قرار بود اول صبح، راه بيفتيم. ماشين با كمي تاخير اومد دنبالم. مقصد، روستايي در شمال شرقي كه تا مرز حدود 150 كيلومتري فاصله داره. هدف، عكسبرداري از طرح احداث مسجد.
فونداسيون (قالببندي پي) رو ساخته بودند و قرار بود كه بُتن ريزي كنند. راننده - كه خودش مسؤوليتي در طرحهاي عمراني داره - در طي راه برام از قيمت مصالح ساختماني ميگه. بتن 30 درصد، متري 50 و خردهاي هزار تومن؛ آجر سوراخدار دونهاي 40 و خردهاي تومن. خوشحاله كه كمبود سيمان در بازار كم شده و قيمتش پايين اومده.
مقدمه: يادداشت زير حاصل گفتگو خانم "شيما فرزادمنش" خبرنگار "روزنامه اعتماد ملي" با دكتر "نعمت الله فاضلي". قابل توجه دوستان عزيز كه يك رفتار ساده و روزمره در زندگي ما، ميتواند چگونه مورد دقت نظر و كنكاش محققين قرار گيرد.
دكتر نعمت الله فاضلي، استاديار دانشگاه علامه طباطبايي در رابطه "تاريخ شكل گيري رستوران و غذا خوردن در بيرون از خانه" كه امروزه به يك روند عمومي تبديل شده است، ميگويد:
اين پديده تاريخچهاي دارد كه با فرايندهاي مدرن شدن و شهر نشيني مرتبط است. در حالي كه در دوره پيشا مدرن محل كار و زندگي، خانه بوده است، در دوره مدرنيته خانه ديگر محل كار نيست. در مقابل خروج كار از خانه و انتقال آن به بيرون در دوران مدرن، برخي پديدهها همچون حمام كه قبلا بيرون از خانه بوده اند، حال به داخل خانه منتقل شدهاند. بدين ترتيب خانه نيز برخي از كاركردهايش را ازدست داده و برخي كاركردهاي جديد يافته است. از آن ميان ميتوان به تربيت فرزند اشاره كرد و اينكه امروزه كودكان از لحظه تولد بيشتر وقتشان در مهد كودك و پيش دبستاني و مدرسه ميگذرد تا زماني كه وارد دانشگاه و محيط كار ميشوند. در حالي كه در گذشته فرزندان در خانه پدري زاده ميشدند، بزرگ ميشدند و اغلب هم تا پايان عمر - حتي پس از تشكيل خانواده - در همان خانه پدري ميماندند.
ديروز براي عكسبرداري به بيمارستاني رفتم كه بخش عمل جراحيش آماده راهاندازي است. اين بخش داراي دو اتاق عمل مجهز و چندين اتاق بستري بيماران است. سال گذشته موفق شدم از تمامي بخشهاي بيمارستان تصويربرداري كنم. مدير بيمارستان از دوستانم است و به همين خاطر براي تهيه عكس و گزارش تصويري از من دعوت نمود. تجربه كم نظيري است كه بتواني به تمام بخشهاي بيمارستان چند طبقه، وارد شوي و از پرسنل و بيماران و تجهيزاتش عكس بگيري. چند روز طول كشيد تا توانستم از همه قسمتهايش عكس بگيرم.
اين بيمارستان سالها قبل در پايين شهر، در منقطهاي فقير نشين و به دستور يكي از علماي خيّر، بنا شد. البته از اول به اين گستردگي نبود. تصور كنم از درمانگاه شروع شد تا به اينجا رسيد.
اين مكان درماني، دو ويژگي دارد كه باعث شهرت و محبوبيتش شده. ويژگي نخستش خيريه بودن آن است. حدود 70 درصد از مراجعهكنندههاي آن افراد تنگدست و فقيرند كه خيلي از آنان توان پرداخت هزينه بيمارستان و درمانگاه را ندارند. در اين بيمارستان، نه تنها از كسي به زور پول گرفته نميشود، بلكه اگر مسؤولين بيمارستان متوجه نيازمند بودنش شوند، نامش را در خيريه نوشته و او را تحت حمايت مالي قرار ميدهند.
دومين ويژگيش زنانه بودن آن است، و اين به خاطر تقيّد و نيت مؤسس آن است. ايشان تصميم داشتند محيطي را ايجاد كنند كه زنان بتوانند براي معاينه و معالجه خود، با خيال راحت به آنجا مراجعه كنند. به همين جهت از بانوان متخصص و علاقمند دعوت به كار شده و در نتيجه، تمام كاركنان و پزشكان بخش زنان و زايمان، زن ميباشد؛ هر چند از پزشكان مرد نيز در بخشهاي مربوط به آقايان و آزمايشگاه نيز استفاده شده. ميشود گفت هدف اصلي اين بيمارستان خيريه، ارائه خدمات درماني در محيط امن، براي بانوان و مردم تنگدست است.
از خاطرات به يادماندنيم از اين بيمارستان، لحظهاي بود كه دريافتم ميتوانم وارد بخش مراقبتهاي ويژه نوزادان شوم. از خوشحالي در پوستم نميگنجيدم. اطفالي كه چند ساعت از تولدشان گذشته و حتي توان باز كردن چشمهايشان را ندارند! يكي كوچك و چند صد گرمي، و يكي تپل و چند كيلويي!
پاورقي:
- اين بيمارستان حرف براي گفتن زياد دارد كه اينجا جاي گفتنش نيست. فكر نكنم بيشتر از اين هم اجازه استفاده از تصاويرش را داشته باشم.
- براي آن عالم مردمدوست، آرزوي مغفرت و رحمت، و براي بازماندگان آن مرحوم، اميد توفيق خدمت را دارم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
سالها پيش در يك طنز راديويي قضيه جالبي را شنيدم. قصه از اينجا شروع ميشد كه زوج جوان ميگفتند: كي ميشه بچه ما حرف بزنه؟ وقتي به حرف زدن ميافتاد، ميگفتند: اه چقدر حرف ميزنه! چند ماه بعد ميگفتند: كي ميشه كه راه بره؟ وقتي راه ميافتاد ميگفتند: اه چرا اين قدر ورج و ورجه ميكني؟ چند سال بعد ميگفتند: كي بزرگ ميشه بره مدرسه؟ وقتي كه مدرسه ميرفت ميگفتند: واي چقدر خرج و زحمت داره! كي درسش تموم ميشه؟
واقعيت اين است كه پدر و مادرها فراموش ميكنند تمام سعي و تلاششان، براي رشد بچه است، و همه اين دردسرها، لازمه رشد اوست. حرف زدنش، راه رفتنش، مخالفت كردنش، علامت بزرگ شدن اوست. دارد شبيه بزرگها عمل ميكند. مگر نه اينكه آدم بزرگها نيز همين كارها را ميكنند؟
اين كه دخترت در انجام كارهايي كه از او ميخواهي تاخير ميكند، ميتواند چند دليل داشته باشد. بعضي از دلايل، عمومي و مربوط به سن و سال كودك است، و بعضي خاص است و مربوط به همان كاري است كه از او خواسته شده. دو دليل عمومي را كه به نظرم به مورد شما نزديك است مينويسم.
