| سلام
آقاي "توسلي" هم رفت. آقايي كه چندين سال، صداي آشنايي براي مردم ايران بود. آقاي احكام گويي كه در دقايقي اندك، مسائل فقهي را با زباني شيوا بيان ميكرد. "آيت الله محمدرضا توسلي" هم صداي گرم و آشنايي داشت، و هم چهره آشنايي براي مردم ايران بود؛ چون هميشه در كنار امام حضور داشت. به گمانم او كسي بود كه - با تمام علم و فضلي كه داشت، و جا داشت در ميان علماي حوزه يا در پستهاي حكومتي، عرض اندام كرده و نام و ناني براي خود ثبت و كسب كند - انتخاب كرد عمرش را با افتخار وقف امام، و با تواضع صرف "مساله گفتن" براي مردم كند. |
|
|
مطالب مرتبط: به اميد ديدار | |
| سلام
اين حديث قُدسي زيبا را به عنوان صدمين يادداشت وبلاگ به شما هديه ميكنم: اَوحي الله الي عُزير: «يا عزَير! اِذا وقعتَ في مَعصيةٍ فلاتَنظُرْ إلي صِغَرها؛ ولكن انظُر الي مَن عصيتَ خدا به عزير وحي كرد: اي عزير! زماني كه در موقعيت گناهي قرار گرفتي، نگاه به كوچكيش نكن؛ بلكه نگاه كن به كسي كه ميخواهي نافرمانيش را كني و اِذا اُوتيتَ رزقاً مِنّي فلاتَنظُر إلي قِلّته؛ ولكن انظُر إلي مَن أهداهُ و هنگامي كه رزق و نعمتي از من به تو رسيد، نگاه به كمي و قلتش نكن؛ بلكه نگاه كن كه چه كسي آن را به تو هديه داده و اِذا نَزلَتْ إليك بَليّـةٌ فلاتَشكُ إلي خَلقي؛ كما لاأشكوكَ إلي ملائكتي عند صُعود مَساويك و فَضائحك». و وقتي كه بلايي بر تو نازل شده، به خلق من شكايتش را نكن؛ |
همچنان كه من شكايت ترا، زماني كه بديها و گناهانت به من ميرسد، به فرشتگانم نميكنم. ماخذ: "بحار الانوار، كتاب طهارت" پاورقي: حديث قدسي: به حديثي ميگويند كه گويندهاش خداست و مخاطبش عمدتا پيامبرانند. اين نوع احاديث، به لحاظ اين كه از زبان خداوند است و گفتگويي بيپرده ميان او و اوليائش ميباشد، از لحن و لطافت خاصي برخوردارند. عُزَير: كلمه "عزير"، نام همان شخصي است كه يهود، او را به زبان عبري، "عزرا" ميخوانند، و در نقل از عبري به عربي، اين تغيير را پذيرفته است. هم چنان كه نام "يسوع" به "عيسي"، و "يوحنا" به "يحيي" تغيير يافته است. "عزرا" همان كسي است كه دين يهود را تجديد نمود و تورات را - بعد از آنكه در واقعه بخت النصر، و تسخير بلاد يهود و ويران نمودن معبد و سوزاندن كتابهاي ايشان، به كلي از بين رفت - به صورت كتابي به رشته تحرير درآورد. به اميد ديدار |
مدير منو به داخل برد و معرفي كرد
قبل از رفتنش به من گفت: «كلاس مجهز به دوربين مدار بسته هست
براي نظارت بر بچهها»
شنيده بودم كه مدرسه مرتب و پيشرفتهاي هست
اون رفت و من موندم با بچهها
البته بچه كه نميشد گفت
سلام كردم و خودمو معرفي كردم
و رفتم طرف تخته
نوشتم "جلسه اول: دوربين"
صداي خندههاشون ميومد
برگشتم
نگاهشون كردم
سعي كردم به چهره تك تكشون نگاه كنم
بعضي متعجب، بعضي منتظر و بعضي با خندههاي شيطنت آميز
مكث من اون قدر طول كشيد كه كلاس ساكت شد
با دست اشاره كردم به دوربين كوچيكي كه در سقف بود
اين يك دوربينه
دوربين وسيلهاي هست كه ميشه باهاش اطراف رو ديد
