تبليغاتX
وبلاگ وبلاگ

سلام

ايام شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام رسيده. در ميان متدينين رسم است كه دو دهه (20 روز) را پشت سر هم براي آن حضرت، جلسه برگزار مي‌كنند. دهه اول به اعتبار روايتي كه مي‌گويد شهادت ايشان 75 روز (13 ربيع الثاني) بعد از رحلت پيامبر بوده، و دهه دوم را به اعتبار روايتي كه 95 روز (3 جمادي الثاني) را روز شهادت ايشان معرفي مي‌كند.

مجالس عزاداري

اين مجالس، معمولا در دو بخش برگزار مي‌شوند. بخشي اختصاص به مدح و معرفي آن حضرت دارد و بخش ديگر، به ذكر مصيبت و سوگواري براي ايشان. در بعضي از مجالس هم غذايي تهيه شده، سفره‌اي پهن مي‌شود و عزاداران آن حضرت اطعام مي‌شوند، و يا براي تبرك، بين همسايگان و رهگذران تقسيم مي‌شود. رسم قشنگي است.

مجالس مداحي و تعزيه، از رسانه‌هاي سنتي-مذهبي مسلمانان است كه همواره مورد توجه ملتها و دولتها بوده است. بعضي از حكومتها حامي و مشوق آن بوده‌اند و بعضي، با تمام قدرت، اقدام به تحريم و انحلال آن كرده‌اند. همچون حكومت شاهنشاهي رضا خان پهلوي. واقعا جاي سوال است كه آن پادشاهي نوپا، چه خطري در محافل مذهبي و تعزيه خواني ديده بود، كه از آن وحشت داشت.

داخل پرانتز: اين محافل علاوه بر تبليغ و ترويج مراسم مذهبي، تاثيرات اخلاقي و اجتماعي قابل ملاحظه‌اي دارند كه بايد در جايش و توسط اهلش تشريح شود.

جوانان

بعضي از جوانان، همچون سابق، از شيفتگان و صف اوليهاي عزاداري معصومين، بالاخص حضرت فاطمه عليهاالسلام هستند و اين مراسم را به عنوان وسيله‌اي براي توسل به روح پاك اولياي خدا، و پرورش روح و جان خود، و كسب انرژي معنوي انتخاب كرده‌اند.
اما بعضي هم هستند كه حاضر به حضور در مساجد، تكيه‌گاه‌ها و مجالس خانگي نيستند و ترجيح مي‌دهند وروديهاي مغز و قلب خود را از طريق شنيدن ترانه، و از رسانه‌هاي نوين، همچون فيلم، اينترنت و بازي رايانه‌اي تهيه كرده و روح خود را ارضاء و اشباع نمايند.

 

و البته بعضي هم آن چنان اهل روزنامه و كتاب و دانشگاه و خارجه‌اند كه كسر شأنشان مي‌آيد - يا اصلا احساس نياز نمي‌كنند - وقتشان را صرف خواندن و شنيدن از ائمه و اسوه‌هاي ديني كنند و يا چيزي درباره ايشان بنويسند.

كدام ضعف فرهنگ

متاسفم كه فلان استاد وبلاگ نويس، بخشي از هم و غم خود و وبلاگش را صرف هم‌دردي با دختركي كه "چند سال با دوست پسرش بوده، حال و حولش را كرده، عكس و فيلمش را گرفته، و امروز دلش سير شده" مي‌كند و نسبت به "ظلم آقا پسرها، ضعف فرهنگ مردم، كوتاهي آموزش و پرورش" اعتراض مي‌كند؛ اما حاضر نيست از زن نمونه‌اي چون فاطمه عليهاالسلام بگويد. شايد هم حق دارد؛ چون توانايي و آگاهيش را ندارد.

شخصا خوشم نمي‌آيد به خاطر يك مصداق، هوار بكشم كه آي مردم چقدر بي‌فرهنگيد! آهاي آموزش و پرورش! چرا آموزش جنسي در كتابهاي درسي نمي‌گذاري كه اين دختر خانم ياد بگيرد وقتي خواست رفيق بازي كند، تا چه حدي پيش برود. ولي اگر بخواهم به يك مصداق ضعف آگهي و فرهنگي اشاره كنم، مثل همين را مثال مي‌زنم. قدرت و ضعف فرهنگ مردم، بسته به همين اساتيد و فرهيختگان است.

