تبليغاتX
وبلاگ وبلاگ
سلام

مقصد اين سفر، يك نيروگاه بادي - كه در 70 كيلومتري شهر قرار دارد - بود، و بعد از آن بازديد از يك كاروان سراي قديمي (رُباط) كه در 75 كيلومتري شهر قرار دارد. طي اين مسافت، براي مني كه تازه دو سه هفته است سفر بيرون از شهر را تجربه مي‌كنم، كار بزرگ و ريسك محسوب مي‌شد؛ اما دلم مي‌خواست اين راه را با پاي خودم بروم.

نيروگاه بادي

آدمي از زمانهاي قديم به قدرت آب و باد پي برده و تا حدي آن را در پرّه‌هاي آسيابهاي بادي و آبي مهار نموده بود؛ اما در صده پيشين كه اوج اختراعها و اكتشافهاي بشري است - من جمله اكتشاف برق و الكتريسيته - توانست از توان مكنون در اين منابع طبيعي، بيشتر بهره برداري كند. نيروگاه آبي و بادي، يعني سرمايه گذاري نامحدود در طبيعت؛ يعني تبديل انرژي به انرژي. ديدن فناوري نوين مانند نيروگاه بادي، و لمس پيشرفت كشورم - هر چند در مقياس كوچك - انگيزه اصلي اين سفر را در من به وجود آورد.

مطلب مرتبط: روز باد - روز نت


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

جاده كوهستاني

بعد از خروج از شهر راهم افتاد به يك جاده كوهستاني؛ البته كوهستان نه چندان سرسبز. اين مسير حدود 35 كيلومتر طول داشت. در يك مسير صاف و كفي مي‌توانم حدود 25 كيلومتر را در يك ساعت پا بزنم. اما جاده كوهستاني را نمي‌شود درست تخمين زد. حداقل دو سه برابر، زمان مي‌برد.

سختترين و شيرينترين لحظه

جاده كوهستاني، يعني عبور از سربالايي و سراشيبي. از سختترين لحظات، بالا رفتن از يك سربالايي تند و طولانيست. گاهي از خستگي و از فشاري كه بر ماهيچه‌هايت آمده، از رفتن بازمي‌ماني. اما چيزي در درون آدم مي‌گويد: "برو، اين هم تمام مي‌شود. مطمئن باش بعدش سراشيبي است".

از شيرينترين لحظات هم زماني است كه از همين سربالايي گذر كردي و به جاي راحتش رسيدي. زماني هم كه تابلوهاي كيلومتر شمار را مي‌بيني كه هر 10 كيلومتر، مسافت را اعلام مي‌كنند، خوشحال مي‌شوي. مثل "تهران 35 كيلومتر - تهران 25 كيلومتر - ...". رسيدن به مقصد كه چيز ديگري است.


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

تغييرات: بخش "حديث" به اين يادداشت اضافه شد. (پنجشنبه 11 مهر 1387)

1- تعريف خوب و بد را به طور كلي همه مي‌دانيم. يا مي‌دانيم در شرع، به چه ثواب مي‌گويند و به چه گناه. كار خوب كاري است كه در قبال انجامش، به ما ثواب مي‌دهند و گناه، كاري است كه به خاطرش مجازات مي‌شويم. اين يك تعريف ساده كه براي بحث امروز كافي است؛ اما بحث ما به همين جا ختم نمي‌شود.

2- هر كار خوب يا بد، يك پاداش و مجازات دارد و يك تاثير. در مسابقه‌اي شركت مي‌كنم، تلاش مي‌كنم و برنده مي‌شوم. يك چراغ، جايزه مي‌دهند. اين چراغ جايزه من است و از گرفتن آن خوشحال مي‌شوم. ولي فقط همين نيست؛ بلكه آن چراغ يك فايده‌اي هم دارد؛ و آن اين است كه راه مرا در تاريكي روشن مي‌كند. گناه هم همين طور است. يعني علاوه بر يك امتياز منفي كه مي‌گيرم، تاثيري در زندگي، و سير و سلوك من دارد.

