تبليغاتX
وبلاگ وبلاگ
• برترين وبلاگ‌هاي فارسي زبان در سال ۱۳۸۶ به عنوان يکي از بخش‌هاي انتخاب «برترين‌هاي رسانه‌اي سال» انتخاب شدند. نظرسنجي «برترين‌هاي رسانه‌اي سال» در پايان هر سال توسط "مجله اينترنتي هفت‌سنگ" برگزار مي‌شود و در آن برترين‌هاي رسانه‌اي در حوزه‌هاي مختلف، توسط اعضاي تحريريه اين مجله و جمعي از صاحب‌نظران و کارشناسان حوزه‌هاي رسانه‌اي انتخاب مي‌شوند. امسال در سومين دوره برگزاري، وبلاگ‌ها در هفت گروه مورد ارزيابي قرار گرفتند:

 

بخش اول وبلاگ‌هاي فرهنگي-ادبي:

وبلاگ خوابگرد (www.khabgard.com) به عنوان وبلاگ برتر انتخاب شد
و وبلاگ‌هاي شور و شر (baharvin.blogfa.com)
و خواب بزرگ (bigsleep.wordpress.com) وبلاگ‌هاي بعدي هستند.

بخش دوم وبلاگ‌هاي روزنوشت:

وبلاگ توکاي مقدس (sainttouka.blogfa.com)،
عابر پياده (mjrd.persianblog.ir)
و اززندگي (blog.ahmadnia.net) به ترتيب وبلاگ‌هاي برتر هستند.

بخش سوم وبلاگ‌هاي علمي-آموزشي:

وبلاگ کيبردآزاد (www.freekeyboard.net)، به عنوان وبلاگ اول،
وبلاگ پسر فهميده (blog.frozenpla.net)
و وبلاگ 35 degree به آدرس blog.35dg.com به عنوان وبلاگ‌هاي دوم و سوم انتخاب شدند.

بخش چهارم وبلاگ‌هاي آی‌.تي (فناوري اطلاعات):

وبلاگ وب دو (mhmazidi2.wordpress.com) وبلاگ برتر
و وبلاگ‌هاي زير خط آی‌.تي (itline.blogspot.com)
و آپديت‌بلاگ (www.updateblog.net) برگزيدگان ديگر هستند.

بخش پنجم وبلاگ‌هاي سياسي-اجتماعي-اقتصادي:

وبلاگ ملکوت (blog.malakut.org)،
وبلاگ يک ليوان چاي داغ (chaay.ghoddusi.com)
و مکتوب (mohajerani.maktuob.net) به ترتيب وبلاگ‌هاي برگزيده هستند.

بخش ششم وبلاگ‌هاي رسانه و روزنامه‌نگاري:

وبلاگ ديده‌بان محيط زيست ايران (jamshidi6.blogfa.com) وبلاگ برتر
و وبلاگ‌هاي "A Man Called Old Fashion" به آدرس (oldestfashion.blogspot.com) و
وبلاگ مازيار ناظمي (maziaran.blogfa.com) وبلاگ‌هاي بعدي هستند.

بخش هفتم وبلاگ‌هاي ترکيبي:

وبلاگ‌هاي بامدادي (www.bamdadi.com)،
يک‌پزشک (www.1pezeshk.com)
و پابرهنه‌ي برخط (www.moniri.com) به ترتيب وبلاگ‌هاي برتر هستند.

علاوه بر بخش‌هاي اصلي، امسال براي اولين بار در بخش انتخاب‌هاي ويژه (خارج از مسابقه) هم تعدادي از وبلاگ‌هاي فارسي زبان به شرح زير انتخاب شدند:

بهترين استفاده از تصوير سازي در وبلاگ:
دنياي کوچک آقاي اوف (misteroof.blogspot.com)

بهترين استفاده از امکانات چند رسانه‌اي در وبلاگ:
کمانگير (persian.kamangir.net)

بهترين استفاده از عکس در وبلاگ:
عکس‌نوشته‌هاي منصور نصيري (www.nasiriphotos.com/blog)

بهترين استفاده از زبان طنز در وبلاگ:
ورطه (varteh.persianblog.ir)

بهترين استفاده از زبان مينيمال در وبلاگ:
ميرزا پيکوفسکي (www.peakovsky.com)

معرفي و بررسي اجمالي وبلاگ‌هاي برگزيده و دلايل انتخاب و برگزيده شدن آنها در قالب ويژه‌نامه معرفي «برترين‌هاي رسانه‌اي سال» در روزهاي پاياني سال در مجله اينترنتي هفت‌سنگ منتشر خواهد شد. همچنين با انتشار اين ويژه‌نامه مرحله نهايي نظرسنجي آغاز خواهد شد و کاربران اينترنتي با شرکت در اين نظرسنجي از بين وبلاگ‌هاي برگزيده، برترين وبلاگ سال ۸۶ را انتخاب خواهند کرد.

منبع: برترينهاي وبلاگهاي فارسي سال 86

داخل پرانتز: چرا هيچ كدام از وبلاگهاي منتخب، معنوي و مذهبي نيستند؟! و چرا "هفت‌سنگ" جايي براي وبلاگهاي ديني در نظر نگرفت؟!

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

رسانه ملي

عزت الله ضرغاميروز جمعه، از صبح تا شب هر شبكه‌اي را زدم، پخش زنده انتخابات بود؛ به جز شبكه آموزش كه آن هم زيرنويس انتخاباتي داشت. صدا و سيما عزمش را جزم كرده بود كه بيننده و شنونده‌اش را مجبور به شركت در انتخابات كند. اشتباه نكنيد، يادداشتم را به طنز و شوخي نمي‌نويسم. مي‌دانم كسي از سوال كردن خوشش نمي‌آيد؛ ولي واقعا چرا؟! اين همه زياده روي براي چيست؟!

آيا فكر كرده‌ايد اين نوع اشباع تبليغاتي، مخاطب را به شك مي‌اندازد؟ حقيقتا اگر من ايراني نبودم و همين چند روزه از خارج آمده بودم، شك مي‌كردم كه نكند مردم ايران، شور و اشتياقي - يا حتي تمايلي - براي شركت در انتخابات مجلس خودشان ندارند كه حكومت اين همه دارد زور مي‌زند.

حمله به شبكه‌هاي خارجي

چرا بايد حكومت ما از شبكه‌هاي فَكَستَني آنور آبي بترسد؟ اين همه دستپاچگي براي چيست؟ چرا با روشهاي مختلف - كه در راس آنها تحقير و تمسخر است - سعي مي‌كنيد حرفهاي آنها را بي اهميت جلوه دهيد؟ از طرفي بخشي از وقت و سرمايه و هزينه شما صرف ضبط و پخش گزينشي برنامه‌هاي آنها مي‌شود، و از طرفي به مخاطب ايراني تلقين مي‌كنيد كه حرفهاي آنها ارزشي ندارد و كامــــلا بي‌اثر است! اين تضاد چه معنايي دارد؟!