پاورقي:

- تا متهم به تحجر و تعصب نشدم سخن را كوتاه كنم. شايد تصور شود كه اين دو بند را با چشم بسته و بي‌رحمانه نوشتم؛ اما اين گونه نيست. شما با لحن دردمندانه (درد دل) بخوانيد.
- سعي مي‌كنم در چند جلسه آينده، بيشتر از آن حضرت بگويم. فعلا در حال مطالعه يكي از خطابه‌هاي ناب ايشان هستم.

ناطقه مرا مگر روح قدس كند مدد
تا كه ثناي حضرت سيده نساء كند

مطالب مرتبط:
فاطمه - وبلاگ

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

عصر جمعه بود كه از خانه نشيني خسته شدم و تصميم گرفتم بروم بيرون. در سفر چند روز پيش، اطراف شهر، يك جاي ديدني را نشان كرده بودم؛ اما اين بار نمي‌خواستم با ماشين بروم. براي همين با دوچرخه راهي شدم. مسافت كمي نبود. موقع رفتن كه متوجه نشدم؛ اما به هنگام بازگشت، وقتي چشمم به تابلوي كيلومتر خورد، ديدم رفت و برگشتم مجموعا 60-70 كيلومتري شده.

با آن كه تقريبا مجهز بودم و با كلاه، سر و صورتم را پوشانده بودم، اما پشت دستم كمي دچار آفتاب سوختگي شده. هوا گرم بود؛ مخصوصا براي يك دوچرخه سوار؛ ولي خنكاي بادي كه مي‌وزيد، تقريبا جبرانش مي‌كرد.


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

در وبلاگ "خدا و عشق" يادداشت "مار بهتر است يا انسان؟" رو ديدم. مار در جواب اون مرد خدا ميگه: «چون اين مارگير، به يكي از اسامي خدا - كه من عاشقم - قسم خورد، به اختيار خودم وارد دامش شدم.» بنده عرض مي‌كنم به احتمال قوي اون مار نبوده؛ بلانسبت خر بوده كه اون طوري خودش رو در دام دشمنش انداخته.

ياد قضيه خوارج و حضرت "علي" عليه السلام افتادم. امام اون روز چه كشيدند از دست اونها! چقدر گفتند: «اين كلكه؛ اين دامه؛ اين ترفند "عمرو عاص" هست كه مي‌خواد شما رو گمراه كنه. قرآن ناطق منم. از من بپرسيد كه حق چيست، باطل چيست. گول اون قرآن به نيزه كشيده شده رو نخوريد.» مثل اين كه مردم اون روزگار، استدلال همين مار رو داشتند. نمي‌دونم اونها قصه مار رو خوندند، يا ماره از خوارج بوده!

از ادبيات سر در ميارم؛ استعاره و تشبيه و تمثيل سرم ميشم؛ "كليله و دمنه" رو ديدم؛ مي‌دونم قصه گويي از زبان حيوانات يعني چي؛ با تمام اينها از اين داستان‌سرائي‌ها مي‌ترسم. ظاهر اين داستانها زيباست؛ اما پشتشون، حرف خطرناكي هست. نويسنده، قلب شنونده رو نشونه گرفته و احساساتش رو به بازي.

مشابه اين داستان رو چند ماه پيش در "زندگي تازه" خوندم. نويسنده اون داستان، "عرفان نظر آهاري" حرف خودش رو در انتهاي داستانك، از زبان "پسر نوح" اين گونه بيان مي‌كنه: «گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.» اون داستان هم با احساس خواننده‌اش بازي مي‌كرد.

حتما نويسنده و طرفدارهاي اين داستانها، استدلال و توجيه خودشون رو دارند؛ اما سربسته عرض كنم كه همه، قدرت تفكيك آن چناني ندارند. اساسا اين داستان، با منطق و تعقل پيش نيومده كه حالا اجازه تفكيك هم به خوانندش بده.