وزر و گناه

وزر (به كسر واو) = بار، سنگيني، بار سنگين، بزه، گناه. به گناه، "وزر" هم گفته مي‌شود؛ چون گناه يك بار است؛ يك سنگيني است. كسي كه گناه مي‌كند، هم امتيازش كم شده و جريمه مي‌شود، و هم بارش سنگين مي‌شود. مثل اين كه به كسي كه در طول مسابقه خطايي مرتكب شده، ده كيلو بار اضافه كنند؛ يا يك چراغش را خاموش كنند.

3- نكته‌اي كه در اين قسمت مي‌خواهم بگويم برعكس نكته قبل است. بعضي از كارهاي خوب هستند، كه ثواب دارند؛ ولي تاثير خوبي ندارند، و بعضي از گناهان هستند كه جريمه دارند؛ اما تاثير خوبي دارند. يعني چي؟

كار خوبي كه باعث عُجب و غرور بشود، خوب است يا بد؟ يعني اثر آن در شما خوب است يا بد؟

مثال: چه شده كه يكبار در عمرت به همسرت يا همكارت زودتر سلام كردي؛ آن بنده خدا هم حواسش نبوده و كمي دير جواب سلامت را داده. چنان چپ چپ نگاهش مي‌كني كه انگار چكار بزرگي كرده‌اي.

يك مثال هم از رابطه ما و خدا: ديشب نماز شب خواندي؛ ته دلت احساس رضايت مي‌كني، مي‌گويي: به به! عجب كاري كردم! عجب بنده‌اي هستم! همه مردم خوابند و من يكي بيدار و مشغول عبادت. به قول سعدي: «چنان خواب غفلت برده‌اند كه گويي نخفته‌اند؛ كه مُرده‌اند.» حتي شايد حس كني الان است كه از پيشانيت نور فوران كند بيرون. خب اصل نماز شب و سلام كردن كه خوب است. شكي نيست. اگر بد بود كه اين همه سفارش نمي‌شد. اما اثرش در من عامل چگونه بود؟ خوب يا بد؟

به قول پدر سعدي: «جان پدر! تو نيز اگر بخُفتي، به از آن كه در پوستين خلق افتي.» (حكاياتي از گلستان)

صدقه بي منت

در قرآن از طرفي سفارش شده كه انفاق كن، صدقه بده؛ از طرفي اخطار شده كه اي صدقه دهنده! مراقب باش بعد از آن كه صدقه دادي، منت نگذاري؛ اذيت نكني. (يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بالْمَنِّ وَ الأذَي - البقرة آيه 264) اصل صدقه دادن خوب؛ حرفي نيست؛ اما صدقه‌اي كه باعث منت شود، براي شخص من فايده‌اي ندارد؛ هيچ است؛ باطل است. (لاَّ يَقْدِرُونَ عَلَي شَيْءٍ مِّمَّا كَسَبُواْ)

داخل پرانتز: اين آيه، ظرافت صدقه دادن به فقرا را به زيبايي و در قالب مثال بيان مي‌كند. (ارتباط اجتماعي سالم)

گناه خوب!

از طرفي گناه و كار بدي هم هست كه باعث بيداري آدم مي‌شود؛ گناهكار را تكان مي‌دهد؛ متحول مي‌كند. خيلي شده كه بعد از انجام گناهي پشيمان شديم؛ در خود فرو رفتيم؛ خود را ملامت كرديم: «آخر چرا اين كار را كردم؟! چه شد كه به اينجا رسيدم؟! اين چه كاري بود كه انجام دادم؟! واي بر من ...» همين "واي بر مني" كه بعد از انجام گناه گفتيم، همين حس ندامت و پشيماني، همين در خود فرورفتن، چقدر ارزش دارد؟ چقدر بايد عبادت كنيم تا به اين حس برسيم؟ حالا خدا لطفي كرده و اين حس را اينجا به تو داده. روزنه‌اي در اينجا به روي من باز شده.

حديث

مطالبي كه بنده عرض كردم، امام علي عليه السلام در جمله‌اي كوتاه، به زيبايي بيان نموده است:

سَيِّئَةٌ تَسُوءُكَ خَيْرٌ عِنْدَاللهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُكَ.