هدف اصلي؟

من نگرانم، تمام اين تلاشها براي روشنگري مردم نباشد؛ بلكه براي هدف پنهان ديگري باشد. و آن انحراف اذهان، به خارج از مرزها، و ايجاد توهم و ترس از بيگانگان است.

پاورقي:

چيزي كه در اوايل انقلاب مُد بود اين بود كه همه بدبختي ما زير سر خارجيهاست. شايد اين حرف براي اول انقلاب درست و مناسب بود؛ ولي الان سي سال گذشته. همه شاهد بوديم كه خيلي از همين خوديها و داخليها تيشه به ريشه زدند. اين كه درست نيست هر اتفاقي مي‌افتد به بيرون از مرزها اشاره كنيم.

اگر فلان صنف اجتماع مي‌كند، اگر عده‌اي از زنان تجمع مي‌كنند، ببينيد دردشان چيست. هي نگوييد اينها يك مشت مزدور و خودفروخته‌اند، يا افراد ساده لوحي هستند كه به تحريك خارجيها دست به شورش زدند. شورش ديگر چيست؟! در كشوري مثل فرانسه كه قلب اروپاست، هزار برابر اين، تجمع و تظاهرات و اعتصاب مي‌شود، كسي ككش هم نمي‌گزد. نه نگران رسانه‌هاي ديگران هستند، نه متهم به استبداد مي‌شوند، و نه ترسي از سرنگوني دولت دارند.

باور كنيد يك كمي تجمع و اعتراض، نمك حكومت است. باور كنيد اجتماع گروهي از دانشجويان فلان دانشگاه، هيچ ايرادي ندارد. اينها سوپاپ اطمينان مملكت داري است. باور كنيد اين همه صحبت از ارزاني و امنيت و رضايت همه مردم، خيلي تصنعي است.

من فكر مي‌كنم بعضيها يا حقيقتا از نگاه كج كج خارجيها مي‌ترسند و يا لذت مي‌برند كه مردم را از چيزي به اسم رسانه‌هاي خارجي بترسانند. چيزي شبيه آمريكا كه بقايش در اين است كه مردمش هميشه در هراس از بيگانگان باشند. كافي است در ميان سخنان مسؤولين، از بزرگ تا كوچك، جستجو كنيد. آن گاه خواهيد ديد كه قسمت مُعتنا به از آن مربوط به بيگانگان است.

پيشنهاد من به مسؤولين و تصميم‌گيرنده‌هاي رسانه و تبليغات ايران، اين است كه به فهم و شعور مخاطب احترام بگذارند، و واقعا به آنها حق انتخاب دهند. آنها را مجبور نكنيد بين ديدن آن چيزي كه شما مي‌خواهيد و بين خاموش كردن شما، يكي را انتخاب كنند.

داخل پرانتز:

در خارج از ايران هم كم و بيش اين گونه است و در ايامي مثل انتخابات، حال و هواي همه چيز عوض مي‌شود. البته به استثناي كشورهاي عربي خليج فارس كه اصلا انتخاباتي ندارند :) . پس فوري نگوييد "عجب مملكت بي‌خوديه؛ خوش به حال ما كه آن ور آبيم". من يك روز دهات كوير اينجا را به يك هفته شهر مدرن آنجا نمي‌دهم.

مطالب مرتبط:
انتخابات مجلس هشتم (1)
ضرغامي: تبليغ عميق و تاثيرگذار، نيازمند شجاعت و شناخت دقيق از شرايط و نيازهاي روز جامعه است. - ايسنا

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

آش شور انتخابات

سرسام گرفتم از بس انتخابات انتخابات انتخابات شنيدم. يك مــــاه، هر كانالي كه زدم، همين بود. اين همه افراط كشته مرا. اسمش انتخابات است؛ ولي طوري حرف مي‌زنند و فضا را اشباع مي‌كنند كه هر گونه اختيارات را از شما مي‌گيرند. انتخابات بدون اختيارات مي‌شود چه؟ مي‌شود اجباريات.

با عالم و روحاني مصاحبه مي‌كردند، انتخابات مي‌شد "تكليف"؛ با حقوقدان و وزير و وكيل مصاحبه مي‌كردند، انتخابات مي‌شد "حق". به يُمن همين انتخابات، چشممان به جمال كساني روشن شد كه تا حالا آنها را بر صفحه تلويزيون نديده بوديم. آيات عظام قم، استاد دانشگاه، ورزشكار، هنرپيشه، خواننده! دست به دست هم داده بودند كه هر جور شده كسي در خانه‌اش نماند و همه پاي صندوق راي بروند. كه چه بشود؟ نكند آبروي بعضيها در داخل، پيش بعضيها در خارج برود؛ و نكند دل آدم بدها، خنك شود؛ و نكند يك وقت آنها بتوانند انرژي هسته‌اي را از ما بگيرند و نفت را از سر سفره‌هايمان ببرند.

انتخابات در ايرانداخل پرانتز:

در اين ايام حتي خانمهايي كه نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران در فصول گرم با لباس كوتاه‌شان، و در فصول سرد با چكمه بلندشان مشكل دارد مورد عنايت و توجه ويژه صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران قرار گرفتند. من با اين بندگان خدا مشكلي ندارم. با اين دوگانگي رفتار مشكل دارم.

تركشهاي انتخابات

بالاخره اين انتخابات هم تمام شد. البته تا يك هفته تَركشهايش باقي مي‌ماند.
اخبار 7 صبح - تهران: فلان كانديد، يك هزار و سيصد و 3 تا راي. مشهد: ... شيراز: ... اهواز: ... تبريز: ...، برره سُفلي: ...
اخبار 7 و نيم صبح - تهران: همان كانديد، يك هزار و سيصد و 5 تا راي. مشهد: ... شيراز: ... اهواز: ... تبريز: ...، برره سُفلي: ...
اخبار 8 صبح - تهران حالا شد: همان كانديد، يك هزار و سيصد و 7 تا راي. مشهد: ... شيراز: ... اهواز: ... تبريز: ...، برره سُفلي: ...

تقدير و تشكرهاي جورواجور از دفاتر مختلف كه در هر نوبت از پخش خبر، تكرار مي‌شود. دفتر رهبري، دفتر رياست جمهوري، دفتر رئيس قوه قضائيه، دفتر رئيس مجلس، دفاتر مراجع و علماء، وزارت كشور، نيروي انتظامي، مصاحبه‌هاي مردمي.

بازتاب انتخابات ايران در رسانه‌هاي خارجي، و انكار از آنها و اصرار از اينها؛ به همراه كلّي تحليل و تفسيرهاي سياسي مفسران و گزارشگران داخلي.

رسانه‌هاي خارجي

انتخابات در ايران رسانه‌هاي آنور آبي، به دو زبان خارجي و فارسي، خودشان را كشتند تا انتخابات را تحريم كنند، و ثانيا مردم ايران را قانع كنند كه اگر با تهديد سرنيزه، يا به طمع دريافت كوپن و كارت بنزين، پاي صندوق راي كشيده شدند، راي سفيد بيندازند. 