يك مدل دوربين هست كه نزديك شماست، دست شماست و باهاش دور رو ميبينيد
يك مدل دوربين هست كه دور از شماست؛ مثلا توي كلاسه و ميشه از جاي ديگه اينجا رو ديد زد
همين الان كه من دارم با شما حرف ميزنم مدير و ناظم، ما رو ميبينند
نميتونيد شلوغ كنيد
تقلب كنيد
حتي وقتي پشتم به شماست
چون از اونجا ميبينند
اما يك دوربين ديگه هم هست
كه نه تنها توي كلاس، بلكه بيرون و اونور ديوار رو هم ميبينه
نه تنها از شما، بلكه از توي دلاتون هم فيلم ميگيره
صداتون رو، اعمالتون رو، حتي افكارتون رو هم ضبط ميكنه
توي تمام اون مدت، نگران بودم نكنه نتونم منظورم رو خوب برسونم
و بعد از كلاس انتظارشو داشتم كه از طرف مديريت مدرسه درباره اين رفتارم با من صحبت كنند
حداقل نظرشون رو بگند
اما كسي چيزي نگفت
حتي به روي خودشون هم نياوردند
فقط جلسه بعد كه اومدم
دوربين رو ورداشته بودند
مطالب مرتبط:
دانشجويان به نصب دوربينهاي مداربسته در دانشگاه انتقاد دارند - ايسنا
گاهي اوقات ميخواهيم كه از چيزي كه در صفحه نمايش خود ميبينيم، عكس بگيريم. قسمتي از يك نرم افزار به نظر ما قشنگ است - مثل دكمههاي يك پلاير - و دوست داريم تصوير آن را داشته باشيم. گاهي در اينترنت ميخواهيم يك صفحه را ذخيره كنيم، يا تصوير زيبايي را كه در وب ديدهايم ذخيره كنيم؛ اما به دليلي - مانند غيرفعال شدن كليك راست - اين كار ممكن نيست.
يك روش ساده و دم دستي براي عكسبرداري و ذخيره آن در رايانه، استفاده از دكمه Print Screen در صفحه كليد است. در اين روش، يك عكس كلي از هر چه در صفحه نمايش شما وجود دارد، گرفته شده و در حافظه موقت (Clipboard) قرار ميگيرد.
روش ديگر براي تصويربرداري، استفاده از نرم افزارهاي كپچر (Capture) است كه به شكل تخصصي به اين كار ميپردازند.
ساخت آموزش و راهنما
مواردي را كه در بالا مثال زدم، نمونههاي معمولي و سادهاي از نياز به تصويربرداري است. اما موردي هم هست كه نياز مفرطي به تصويربرداري از صفحه نمايش دارد و آن هم امر آموزش و ساختن راهنما (Help) براي نرم افزار است. در بعضي از سيديهاي آموزشي - مانند آموزش ويندوز - شاهد فيلمي هستيم كه روند كار با ويندوز را نشان ميدهد. همه آنها با استفاده از روش كپچر و تصويربرداري انجام ميشود.
انواع تصويربرداري
نرم افزارهاي تصويربردار به دو صورت كار ميكنند:
1- تصويربرداري به صورت فيلم
2- تصوير برداري به صورت عكس
براي هر كدام از اين دو نوع، دهها برنامه و نرم افزار متنوع، توسط افراد و شركتهاي مختلف ساخته شده و در اختيار كاربران قرار گرفته است. اما كار با بعضي از آنها هم نياز به خريد و ريجستر كردن دارد و هم كمي تخصصي و پيچيده است.
FastStone Capture

"FastStone Capture" كه يكي از محصولات پايگاه "FastStone" ميباشد، ابزار بسيار مفيدي براي عكسبرداري از صفحه نمايش است. در ميان برنامههاي تصويربرداري كه تا حالا من ديدهام، اين برنامه از سبكي و سادگي بي نظيري برخوردار است. حجم قبل از نصب آن 1.25 MB است.
FastStone Capture يك برنامه كوچك؛ اما چند كاره است.