كار بدي كه ترا ناراحت (و پشيمان) مي‌سازد، نزد خدا بهتر از كار نيكي است كه تو را مغرور مي‌سازد. (نهج البلاغه، جملات كوتاه، 46)

پاورقي:

- نكته‌اي كه در بالا گفتم، تا جايي كه يادم مي‌آيد مضمون يك روايت است كه در حال حاضر دقيقا خاطرم نيست. (خدا را شكر كه امروز - 11 مهر - توانستم دوباره حديثش را پيدا كنم).
- نمي‌خواهم با اين يادداشت بگويم كه پس بياييد گناه كنيم. اساسا گناه، راه مطمئني نبوده و نيست. اگر بود كه حتما اجازه‌اش را مي‌دادند.
- مخاطب اين كلام، اول خودم هستم كه فراموشم نشود؛ و بعد آن دوستي كه از لطف خدا مايوس است، و مدام مي‌گويد خدا مرا فراموش كرده. نه عزيز! همين حس پشيماني كه تو داري - كه خوشا به حالت كه داري - يك نشانه است. آن نشانه را تا خاموش نشده بگير و برو.

مطالب مرتبط:
» خوب و بد (2)

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

با اين كه صبح زود بايد حركت مي‌كردم، اما نتوانستم زودتر از يك شب بخوابم. سه و نيم بود كه با صداي زنگ ساعت بيدار شدم. از بيرون صداي اذان مي‌آمد. دوست داشتم نماز را بيرون از شهر بخوانم؛ اما حيف بود اول وقت را از دست مي‌دادم. يك ساعتي طول كشيد وسايلم را جمع كنم. چهار و نيم خانه را به قصد يك راه نسبتا طولاني ترك كردم. سحرگاه روز جمعه، ماه شاهد بود و خورشيد خواب، و زمين آرام و خاموش.

سه ربع طول كشيد تا به خروجي شهر و پليس راه رسيدم. قبلا هم صبح زود سفر كرده بودم؛ اما اين بار مزه ديگري داشت. از جاده قديم رفتم. جاده قديم نسبت به اتوبان، هم خلوتتر است، هم كوتاه‌تر و هم با صفاتر. البته چون كوهستاني بود، پستي و بلنديهاي خودش را داشت. حتي بعضي جاها مجبور مي‌شدم پياده مسير را ادامه دهم.

از هر فرصتي براي تصويربرداري استفاده مي‌كردم. پرنده‌هايي كه در دل تپه لانه كرده‌اند، پرنده شكاري كوچكي كه بر روي سيم برق نشسته و زير پايش را به طمع طعمه رصد مي‌كرد، موش خرمايي كه بر روي دو پايش ايستاده تا بهتر بتواند دور و برش را ديد بزند، روباهي كه خودش را از چشم من دور مي‌كند، و مزرعه‌اي كه گيسوي خوشه‌هايش را به دست باد سپرده.


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

گاهي با افرادي روبرو مي‌شوم كه تا حدي در كار خودشان -  مثل عكاسي و دوچرخه سواري - با سابقه و حرفه‌ايند. ابتداءً از آشنايي با آنها خوشحال مي‌شوم و دوست دارم با آنها بيشتر باشم و بهتر از معلوماتشان ياد بگيرم. گاهي هم ته دلم مي‌گويم خوش به حالش چه جاها كه رفته و چه عكسها كه گرفته.

نمونه اين برخورد را مي‌توانيد در يادداشت "بدون تصوير" مشاهده كنيد. آن روز متوجه شدم كه كسي كه تازه با او آشنا شده‌ام، عكاس با سابقه‌اي است. خيلي خوشحال شدم.

داخل پرانتز:

آن يادداشت نماينگر يك حس خصوصي و دروني من است. براي من به منزله يك نوع تذكر و تنبيه است. چه بسا گاهي در خلوتم مي‌گفتم من هم چيزي بلدم؛ و يا در برخورد با بيننده‌اي، طوري رفتار مي‌كردم كه ببين من هم بلدم. بر خلاف تصور بعضي از دوستانم كه خيال كردند اعتماد به نفسم را از دست دادم و از عكاسي مايوس شدم :)، آن يادداشت را تعمدا نوشتم كه با ديدنش متنبه اين امر شوم.