پيشنهاد من اينه كه اگر مي‌خواهيم از ارزش عشق بسراييم، اگر مي‌خواهيم ارتباط عميق بين عاشق و معشوق رو بيان كنيم، از راه درستش پيش بريم. حتما كه نبايد پرت و پلا بگيم. حالا كه قلم خوبي داريد و ميتونيد خوب حرف بزنيد، پس حرف خوب بزنيد.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

خيلي دوست داشتم برنگردم؛ حداقل نه به اين زوديها. اين سفر، تمامش لطف خدا بود. خودتان ببينيد همين امروز درست قبل از آمدن، شاهد چه لحظه نابي بودم.


"گالري تصاوير"

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سفر  
سلام

شهريارا بي حبيب خود نمي‌كردي سفر
فردا به لطف خدا براي تهيه گزارش، راهي مناطق روستايي و مرزي ايران عزيز هستم. مي‌توانيد تصاويري را كه سال گذشته از آنجا گرفته‌ام ببينيد.


"گالري تصاوير"

بعضي از نوشته‌هايم باعث رنجش خاطرتان شد. شما ببخشيد :)

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

- تصوير بزرگتر از قاب:

قالب وبلاگ، از سه بخش كلي تشكيل شده است:
1- بخش فوقاني: محل قرار گرفتن عنوان وبلاگ و تصوير (بَنـِر).
2- بخش كناري: محل قرار گرفتن تصوير (لوگو)، پيوندها، آرشيو، آمار (كنتر) و ... .
3- بخش مياني: محل قرار گرفتن متن و مشخصات آن (عنوان، موضوع، نويسنده، ساعت، تاريخ و ...)، پيامها.

هر كدام از اين سه بخش، حد و اندازه‌اي دارد. قالب وبلاگ، طوري طراحي شده است كه اگر هر يك از اين سه، پايش را درازتر از گليمش كند، به بخش ديگر، فشار آمده و جايش تنگ مي‌شود. مثلا اگر عرض متن، بيشتر از حد و اندازه‌اش شد، جاي بخش كناري تنگ شده و به پايين وبلاگ مي‌افتد؛ و بالعكس.

يكي از عللي كه موجب عريض شدن بخش مياني مي‌شود، قرار گرفتن تصويري است كه عرضش زيادتر از عرض بخش مياني است. شايد مشاهده كرده باشيد كه بعضي از وبلاگها، دچار چنين مشكلي شده‌اند؛ يعني بخش لينكش افتاده پايين وبلاگ.

- تصوير بزرگ پنهان:

در اين وبلاگ چه مي‌بينيد؟

نمونه 1: كودكانه - اصل تصوير

تصويري كه در آن قرار دارد چندان بزرگ نيست؛ اما طول مي‌كشد تا باز (لود) شود. اين مي‌تواند نشانه‌اي باشد براي يك اشتباه فني؛ و آن اين است كه تصوير واقعي، بزرگتر از آني كه است كه در وبلاگ ديده مي‌شود.

علت اين مساله اين است كه ما خود تصوير را كوچك نكرده‌ايم؛ بلكه محل قرار گرفتنش را درون متن، كوچك و كم كرده‌ايم.

اين مساله، دو راه حل دارد:
راه اول اين است كه ابتدا، تصوير را به اندازه مناسب كوچك كنيم؛ بعد به اينترنت منتقل نموده و در وبلاگ استفاده نماييم.

راه دوم اين است كه دو تصوير، تدارك ببينيم. يكي در اندازه بزرگ، و دومي در اندازه كوچكتر كه درون وبلاگ قرار مي‌گيرد. اين روش، دو فايده دارد. هم باعث مي‌شود وبلاگ، سنگين نشود؛ و هم باعث مي‌شود كه بيننده، به تصوير بزرگ، دسترسي داشته باشد و از آن محروم نشود.

نمونه 2: سياه مشق - اصل تصوير

 

- آدرس اشتباه:

يكي از اشتباه‌هاي نويسندگان تازه‌كار، اين است كه تصوير را از روي رايانه خود، كشيده و در وبلاگ قرار مي‌دهند. اين عمل، باعث نمي‌شود كه تصويرتان، به روي اينترنت منتقل شود. براي همين، هر كسي - به غير از شما - وبلاگتان را ببيند، با علامت ضربدر و جاي خالي تصوير، روبرو مي‌شود.