تصوير از فارس نيوز

 

بعضي از شبكه‌هاي فارسي زبان لس آنجلسي، با فرياد و عربده كشي، و بعضي با زاري و تضرع، سعي داشتند كه مردم ذليل و صغير و يتيم و بي‌شعور ايران را از شركت در انتخابات و دموكراسي، دور كرده، و به زور هم كه شده به صراط خودشان ببرند. حرفهاي جديشان، بيشتر شبيه جك و لطيفه است. به گمان من، حاصل صحبت مجريان و ميهمانان آن شبكه‌ها، و مصاحبه‌هاي تلفنيشان، اين است كه آنها يك مشت آدم منزوي و فراريند كه مردم ايران را درك نكرده‌اند.

پاورقي:

در يكي از همان برنامه‌ها، يك نفر زنگ زد و به مجري گفت: شما با اين دركي كه داري، به درد گاوداري هم نمي‌خوري. مجري خيلي عصباني شد و مكالمه را قطع كرد و شروع كرد به فحش دادن. يك نفر بعد از آن زنگ زد و گفت: آقاي عزيز! عصباني نشو، ناراحت نباش. آن كسي كه گفت شما به درد گاوداري نمي‌خوري، نفهميده، شما را نشناخته. اتفاقا شما به درد همان گاوداري مي‌خوري. :))

ادامه دارد ...

مطالب مرتبط:
انتخابات مجلس هشتم (2)

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

چند شب پيش باهاش تند حرف زدم. همون شبي بود كه حالم خوش نبود. چيزي گفت كه آتيشم بيشتر شد و از كوره در رفتم. امروز كه ديدمش خبر خوبي داشت. همين جمعه مراسم عقدشون هست. خيلي خوشحال شدم. گفتم كاش عيد بود. گفت كه براي قبل از عيد بليط گرفتيم و بايد بريم.

فقط به اندازه يك ساعت فرصت داشتيم هم رو ببينيم. كلاس داشت و بايد مي‌رفت. حرفاي قشنگي زد. دوباره به قد و بالاش نگاه كردم. آره، نسبت به قبل بزرگتر شده. همين چند سال پيش بود كه يا داشت روي زمين با بزغاله بازي مي‌كرد، يا از دار و درخت بالا مي‌رفت؛ از بس پرانرژي بود اين بچه.

روحيه لطيف، شاد و پر شوري داره. از خونه محقر و مادربزرگ و پدربزرگ براش گفتم و گفتم كه جات خاليه. اونجا برات عاليه. موقعيتهاي ناب و كم نظيري داره؛ از اونها كه فقط در فيلمها مي‌بينيم. گفت من عاشق اين طور جاهام. مي‌خواي يك رازي رو بهت بگم؟ گفتم بگو. گفت ما به همه گفتيم ميريم خارج؛ ولي قرار نيست خارج بريم. يك روستا پيدا كرديم حوالي فلان جا. مي‌خوام اين دوران رو با همسرم اونجا بگذرونم. خوش به حالش.

آخراي گفتگومون بود كه گفت: "يه خواهش ازت بکنم؟ يه جمله بهم بگو، يه تجربه تا بتونم با اون، همسر خوبي باشم". و من هم نقش يك والد رو به خودم گرفتم و سه نكته كليدي رو در گوشش گفتم؛ چيزايي كه از جنس هم نبودند، و فقط ما مي‌تونستيم به هم بگيم.

ما علاوه بر چيزاي ديگه، دوستاي خوبي براي هم بوديم. قهر و آشتي رو با هم داشتيم؛ ولي مواظب بوديم كه به اصل لطمه نخوره؛ و اصل، "دوستي و دوست داشتن" بود. يك عمر با هم زندگي كرديم. نسبت به نظر هم احترام ميذاشتيم. احترام كه نه؛ يه چيز بيشتر. به نظر همديگه نياز داشتيم. با اين كه خيلي ازم كوچيكتر بود؛ اما مشورت با اون براي من يك اصل بود و هست. اين حس رو اون هم نسبت به من داشت. همين دو شب پيش بود كه براي كار جديدم باهاش مشورت كردم.

دلم گرفته. به اون پدر و مادرايي فكر مي‌كنم كه شب عروسي بچه‌شون، اشك توي چشمشون حلقه مي‌زنه. چقدر سخـــته! براي زندگي، كيلومترها دورتر از اينجا رو انتخاب كرده؛ اما اگر همين جا رو هم انتخاب مي‌كرد بازم دلم مي‌گرفت. خوشحالي جاي خودش؛ ان شاءالله كه خوشبختر بشه؛ ولي من چه كنم كه همچين مشاور خوبي رو از دست ميدم. به قول "اصفهاني":

مرو اي دوست! مرو از دست من اي يار! ... چه كنم با دل تنها، چه كنم با غم دل، چه كنم با اين درد

چيزي كه در رابطه با تو تجربه كردم و بي‌نظير بود، "اعتماد" بود. اعتمادي كه باعث آرامش و اطمينان خاطرم مي‌شد؛ نه از نوع "اطمينان كامل"؛ و نه از نوعي كه امروز چيزي بهش مي‌گي و فردا كاري مي‌كنه كه پشيمون ميشي از گفتنت؛ يا روزا قول و قرار ميذاره و شب نشده حرف از ترديد و دو دلي و انصراف ميزنه. براي همين مي‌گفتم هيچ كسي، تو نميشه.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

متني كه در زير خواهيد خواند، حاصل رد و بدل شدن دو پيام وبلاگي - با كمي اصلاح - است كه اخيرا بين من و يك وبلاگ نويس، انجام شده. اين فرصت را بهانه‌اي قرار دادم براي طرح ديدگاه خود در زمينه "روش خواندن وبلاگ".

*****

سلام
برام جالب و عجيبه که تو که منو نميشناسي اينجور با دقت همه وبلاگم رو بخوني و برام اينجور کامنت بذاري. نکنه آشنا در اومدم خودم خبر ندارم؟ بهر حال من هنوز نخوندمت راهنما جان

سلام
شما اولين نفري نيستي كه تعجب كردي. هنر من اينه كه وبلاگ ديگران رو "كامل" بخونم. البته ديگراني كه برام جالبند و به نظرم ميارزند كه ساعتها وقت، صرف خوندنشون كنم. شماي نويسنده، روزها و ماه‌ها براي نوشتن اينها وقت گذاشتي. چرا نبايد بخونم؟ بعضي از اين نوشته‌ها بار مفهومي و احساسي خاصي دارند كه فراتر از زمان نگارش هم پيش ميرند. پس كمي وقت ميذارم، دقت مي‌كنم، و سعي مي‌كنم هر نوشته‌اي رو با لحن خودش بخونم. مثلا شعري رو كه تو با احساس نوشتي، يا متني رو كه با غصه نوشتي، نبايد "تند خواني" كرد. اصلا توهين به نويسنده است كه نوشته‌اش رو درست نخوني.