1- تفاوت اوليّتها
مرحله اول: كودك در حال ديدن كارتون است كه شما ميگويي بلند شو نمازتو بخوون؛ در حال كشيدن نقاشي است كه ميگويي سفره رو پهن كن؛ در حال نوشتن مشق است كه از او ميخواهي مسواك بزند.
مرحله دوم: او مخالفت ميكند؛ با تاخير سراغ كاري كه از او خواسته شده ميرود؛ با اكراه آن را انجام ميدهد.
مرحله سوم: شما عكس العمل او را حمل بر لج بازي و تنبلي ميكني.
مرحله چهارم: واكنش تندي از خود نشان ميدهي.
اما ممكن است برداشت شما درست نباشد. زماني از او كاري خواسته شده كه در حال انجام كار ديگري است كه به نظر او، بر ساير كارها اوليت دارد. بازي كردن، كارتون ديدن، نقاشي كردن و مشق نوشتن، براي او اوليت و اهميتي دارد كه از ديد بعضي از والدين پنهان ميماند.
اين اوليت بندي، نشانه رشد كودك توست. اوليت بندي يعني تمييز دادن بين كارها، امتيازدهي، ارزشيابي، درك ارزش و اهميت چيزها. افرادِ بزرگ و رشديافته هستند كه توان تمييز دادن و ارزشيابي را دارند. هر كس كه بهتر رشد پيدا كند، اين توان در او بيشتر و دقيقتر ميشود.
2- استقلال طلبي
مواردي هم وجود دارد كه از حس استقلال طلبي كودك نشأت ميگيرد؛ اما از طرف بزرگترها (پدر و مادر، و خواهر و برادر بزرگتر)، حمل بر مخالفت و لج بازي ميشود. درست است كه گاهي مخالفت به خاطر بيحوصلگي، تنبلي يا لج بازي است؛ ولي گاهي اوقات به خاطر اين است كه كودك، خود را بزرگ ميداند، ميخواهد جدا برود، جدا بخورد، جدا بخوابد، وسايلش جدا باشد. تفكيك وسايل، مالكيت و استقلال، چيزهايي است كه انسان در سنين كودكي با آنها آشنا شده و هر روز تمرين ميكند. قاشق من، رختخواب من، اسباببازي من.
از طرفي نياز دارد كه به او توجه ويژه شود، و به اصطلاح، نظر او را هم به حساب آوريم. اين توجه ويژه، با شور و مشورت، شنيدن حرفهايش، و توجه به خواستههايش حاصل ميشود. چه اشكالي دارد كه گاهي از خواسته خودت دست بكشي و بعد از يك گفتگوي دوستانه بگويي: "آره عزيزم! حق با توست". اطاعت را با اطاعت، مشورت را با مشورت، و احترام را با احترام به او ياد بده.
به اين نكته هم توجه داشته باش كه دختر تو، نزديك سن بلوغ است. دخترها، 6 سال زودتر از پسرها بالغ ميشوند. اين هم مويّدي بر بزرگ شدن او :)
به اميد ديدار
خدانگهدار
مقدمه: اين يادداشت را - كه از نوشتههاي "دكتر فاضلي" است - به اين جهت انتخاب كردم كه هم با جنبش "طبيعيت گرايان" بهتر آشنا شويد و هم صحبتهاي يكي از رهبران آنان را كه در وسط شهر، در حالت عريان، با حضور پليس براي مردم وعظ و خطابه ميكرد بخوانيد. درست است كه به نظر ما فرقه منحرفي هستند، اما توجه كنيد كه در بيان خواستههايشان با چه منطق و اعتماد به نفسي صحبت ميكنند.
چيزي كه بيش از هر پديده ديگري در تمام سالهاي اقامتم در لندن مرا با حيرت مواجه ساخت، "جنبش برهنگان" كه شاخهاي از "طبيعت گرايان" (Naturists) است، بود. من ابتدا در برنامهاي تلويزيوني به نام "مردم برهنه" (People Naked) كه در تابستان 1999 از تلويزيون "بي بي سي" پخش شد با "برهنگان" آشنا شدم. اين برنامه، راهپيمايي تعداد زيادي - حدود 500 زن و مرد عريان و لخت كامل - در "لندن" را نشان ميداد. راهپيمايان برهنه، خواهان قانوني شدن لباس نپوشيدن در خيابانها و زندگي عريان بودند. رهبر اين گروه، جوان 35 سالهاي بود كه ريشهاي بلندي داشت، و به روي درختي در "ميدان ترافالگار" رفته بود و با بلندگويي، خطابه غراء و بلندي را در دفاع از جنبش برهنگان ارائه ميكرد. او مانند روحاني اخلاقگرا، مردم و پليس را موعظه ميكرد و خواهان آن بود كه بايد به "برهنگان" آزاديها و حقوق اجتماعي اعطا شود. سخنان او بسيار اعجاب انگيز بود. من عينا برخي گفتههاي او را يادداشت كردم كه در اينجا نقل ميكنم.
«آي مردم! رفتار شما در برخورد با بدنهايتان ظالمانه و غير اخلاقي است. با شما هستم، شما آدمهايي كه لباس به تن ميكنيد، شما با لباسهايتان از بدن خود شخصيت زدايي ميكنيد و ارزشي كه بدن شما في نفسه داراست را كتمان مينماييد. بدن ما انسانها نيازي به اين ندارد كه به كمك لباس زيبا شود، اجازه دهيد بدنها خودشان را نشان دهند، اجازه دهيد بدن ما سخن بگويد، آن گاه در مييابيد كه من از چه حقيقتي پرده برميدارم. آي آدمها كه لباس ميپوشيد! چرا بدنهايتان را خفه ميكنيد؟ آي آدمها كه لباس ميپوشيد! چرا نميگذاريد عطر بدن شما شامه شما را معطر كند. لباس از ما شخصيت زدايي (depersonalise) ميكند و شخصيتي مصنوعي به ما آدمها ميدهد.
خداوند اگر ميخواست كه انسان لباس به تن كند، او را با لباس خلق ميكرد، همان طور كه حيوا نات ديگر را با لباس آفريده است. آيا خداوند نميدانست يا نميتوانست ما را با پوششي كه امروز براي خود ساختهايم خلق كند؟ اين كه ما را لخت آفريده است نشان آن است كه خداوند ميدانسته است كه بدن ما به قدر كافي زيبا و جذاب است. آنها كه با ما "برهنگان" مخالفند از تمدن بويي نبردهاند. آنها انسان را نميشناسند.
آي بيتمدنها! آهاي زندانيان لباسهاي كثيف و زشت! بگذاريد ما برهنگان آزاد، انسانها را از قفس لباسهايي كه قرنهاست به تن كردهاند آزاد سازيم. چرا عقلاني نميانديشيد. برهنگي سرمايه عظيمي براي ما انسان به وجود خواهد آورد. لباس سرمايههاي طبيعي و اقتصادي ما را هدر ميدهد. اگر پولي كه براي لباس هزينه ميشود را صرف گرسنگان عالم كنيد، آيا ميدانيد كه ديگر نه تنها گرسنهايي به عالم نخواهد بود، بلكه حتي نيازي به تخريب بيشتر طبيعت براي تهيه غذا نيز نخواهد بود. آهاي مردم! گوش كنيد. عادتها را لحظهايي فراموش كنيد. ما برهنگان امروز بيش از شما از زندگي و بدن خود لذت ميبريم. به جمع ما بپيونديد و زندگي تازهاي را تجربه كنيد. فرياد بزنيد مرگ بر عادت، مرگ بر لباس، زنده باد طبيعت.»
