. يك تلفيق و انس و الفتي بين يهوديت و آمريكا در اين قاب، نمايش داده شده. بسيار آرام بخش، با معنا و زيركانه.
منابع مرتبط:
Yahoo! Movies
به اميد ديدار
خدانگهدار
چندي پيش آمار يك وبلاگ مذهبي را مشاهده ميكردم. به بخش جستجو كه رسيدم نتيجه جالبي را ديدم. بعد از عبارت "غدير در قرآن"، عبارت "مرگ چيست" باعث شده بود كه موتورهاي جستجو، كاربران را به آنجا ارجاع دهند. هنوز هم اين ركورد، حفظ شده است. البته عبارت "غدير" به خاطر مناسبت غدير، مورد توجه قرار گرفته و يك واقعه موسمي است.
توجه به مرگ و ماهيت و چگونگي آن، براي انساني كه روزي با آن روبرو خواهد شد، امر لازمي است. در بعضي از بزرگراهها بايد از عوارضي رد شويم. پولي ميدهيم و قبضي ميگيريم. در انتهاي بزرگراه، قبض را از ما تحويل ميگيرند و اگر آن قبض را گم كرده باشيم، دوباره از ما پول ميگيرند. از ترس پرداخت دوباره پول، به خوبي از قبض، نگهداري ميكنيم. چطور ميشود به جاده زندگي بيايم و بروم، و هيچ حساب و كتابي در بين نباشد؟! مراقب ته خط باشيم.
به قول قرآن:
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَاتُرْجَعُونَ
آيا گمان كرديد شما را عبث و بيهوده آفريدهايم، و به سوي ما باز نميگرديد؟ (مومنون/115)
و به قول حافظ:
مَزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كِشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت! بخُفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد نشو
به اميد ديدار
خدانگهدار
| سلام
• عمر وبلاگ به اندازه عمر انگيزه نويسندهاش است. مادامي كه نويسنده، براي نوشتن انگيزه دارد، خواهد نوشت. بزرگترين مانع نوشتن، عدم انگيزه است. البته ميشود موانع ديگري هم تصور كرد؛ مانند مشكلات فني و مسائل داخلي و شخصي نويسنده، كه موقتا - حتي تا چندين ماه - مانعي براي ادامه نوشتن است. جداي از "موانع جبري"، مانع اصلي، نبود انگيزه است. اگر ميخواهيد با كسي درباره اين كه چرا ديگر نمينويسد صحبت كنيد، بهتر است به سراغ انگيزه اوليه او براي شروعش برويد و از او بپرسيد كه چرا نوشتن را انتخاب كرده بود. گاهي حق با اوست و نبايد زور باطل بزنيم كه حتما بنويسد. شايد ديگر دليلي براي نوشتن وجود ندارد. يك "وبلاگ آموزشي" - مثل آموزش برنامه نويسي - سر جمعش ميشود در 20 جلسه همه مطالب را گفت. وقتي تمام شد ديگر لزومي ندارد كه نويسنده براي نوشتن، تقلا كند. • عمر وبلاگ را از لحاظ ديگري هم ميشود سنجيد؛ و آن عمر تاثير و ماندگاريش است. باز بودن وبلاگ، مفهومش اين نيست كه حتما هر چند وقت يك بار به روز شود. در همين مثال خودمان، يعني وبلاگ آموزشي، مادامي كه آن مطالب آنجاست و خواننده دارد، و از مطالبش بهرمند ميشوند، باز است. |