اجازه بده يك رازي رو بهت بگم. وبلاگ خوانهاي ما، مثل وبلاگ نويسهاي ما هستند و معمولا به روز مي‌خونند. يعني عادت دارند كه مطالب جديد رو كه بالاتره - يا فوقش هر چي رو كه در صفحه اوله - بخونند. اين خوبه؛ ولي كافي نيست؛ چون باعث ميشه از خيلي چيزا محروم بشند. ولي مني كه به دنبال شخصيتم، نه شخص، براي پي بردن به انگيزه و انديشه نويسنده، ميرم از دَم تا دُمش رو سير مي‌كنم. اتفاقا يادداشتهايي كه از صفحه اول رفتند و در بايگاني، پنهان شدند، حاوي مطالب پنهاني و سري، و آشكاركننده زواياي پنهان نويسنده - حداقل از حيث زمان - هستند.

اين روش چنان بركت و ثمره‌اي داره كه حتي خود نويسنده وبلاگ هم باورش نميشه. براي همين اكثرا با تعجب ابراز مي‌كنند: چطور چيزي رو كه من مدتها پيش نوشتم و به كل از ذهنم رفته، تو به اين خوبي مي‌دوني؟! يا باور نمي‌كنند كه من يك غريبه هستم. حتي منو با يكي ديگه اشتباه مي‌گيرند. با يه آشنا، با يه فاميل، يا يه استاد (كه تجربش رو در همين وبلاگ داشتم). يا اخيرا شنيدم يكي از وبلاگ نويسان - كه اميدوارم اين يادداشت رو بخونه - به صورت ضمني دوستش رو متهم كرده كه چرا رفتي از من پيش فلاني گفتي. :)

شما هم اين جمله رو سر مشق خودت قرار بده و تمرينش كن كه "عمق، مهمتر از سطحه".

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

ايميل و ‌فشار رواني

«متخصصان عقيده دارند نامه الكترونيك (ايميل) يكي از آزاردهنده‌ترين عوامل فشار رواني در دوران كنوني است ... در انگليس در هر دقيقه، دو ميليون (2،000،000) ايميل، يعني چيزي در حدود 3 ميليارد (3،000،000،000) ايميل در روز فرستاده مي‌شود. اين تعداد كه هزينه و انرژي زيادي از افراد مي‌گيرد نشانگر آن است كه يك سوم كاركنان اداري در انگليس از حجم زياد ايميل دچار فشار روحي مي‌شوند و هزينه مادي رسيدگي به آنها نيز فراتر از ميليونها دلار است ... برآوردها نشان مي‌دهد هر نفر سالانه حدود 52 ساعت صرف دور ريختن ايميل‌هاي ناخواسته و مزاحم مي‌كند و به همين دليل شايد بزرگترين معضل، ايميل باشد.»

ايميل يکي از مهم‌ترين عوامل فشار رواني است - ايرنا
ايميل، عامل مهم ‌فشار رواني - جام جم

پليس فداكار

اجتماعي - Social
تصوير از ايسنا

«دي ماه سال جاري، با بارش شديد برف در بسياري از نقاط كشور، تعداد زيادي از محورهاي جاده‌اي دچار برف‌گرفتگي شدند كه اين شرايط، به در راه ‌ماندن مسافران زيادي در جاده‌ها منجر شد ... مردم گرفتار شده در حالي كه با شنيده شدن صداي حيوانات وحشي به شدت وحشت‌زده شده بودند با حضور يكي از ماموران پليس‌راه، در حالي كه با آماده كردن سلاح، تلاش مي‌كرد، احساس امنيت را به افراد منتقل كند، مواجه شدند ... او با به كول كشيدن مسافران سالمند در بوران و برف شديد در مسير برف زده، بيش از 500 متر را طي كرده و پس از آن، باز هم به سراغ مسافران درمانده مي‌رفت ... بر اساس اين گزارش در ميان امضاي نجات‌يافتگان، امضاي دو مسافر فرانسوي كه خاطره‌اي از ايثار پليس ايران در حافظه‌شان نقش بسته بود نيز به چشم مي‌خورد‌.»

پليس فداكار يك درجه تشويقي گرفت - جام جم

 

 

آفرين به اين جوان مرد. خدا را شكر كه اين مملكت هم دهقان فداكار دارد و هم پليس فداكار.

خليج فارس در گوگل

خليج فارس در گوگل

در يادداشت "گوگل من" گفته بودم كه اگر "خليج عربي" را در گوگل جستجو كنيد، به نتيجه دلخواه نمي‌رسيد. آن روز مطمئن نبودم؛ اما اين بار كه "اين خبر" را در "جام جم" ديدم و امتحان كردم، متوجه شدم كه عملي شده است:

«پندار يوسفي، جوان 26 ساله ايراني توانست با نفوذ در سايت گوگل، كلمه "Arabian Gulf" (خليج عربي) را غير قابل دسترس و در عوض خليج فارس را تثبيت كند. بر اساس اين گزارش، كساني كه در اين سايت خواهان تحقيق درباره خليج عربي (Arabian gulf) هستند بعد از باز كردن گزينه‌هايي كه گوگل برايشان پيشنهاد مي‌كند و معمولا هم به زبان عربي و يا انگليسي است با اين جمله روبرو مي‌شوند: "كلمه خليج عربي اشتباه است. لطفا از كلمه خليج فارس «Persian gulf» استفاده كنيد".»

مطالب مرتبط:

نفوذ جوان ايراني در سايت گوگل براي نفي كلمه خليج عربي - جام‌جم
جوان ايراني"خليج عربي"در گوگل را كور كرد - عصر ايران
نفوذ جوان ايراني به گوگل براي نفي عبارت "خليج عربي"- فردا نيوز
دستوالعمل برنامه محيط زيست سازمان ملل براي استفاده رسمي از نام «خليج‌فارس» به جاي «خليج عربي» در كليه اسناد اين سازمان - ايسنا
نسبت به تحريف نام خليج فارس در گوگل، رييس انجمن علوم كتابداري و اطلاع‌رساني ايران اعتراض كرد - ايسنا

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

مي‌خواستم باز هم به آن پيرزنِ تنها سر بزنم. بعد از آن كه تصاوير مربوط به پيرزن را به دوستم نشان دادم، خيلي مشتاق شد كه همراه من به آنجا بيايد. اما هر بار به علتي قرارمان به تاخير مي‌افتاد و من نگران بودم كه بعد از گذشت مدتي، حس و حال رفتن به آنجا را از دست بدهم. تا آن كه يك شب خوابي ديدم كه براي خودم مسلم شد مربوط به همين قضيه است.