در حاشيه سخنراني، پليس با بلندگو او را به سكوت و پايين آمدن از درخت فرمان ميداد و مردم برهنه را پراكنده ميكرد. عاقبت پليس به بالاي درخت رفت و پتويي به برهنه پوشاند و او را به پايين آورد.
در برنامه تلويزيوني ديگري درباره برهنگان، زندگي يك زن و مرد شصت و چند ساله را نشان ميداد كه در خانه و خيابان هرگز لباس نميپوشيدند و همچنين از خوردن گوشت نيز پرهيز داشتند. فلسفه آنها زيستن بر اساس طبيعت بود. آنها از اين اصل دفاع ميكردند كه انسان نبايد در اصول طبيعي زيست، دخل و تصرف كند و اين تصرفات بايد به حداقل ممكن كاهش يابد. در اين برنامه "برهنگان" با بدنهاي عريان در حالي كه قسمت مياني بدن خود را در يك جعبه مقوايي قرار داده بودند، به خيابانها ميآمدند و هر گاه پليس را ميديدند جعبهها را به روي بدن خود ميگذاشتند و به محض رفتن پليس جعبهها را برميداشتند.
طبيعت گرايي (Naturism) جنبشي بود كه در دهههاي اخير، ابتدا در آمريكا شكل گرفت و مركزي در كاليفرنيا تاسيس كردند؛ اما نتواستند موفقيت چنداني به دست آورند و گسترش پيدا نكردند. يكي از دلايل آن، نگرش افراطي آنها به دستاورهاي فرهنگي بشر و مبارزه جدي كه با فرهنگ داشتند است.
ماخذ: فرهنگ شناسي
تاريخ انتشار: 17 مهر 1386 - 21:24
نويسنده: نعمتالله فاضلي
مقدمه: "چهره پنهان ايران" از يادداشتهاي "دكتر فاضلي" است كه آن را سال گذشته در پايگاهش منتشر نمود. هر چند نوشته كوتاهي است؛ اما به جهت آن كه توسط متخصص فرهنگي بيان شده، قابل اتكاء و تأمل ميباشد.
يكي از قابل توجهترين نكات غرب براي ايرانيان در سالهاي اخير گزارشها و اظهار نظرهايي است كه غربيها بعد از ديدار از ايران منتشر ميكنند. بعد از روي كار آمدن آقاي خاتمي در 1997 درهاي ايران بيش از گذشته به روي استادان دانشگاه و نويسندگان و كارشناسان اورپايي و غربي به ايران گشوده شد، و به تدريج عده زيادي از نخبگان غرب از ايران بازديد كردند.
مهمترين وجه مشترك تمام گزارشهاي منتشر شده را ميتوان در يك نكته خلاصه نمود: "بر خلاف آنچه تاكنون غربيها ميپنداشتهاند، ايران نه تنها كشوري غرب ستيز و ضد مدرن نيست؛ بلكه يكي از كشورهايي است كه به گرمي از مدرنيته استقبال كرده است و ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي آن در مرحله گذار كامل از سنت به مدرنيته را پشت سر ميگذراند." من در اين گزارش خلاصهاي از نظرات و مشاهدات گزارشگران غربي را ارائه و در پايان تلاش ميكنم به اين پرسش پاسخ دهم كه تا چه ميزان اين نگرشها واقع بينانه است.
شايد مفصلترين گزارش كه يك آمريكايي از ايران در سالهاي اخير منتشر كرده است كتاب "ايرانيها: ايران، اسلام و روح يك ملت" اثر خانم "ساندرا مك كي" (1998) است. خانم مك كي تلاش ميكند با نثر ساده و ژورناليستي مشاهدات و تجزيه و تحليلهاي تاريخي را به هم پيوند بزند و گزارش خود را از سپيده دم تاريخ ايران چند هزار سال قبل از ميلاد آغاز و با تحليل شرايط سالهاي اخير به پايان ميبرد. مك كي معتقد است: "ايرانيها غالبا، بسته به ديدگاهي كه دارند، از درك كليت امور غافل ميمانند. اين امر در مورد غربيها نيز صادق است. آنان نيز از دريچه ايران عصر پهلوي با ايران جمهوري اسلامي به قضايا نگاه ميكنند." (ص7).
با هدف اصلاح طرز تلقي غربيها از ايران و ايرانيها از خودشان، خانم مك كي 436 صفحه مطلب مينويسند. مهمترين نكتهاي كه به اعتقاد نگارنده، مولف "ايرانيها" موفق به درك و تبيين آن شده است اين است كه مينويسد:
«آنچه ايرانيان ميخواهند فرايند روشنفكرانه ترسيم مرزها و سنجش ارزش هر يك از سنتهاي فرهنگي خود است. جمهوري اسلامي ايران از بدو پيدايش حامل امر مذهبي و امر سياسي، امر مقدس و امر غير مذهبي، معنويت باستان و نگرانيهاي دنيوي دنياي مدرن بوده است. اينها همه، وجوه مشخصه فرهنگ ايران است و نه تنها در سياست ايران كه در روح ايرانيان جاي دارد. ... و تمام زيگزاگهاي در سياستهاي فرهنگي و سياسي و اقتصادي جمهوري اسلامي ايران ... بازتاب مرزهاي نامشخص ميان عناصر ايراني، اسلامي و مدرن در هويت فرهنگي ايران است.» (ص: 412)
خانم "جكي بالارد"، عضو حزب لبيرال دموكرات بريتانيا و نماينده سابق پارلمان اين كشور، در سال گذشته، از ايران با روزنامه "ديلي تلگراف" مصاحبه مفصلي انجام داد و در آن اذعان داشت كه "مردم مغرب زمين، شناخت نادرست و كليشهاي از ايران دارند" و به برخي از آن كليشهها اشاره كرد. خانم بالارد كه براي انجام رساله تحصيليش در زمينه "تاثير اينترنت بر كشورهاي خاورميانه"، در دانشگاه تهران مشغول پژوهش است با مشاهده وضعيت كار و شغل زنان و حضور گسترده و مؤثر آنها در فعاليتهاي فرهنگي مانند توليد و نشر كتاب، ساخت فيلم، حضور در سينما، تصاحب پستهاي مديريتي، حضور آزادانه آنها در خيابانها و پاركها و گردشگاههاي تهران و از همه مهمتر، نقشي كه حجاب در ايجاد امنيت رواني براي زنان در جامعه ايران به وجود ميآورد، چنان به هيجان و وجد آمده بودند كه اظهار ميدارند كه تصميم دارند براي هميشه با حجاب و پوشش اسلامي زندگي كنند. براي اثبات شرايط خوب زنان در ايران، خانم بالارد به مقايسه ميزان اشتغال زنان ايراني در پستهاي مديريتي و همچنين آموزش عالي زنان در ايران و بريتانيا ميپردازند و نشان ميدهند كه تفاوتي ميان اين دو كشور از نظر شاخصهاي مذكور وجود ندارد.