نمونه: ارتباطات و ...
آدرس تصوير: file:///H:/syria/DSC02447.JPG

فراموش نكنيد كه وبلاگ، فقط مي‌تواند متن و لينكهاي شما را در خود ذخيره كند، و از ذخيره اطلاعات ديگر - همچون عكس، صدا و فيلم - عاجز است.

چاره اين مشكل، ارسال (آپلود) تصوير به اينترنت است. (ميزبان ذخيره اطلاعات). بعد از انتقالش به اينترنت، مي‌توانيد از آن در هر كجا كه مي‌خواهيد استفاده نماييد.

- دفرمه شدن:

از اشكالات رايج استفاده از تصوير، كشيده شدن يا جمع شدن است.

فرض كنيد تصوير مورد نظر شما، چهره يك انسان است. در اين صورت، اين مشكل طراحي، باعث به هم ريختگي صورت و به اصطلاح، "دِفـُرمه شدن" آن مي‌شود.

نمونه 1:خبرگزاري ميراث فرهنگي - اصل تصوير
نمونه 2: مدارا - اصل تصوير

براي پرهيز از اين مشكل، بايد طول و عرض تصوير را به تناسب، كوچك نماييد. به طول مثال اگر تصوير شما 9 در 12 است و مي‌خواهيد آن را كوچك كنيد، بايد 3 در 4 شود.

خوب است كه اين تغيير را با نرم افزارهاي تصويري*، انجام دهيد؛ چون اين برنامه‌ها، به طور خودكار آن تناسب را رعايت مي‌كنند.

پاورقي: نرم افزارهاي تصويري: ACDSee, CompuPic, FastStone Image Viewer. از اين برنامه‌ها مي‌توانيد هم براي ديدن تصاوير رايانه خود استفاده كنيد و هم براي ويرايششان.

مطالب مرتبط:
- تصوير در وبلاگ - وبلاگ
- ميزبان ذخيره اطلاعات - وبلاگ
- راهنماي درج تصوير در وبلاگ - بلاگفا
- راهنماي آپلود تصوير - ايراپيك
- جذابيتهاي بصري وبلاگها - پرشين وبلاگ

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

رقيب قدَر

قرار شده بود كه افراد كلاس، درباره هر درسي كه استاد مي‌دهد، در گروه‌هاي سه چهار نفره، مطالعه و بحث كنند. شاگردان در انتخاب يار و هم مباحثه، آزاد بودند. با اين حال استاد در يك مورد اعمال نظر كرد و آن اين بود كه افراد مستعد و درس‌خوان، در يك گروه نباشند؛ بلكه در گروه‌هاي مختلف تقسيم شوند. استدلالش اين بود كه باعث مي‌شود شاگردان ضعيفتر پيشرفت كرده و از كلاس عقب نمانند.
اين محدوديت موجب شد كه نتوانم با دوستان با استعدادم هم گروه باشم. هر چه به استاد، اصرار كردم قبول نكرد كه نكرد. تدبير او، هر چند به ظاهر به نفع كل كلاس، مخصوصا افراد ضعيف، كه تعدادشان هم كم نبود، شد؛ اما رفته رفته در آن مقطع به روحيه و درس من لطمه خورد.
در گروه ما، كسي كه بتواند هم‌بحث مناسبي باشد، نبود. به اصطلاح، مانده بودم بي‌يار و بي‌رقيب، و اين براي طولاني مدت، اصلا خوب نبود. به جاي آن كه وقتم را صرف گفتگو با رقيب قدَري كنم، بحث كنم، تحقيق كنم تا كم نياورم، و خوب بشنوم تا بيشتر ياد بگيرم، وقت و نيرويم را صرف توضيح درس براي ديگران و پاسخ به سوالات آنان مي‌كردم.

اين خاطره را گفتم تا برسم به اين جا كه انگار از همان زمان، اين موضوع شده پيشاني‌نويس من. گاهي هر چه سعي مي‌كنم كه كسي را پيدا كنم بهتر از خودم يا حداقل مثل خودم، عاجز مي‌مانم. هر چه بيشتر تقلا مي‌كنم دستم به چيزي بند نمي‌شود. چرايش را نمي‌دانم.