ديدم كه به همراه دوستم به ديدن يك پير مرد رفتيم كه يك دختر جوان بي‌سرپرست هم با او زندگي مي‌كرد. براي احوال پرسي و كمك به آنها رفته بوديم، اما بعد از كمي صبحت با پيرمرد، متوجه شدم عجب اهل كمالات است. و ديدم بعد از آن، پيرمرد از دنيا رفت و ... . روياي شيريني بود؛ مخصوصا انتهايش. از آن خوابهايي بود كه تا چند روز آدم را مست خود مي‌كند. به قول حافظ «كه غوغا مي‌كند در سر، خيال خواب دوشينم». هر چند به ظاهر متفاوت با واقع بود، اما حس كردم كه منظور، همان پيرزن است كه قصد داشتم به ديدنش بروم و كوتاهي كردم؛ و مرگ پيرمرد اهل دل، نشانه از دست دادن يك فرصت طلايي بود. اين بار تصميم گرفتم چه دوستم بيايد و چه نيايد به آنجا بروم. تا چند شب پيش كه موقعيتي پيش آمد و با هم به آنجا رفتيم.


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

بار اول يك ماه پيش بود، كه براي تهيه گزارش تصويري به آنجا رفتم. زمستان سرد و كوچه‌هاي تنگ پر برف از يك طرف، و ديدن صحنه‌هايي كه برايم تكان دهنده بود از طرف ديگر، حالم را سخت منقلب كرده بود. تا جايي كه يك بار، وقتي كه از آن زيرزمين كوچك و نمور - كه محل زندگي خانواده‌اي بود - بيرون آمدم، نه پايم توان داشت كه مرا سر پا نگه دارد و نه دستم توان نگه داشتن دوربين را داشت. مي‌خواستم بنشينم گوشه حياط و كمي آرام بگيرم؛ اما جلوي چشم ديگران كه نمي‌شد. يك خانه حياط دار قديمي را تصور كنيد، كه چندين اتاق كوچك دارد، و در هر اتاق خانواده‌اي زندگي مي‌كند.


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

امروز قسمتي از سوره حمد رو به چشمم ديدم.

اشتباه كردم

جايي رو براي نشستن انتخاب كردم كه خلوت باشه. هنوز ننشسته بودم كه ديدم پير مرد نحيف و عصا به دستي كه يك جوان همراهيش مي‌كرد داره مياد به طرف من. داشت ميومد همونجا بشينه كه من نشستم. همچين ته دلم گفتم اين همه جا هست. داشتم بلند مي‌شدم كه سلام كرد و پاسخش رو دادم و رفتم اونورتر نشستم. اما اي كاش نمي‌رفتم. از همون وقت تا حالا با خودم كلنجار ميرم كه اصلا براي چي بلند شدم. كه به اون پير مرد جا بدم؟ مي‌خواستم تنها باشم؟ يا نكنه نمي‌خواستم كنارم بشينه؟ همون جا ياد قرآن (سوره عبس) افتادم.

عَبَسَ وَ تَوَلَّي (1) أَن جَاءهُ الْأَعْمَي (2) وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّي (3)

معناش به زبان خودموني ميشه: اخم كرد، عبوس شد، برگشت، روشو برگردوند، رو تُرش كرد (1) از اينكه يك كور و نابينا اومده پيشش (2) تو چه مي‌دوني؟ شايد از تو بهتر باشه (3)

به خودت قسم پشيمونم؛ نمي‌خوام جزو گمراهين باشم؛ ببخش.

مادر سجاد

امروز در يك موقعيت غير منتظره، مادر "سجاد" رو ديدم و تونستم مدتي رو با ايشون صحبت كنم. مونده بودم كه تسليت بگم يا نه. آخه خوب نيست بعد از گذشت مدتي، به افراد داغديده تسليت گفت؛ چون ممكنه اين يادآوري، داغشون رو تازه كنه. اما اين مادر، روحيه‌اي قويتر از اوني داشت كه از خوندن وبلاگش تصور كردم. از مهر و محبت دوستاي ناديده‌اش كه باعث تسلي خاطرش شده بودند ابراز خرسندي مي‌كرد. اونجا ياد يادداشت "خيلي دور، خيلي نزديك" افتادم.

هم از همصحبتي با ايشون لذت برده و خوشحال شدم و هم از اين كه با سجاد كمي بيشتر آشنا شدم. سجاد عزيز بر اثر حركت پنهاني و سريع يك بيماري، خانواده‌اش رو ترك كرد. با پدر سجاد هم - كه اهل قلم و رسانه هست - از طريق "وبلاگش" آشنا شده بودم. اين پدر و مادر عزيز! از كساني هستند كه مورد لطف و نعمت خدا قرار گرفتند.

مكافات عمل

اجتماعي - Socialسرم رو كه بالا آوردم، چند نفر رو ديدم روبروي من، شونه به شونه، در حالي كه دستاي هم رو گرفته بودند، داشتند حركت مي‌كردند. سر و وضعشون هم معمولي بود. تعجب كردم در اين محله شلوغ چه جاي اين طور راه رفتنه! چشمم كه به پاشون افتاد تعجبم بيشتر شد. اين زنجير ديگه چيه!! وقتي سربازهاي دور و اطرافشون رو ديدم، يواش يواش ذهنم روشن شد كه بله، اينها مجرمند و قرار شده كه توي محله و بازار، با همين وضع دور بگردند. خدا هيچ كس رو مورد غضب خودش قرار نده.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

 
سلام

صورتگر نقاشم

طراح: راهنمادر هنگام طراحي، خيره مي‌شدم به صفحه سفيد. با خود مي‌گفتم چطور با چند خط، مي‌توانم به اين صفحه خالي و صاف، تجسم ببخشم. چگونه مي‌توانم در آن نقشي بزنم كه حجم داشته باشد، بُعد داشته باشد، عمق و پرسپكتيو (Perspective: 1، 2، 3) داشته باشد.

با چند خط مي‌توان نشان داد اينجا صورت است، اينجا بيني و اينجا چشم. و با چند خط ظريف مي‌شود زير چشم و روي گونه، چروك و سايه ايجاد كرده و تصوير را واقعيتر كرد. با چروك بيشتر، فرسودگي و عمر شخصيت نقاشي را نشان داده و سنش را بيشتر مي‌كنم. اينجاست كه مي‌توانم ادعا كنم من هم يك خالقم. خالقي كه از خطوط، خلق تصوير مي‌كند.

همين كار را نويسنده هم مي‌تواند با حروف و كلمات انجام دهد. اگر خلاقيت داشته باشيم، مي‌توانيم با حروف، كلمه را بسازيم، با كلمه، جمله را، و با جملات، شخصيت پردازي كرده و كاراكتر خلق كنيم.

شخصيت قصه ما شكل دارد، قد و وزن دارد، جنس و سن دارد، هويت دارد، حرف مي‌زند، شاد مي‌شود، افسرده مي‌شود، عصباني مي‌شود و فرياد مي‌كشد، مي‌خندد و مي‌گريد. او زندگي مي‌كند و من نويسنده هستم كه به او زندگي داده‌ام.