- توانايي تصويربرداري از اينها را دارد:
(Full Screen) تمام صفحه
(Active Window) پنجره فعال
(Window/Object) اجزاء يك پنجره
(Freehand Region) انتخاب آزاد
(Scrolling Window) صفحات اسكرول دار
پاورقي:
در وب، با صفحاتي روبرو ميشويم كه بلند بوده و اسكرول ميخورند. اگر ميخواهيد از كل آن مقاله بلند، عكس بگيريد، گزينه "Scrolling Window" را انتخاب كرده و بر روي آن صفحه كليك كنيد.
- اين برنامه، يك اديتور و ويرايشگر ساده و مفيدي هم دارد كه ميتوانيد در آن تغييراتي در تصويري كه گرفتهايد بدهيد.
- خروجي اين برنامه، با اين فرمتهاست: "BMP, JPEG, PNG, GIF, TIFF, TGA, PDF"
- اين نرم افزار با يك تنظيم خاص، ميتواند از فيلم هم عكس بگيرد.
نسخه
FastStone Capture سابقا رايگان بوده؛ اما از نسخه 5.3 به بعد، نياز به ريجستر دارد. آخرين نسخه اين برنامه تا كنون 5.9 است. شما ميتوانيد از همان نسخه رايگان - كه تفاوت زيادي با نسخه جديد ندارد - استفاده كنيد.
به اميد ديدار
خدانگهدار
آن يــار كــز او خــانه مـا جــاي پـري بـود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش
بيــچاره نـدانست كه يـارش سفـري بـود
تنها نـه ز راز دل مـن پـرده برافتـاد
تا بود فلك، شيوه او پرده دري بود
منظــور خردمنــد مـن آن مــاه كه او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آري چه كنــم دولت دور قمـري بود
عذري بنه اي دل كه تو درويشي و او را
در مملكـت حُســن، سـر تـاجـوري بــود
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت
بـاقـي همـه بيحاصــلي و بيخبــري بــود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسـوس كه آن گنـج روان، رهـگذري بـود
خود را بكش اي بلبل از اين رَشك كه گل را
بــا بــاد صبــا وقت سحــر جلــوه گــري بــود
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يُمن دعاي شب و ورد سحري بـود
| - پري: فرشته. - فروكش كردن: اقامت كردن - ماندن. - بو: اميد. - منظور: مورد پسند - مقصود - مورد نظر. - دولت: بخت. - دور قمري: هفت هزار سال دوران خلقت آدم و زندگي آدميان (نجوم قديم) - آخرالزمان. - عذر نهادن: عذر آوردن. |
- درويش: فقير. - سر تاجوري: ادعاي سلطنت. - گنج روان: گنج گذرا - گنج جان و روح. - رشك: حسد. - صبا: باد خنك و خوشبوي بامداد بهار. - جلوه گري: خودنمايي - عشوه گري. - يُمن: مباركي - بركت. |
سجاد، پاك و "كودكانه" رفت ...

ديروز براي جلسهاي به يكي از مراكز علمي رفته بودم. موضوع صحبت، وبلاگ بود. در حين گفتگو، به عنوان نمونه به وبلاگهايي اشاره ميكرديم. يكي از اعضاي جلسه - كه خانم محترم و آشنا با مباحث وبلاگي بود - به وبلاگ فرزند يكي از همكارانش اشاره كرده و افزود كه وي چند وقت پيش بر اثر بيماري فوت شد. نام نويسنده را پرسيدم؛ گفت "سجاد هاشمي". به گوشم آشنا بود؛ اما من بيشتر او را با نام وبلاگش ميشناختم.
آنجا دسترسي به اينترنت نداشتم. ترديد مرا رها نكرد؛ تا شب كه به خانه برگشتم. وبلاگ "كودكانه" را چند ماه پيش در وبلاگم فهرست كرده بودم. بر روي لينكش كليك كردم. منتظر شدم تا وبلاگش باز شود. بله، با كمال تاسف ديدم اين همان سجاد هاشمي است كه از بين ما رفته. مدتها بود كه وبلاگش به روز نميشد؛ براي همين كمتر به آن سر ميزدم. ولي اصلا فكرش را نميكردم كه روزي بيايم و اتاقش را خالي ببينم.
آخرين يادداشتي كه از او به ياد دارم، زماني بود كه به حرم امام رضا عليه السلام رفته بود. از خودش تصويري گرفته و با ذوق و شوق آن را در وبلاگش گذاشته بود. فكر كنم در ذيل همان يادداشت برايش پيامي گذاشتم. اما اين بار كه رفتم نه از پيام من خبري بود و نه از آن يادداشت و آن تصوير زيبا.