مأخذ: فرهنگ شناسي
تاريخ انتشار: 17 مهر 1386 - 21:34
نويسنده: دکتر نعمت الله فاضلي

سلام
از همان نخست، وبلاگهايي را كه ميتوانست خواندنش براي ديگران هم مفيد باشد، فهرست ميكردم تا در "وبلاگ" معرفي كنم؛ ولي به دليل تعويقي كه در امر معرفيشان پيش ميآمد، ناراضي بودم و افسوس ميخوردم. به ويژه زماني كه به مطلب مفيدي در آنها برخورد ميكردم، افسوس ميخوردم كه چرا نتوانستم زودتر دوستانم را با آن آشنا كنم. هيچ وقت "معرفي وبلاگ" برايم يك امر عادي نبود. معرفي وبلاگ يعني معرفي انديشه و انديشمند.
امروز قصد معرفي وبلاگي را دارم كه ديگر در بين ما نيست و نويسندهاش سال گذشته ترجيح داد آن را تعطيل كرده و در پايگاه اختصاصيش به نوشتن ادامه دهد. نام وبلاگ، "يادداشتهاي يك مردمنگار" بود كه از فروردين 1385 آغاز به كار نموده و تا مهر 1386 مكان نگارش بيش از 250 يادداشت توسط دكتر "نعمت الله فاضلي" بود.
"يادداشتهاي يك مردمنگار" حاوي مطالب متنوعي بود كه بخش عمدهاش، اختصاص به مقالات و دست نوشتههاي علمي استاد داشت. دو چيز بود كه اين وبلاگ را در نظرم عزيز و خواندني كرد:
اول ارائه مطالب علمي و مستند با قلمي شيوا، كه عمدتا مرتبط با مردم و زندگيشان - به ويژه مردم ايران - است.
دوم دريافت بي واسطه و كامل مطالب از خود استاد، كه انصافا در اين امر، بي دريغ به ارائه نظريات و تجربيات خويش اقدام مينمود.
بعضي از مقالات وبلاگ، بسيار آموزنده، خواندني و حاوي تحليلهاي عميقي بود. با آن كه طول نوشتهها گاهي زياد مينمود، اما اين مانع نميشد كه خواننده را از ادامه خواندن، باز دارد؛ همانند "مدرنيته ايراني" كه از يادداشتهاي قديمي، و "تعارف انگليسي، تعارف ايراني" كه جزو نوشتههاي جديد بود و در دو پُست ارائه شد.
« ... بر خلاف ديدگاه غالب، اين مقاله ايران را در مسير مدرن شدن كامياب و موفق دانسته و نشان ميدهد كه نوعي مدرنيته بومي ايراني در حال شكل گيري و توسعه است. البته نگارنده، داعيه آن را ندارد كه مدرنيته ايراني به مرحله بلوغ و كمال خود رسيده است، بلكه صرفاً از اين فرضيه دفاع خواهد شد كه ايران در مسير مدرنيته است و بحران وضعيت برزخ سنتي و مدرن را پشت سر نهاده و به الگويي از مدرنيته دست يافته است ... » "مدرنيته ايراني" - دكتر نعمت الله فاضلي
« يكي از مشتركات تمام فرهتگها، الگوهاي "آداب معاشرت" است. آداب معاشرت عبارت است از هنجارهاي گفتاري و رفتاري كه تعيين ميكند فرد در موقعيت خاص اجتماعي، چگونه به نحو قابل قبولي "خود" را ارائه و با "ديگري" ارتباط برقرار كند ... » "تعارف انگليسي، تعارف ايراني" - دكتر نعمت الله فاضلي
پاورقي:
- فاضلي، در اواخر كار وبلاگش، اقدام به احداث پايگاه مستقلي به نام "فرهنگ شناسي" نمود كه هم اكنون در آنجا نوشتههاي جديدش را به دانشجويان و محققين ارائه ميكند. در آينده به بعضي از آنها اشاره خواهم كرد.
- با نهايت تاسف، چند ماه پيش متوجه شدم وبلاگ "يادداشتهاي يك مردمنگار" بسته شده و همه آن نوشتههاي ارزشمند غير قابل دسترس شدند. اميدوارم كه آن مقالات و مصاحبههاي استاد، به پايگاه "فرهنگ شناسي" منتقل شده و در اختيار علاقمندان، قرار گيرد.
- دكتر در چند برنامه ميزگرد و گفتگوي فرهنگي در صداي و سيما (شبكه 4) به عنوان كارشناس و مجري حضور يافته كه موفق به ديدن بعضي از آنها شدم.
ادامه دارد ...
به اميد ديدار
خدانگهدار
| آقاي "محمد علي ابطحي" خرق عادت نمود و مطلبي را درباره آقاي رفسنجاني در "وب نوشت" نوشت، تحت عنوان "اجلاس خبرگان و هاشمي رفسنجاني" كه يك اعتراف بيسابقه از طرف وي محسوب ميشود:
«... واقعيت اين است که خيلي از ماها در دوران اصلاحات به اين ظرفيت و توان "هاشمي" - و نه مسايل حاشيه اي وي - توجه نکرده بوديم و نمي دانستيم که او مي تواند بخش اصلي روحانيت و تاثيرگزاران را مخاطب خود قرار دهد. البته ميزان حمله به و بي پروائي بي ادبانه در دولت نهم نسبت به هاشمي رفسنجاني در تاريخ تهاجم به چهره هاي سياسي شاغل در دنيا هم کم نظير است و بر اين باورم که اين گروه بر عکس اصلاح طلبان منتقد(!!!) چون اهميت و جايگاه هاشمي را بين تاثيرگزاران سياسي و رهبري نظام مي دانند(!) با وي که امروز رئيس مجلس خبرگان کشور است، بيشترين مقابله را مي کنند ...» (9 شهريور 1387) |
![]() |
چرخ گردون، آن قدر چرخيد تا بعضي از اصلاح طلبان منتقد كه در زمان "دولت اصلاحات"، آقاي رفسنجاني را مورد هجوم عجيب و غريب خود قرار دادند، و "عاليجناب سرخپوش" و غيره را در ذم او سرودند، و يا در زمان انتخابات نهم تنهايش گذاشتند، امروز اعتراف به قصور و تقصير خود ميكنند. چه شده كه اين گونه لحنشان را تغيير داده و هر از گاهي گريزي ميزنند به گذشته دور و نزديك، و كاري كه با رفسنجاني كردند:
«... با ياسر رفسنجاني (پسر آقاي رفسنجاني) در مورد سخنراني صريح و مهم ديروز دکتر روحاني پرسيدم. دکتر روحاني با همه ي محافظه کاريش خيلي مطالب جدي در مورد دولت گفته بود. تاييد مي کرد که دکتر روحاني تصميم قطعي گرفته که خود را کانديدا کند. گفتم لابد دوستان شما هم از ايشان حمايت مي کنند. پرسيدم اگر آقاي خاتمي هم بيايد باز هم روحاني مي ايد و شما هم از ايشان حمايت مي کنيد؟ گفت نه. آمدن روحاني در صورتي است که خاتمي نيايد. متلکي هم به ماها پراند. گفت ما ميگوئيم اگر اقاي خاتمي بيايد حمايت مي کنيم و کنار مي کشيم و شماها گفتيد آقاي هاشمي در انتخابات بيايد و وقتي آمد تنهايش گذاشتيد و کلي تخريب کرديد. حرف توي حرف آوردم ...» - سالگرد ايه الله صدوقي و حاشيه هاي انتخاباتي (21 شهريور 1387)
نميدانم علل اين كوتاه آمدن چيست. آيا يك اعتراف مصلحتي است؟ آيا اين سلام، به طمع كنار رفتن حاميان رفسنجاني و حمايت از حضور خاتمي ميباشد؟ آيا از تلافي آن قبيله در اين دوره ميترسند؟
داخل پرانتز: اين سياست است آقا جان! گاهي بايد تخريب كرد؛ گاهي بايد كنار آمد.