وبلاگ نويسي

وبلاگ نويسي شاخه‌اي از نويسندگي است. همان گونه كه كتاب نويسي و روزنامه نويسي شاخه‌اي از نويسندگي است. البته با يك سري تفاوت كه باعث امتياز او مي‌شود.

 

 

در وبلاگ نويسي، نويسنده بيشتر از آن كه از ديگران بنويسد، از خود مي‌نويسد. مي‌دانم كه وبلاگها بسيار متنوعند و نمي‌شود گفت همه اين گونه‌اند؛ اما خيلي از وبلاگ نويسها، مستقيم و غير مستقيم، از خود مي‌نويسند.

نويسنده كتاب داستان، چيزي را كه در خيال دارد، به رشته تحرير در مي‌آورد؛ حالا ممكن است قصه شاهنامه باشد، يا هري پاتر و يا تايتانيك.  معنايش اين نيست كه از خودش نوشته. فلان هنرپيشه كه نقش قاتل را بازي مي‌كند، آيا خودش يك قاتل است؟ مي‌خواهم بگويم: نويسنده در شاخه قصه نويسي - به جز موارد خاطره نويسي - در حال ايجاد نقش براي ديگران است. در كتابهاي علمي و آموزشي هم اين گونه است كه نويسنده از خودش چيزي نمي‌گويد.

وبلاگ، راهي براي شناخت

وبلاگ نويس - با تمام ملاحظه كاريها - از خود مي‌گويد و به قول معروف، خود را در وبلاگش به نمايش مي‌گذارد. مخصوصا كه چون به صورت پي در پي و سريالي نوشتنش ادامه دارد، خواننده را در حالات مختلف، همراه خويش مي‌كند.

مي‌توانم خستگي و افسردگي را در چهره وبلاگ طرف مي‌بينم. مي‌بينم كه فلاني جدي است و پشت كار دارد، و فلاني شوخ، تنبل يا لا ابالي است. حتي در وبلاگهاي مبتذل هم مي‌شود ديد كه چطور خواسته‌ها، اميال و كمبودهايش را بروز مي‌دهد.

البته بايد اعتراف كرد كه اين شناخت، محدود است و در چارچوب وبلاگ قرار دارد. خيال خام است كسي ادعاي شناخت كامل را در اين محيط داشته باشد.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام
اين يادداشت را در حاشيه "يعني ممكنه باردار شده باشم؟!" از وبلاگ "از زندگي" نوشته‌ام.

• زندگي عزيز! اين يادداشت از آن يادداشتهاست كه هم خيلي حرف دارد و هم خيلي حاشيه. من هم حاشيه‌اي داشتم بر آن قسمت از نوشته‌يتان كه گفتيد چرا اين مسائل را براي جوانها نمي‌گويند ... .

- جزو رسوم مراسم شب عروسي، حضور شخصي با عنوان "ساق دوش" است، او فرد با تجربه‌اي است كه با عروس يا داماد صميمي بوده و آنها نيز با او احساس نزديكي مي‌كنند. وظيفه او اين است كه آقا داماد و عروس خانم را همراهي كرده و مسائلي را در خصوص آن شب، برايشان تشريح كند‌.

- ما چيزي داريم به اسم "پرسش و پاسخ مسائل شرعي". مردم به علما و روحانيان رجوع كرده و سوالات ريز و درشت و پيدا و پنهانشان را مي‌پرسند. در آنجا چيزي به اسم حجب و حياء نداريم. مواردي كه سوال كننده شرمش شده كامل بپرسد، روحاني مساله را باز مي‌كند. چون بحث تكليف است؛ بحث حلال و حرام است. ديگر جايي براي خجالت كشيدن از اين نيست كه بپرسي شما با همسرت در روز ماه رمضان تا چه حد مي‌تواني رابطه داشته باشي كه روزه‌ات باطل نشود. در اين طور از مراجعات، پسر بچه‌ها و دختر خانمهاي دم بلوغ هم مشاركت مي‌كنند و سوالات محرمانه‌اي از حالات جسمي و جنسي خودشون طرح مي‌كنند كه نمي‌توانند با پدر و مادرشان در ميان بگذارند. از طرف والدين هم مورد تشويق قرار مي‌گيرند. اين ارتباط در ميان بعضي از خانواده‌هاي متدين به خوبي در جريان بوده و رواج دارد. اي كاش ارتباط با دفاتر مراجع و يا دفاتر مشاوره خانواده، براي همه احيا مي‌شد.

• اما قسمت اول صحبتتان؛ بله من هم مراجعاتي از اين قبيل داشته‌ام. هم دختر خانم و هم آقا پسر. اين مساله چند بخش دارد. اول داشتن اطلاعات، دوم صحت و كاربردي بودن اطلاعات، سوم داشتن تجربه عملي.

1. امروز ديگر نمي‌شود بچه خودمان را با بچگي خودمان مقايسه كنيم. اگر اطلاعات ما از طريق شنيداري و دهان به دهان و از طريق دوست و رفيق بود، امروز بچه‌ها اولين اطلاعات جنسيشان را با ديدن تصاوير و مجلات، فيلمها، ماهواره و اينترنت به دست مي‌آورند.

داخل پرانتز: خدا "گوگل" را هدايت كند كه شما چيز مربوط هم بپرسي، در نتيجه چند صفحه‌اي جستجويش، چيزهاي نامربوط هم عرضه مي‌كند.

2. نكته دوم اين است كه اطلاعات به دست آمده از اين طريق، چقدر كاربردي و صحيح است. با حكم شرعي و عرفيش كاري ندارم. يك جوان مجرد و بي تجربه، با ديدن يك فيلم مبتذل، چقدر مي‌تواند اطلاعات مفيد و به درد بخور جنسي به دست بياورد؟ صرف ديدن صحنه‌هاي عاشقانه و روابط پنهان زن و مرد، چقدر مي‌تواند جوان ايراني را مسلط كند كه در دوران عقد با نامزدش درست رفتار كند؟ اتفاقا در آسيب شناسي اين ژانر و گونه از فيلمها، همين مساله مطرح است. يعني ديدن آن تصاوير، تصور اشتباهي را در ذهن فرد آماتور، ايجاد مي‌كند. اگر وحشيش نكند، رامش نمي‌كند.

داخل پرانتز: در مدرسه، بعضي از بچه‌هاي كلاس كه روشان بازتر بود و به اصطلاح، واردتر بودند، از معلم علوم پرسيدند كه بچه، چطوري و از كجاي مادر متولد مي‌شود!