وبلاگ سجاد، يكي از وبلاگهاي خوب و كودكانه عالم وبلاگ است.
به اميد ديدار
خدانگهدار
| سلام
امتياز حر در شخصيت حر چيزهايي وجود دارد كه باعث ممتاز شدن او از ديگران ميشود. او حتي با زهير هم تفاوت داشت. امتياز اول: تضاد حر داراي شخصيت عجيب است. يك نوع تضاد در رفتارش وجود دارد كه از چشم اطرافيانش هم پنهان نمانده. تضادي كه نشان از تلاطم روحي و همان درگيري دروني - كه در يادداشت "تمام وسوسههاي زمين" مطرح كردم - دارد. شايد همين تضاد اوست كه او را متمايز از ديگران كرده و شخصيتش را براي بيننده، معمايي و برجسته نموده. - از طرفي روبروي امام ميايستد و راهش را ميبندد ميان اين دو عمل، در يك زمان، خيلي فاصله است. "آقا همگي پشت سر شما نماز ميخوانيم". اين يعني ما شما را قبول داريم. اين كجا و آن كه "آقا حق نداري برگردي به مدينه؛ فقط كوفه" كجا؟! ولي اين دو، در يك آن، در حر، جمع شده. ايستادن مقابل امام و اقتداي به امام. قطعيت ترديد هر چه از آغاز سفرش با امام حسين ميگذرد، كفه ترازوي تضادش، رفته رفته به سمت خير سنگينتر ميشود؛ تا آن كه از قطعيت دور شده و به ترديد ميرسد. زماني ميآيد كه عمر سعد را ميبيند كه به سخنان امام توجه نميكند. از او ميپرسد نكند ميخواهي با او بجنگي؟! عمر سعد ميگويد چنان جنگي كنم كه كم كمش سرها به زمين بيفتد و دستها قطع شود. دل حر به لرزه ميافتد. كمي از عمر سعد دور ميشود. پيش يكي از سربازان به نام "قُـرّه" ميرود. ميگويد ميخواهي اسبت را آب بدهم؟ عجيب حرفي است. سرداري مانند حر به يك سرباز ميگويد ميخواهي اسبت را آب بدهم؟! به بهانه آب دادن به اسب از لشكر خود دور ميشود و آرام آرام به خيمههاي امام نزديك. "مهاجر" او را ميبيند و ميگويد ميخواهي حمله كني؟ اما به جاي شنيدن پاسخ، لرزيدن حر را ميبيند. با تعجب ميگويد: اگر به من بگويند شجاعترين اهل كوفه كيست، غير از تو نميتوانم بگويم. اين چه حالي است كه ميبينم؟! انتخاب |
انتخاب خوب و بد در فيلمها، گاهي به اين گونه شخصيتها برميخوريم. سرباز وظيفه شناسي كه ميداند ماموريتش بر خلاف انسانيت و وجدانش است. اين حالت حتما براي خود ما هم رخ داده. گاهي بين انتخاب خوب و بد مُخيّر ميشويم. دقت كنيد چه ميگويم: خوب و بد. اين مرحله، يعني مرحله انتخاب، بعد از مرحله معرفت و شناخت است. يعني من شكي ندارم كه اين خوب است و آن بد. ترديد من به خاطر عدم آگاهيم نيست. ترديد من در خود انتخاب است. براي همين حر گفت: «اُخَيـّـر بين الجنة و النار - بين انتخاب بهشت و جهنم ماندم». از اين واضحتر اعتراف ميخواهيد؟! اگر جهلي هم به صداقت و حقانيت امام حسين داشت، در طي همان چند روز سفر، بر طرف شده. امتياز دوم: احترام حر امتياز ديگري داشت و آن مودب بودنش بود. يادم نميآيد كه قبل از آن روز امام را ديده يا نه. ظاهرا اولين ديدار بود. اما ميدانست كه حسين عليهالسلام، چه شخصيتي است. مادرش كيست، پدرش كيست، پدربزرگش چه كسي است، و ميدانست حرمت نام فاطمه عليهاالسلام را بايد داشته باشد. اين چيزي نيست كه در دانشگاه و كتاب و روزنامه و تلويزيون ياد گرفته باشد. هر چه بود از دامن پاك مادرش