به اميد ديدار
خدانگهدار
|
سلام آدمها نسبت به تعليم و ياد دادن يا بخيلند، يا حريصند، يا بيتفاوتند، يا تنبلند، و يا دست و دل باز. بخيل كسي است كه در ياد دادن، بخل ميورزد، و تلاش ميكند آن چه را دارد و ميداند، ديگران به دست نياورند. اگر هم ميدهد، به صورت حساب شده و محدود. مثلا اطلاعاتي را در اختيار شما قرار ميدهد كه پيش پا افتاده يا سوخته است. يا اطلاعات سادهاي كه اگر او نگويد، ديگري خواهد گفت. اگر شما به عنوان كارمند و كارگر يا مدير، هميشه بخشي از دانش و تجربه خود را نسبت به همكاران خود، مخفي و سرّي نگه ميداريد كه نكند باعث برتريشان نسبت به شما شود، پس گرفتار بخل هستيد. و خدا نكند استادي در دانشگاه به صفت رذيله بخل، گرفتار شود. مدام درگير يك تضاد و پارادكس است. تضاد بين ياد دادن و ندادن؛ تضاد ميان پرورش و ارتقاي شاگرد، و عدم پيشرفت و برتري او از خود. همچنين اين نوع رفتار را ميشود در مقياس بزرگتر، يعني در سازمانها، دولتها و كشورها ديد. به عنوان مثال سازماني - متشكل از چندين كشور - داير ميشود كه جزو منشور و اساسنامهاش حمايت از اعضا و دادن امكانات براي ارتقايشان در امور خاصي است. از طرفي بعضي از اعضاي پيشرفته، با استفاده از همين سازمان، در راه رسيدن بعضي از كشورهاي عضو به همان امور مقصود، كارشكني كرده و مانع تراشي ميكنند. آيا آنها نگران دستيابي اعضاي ديگر به علومي هستند كه باعث برتري و تقويت جايگاهشان ميشود؟ آيا اين تضاد و دوگانگي، نشانه بخل قدرتمندان آن سازمان نيست؟ حريص كسي است كه در ياد دادن به ديگران، نه تنها بخلي ندارد؛ بلكه هميشه تلاش دارد آن چه را كه خود ميداند به ديگران بياموزد؛ حتي شده به زور! آن ديگران ممكن است دوست، همكلاسي، همكار، همسر، فرزند و يا شاگردش باشد. و آن چه كه ميداند ممكن است خبري باشد كه در روزنامه خوانده؛ پاسخ سوالي است كه سر كلاس، معلم از تو پرسيده؛ قصه فيلمي است كه براي اولين در حال تماشاي آن هستي و او قبلا ديده؛ و ... . در اين موقعيت، شخص حريص، منتظر سوال يا اجازه شما نميشود. او در حال خواندن روزنامه است و تو هم سرت گرم كار است، كه ناگهان با صداي بلند ميگويد اين را شنيدي؟ و شروع ميكند به تعريف كردن خبر. بدون اجازه معلم، پاسخ سوالي را كه از تو پرسيده شده ميدهد. در حين ديدن فيلم، هي اظهار نظر كرده و به معما و سوالهايي كه فيلم طرح ميكند - و قرار است با آنها فكر و روح ترا به چالش بكشد - پاسخ ميدهد، و معمولا در همان ابتدا ميگويد آخر فيلم چه ميشود و كي قاتل است و كي مقتول. به نظر شما مهمترين اشكال او چيست؟ شايد مهمترين عيب او، در نظر نگرفتن حال مخاطب است. چنين فردي بايد به اين سوالها پاسخ دهد كه آيا اطلاعاتي كه من دارم، به درد اين شنونده ميخورد؟ آيا الان، زمان مناسبي براي گفتن است؟ آيا گفتن من، تاثير مثبتي در مخاطبم دارد؟ بي تفاوت كسي است كه تا نپرسي نميگويد؛ اگر هم بپرسي به اندازهاي ميگويد كه رفع تكليف شود. حس خاصي ندارد. نه بخيل است كه پاسخت را ندهد، نه حريص است كه به زور ياد دهد. :) |
تنبل كسي است كه اگر چيزي از او بپرسي، بلد است، ميداند، بخيل هم نيست؛ اما حس پاسخ دادن را ندارد. اگر كاري از او بخواهي، حال انجامش را ندارد. مرحوم استاد، مكررا اين مثل را ميگفت: "از تنبل كار بخواه، نصيحتاشو گوش كن". :) وقتي نگاه ميكنم ميبينم خيلي از ما تنبليم. توانش را داريم، دانشش را داريم؛ ولي زورمان ميآيد كه قدمي برداريم و قلمي بزنيم. چه بسيار اساتيد و دانش آموختگان تنبلي كه ناي حركت را ندارند. دست و دل باز كسي است كه اگر چيزي از او بپرسي، با گشاده رويي و سعه صدر آن قدر در اختيارت قرار ميدهد كه سيراب شوي. اگر حس كند همكارش چيزي را نميداند كه به دردش ميخورد، و يا اگر فلان طور عمل كند باعث بهتر شده محصول كاريشان ميشود، جلو ميرود، اجازه ميگيرد، و هر آن چه كه لازم باشد ميگويد. اين گونه افراد، در خانه، مدرسه و محل كار، هر كجا كه باشند، باعث خير و بركتند. اما آنها براي بقا، نياز به محيط سالم دارند. آفتي كه تهديدشان ميكند، بيمهري، قدرناشناسي و سواستفاده از اطلاعاتشان است. اجتماعي كه قدر چنين فردي را نداند، او را مورد بيمهري قرار دهد، و از اطلاعاتش در راه تخريب خود او يا ديگران استفاده كند، باعث مهجور شدن، كنارهگيري و فرارش خواهد شد. قرار گرفتن در معرض كارشكني، تهمت، شماتت و حسادت، آفتي است كه شخص "دست و دل باز" را تهديد ميكند. چه بسيار انسانهاي "دست و دل باز" كه "بيتفاوت" شدهاند. در كنار اين پنج گروه، گروه ديگري است كه نميدانم چه اسمي بر آن بگذارم. عجالتا عنوان "مُرشد" را برايش انتخاب ميكنم. مرشد كسي است كه همه آن چه را كه ميداند نميگويد؛ اما نه به علت بخل و حسد؛ بلكه به خاطر آيندهنگري خود و صلاح مخاطب. او كسي كه با دانايي و بصيرتي كه دارد، كلام و تاثيرش را ميشناسد، زمان و مكان را ميسنجد، صلاح مخاطب و ديگران را در نظر ميگيرد، و آن گاه كاري كه لازم است ميكند. مرشد ميتواند هر كسي باشد و به هر شكلي درآيد. گاهي به شكل مادري دانا و مهربان، براي كودك كوچك و ضعيفش. گاهي به شكل معلم و مربي باتجربه، كه ميداند پرداختن به فلان مساله، فعلا به صلاح شاگرد كنجكاو و سر به هوايش نيست. گاهي به صورت پير و راه بلدي كه ميداند دانستن اين نكته و پرداختن به آن مساله، سالك را از طي طريقش منحرف كرده و باز ميدارد. و گاهي در لباس "خضر" براي "موسي" كه بر خلاف اصول علمي و آكادميك، نپرسيدن را شرط تعليم به موساي نبيّ ميكند. شنيدهام پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در حال گفتن موضوعي به ياران خاصش بود كه كسي آمد. پيامبر حرفش را ادامه نداد. آن شخص شايد با كمي دلخوري پرسيد حرف شما بد بود يا من بَدم؟ پيامبر گفت هيچ كدام. عسل شيرين است؛ ولي براي بچه ضرر دارد. به اميد ديدار |
نميدونم خوشحال باشم كه باعث شدم اينها رو به ياد بياري و برام بنويسي، يا نه؛ اما از اين كه مورد اعتمادت قرار گرفتم خوشحالم. ميفهممت؛ پس مثل كساني كه تظاهر ميكنند دركت ميكنند، نميگم ول كن اينها رو، گذشته رو فراموش كن. فراموش كردن گذشته ممكن نيست؛ هر چند ميشه زمينه يادآوريش رو كمتر كرد؛ كاري كه فكر كنم خودت به خوبي انجام دادي.