اما مساله به همين جا ختم نمي‌شود. در مواردي مدتي نمي‌گذرد كه اين دلخوشي و غبطه، جايش را به دلخوري و پشيماني مي‌دهد. در جايي كه آن فرد حرفه‌اي يا در حرف و كلام، آن قدر منم منم مي‌كند كه انگار قطب اين كار، همين است و بس؛ و يا در رفتار و در مقام آموزش، چنان با تفاخر رفتار مي‌كند كه انگار نمي‌خواهد چيزي بياموزاند و من بنده و عبيد اويم.

عكاس حرفه‌اي

روزي همان دوست عكاس، چند كار - به قول خودش - خوب مرا ديد. دو عكس مرا گرفت و كمي تغيير داد و نشانم داد. متوجه هدفش نشدم و پرسيدم: "خب اين تغييري كه دادي براي چه بود؟" بدون اين كه توضيح دهد گفت: "بهتر است من بروم". اين جمله را با لحن نامناسبي گفت و رفت. نمي‌دانم؛ شايد خيال كرد من از تغييري كه داده خوشم نيامده و سوالم براي اعتراض بوده؛ شايد هم خواسته بگويد كاري كه تو كردي كامل نيست.

دوست خوبم! اينها را بعد از گذشت يك ماه و نيم مي‌گويم: خدا را شكر آدمي نيستم كه نه با ديدن عكسهاي زيبايت از خودم دلسرد شوم و نه با رفتار زننده‌ات از عكاسي، دلزده. به هر دليلي كه آن كار را كرده‌اي، رفتن و توضيح ندادنت شايسته يك عكاس حرفه‌اي نبود. حساب كن اگر طرفت يك آدم جوان و تازه‌كار بود، چه آسيبي ممكن بود ببيند. نرو در وبلاگت از اين و آن گله كن و از شكستهايت بنويس. درد از توست و درمان هم در خود توست. بياموز كه چگونه خود بياموزي، و بياموز كه چگونه ديگران را بياموزي. عكاسيت را دوست دارم؛ چون خوب و حرفه‌اي است. سعي كن در آموزش عكاسي هم حرفه‌اي باشي.

دوچرخه سوار حرفه‌اي

چند روز پيش براي خريد لوازم سفر - از نوع دوچرخه‌ايش - به مغازه فروش و تعمير دوچرخه رفتم. فكر كنم فروشنده پرسيد براي چه اين وسايل را مي‌خواهي كه گفتم براي سفر بيرون از شهر. زماني كه گفتم هفته پيش تا كجا رفتم، تعجب كرد و  گفت: "چرا نمي‌آيي جزو گروه ما شوي. ما هفته‌اي يك بار همايش دوچرخه سواري داريم و جايزه هم مي‌دهيم."

مردي بود حدود 40 سال، با جثه‌اي كوچك. دوچرخه كورسي كهنه‌اش را - عين يك مدال افتخار - دم در مغازه‌اش آويزان كرده بود. مثل اين كه از بچه‌هاي فدراسيون بود. از آشنايي با او خوشحال شدم. اصرار كرد كه براي خوردن چاي بمانم، و شروع كرد به حرف زدن و از سابقه دوچرخه سواري و از افتخاراتي كه كسب كرده گفتن. يه ربع، بيست دقيقه‌اي كه آنجا بودم تمام حرفش "مـــن" بود. حتي موقع فروختن اجناس به مشتريان هم مي‌گفت: "مثل اين جنس پيدا نمي‌شه. فقط من دارم".

موقع رفتن از او خواستم كه سوار چرخم شود تا اگر مشكلي دارد تعميرش كند. دور كوتاهي زد و گفت: "شما هميشه با دنده سبك حركت مي‌كني" گفتم: "تا وقتي كه نياز نشود از دنده سنگين استفاده نمي‌كنم". گفت: "خب اين درست نيست". پرسيدم: "چرا؟". بنده خدا انگار كه فحشش داده باشم، ناراحت شد و كنترلش را از دست داد. چند نفري جلوي مغازه‌اش بودند. رو به آنان كرد و با صداي بلند گفت: "بعضيا كه يه دوچرخه سوار مي‌شند خيال مي‌كنند كه دوچرخه سوار شدند. نخير اين جورا نيست و ...". از او تشكر و خداحافظي كردم و رفتم.