3. نكته سوم تجربه است. زندگي عزيز! علل همه مواردي كه من روبرو شدم، عدم آگاهي نبوده؛ بلكه بيشتر ترس و استرس، ناشي از عدم تجربه بوده. يعني طرف علم كتابي دارد، علمي و تئوري چيزهايي بلد است؛ اما وقتي نوبت خودش مي‌شود و تيغ جراحي را به دستش مي‌دهند كه شكم بيمار را بشكافد، دستش شروع مي‌كند به لرزيدن. به قول عرفا، "علم اليقين دارد، ولي عين اليقين ندارد" :)

اصلا نمي‌خواهم مورد عيني شما را نفي يا نقض كنم. خواستم ضمن تاييد صحبت شما، اضافه كنم اين هم هست. چه بسا مورد شما هم آن قدرها چشم و گوش بسته نبوده؛ اما وقتي پاي بكارت و حاملگي، و آبرو و خانواده پيش مي‌آيد، ديگر هر چه آموخته، كأن لم يكن مي‌شود. در حقيقت علمش را از دست نداده؛ بلكه نياز دارد شخص با تجربه‌اي او را مطمئن كرده و از نگراني در آورد.

پاورقي:

- از خواندن يادداشت شما نه خنده‌ام گرفت و نه گريه. همه جا مواردي پيدا مي‌شود كه براي ما بديهي است ولي براي مراجعه كننده، يك معضل شده. تعداد اين موارد زياد نيست؛ اما شايد چون خيلي كم است، وقتي مي‌شنويم تعجب مي‌كنيم.
- اين نگراني بيشتر در دختران به چشم مي‌خورد. (هر چه باشد مرد، نه بكارتي دارد و نه رحم و حاملگي). براي همين، در دوران عقد و نامزدي از ابراز علاقه و ايجاد رابطه مناسب با همسر، خودداري مي‌كنند. اين خودداري، سردي و كناركشيدنها، ممكن است در پسر اين توهم را به وجود بياورد كه نكند دختري كه من انتخاب كرده‌ام، مشكل دارد و يا توانايي لازم را ندارد. اين هم از مشكلات مقطعي دوران عقد است.

مطالب مرتبط:
اينترنت و لزوم آموزش مسائل جنسي - علي رضا شيرازي

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

اداره - officeاونهايي كه كارمندند يا يك جوري با اداره‌ها سر و كار دارند و گذرشون به اونجا افتاده، مي‌دونند كه بالا و پايين رفتن از اون پله‌هاي پيچ در پيچ و عبور از راه‌روهايي كه انگار انتها نداره و به تصويب رسوندن و عملي كردن يك پروژه، گاهي چقدر مي‌تونه سخت، وقت‌گير و فرساينده باشه. از اين قاعده مراكز علمي رو استثناء نكنيد.

منظورم از اين حرف، اشاره به اجراي همين دوره از كلاسهاي آموزشي هست. از پديد اومدن نطفه اين فكر در ذهن يك كارمند، حساب كنيد تــــا در ميون گذاشتنش با بالاتريا و مجاب كردنشون، گرفتن بودجه و ابلاغ بخشنامه و دعوتنامه‌ها و ... . واقعا كار طاقت فرسايي هست. اينو گفتم كه توجه بدم به زحمتي كه واحد خواهران كشيد و به نحوي از اونها، بالاخص خانم .ن - كه مسؤول هماهنگي و دعوت و ... بودند و از ابتدا تا انتهاي كلاس در كنار ما حضور داشتند - تشكر كنم.

من از قبل با اين مركز علمي آشنا بودم و ديده بودم كه چقدر ميون علم و عمل، مي‌تونه فاصله باشه. براي همين وقتي براي اين دوره دعوت شدم كمي محتاطانه قبول كردم. در يك جلسه مقدماتي به ظاهر براي هماهنگي رفتم؛ ولي در حقيقت دوست داشتم ببينم كه كي هستند و  چي مي‌خواند و آيا از عهده من بر مياد يا نه.

پاورقي:

حدود 5-6 سال پيش، براي پيشنهاد طرح ايجاد پايگاه اينترنتي، خواستم به ديدن مدير همين مركز برم. بعد از يكي دو روز پشت در دفتر رئيس موندن، به صورت اتفاقي با نماينده‌هاي دانشجويان كه وقت ملاقات داشتند، برخورد كردم و جريان رو گفتم. خوششون اومد و خواستند كه من هم باهاشون برم. مدير بعد از شنيدن حرفام و بعد از اين كه متوجه شد من جزو نمايندگان نيستم، پاسخ داد: بله، طرح ساخت سايت رو خودمون هم داريم و تا يك سال ديگه هم راه اندازي ميشه. نشون به اون نشون كه الان چند ســـال گذشته، سايت كه هــــچ، دريغ از يك وبلاگ.
نميگم دروغ؛ شايد بنده خدا بر اساس حرفهاي زيردستاش چنان حرفي زده؛ اما خدا عمرتون بده، وقتي يك كسي كه خدا زده پس كله‌اش، ديسكت به دست مياد پيش شما و ميگه من اين كاره‌ام و خودم كمكتون مي‌كنم كه همچين كاري كنيد، چرا نديده و بدون تامل ردش مي‌كنيد.
از حق نگذريم، هم خودشون افراد دلسوزي هستند، هم بودجه‌هاي خوبي دستشون مياد؛ اما چاله چوله‌ها يكي دوتا كه نيست. خيلي زياده.

بعد از برگزاري جلسه اول آموزش، و با صحبتهايي كه به صورت پراكنده، با خانم .ن داشتم، متوجه شدم نخير، واحد خواهران، از لشكر برادران جدي و مصممتر عمل مي‌كنه. شايد اگر بخش فني هم دست خواهران بود، اون مشكلات خرابي و كمبود سيستم هم پيش نميومد. خانمها تا وقتي خانمند، با وسواس و دقت زيادي كارها رو انجام ميدند.

پاورقي:

در خيابون دقت مي‌كنم كه كي، چطوري رانندگي مي‌كنه. مخصوصا وقتي كسي بد رانندگي كنه، مثلا راه به كسي نميده، هي بوق مي‌زنه، نگاه مي‌كنم كه رانندش كيه؟ جوونه يا پير، زنه يا مرد. خدا رو شكر خانمها در رانندگي از مردها بهترند.
نمي‌دونم اگر تعداد مردها و زنهاي راننده، معكوس بشه، و اكثريت رو خانمها به دست بيارند، و افسرهاي جريمه‌نويس هم خانم باشند، آيا باز هم بهتر رانندگي مي‌كنند يا نه؟ اينو جدي ميگم. شايد چون اقليت با اونهاست، آسته ميرن و آسته ميان.

مطالب مرتبط:
جلسه وبلاگ نويسي (1)

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

چند هفته پيش از طرف يك مركز علمي، دعوت شدم براي كلاس وبلاگ نويسي. البته وبلاگ نويسي كه نه؛ عنوان "آشنايي با وبلاگ" مناسبتره؛ چون وبلاگ نويسي بعد از آشنايي با وبلاگ و توانايي احداث يك وبلاگ هست. قرار بر اين شد كه سه روز در سه هفته پشت سر هم، در خدمتشون باشم و در هر جلسه، گروهي از كارآموزان در كلاس حاضر بشند.