منبع انرژي

روحيه مثبت و شارژي دارم و اين امر براي من، ارثي نيست؛ بلكه اكتسابي است. زندگي پر از درد و غم است. لازم نيست تو به دنبال غم بروي. خودش ترا پيدا مي‌كند. آن چه كه نياز داري و بايد برايش بدوي، شادي و انرژي و آرامش است. خيلي چيزها در طول روز، از ما انرژي مي‌گيرند. در پايان روز، به چه چيزي نياز دارم؟ يك منبع انرژي. نمي‌دانم منبع انرژي شما چيست؟ به خدا تكيه مي‌كني، به خانواده، به يك دوست؛ از عشقت نيرو مي‌گيري. اگر تكيه گاه و منبع انرژي نداشته باشي كه وا اسفا.

 

مجسمه مصيبت

ديدي بعضي را، اخمو و عصبي، هميشه ناراضي، با همه سر جنگ دارد، مدام در حال غر زدن است؟ چشمت كه به او مي‌افتد، انگار مجسمه مصيبت را ديدي. آن يكي تندخو و عصباني نيست؛ اما نماد شكست و آه و ناله است. فرقي نمي‌كند تندباد بيايد يا نسيم؛ در هر صورت مي‌چايد و مي‌نالند.

مشكل من هم همين است كه به دنبال كسي هستم كه منبع انرژي باشد. حداقل به اندازه ساعتي كه با او هستم، انرژي مثبت بگيرم. دلم اين را مي‌خواهد؛ اما به قول "حافظ": "چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود".

دست بر قضا، با كسي برخورد مي‌كنم كه انرژي منفي از سر و كولش مي‌بارد. همه حرفهايش منفي بافي است. با نق زدنهايش آدم را مايوس و دل زده از دنيا مي‌كند. ورد زبانش شده: "نمي‌شه، نمي‌تونم، نمي‌خوام".

يك نفر هم هست كه زماني سراغ تو مي‌آيد كه يا مريض است، يا حال و حوصله ندارد، يا خسته است. هر وقت حالش را مي‌پرسي خوب نيست. انگار تمام بدبختيهايش را جمع كرده و براي تو آورده.

بعضي هم هستند كه دمدمي مزاجند. امروز حالش خوب است؛ جلسه بعد كه مي‌آيد ترا محل نمي‌گذارد. چنان برخورد سردي دارد كه "انگارت نبود هيچ آشنايي". آدم مطمئن نيست كه دفعه بعد با چه كسي طرف است. با كدام شخصيت او. شخصيت گرم و صميميش، يا شخصيت سرد و قهرويش؟!

گاهي واقعا از مصاحبت با اينان خسته و درمانده مي‌شوم؛ تا حدي كه مي‌گويم بهتر است قيد رفاقتشان را بزنم. بي‌خود نبوده كه "سعدي" گفته: "ما را به خير تو اميدي نيست؛ شر مرسان". رفاقتت ارزاني خودت. از نتايج تجربه اين گونه آشنايي و رفاقتها، اين است كه از آنها دوري كرده و از آشنا شدن با افراد جديد، پرهيز مي‌كنم. "دوري و دوستي".

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

ديروز تصميم گرفتم به خانه "مادر بزرگ" بروم. مدتي بود كه به بهانه‌هاي مختلف (سفر و كار) به آنجا نرفته و از حالشان بي‌خبر بودم. هنوز اعتقاد دارم كه من بيشتر به آنها نياز دارم تا آنها به من. اين بار تنها رفتم. به خاطر غيبت طولانيم، دلتنگ و نگران شده بودند. گله داشتند كه چرا بي‌خبرشان گذاشتم و شماره‌اي از خودم به آنها نداده‌ام. خيلي شرمنده شدم. انتظار اين واكنش را نداشتم.

سراغ دوستم را مي‌گرفتند. حالش چطور است؟ پس چرا با شما نيامده؟ "ترديد و نگرانيم" به جا بود. هر چند انس بين ما بسيار شيرين است؛ اما اگر در توان من نيست، نبايد بگذارم اين دلبستگي، تبديل به وابستگي شود؛ و همچنين نبايد هر كسي را با خود همراه كنم و به خانه باصفاي آنان ببرم.