بوده. توبه حر حر دو گناه كرد كه او را تا مرز هلاكت به پيش برد. اول آن كه سد راه قافله امام شد و دل خاندان پيامبر خدا را لرزاند. دوم آن كه آنها را به قتلگاه كشاند. در روز عاشورا وقتي از لشكر خود جدا شد و به خيمههاي امام نزديك ميشد، سرش را از شرم به زير انداخته بود و با صداي بلند ميگفت: «اللهمّ اليك اُنيب؛ فتُب علَيّ ... - خدايا من به تو برگشتم؛ تو هم برگرد. من دل اولياء تو و فرزندان نبي ترا ترساندم. يا اباعبدالله! من توبه كردم. آيا جايي براي توبه من هست؟» در آيةالكرسي (بقره/257) ميخوانيم: «الله وليّ الذين آمنوا، يُخرجهم من الظلمات الي النور - خدا وليّ كساني است كه ايمان آوردند. آنان را از ظلمات و تاريكيها به نور [واحد] هدايت ميكند». حر يعني ... حر و زهير، هر دو با هم به ميدان جنگ رفتند. حر جلو حركت ميكرد و زهير پيشتيبانش بود. بعد از ساعتي جنگ، هنگامي كه زخمهايش بيش از توانش شد، به زمين افتاد و دشمن بر او غلبه كرد. امام به سويش دويد و آن انبوه كفتار را از كنار حر فراري داد. امام حسين عليه السلام دو بار از مادر حر گفت. اول با ناراحتي و به حالت نفرين (مادرت به عزايت بنشيند) و دفعه دوم به نيكي و هنگام مرگ حر بود. در آن لحظات آخر نگاهي به صورتش كرد و گفت: «انتَ حُر كما سَمّتكَ امُّـك، و انتَ الحُر في الدنيا و الآخرة - تو حر هستي همان طور كه مادرت ترا ناميد. تو حر هستي در دنيا و آخر». اين جمله حضرت چه معنايي داشت؟ تاييد بر حريت و آزادگي او؟ معناي جديديي براي "حر"؛ يعني عاقبت بخيري؟ خواسته بگويد تربيت مادرت ترا حر كرده؟ يا شايد خواسته به نوعي كدورت آن نفرين را كه گفت: "مادرت به عزايت بنشيند" از دل حر درآورد و او را مطمئن كند مقام مادرت محترم است؟ هر چه بود جمله بسيار آرامبخشي بود. به اميد ديدار |
| سلام
در يادداشت "تمام وسوسههاي زمين" گفته شد كه در جريان كربلا دو شخصيت از ترديد به يقين رسيدند. شخصيت دوم، شهرت بيشتري از "زُهير" - كه وصفش را در آن جلسه خوانديد - دارد. همه او را به نام "حُر" ميشناسيم؛ "حر بن يزيد رياحي". حر
آزادگي حر در لغت به معناي آزاد است و حريّت كه مصدر آن است يعني آزادگي. اما آزادگي زماني معني پيدا ميكند كه بند و اسارتي هم باشد. سفيدي وقتي معنا پيدا ميكند كه سياهي باشد. شجاعت زماني ديده ميشود كه در مقابل اژدها بايستي. حالا ميپرسم آزادگي از چي؟ در برابر چي؟ فكر ميكنم پرسش اصلي همين است كه بايد آن را در شخصيت حر جستجو كنيم. به عبارت ديگر، آن اژدها چه بوده كه حر موفق به شكستش شد؟ سفر سرنوشت ساز حر يك لشكري بود؛ يك نظامي و ارتشي؛ يك سرباز دلير كه شجاعتش در كوفه، زبان زد خاص و عام بود. او از طرف "عبيدالله" مامور ميشود كه به استقبال امام حسين عليهالسلام برود و مانع برگشتشان به مدينه شده و ايشان را به كوفه بياورد. او به همراه لشكر هزار نفرهاش، از كوفه به طرف مدينه به راه افتاد تا امام را در راه ببيند. او با اين كار قدم در راهي ميگذارد كه سختترين آزمون زندگيش را در پي داشت. نيمههاي شب بود كه در منطقهاي به نام "شراف" به نزديكي قافله امام ميرسد. لشكر او چنان بود كه يكي از همراهيان امام ميگويد ديدم نَخلها حركت ميكنند. به زودي معلوم ميشود سرنيزههاي لشكر حر است كه از دور نمايان شده. امام منقطهاي را در همان نزديكي به نام "ذو حُسَم" براي پناه گرفتن انتخاب ميكند و همان جا خيمه ميزنند. |