دو جلسه اول، براي شهرستانيها بود و جلسه آخر براي مركزيها كه آشنايي بيشتر با وبلاگ داشتند. شهرستان كه مي‌گم نه همين دور و اطراف؛ بلكه از دور و نزديك. بندگان خدا از كجا طي طريق كرده بودند كه فقط يك روز در اين جلسه حاضر بشند. حدود ساعت 4 عصر كه جلسه تموم مي‌شد بايد سريع عازم شهر و ديارشون مي‌شدند كه به شب نخورند.

اين دوره از آموزش، براي خانمها بود. خانمهايي كه هر كدوم اهل علم - و ان شاءالله عمل - بودند. در سنين مختلف و شايد با گويش و لهجه‌هاي مختلف. اين خانمهايي كه من در خدمتشون بودم چند ويژگي داشتند كه كار با اونها رو نسبت به آقايون تسهيل مي‌كرد. محجوبتر بودند و مثل آقايون روشون باز نبود، كه قسمتي از انرژي من رو صرف پرت و پلاگويي خودشون كنند. توجه و علاقه زيادي به يادگيري داشتند.

تعداد حاضرين در هر جلسه، 20 نفر بود كه چهار برابر تعداد رايانه‌ها بود. اين يكي از ضعفهاي كلاس بود. با اين كه خيلي مهربون و به هم چسبيده از رايانه‌ها استفاده مي‌كردند؛ ولي هميشه چهار پنج نفر باقي مي‌موندند كه مجبور بودند از تابلو - كه با يك پروژكتور، مطالب رو نمايش مي‌داد - استفاده كنند، و اين اصلا خوب نبود. تصور كنيد، شما رو از فلان جا دعوت كنند كه در يك كلاس يك روزه شركت كنيد. بعد بياييد و ببينيد كلاس به خاطر خرابي سيستمها، با تاخير شروع شده، و تازه به خاطر كمبود دستگاه، شما نمي‌تونيد عملي كار كنيد.

ويژگي ديگه اين دوره، همان بود كه اول گفتم، يعني يك روزه بودنش. در يك روز بايد اونها رو با محيط اينترنت، مفهوم وبلاگ، عمليات ثبت وبلاگ، و مديريت وبلاگ آشنا مي‌كردم. اين كار رو سخت مي‌كرد. اين هم ضعف ديگه اون دوره بود. فشردگي به دليل كمبود وقت.

خستگي رو هم مي‌تونيد بهش اضافه كنيد. از 8 صبح تا 4 عصر؛ به عبارتي ميكنه 8 ساعت. البته دو ساعت براي نماز و ناهار و استراحت بود كه قسمتي از همون وقت هم صرف پرسش و پاسخها مي‌شد. واقعا بايد به اونها خسته نباشيد گفت. شنيدن و درك اون هم مطالب نو، در اون وضعيت مكاني و زماني، كار دشواري بود.

براي من هم تجربه نويي بود. خدا رو به خاطرش شكر مي‌كنم. با اين كه وضعيت جسمي من هم مناسب نبود؛ اما ديدن شوق و علاقه اونها مانع كاهلي و كم كاريم مي‌شد. هفته دوم، غصه‌ام گرفته بود كه نكنه نتونم سر جلسه حاضر بشم و شرمنده اون همه آدم.

ادامه دارد ...

مطالب مرتبط:
جلسه وبلاگ نويسي (2)

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

گوگل و هولوكاست

سلام

• چند ماه پيش، عبارتي را در گوگل جستجو مي‌كردم كه متوجه پيوندهاي گوشه گوگل شدم؛ همان جا كه گاهي گوگل، چند لينك مرتبط را به شما معرفي مي‌كند. نتيجه جستجو همين است كه در تصوير مشاهده مي‌كنيد. عجيب اين بود كه عبارت من ارتباط مستقيمي به جريان "هولوكاست" نداشت. به فرض اين كه ارتباطي هم داشت، بايد حق را رعايت كرده و چيزهاي ديگري را كه در اوليت بودند معرفي مي‌نمود. الان كه امتحان كردم اين اتفاق نيفتاد؛ ولي آن زمان، چند بار جستجو را تكرار كردم و نتيجه همان بود. آن جا بود كه به گوگل گفتم: گوگـُل من! تو ديگه چرا؟!

• يك خبر ديگر هم در رابطه با "خليج فارس در گوگل و ياهو" بود؛ اما چون من امتحان كردم و دقيق پاسخ نگرفتم، از توضيح دادنش منصرف شدم. اگر خواستيد خودتان به آن سر بزنيد.

مطالب مرتبط:
چند خبر

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

اين يادداشت را در پاسخ پيام بهار كه در ذيل يادداشت قبلي نوشته‌اند مي‌نويسم.

بهار:

«منظور از بتي چهارده ساله در شعر حافظ چه بود؟ چرا اين لغت را در بخش معني لغات ذکر نکرديد؟ به نظر من که منظور ائمه اطهار مي باشند. چون در جايي خواندم که حافظ شيعه بوده؛ منتها به خاطر مقتضيات زمان، تقيه مي کرده است. نظر شما در اين مورد چيست؟ خوشحال مي شوم پاسخم را بدهيد.»

خيلي ممنونم از شما كه هم باعث شديد به ياد و يادداشتهاي گذشته مراجعه كرده و تجديد خاطره‌اي كنم، و هم بهانه‌اي شديد براي نوشتن اين يادداشت. البته ببخشيد كه طولاني شد.


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

مجمع خوبي و لطف است عذار چو مَهش
ليكنش مهـر و وفـا نيـست؛ خدايــا بدهش

دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي
بـكُـشــد زارم و در شـــرع نبـاشـد گنهـش

چـــارده ســالــه بُتــي چـابـك شيــريــن دارم
كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

بــوي شيــر از لــب همـچون شكـرش مي​آيد
گر چه خون مي​چكد از شيوه چشم سيهش

من همان به كه از او نيك نگه دارم دل
كه بد و نيك نديده​ست و ندارد نگهش

از پــي آن گـــل نــورُستــه دل مــا يــا رب!
خود كجا شد كه نديديم در اين چند گهش

جان به شكرانه كنم صرف، گر آن دُردانه*
صـــدف سـيـنـه حــافــظ بـود آرامگهـش

يار دلدار من ار قلب بدين سان شكند
ببــرد زود بـه جانـداري خـود پادشهـش

* نسخه بدل: دانه دُر.
----------------
- مجمع: محل جمع آمدن.
- عذرا: چهره.
- شاهد: خوبرو - پسر بچه زيبا رو.
- شيوه: فريب - روش فريبكارانه.
- دردانه: دانه مرواريد.
- آرامگه: خوابگاه - جاي آراميدن.
- دلدار: دلاور / محبوب.
- قلب: قلب سپاه / دل.
- جانداري: نگاهباني - محافظت.
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»