خدا، آدم بدون مشكل نيافريده؛ ولي اين كار رو هم - مثل همه كارهاي ديگش - با حكمت و دقت انجام داده. مثلا جوري برنامه ريزي كرده كه تمام مشكلات در يك زمان، نباشند. بذر بلايا رو مشت مشت در زمين زندگي همه آدمها پاچيده و در طول عمرشون پخش كرده. تصور كن هر چي بدبختي، فوت عزيز، شكست در عشق، قهر و دعوا، قرض و قوله ... در يك روز سر ما آوار ميشد. گاهي كه دو سه تا از اينها ميرسند به تقاطع و با هم تلاقي پيدا ميكنند، آدم كم ميآره.
نميدونم آيا از ته دل قبول داري كه سرنخ سرنوشت ما، به دست كسي هست و نويسندهاي پشت همه اونها قرار داره يا نه. توجه داشته باش كه هر كي هست و هر چي بوده، با اين بسط زماني، چقدر مراعات حال ما رو كرده. به اين نكته هم توجه كن چقدر تنوع در اندازه و جنس و زمان و مكان بلاها وجود داره! همه از يك جنس نيستند؛ يه اندازه نيستند. ويژگي ديگه اونها، غافلگيريه. چون براي ما زمان اومدنشون از قبل مشخص نيست، هر بار يه جوري غافلگير شده و سوپرايز ميشيم.
در نهج البلاغه اومده - مثل اين كه - حضرت علي عليه السلام شنيد كسي داره ميگه خدايا ما رو از فتنه و بلا حفظ كن؛ يا به قول امروزيها: ما رو از بلايا مصون و محفوظ بدار. امام بهش گفت: نگو خدايا! من از بلا به تو پناه ميبرم. لأنّه لَيْسَ أَحَدٌ إِلاَّ وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَي فِتْنَة؛ چون هيچ كسي نيست مگر اين كه مشمول فتنه و بلا بشه. بعد امام دعا كردن رو بهش ياد داد: اگه ميخواي دعا كني بگو خدايا منو از فتنهها و مشكلاتي كه گمراه و منحرفم ميكنه حفظ كن.
به اميد ديدار
خدانگهدار
با اين كه بچه قبل از انقلابم و از دوران شاه و انقلاب خاطراتي دارم، و مثل خيلي از اهالي تهران، شاهد بمباران و حملات موشكي عراق به تهران بودم، اما اطلاعات درست و حسابي درباره جزئيات جنگ ايران و عراق ندارم. يا به اقتضاي سنم بود كه به ريز اين مسائل نميپرداختم، يا به خاطر محدود و محرمانه بودن اطلاعات جنگي در آن زمان. اما هميشه علاقه و حس كنجكاوي نسبت به ناگفتههاي جنگ در من و امثال من هست. شبهايي را به خاطر دارم كه از آقا مهدي ميخواستم كه از جنگ و خاطراتش برايم بگويد، و او با تمام خستگيش، تا نيمههاي شب در رختخواب بيدار ميماند و از جاهايي كه رفته بود برايم ميگفت. او هم مثل خيليها در نوجواني مدرسه را ترك كرده و جبهه را انتخاب نمود؛ با آن كه شهر و ديارش از مرز عراق خيلي دور بود و هيچ وقت زوزه آژير خطر حمله هوايي در آن جا كشيده نشد.
با آناني كه ادعايشان گوش فلك را كر كرده كاري ندارم، با آنهايي كه پس از جنگ از پستوها بيرون آمدند و خود را صاحب جنگ معرفي كردند كاري ندارم، با آن كساني كه بعد از جنگ تغيير پيدا كردند هم كاري ندارم، خطابم به كساني است كه به نسل جديد جنگ نديده، به چشم دلسوزي، يا تحقير يا طلبكارانه نگاه ميكنند؛ وقتي من كه مال آن دوره هستم از جنگ چيز زيادي ندانم، از اين بندگان خدا چه انتظاري ميشود داشت؟!
بعد از اين مقدمه، حكايت اولين حملات هوايي عراق و ايران را از سايت "ساجد" برايتان مينويسم.
نخستين حمله نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران
در روز 31 شهريور 59 هواپيماهاي عراق، غافلگيرانه و با تقليد از حمله نيروي هوايي اسرائيل عليه مصر در جنگ شش روزه، اقدام به تعرض نموده و براي فلج كردن نيروي هوايي ايران، پايگاههاي اين نيرو را در چند نقطه بمباران ميكنند. در پي اين بمبارانها، راديو بغداد در اخبار خود اعلام ميكند كه اكثر پايگاهها و باندهاي پرواز هوايي ايران را بمباران كرده است و طي پيامي از خلبانهاي ايراني درخواست ميكند خود را به عراق رسانده و پناهنده شوند.