در طول راه با خودم مي‌گفتم: "آخه آدم حسابي! من ازت خواستم كه ببيني عيب دوچرخه‌ام چيه. عيب و ايرادي پيدا نكردي، گير دادي به اين كه چرا از دنده سرعتي استفاده مي‌كنم؟ تازه وقتي از دليلش مي‌پرسم آتيشي ميشي و جلوي ديگران اون جور حرفا رو بهم ميگي. نخير عزيز! شما خيال كردي كه با شركت در يك مسابقه، فقط خودت دوچرخه سوار هستي و ديگر هيچ. من كه عطايش را به لقايش بخشيدم."

مي‌خواهم ساده بمانم

خدايا! مي‌دانم معناي حرفه‌اي شدن اين نيست؛ اما تا وقتي كه ظرفيت حرفه‌اي شدن را به من نداده‌اي، مرا ساده و تازه‌كار نگه دار.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

پرتو حُسن

خواست شيطان بد كند با من؛ ولي احسان نمود
از بهشتم بــــرد بيــــــرون، بسته جانان نمود

خـــواست از فــــــردوس بيرونـــم كند، خوارم كند
عشق پيدا گشت و از مُلك و مَلَك پرّان نمود

ســـاقي آمـــــــد تا ز جـــــام باده بيهوشم كند
بـــي‌هُشي از مُلك، بيرونم نمود و جان نمود

پــــرتـــــو حُسنت به جان افتاد و آن را نيست كرد
عشـق آمـــــد، دردها را هر چه بُد درمان نمود

غمـــــــزه‌ات در جـــــــان عـــــاشق برفروزد آتشي
آن چنـــان كـــز جــلوه‌اي با موسي عمران نمود

"ابن سينا" را بگــــــو در طـــــور سينــــــا ره نيافت
آن كــــه را بــــرهان حيران‌ساز تو، حيران نمـود

محرم اسرار

هيچ داني كه مــــــن زار گرفتار توام؟
با دل و جان، سببِ گرمي بازار توام

هر جفا از تو به من رفت، به منت بخرم
به خــــدا يــــــار توام، يار وفادار توام

تــــــــار گيسوي تو آخر به كمندم افكند
من اسير خم گيسوي تو و تار توام

بس كن اي جغد! ز ويرانه خود دم بربند
كه در اين دايره، من نقطه پرگار توام

عـــارفان پرده بيفكنده به رخسار حبيب
مـــــــن ديوانه، گشاينده رخسار توام

عــاشقان سرّ سويداي تو را فاش كنند
پيش من آي كه من محرم اسرار توام

روي بگشاي بر اين پير ز پا افتاده
تا دم مرگ به جان، عاشق ديدار توام

كاروان عمر

عمر را پايـان رسيد و يــــــــارم از در درنيـــامد
قصّــــه‌ام آخـــر شد و اين غصّه را آخر نيامد

جام مرگ آمـد به دستم، جام مي هرگز نديدم
سالها بر من گـــذشت و لطفي از دلبر نيامد

مرغ جان در اين قفس بي بال و پر افتاد و هرگز
آنكــــه بايـــد اين قفس را بشكند از در نيامد

عاشقــــانِ روي جانان، جمله بي نام و نشانند
نامــــــداران را هـــواي او، دمي بر سر نيامد

كاروانِ عشق رويش، صف به صف در انتظــارند
با كه گويـــم: آخر آن معشوق جان پرور نيامد

مردگان را روح بخشــد، عاشقان را جان ستاند
جاهلان را اين چنين عاشق كشي باور نيامد

ديوان اشعار امام خميني

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سد  

گالري تصاوير سد
"گالري تصاوير"

سلام

دو هفته است كه سه تايي، من و دوربين و دوچرخه‌ام، ظهر جمعه در خانه نمانده و راهي بيرون از شهر مي‌شويم. درست زماني كه مي‌تواند محزون و غم انگيز باشد، تبديل مي‌شود به يك لحظه شاد، پر انرژي و پر خاطره.