مرضيه با آبرنگهايي كه دفعه قبل، دوستم برايش گرفته بود، نقاشي كرده بود. كتابش را باز كردم و از او اسم حيواناتي كه عكسشان در كتاب بود، مي‌پرسيدم. شعر برايش مي‌خواندم. بازي "نون بيار، كباب ببر" را بلد نبود. با كلي خنده و شادي، ياد گرفت و بازي كرديم. از بس اين دختر شيرين است، پشه‌ها دست و صورتش را بوسه زده بودند. براي خريد يك پشه كش قرصي، بيرون رفتيم و دوچرخه سواري كرديم. معلوم بود كه مورد اعتماد آن دخترك خجالتي، قرار گرفتم. اعتماد او مي‌ارزد به هزار ادعا و تظاهر به صدق و صفاي ديگران.

مادر مرضيه، خانم خانه‌دار و هنرمندي است. براي خودشان حوله‌هاي كاموايي مي‌بافت. يكي از دستمالهاي گلبافتش را هم به من هديه داد.

مادر بزرگ حالش بهتر شده بود. سر حال بود و به خوبي راه مي‌رفت. تخت خوابش را هم به سفارش پزشك، جمع كرده بود.


"گالري تصاوير"

پاورقي: اگر قرار باشد چيزي به كسي نرسد، نمي‌رسد؛ حتي اگر گذري بر قرآن باشد.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

به مناسبت بزرگداشت دانشمند و اديب مسلمان ايراني، سعدي شيرازي

حكايت1، اخلاق درويشان

يكي از بزرگان گفت پارسايي را: «چه گويي در حق فلان عابد كه ديگران در حق وي به طعنه سخنها گفته‌اند؟» گفت: «بر ظاهرش عيب نمي‌بينم، و در باطنش غيب نمي‌دانم

هر كه را جامه پارسا بيني
پارسـا دان و نيك مــرد انگار

ور نداني كه در نهانش چيست
محتسِب را درون خـانه چـه كار

- پارسا: پاكدامن.
- محتسب: مامور اداره مبارزه با منكرات.

 

*****

حكايت 7، اخلاق درويشان

ياد دارم كه در ايام طفوليت، متعبّد بودمي و شب خيز و مُولَع زهد و پرهيز. شبي در خدمت پدر - رحمةالله عليه - نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته، و مُصحَف عزيز بر كنار گرفته و طايفه‌اي گرد ما خُفته. پدر را گفتم: «از اينان يكي سر بر‌نمي‌دارد كه دوگانه‌اي بگزارد. چنان خواب غفلت برده‌اند كه گويي نخفته‌اند؛ كه مُرده‌اند.» گفت: «جان پدر! تو نيز اگر بخُفتي، به از آن كه در پوستين خلق افتي

نبيند مدّعي جز خويشتن را
كه دارد پَـرده پنــدار در پيـش

گــرت چشــم خـدابينـي ببخشـند
نبيني هيچ كس عاجزتر از خويش

- متعبد: مشغول به عبادت و خداپرستي.
- مولع: حريص.
- مصحف: با حركات سه گانه ميم: قرآن كريم..
- دو گانه: نماز دو ركعتي.
- در پوستين خلق افتادن: كنايه از غيبت كردن و بد گفتن از مردم.
- مدعي: صاحب ادّعا.

*****

حكايت 8، اخلاق درويشان

يكي را از بزرگان، به محفلي اندر همي ستودند، و در اوصاف جميلش مبالغه كردند. سر برآورد و گفت: «من آنم كه من دانم

كَفَيتَ اذّي يا مَن يَعُدُّ مَحاسني
علانيتي هذا و لَم تَدر ما بَطن*

شخصم به چشم عالميان خوب منظرست
وز خُبــث باطنـم سـر خجـلت، فتــاده پيــش

طاوس را به نقـش و نگاري كه هست، خَلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش

* معناي بيت: اي كسي كه نيكيهاي مرا مي‌شماري! اين آزار براي من كافي است كه ظاهر من اين است، و تو از باطن من خبر نداري. - خبث: پليدي.
 
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

گالري تصاوير خواجه ربيع
"گالري تصاوير"

"ربيع بن خُثَيم"، معروف به "خواجه ربيع":
- خواجه ربيع
- خواجه ربيع

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»