اتفاقا به اين لحاظ، عمر "وبلاگ آموزشي" بيشتر از "وبلاگ شخصي" است. زماني كه قرار شد "وبلاگ شخصي"، به روز نشود، كسي سراغش نميرود. چـــه شود كه بر اثر جستجو در اينترنت، گذر كسي به آن بيفتد؛ و الا ماه به ماه احدي به آن سر نميزند. شايد وبلاگ ماندگار را بشود به "كتاب" تشبيه كرد و نوع ديگرش را به "روزنامه" كه معمولا به درد امروز ميخورد. • هر روز به وبلاگ آموزشيم سر ميزنم؛ هم بخش نظراتش و هم كنترش. در بخش آمار جستجو، نتايج جالبي را مشاهده ميكنم. ميدانيد كه در كنتر، يك "تعداد بازديدكننده" داريم و يك "تعداد بازديد". اگر تعداد اين دو نزديك به هم باشد، يعني چند نفر آمدند و رفتند؛ اما اگر تعداد بازديد، چند برابر بازديدكننده باشد، يعني بعضي آمدهاند و در وبلاگ ماندگار شدهاند. بعد از دو سال كه از آنجا خداحافظي كردهام، اين نتيجه قابل توجهي است. با پيامهايي كه ميگذارند هم تناسب دارد. پيامهايي كه باعث شادي مضاعف ميشود. بر همين اساس است كه ميگويم بعضي از وبلاگها، مانند وبلاگ آموزشي، با به روزنشدن، بسته نشده و نميميرند، و همچون يك چشمه، مدام در حال جوشش و سيراب كردن تشنگانند. به اميد ديدار |
• در يك ماهي كه ننوشتن را اختيار كردم، در كنار وبلاگخواني، قسمتي از وقتم را صرف كمك به چند وبلاگ كردم؛ البته در حد تذكر و همفكري نسبت به بعضي از مسائل ظاهري و فني. دوست دارم يك دانشجو، معلم، روزنامهنگار، كارمند يا خانهدار ايراني، وقتي مينويسد، در يك محيط زيبا و بدون نقص بنويسد. دنيا را نميتوانم تغيير دهم؛ اما براي اطرافيان و تا جايي كه دستم ميرسد، سعيم را ميكنم. به قول "منشي زاده":
دستهاي ما كوتاه بود
و خرماها بر نخيل
ما دستهاي خود را بريديم
و به سوي خرماها پرتاب كرديم
خرما فراوان بر زمين ريخت
ولي ما ديگر دست نداشتيم
• در اين مدت، متوجه شدم چند وبلاگ ديگر نيز تعطيل شده، و يا نويسنده، بخشي از آن وبلاگش را از كار انداخته.
"نيستان" با يك خداحافظي، حلاليت طلبيد و رفت. خود من كه از "نيمه مهر"، رايزنيهايم را شروع كرده بودم براي مساله بودن يا نبودن. "خواب اقاقيا" بدون هيچ اطلاعيه و خبري، نمينويسد. "از زندگي" هم به خاطر مشكلات فني، مجبور شد مدتي ننويسد. "پيچك سر به هوا"ي ما هم كه بخش نظراتش را غير فعال كرد. انگار كه نميخواست صدايي را بشنود.
در زندگي، هميشه ريزش وجود دارد. انتظار اين كه هميشه همه چيز باشد و تغيير نكند، اشتباه است. هر چيزي كه آغازي دارد، پاياني هم دارد، و اين شامل وبلاگ هم ميشود.
به اميد ديدار
خدانگهدار
اولين روز سال جديد ميلادي است. سال نو براي دوستاي مسيحي مبارك. سال نو براي همه دوستان مسلمان مهاجر كه دور از وطن هستند مبارك. دوستاني كه در فرانسه هستند، مثل دونه، نيستان و وبلاگوار؛ دوستاني كه در انگليس هستند، مثل خانه خيال و ملكوت، و عزيزان ديگر كه در بلژيك، روسيه و امارات مقيمند، مانند بامداد و دينا و زندگي تازه. البته از امارات و كشورهاي عربي خبر ندارم كه چقدر در جشنهاي سال نوي ميلادي شركت ميكنند.
اينها وبلاگ نويساني هستند كه فقط در عرض يك سال گذشته با آنها آشنا شدهام، و آن هم از طريق وبلاگشان. خيلي از آنها را نديدهام. تنها رابط ما متن و تكس (Text) بوده؛ نه صدايي و نه تصويري؛ به جز موارد اندكي كه صدا هم دخيل بود. خلاصه آن كه با اين دوستان وبلاگ نويس، و باقي عزيزاني كه در ايران هستند، آشنا، دوست، صميمي و نزديكم. با آن كه از هم دوريم، اما با وبلاگ، به هم نزديكيم. خيلي دور و خيلي نزديك.
به اميد ديدار
خدانگهدار