همين راديو طي تحليلي اظهار ميدارد كه پس از كودتاي نوژه، تعداد زيادي از خلبانهاي ايراني از نيروي هوايي اخراج شدهاند و همچنين به دليل خروج مستشاران خارجي كسي قادر نيست هواپيماهاي جنگي ايران را در حالت عمليّات نگهداشته و آنها را به كارگيرد و باز در تكميل اين جنگ رواني اعلام ميكند كه به خاطر آتشسوزي پالايشگاه آبادان، ديگر سوختي وجود ندارد. همه چيز بيانگر آن است كه از سوي آسمان هيچ خطري متوجه عراق نيست. با تجاوز رسمي عراق، همه منتظرند كه كدام نيرو اولين پاسخ اين تجاوز را خواهد داد.
![]() |
عمليات كمان 99
كمتر از 20 ساعت پس از حمله عراق به فرودگاههاي ايران، 140 فروند جنگنده ايراني در حريم هوايي بغداد ظاهر ميشوند و طي عمليات برقآسا [به نام "كمان 99"] چندين پايگاه نظامي و ديگر مراكز مهم و حساس را در بغداد و ساير شهرهاي عراق بمباران ميكنند. صدام كه به خاطر پدافند قوي عراق و به زعم خود ضعف نيروي هوايي ايران، هرگز انتظار چنين حمله گستردهاي را از سوي ايران نداشت، مدعي ميشود كه هواپيماهاي ايران از سوريه به پرواز درآمدهاند.
در حيرت همگان خبر ميرسد كه در اين حمله، اهدافي در نزديكي مرز سوريه و اردن نيز بمباران شده است. اين عمليات و نفوذ تا اين حد در خاك عراق، حتي حيرت كارشناسان نظامي خارجي را نيز برميانگيزد كه خلبانان ايراني چگونه توانستهاند از ديوار توپهاي ضدهوايي و موشكهاي سام عبور كرده و تا مرزهاي اردن برسند و اهدافي را در آنجا بمباران كنند.
نيروي هوايي جمهوري اسلامي به رغم مشكلات بيشمار، توان و قابليت رزمي خود را با اين حمله به منصفه ظهور رسانده و به طرز باشكوهي به نمايش ميگذارد. مردم باشور و شعف به پايگاههاي هوايي هجوم برده و با قرباني كردن، مقدم خلبانان شايسته و شجاع را گرامي ميدارند.
بدين ترتيب نيروي هوايي، از اين پس با عزمي جزم، در سه جبهه به مقابله با نيروي هوايي، دريايي و زميني عراق ميپردازد. نيروي هوايي در اولين قدم، تمامي حملات برون مرزي دشمن را با قاطعيت پاسخ ميدهد و تمامي تلاش خود را به كار ميگيرد كه تعداد زيادي از هواپيماهاي مهاجم دشمن را در آسمان ايران مورد هدف قرار داده و ساقط ميكند.
در پي تعرضات دريايي دشمن، نيروي هوايي به ياري نيروي دريايي شتافته و با حملات پياپي، ضربات سنگيني به شناورهاي دشمن وارد ميآورد كه تعدادي از ناوشكنهاي دشمن را براي هميشه به قعر آبهاي خليجفارس ميفرستد. در ادامه عمليات با حمايت جانانه و فراموشنشدني از نيروي دريايي جمهوري اسلامي ايران در هفتم اسفند ماه 59 براي هميشه به حضور دشمن در آبهاي خليج فارس خاتمه ميدهد و باقيمانده شناورهاي عراقي مجبور به فرار به "خور عبدالله" ميشوند.
نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در جبهههاي نبرد با تلاشهاي فراموش نشدني به حمايت از رزمندگان اسلام ميپردازند و با انهدام ادوات و امكانات دشمن، وي را مستأصل و زمينگير ميسازد.
منبع: کارنامه توصيفي عمليات هشت سال دفاع مقدس، نوشته علي سميعي، نشر نمايندگي ولي فقيه در نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي-1376
مأخذ: ساجد (سايت جامع دفاع مقدس)
پاورقي:
- قدرت نيروي هوايي ارتش ايران، قبل از انقلاب هم زبانزد و شناخته شده بود.
- از روي اين عمليات نظامي، مرحوم "ساموئل خاچيكيان" كارگردان فقيد ارمني، فيلم زيباي عقابها (1363) را - البته در ابعاد كوچكتر - ساخت.
- شايد بعضي از عزيزان ندانند كه در همان ماههاي نخست جنگ، نيروي دريايي ارتش عراق، توسط نيروي دريايي و هوايي ايران فلج شد و از كار افتاد.
مطالب مرتبط:
» كمان 99 - ساجد
» پايگاه هشتم شكاري
» عمليات H3 غير ممکن نيرو هوايي ايران - پايگاه هشتم شكاري
» نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران - ويكي پديا
» "اطلس نيروي هوايي ارتش" منتشر ميشود - خبرگزاري کتاب ايران
به اميد ديدار
خدانگهدار
تغييرات: حديث "سيئة تسوءك ..." به اين يادداشت اضافه شد. (پنجشنبه 11 مهر 1387)
جلسه قبل درباره حديثي از حضرت علي عليه السلام صحبت شد:
كار بدي كه ترا ناراحت (و پشيمان) ميسازد، نزد خدا بهتر از كار نيكي است كه تو را مغرور ميسازد.
سَيِّئَةٌ تَسُوءُكَ خَيرٌ عِنْدَاللهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُكَ. (نهج البلاغه، جملات كوتاه، 46)
در اين جلسه، روايت كوتاهي را از پيامبر بزرگوار صلي الله عليه و آله مينويسم:
كسي كه كار نيكش او را شاد و گناهش او را ناراحت كند، مؤمن است.
مَن سَرّتهُ حَسَنتُهُ و ساءتهُ سَيّئتُهُ فَهُو مُؤمنُ.
حديث سادهاي است. آدم از كار خوبش خوشحال ميشود و از كار بدش، ناراحت. اگر كار درستي انجام بدهيم راضي و خوشحال ميشويم، و اگر عمل نادرست و ناجوري را مرتكب شويم دلخور و دلگير خواهيم شد. اگر به صفات خوب و ارزشي آراسته شويم، حس خوبي داريم و اگر داراي صفات ناپسند و ضدارزشي باشيم، مطرود ديگران شده و احساس سرشكستگي ميكنيم. اين كه خيلي واضح و آشكار است. پيامبر ظاهرا يك موضوع ساده و روشني را بيان نموده و چيز خاصي نفرموده.
درست است؛ در وهله اول همين معني برداشت ميشود. البته اين در حالتي است كه فرض كنيم همه مردم همين طوريند، و يا بگوييم يك فرد، هميشه همين طوري خواهد ماند. حالا بياييد جور ديگر تصور كنيم. مثلا فرض كنيم زمانهاي شده كه ارزشها ضدارزش شده؛ يا تصور كنيم پا به دياري گذاشتيم كه رسم و رسوم مردمش از زمين تا آسمان با آن چه ما در ولايت خود ديدهايم متفاوت است.
در ايران اگر زن و مردي در خيابان همديگر را ببوسند غير عادي است، و روبوسي دو مرد، امري عادي و نشانه صميميت. بر عكس بعضي از كشورهاي غربي (انگليس) كه بوسيدن زن و مرد، عادي است و نشانه ادب، و روبوسي دو مرد، يكي از نشانههاي همجنس باز بودن است.