نميدانم اهل قافله، آن زنان و كودكان، چه حالي داشتند وقتي آن لشكر بزرگ و زره پوش و مسلح را ديدند. لشكريان بسيار تشنه بودند. امام به ياران خود گفت به آنان آب دهيد. شخصي به نام "طعمان" كه همراه حر بود، بعد از همه براي خوردن آب رفت؛ اما آن قدر تشنه بود كه دستش ميلرزيد و نميتوانست ظرف آب را خوب بگيرد. امام كمكش كرد تا هم خودش سيراب شد و هم اسبش. حر وقتي به امام رسيد نه جسارتي كرد و نه صحبتي از جنگ نمود. امام رو به آنان كرد و كمي صحبت نمود. فرمود: «ما به دعوت بزرگان و مردم كوفه، راهي آن شهر هستيم. همگي گفتيد و نوشتيد كه ما امامي نداريم. پس به عهد و قرارتان عمل كنيد. اگر هم از آمدن من ناراحتيد، از همين جا باز ميگردم». همه سكوت كردند. نماز جماعت وقت نماز شد. امام به حر گفت با ياران خود نماز ميخواني؟ پاسخ داد: "لا؛ بل نُصلّي جميعا بصلاتك" نخير آقا؛ ما همگي پشت سر شما نماز ميخوانيم. چه نماز جماعت عجيب و با عظمتي. نميدانم قافله امام چند نفر بودند؛ اما در آن لحظه هزار نفر به آن افزوده شد. بعد از نماز هم آقا كمي صحبت كردند و حرفهايشان را تكرار نمودند. حر گفت: من نميدانم از كدام نامهها صحبت ميكنيد. امام گفت نامهها را بياوريد. دو خُرجين نامه را جلويش ريختند و گفت اينها را ميگويم. حر مثل اين كه تعجب كرده بود. گفت من از نويسندگان اين نامهها نيستم. الان عبيدالله امير كوفه است و مرا مامور كرده از شما جدا نشوم تا به كوفه برسيم. سد راه امام امام كه چنين ديد و شنيد، گفت به مدينه باز ميگرديم. همگي آماده برگشت شدند كه حر، سد راه امام شد و گفت شما يك راه داريد؛ فقط كوفه. امام اينجا ناراحت شد و جملهاي فرمود: "ثكلتكَ اُمُّك، ما تُريد مِنّا؟" مادرت به عزايت بنشيند. از ما چه ميخواهي؟ حر تكاني خورد. او مرد با غيرتي بود و چنان دشنامي برايش سنگين بود. كسي در وطن او و پيش سربازانش به او چنين حرفي زده. سعي كرد خودش را آرام نگه دارد. سرش را بالا آورد و به صورت امام نگاه كرد و گفت: هر كس غير از شما بود، پاسخش را ميدادم؛ اما به خدا قسم نميتوانم از مادرت جز خوبي چيزي بگويم. قصد قصهگويي ندارم. خلاصه، همسفري حر با امام ادامه دارد تا روزي كه به كربلا ميرسند و عمر بن سعد ميآيد و فرماندهاي را به عهده ميگيرد. به اميد ديدار |
| سلام
عذر خواننده • من وبلاگ نويس، يك مشكلي دارم و آن هم اين است كه دوستان خواننده من، حتي نصف حرفهايي را كه درباره وبلاگم دارند به زبان نميآورند و يا پشت پرده به خودم ميگويند، و در نظرات وبلاگيشان منعكس نميكنند. دقيقا نميدانم چرا. يكي بلد نيست؛ يكي خجالت ميكشد؛ يكي تواضع دارد؛ يكي نميخواهد دوستانش ببينند كه براي من پيام گذاشته؛ آن يكي هم ميگويد: من براي هر كسي پيام نميگذارم! هر كس عذري دارد؛ اما من حيفم ميآيد كه آن همه حرفهاي خوب را ديگران نبينند و نخوانند، كه اتفاقا