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

تركيب انسان

آن هنگام كه خدا خواست انسان را به عنوان خليفه و جانشين خويش در زمين قرار دهد؛ فرشتگان درك آن امر نكردند و جاي تسليم و رضا، نزد خدا، از انسان فاسد و سفّاك بدگويي نمودند. خداوند در پاسخشان گفت من چيزي مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد. و آن گاه به انسان، دانشي آموخت كه فرشتگان در برابرش متحير ماندند و دانستند كه با موجودي تك بُعدي روبرو نيستند؛ با موجودي مطلق و بسيط كه بتوان در يك نگاه آن را شناخت و درك نمود. (بقره - 30)

ابليس نيز با تمام زيركيش، اشتباه نمود و از انسان، فقط گِلش را ديد؛ نه دلش.  (حجر - 33):

«قَالَ لَمْ أَكُنْ لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ ﴿33﴾ »

از آن زمان تا انتهاي زمين و زمان، نبرد شيطان بر سر انسان با خدا آغاز شد. هر قدر كه خدا بر جان و دل و روحانيت انسان تكيه مي‌كند، شيطان بر جسم و قواي حيواني و بشريت او دست گذاشته.

به قول مولوي:

گفتم ز كجايي تو؟ دستي زد و گفت اي جان
نيمي ز تركستان، نيمي ز فرغانه

نيمي ز آب و گل، نيمي ز جان و دل
نيمي لب دريا، نيمي ز دُردانه

اصولا هنر انسان بودن اين است كه با همين تركيب، از حيوان بودن دور شده و به خدا نزديك شويم.

وليّ خدا

"وليّ خدا" كسي است كه بُعد روحاني و آسمانيش بر جنبه جسمي و زميني او غلبه دارد؛

 

 

 و وجودش از خدا اشباع شده، و نفوذ شيطان در او به حداقل يا به حد صفر رسيده است. اما هر چه باشد اينجا زمين است و قواعد خاص خود را دارد؛ و چون او در زمين زندگي مي‌كند، همواره تابع قوانين آن است. بيماري و كهولت و مرگ، ناموس طبيعت است. پيامبران الهي، همچون همه مردم، روزي به دنيا مي‌آيند و روزي خواهند مُرد.

مُحدَثه

امروزه در ميان ما ايرانيان مرسوم نيست كه بر كسي لقب بگذاريم. البته القاب بد گذاشتن، از صفات بعضيها بوده و هست. اما در قديم، به ويژه در ميان اعراب، رسم بوده كه با توجه به كمالات يا موقعيت اجتماعي شخص، القاب زيبا و با مسمّي برايش انتخاب نموده و او را با آن نام صدا مي‌كردند.

"محدثه" از القاب جناب فاطمه زهراست. ويژگي اين لقب اين است كه اشاره به بُعد خاصي از آن حضرت دارد و آن ارتباط با فرشتگان است؛ تا حدي كه ملائكه خدمتشان رسيده و با ايشان صحبت مي‌كردند. همان طور كه "مريم" باكره مورد خطاب حضرت "جبرائيل" قرار گرفت و به ولادت "عيسي" بشارت داده شد. همان طور كه "ساره" همسر "ابراهيم" توسط فرشته‌اي، بشارت بچه‌دار شدن را دريافت نمود.

"محدثه" دختر پاك پيامبر، از طرفي بشر بود؛ همان بشري كه مورد بي‌ادبي و اهانت و ظلم عده‌اي قرار گرفت، حقش غصب شد، و بعد از رحلت پدر، ديري نپاييد كه دنيا را ترك نمود. و از طرفي مقامي داشت كه مورد خطاب ملائكه قرار مي‌گرفت.

مطالب مرتبط:
محدثه - يا زهرا
نامها و لقبهاي فاطمه زهرا - ويكي پديا

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»