پاورقي: اين مثال را چندين ماه پيش در وبلاگ "يادداشتهاي يك مردمنگار" از دكتر "نعمت الله فاضلي" ضمن مقالهاي درباره تعارفهاي ايراني، خواندم. متاسفانه وبلاگشان حذف شده و نميتوانم به آن ارجاع دهم.
اصلا چرا راه دور برويم. نگاهي به اطراف خود كنيم. از دوستان و نزديكان، كسي هست كه الانش با چند سال قبلش خيلي فرق داشته باشد؟
پاورقي:
ديروز كه بعد از سالها اومد دم مغازه، داشتم شاخ درميآوردم. اگه خودشو معرفي نميكرد نميشناختمش. ريخت و قيافش كه خيلي فرق كرده بود. لباساش! طرز حرف زدنش! اون چشاي هيزش كه حتي از پيرزنها هم نميگذشت! چندبار تو دلم گفتم يعني همون محسن خودمونه؟! اون كه موقع حرف زدن چش از زمين بلند نميكرد، حالا چش تو چش ناموس مردم ميدوزه! نماز اول وقتش ترك نميشد؛ سجده كه ميرفت سر از زمين نميكند؛ حالا جوري از پول و پولدار شدن حرف ميزنه كه انگار دل از زمين نميكنه. به چشم غُرههاي زنش هم توجهي نميكرد. معلوم بود كه اونم دل خوشي از شوهرش نداره. من خجالت ميكشيدم وقتي مشتري خانم ميومد تو مغازه. ... دود سيگارش مغازه رو پر كرده. ميبينه سُرفم گرفته، اما سيگارشو خاموش نميكنه. ...
اگر فرض كنيم كه آدمها تغيير ميكنند، اگر فرض كنيم كه زمانه ممكن است ارزشها را تغيير دهد، ارزش را ضد ارزش، هنجار را ناهنجار، و خوب را بد كند، آن وقت است كه اين حديث كوتاه، معناي ديگري پيدا ميكند. "اگر كسي از كار بدش ناراحت شود" يعني خيليها هستند كه از كار بدشان بدشان نميآيد. حرف بد زده، فحش داده، داد زده، تهمت، دروغ، اصلا ككش نميگزد. بر خود واجب ميداند الان دروغ بگويد. اين را ترفند كاسبي ميداند. "فقط همين يكي مونده - اين آخريشه - سودي براي ما نداره". چند بار مثل اين جملات را شنيدهايد؟ اين تازه نمونه كوچكي است. در باب مسائل احساسي و عشقي و خانوادگي چقدر دروغها رد و بدل شده. "دروغ گفتم كه گفتم. حاضرم صدتا ديگه هم بگم تا گند كار در نياد."
قريب به اين مضمون در روايتي خواندم كه پيامبر "صلي الله عليه و آله" آينده را چنين پيش بيني كرد كه كارهاي بد، خوب ميشوند، و كارهاي خوب، بد. امر به منكر (بد) ميشود و نهي از معروف (خوب).
اين است كه حضرت، يكي از علائم آدم مومن را واكنش و حِسش نسبت به عمل خوب و بد ميداند. اين يعني تو هنوز بر فطرتت هستي يا نه؟ يا آن قدر مست و جو زده شدي كه عين خيالت نيست؟ اگر از خود گناه لذت ببريم، و بعدش حس پشيماني نداشته باشيم، معلوم است يك چيزهايي درون ما تغيير كرده. معلوم ميشود از ايمان دور شدهايم. من نميدانم؛ ولي به گفته پيامبر اگر اين طور شديم، به مومن بودن خودمان شك كنيم؛ و الا اميدوار باشيم كه در مرحلهاي از ايمان باقي مانديم.
مطالب مرتبط:
» خوب و بد
» كلام پيامبر
به اميد ديدار
خدانگهدار
فَمَنْ يَكُونُ أَسْوَأَ حَالاً مِنِّي إِنْ أَنَا نُقِلْتُ عَلَي مِثْلِ حَالِي إِلَي قَبْرِي (قَبْرٍ) لَمْ أُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتِي وَ لَمْ أَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصَّالِحِ لِضَجْعَتِي؛
كي بدبختتر از منه اگه با همين وضعيتي كه دارم، راهي سينه قبرستون بشم؛ قبري كه براي خوابيدن آمادش نكردم، و با خلوص عمل و كار درست، فرشش نكردم.
وَ مَا لِي لاَ أَبْكِي وَ لاَ أَدْرِي إِلَي مَا يَكُونُ مَصِيرِي، وَ أَرَي نَفْسِي تُخَادِعُنِي، وَ أَيَّامِي تُخَاتِلُنِي، وَ قَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ (فَوْقَ) رَأْسِي أَجْنِحَةُ الْمَوْتِ.
براي چي گريه نكنم در حالي كه نميدونم قراره به كجا برده بشم؛
در حالي كه ميبينم نفس سركشم با من از سر نيرنگ و خدعه در اومده؛
در حالي كه ميبينم روزگار با من سر ناسازگاري داره؛
و در حالي كه ميبينم بالهاي مرگ، روي سرم باز شده.
فَمَا لِي لاَ أَبْكِي، أَبْكِي لِخُرُوجِ نَفْسِي، أَبْكِي لِظُلْمَةِ قَبْرِي، أَبْكِي لِضِيقِ لَحْدِي، أَبْكِي لِسُؤَالِ مُنْكَرٍ وَ نَكِيرٍ إِيَّايَ، أَبْكِي لِخُرُوجِي مِنْ قَبْرِي عُرْيَاناً ذَلِيلاً حَامِلاً ثِقْلِي عَلَي ظَهْرِي
پس براي چي گريه نكنم!
گريه ميكنم براي وقتي كه جونم از تنم بيرون ميره؛
گريه ميكنم براي وقتي كه چشم توي ظلمت و تاريكي قبر باز ميكنم؛
گريه ميكنم براي اون زمان كه تنگي و فشار قبرم رو روي تنم حس ميكنم؛
گريه ميكنم براي پرسشهاي مكرر فرشتههاي منكر و نكير، و گنگي و لكنت زبون خودم؛
گريه ميكنم براي اون لحظه كه لخت و عور منو از قبر بيرون بكشند، در حالي كه با ذلت و خاري سنگيني غلطهايي رو كه تو دنيا كردم روي دوشم حس ميكنم.
أَنْظُرُ مَرَّةً عَنْ يَمِينِي وَ أُخْرَي عَنْ شِمَالِي، إِذِ الْخَلاَئِقُ فِي شَأْنٍ غَيْرِ شَأْنِي، لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ، وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ وَ ذِلَّةٌ.
به اطرافم چشم ميدوزم، تا راه و نشونهاي پيدا كنم؛ تا شايد در اون جاي غريب و وحشتناك، جمال آشنايي به چشمم بخوره و اسباب آرامشم بشه؛ اما همه او خلائق، مثل منِ حيران، به فكر خودشونند و توجهي به هم ندارند. در اون ميون، چهرههايي رو ميبينم كه شاد و خندان هستند؛ اما بعضي غباري از نكبت و ذلت روي صورتشون نشسته.
بخشي از دعاي امام سجاد، معروف به دعاي ابو حمزه ثُمالي
ترجمه: نقل به مضمون