با وجود آنها يادداشت من تكميل ميشود. براي همين هر از گاهي، من به جاي آنها مينويسم. داخل پرانتز: به اميد خدا بعدا اين مساله را در يك بحث وبلاگي طرح ميكنم. • امروز با يكي از همين دوستان خجالتي درباره همين چند يادداشت مُحرم صحبت ميكردم. زياد حرف نزدند ولي حرفهاي ارزشمندي زدند. براي من كه مفيد و خوشحال كننده بود. همين كه يك نفر بخواند و به فكر فرو رود و بگويد: «چرا تا الان "زُهير" را نميشناختم، چرا اطلاعاتم كم بوده، و مطالعه را شروع كردم» خودش خيلي است. صحبت به جايي كشيد كه من هم خدمتشان نكاتي را عرض كردم. خواندن - بيشتر آموزههاي ما شنيداري شده. بيشتر گوش ميكنيم تا بخوانيم. تلويزيون آفت نسل ما است. جاي خواندن را گرفته. نه روزنامه سرش ميشود، نه مجله و نه كتاب. بچههاي ما ساعتها زل ميزنند به تلويزيون. هر چيزي به جاي خود. به عنوان يك وسيله مكمل خوب است؛ ولي نبايد جايگزين خواندن شود. كتاب را دستت بگير، با انگشتانت ورق بزن، با چشمت ببين، با زبانت بخوان و با قلمت يادداشت بردار. در يادداشت "مقتل" چيزي نوشته بودم كه بعد پاكش كردم. نوشته بودم: "اين كتاب (مقتل مقرم) را در سال 72 گرفتم". يعني چيزهايي كه الان ميگويم، از مطالعه و يادداشتهاي آن زمان است. |
انحراف مخاطب - يك چيز است كه باعث ميشود سخن گوينده در من شنونده اثر نكند. و آن اين است كه من براي خودم نشنوم. سخنران در حال صحبت است و همسران را به مهرباني و احترام به يكديگر دعوت ميكند. خانم رو به شوهرش ميكند و ميگويد: «با توست؛ ميگه به زنت احترام بذار». شوهر هم ميگويد: «نخير ترو ميگه كه نميشه باهات حرف زد». حرف گوينده خوب است، من هم ميشنوم؛ ولي حواسم به خودم نيست؛ به فكر اين هستم كه همكارم چنين است، همسرم چنان؛ اصلا به خودم نميگيرم. نوع ديگري هم از اين انحراف وجود دارد. معمولا وقتي چيز خوبي ياد ميگيريم - از طريق ديدن، شنيدن يا خواندن - دوست داريم به ديگري هم ياد بدهيم. تا اين جايش بد نيست؛ اما گاهي اين حس آن قدر پيشرفت ميكند كه به محض ديدن چيزي، ناخواسته به جاي خودم، به فكر شخص ديگري ميافتم و در حقيقت او را مخاطب آن پيام قرار ميدهم، نه خودم را. شايد با رساندن آن پيام به ديگري، كار خوبي انجام داده باشم و به يك لذت و رضايت موقتي رسيده باشم؛ اما خودم از تاثيري كه بايد در لحظه اول ميگرفتم، محروم شدم. مانند كارمند بانك كه پولي را از اين ميگيرد و به آن ميدهد و خودش از آن همه پولي كه در روز رد و بدل كرده، چيزي گيرش نيامده. يا مثل سَقّايي كه به ديگران آب ميرساند و خودش تشنه ميماند. اين احساس در من هم هست. هم او مرا اذيت ميكند و هم من او را؛ چون مدام با آن در حال درگيري و مبارزه هستم. فكر ميكنم صبر و مدتي تاخير اندختن در گفتن آن پيام به ديگري، روش مبارزه خوبي باشد. اول بگذارم در من خيس بخورد، از پوستم بگذرد و به گوشتم برسد، كمي پخته شود، مدتي خودم عمل كنم؛ آن گاه خيال ياد دادن به ديگري را عملي كنم. ميگويند روز قيامت، بعضي از مريدان به بهشت ميروند؛ در حالي كه با تعجب ميبينند مراد و معلم و راهنماييشان رو به جهنم ميرود! :( به اميد ديدار |