ماه گرفتگي 13 اسفند 1385

مقدمه: "غلاف تمام فلزي" در حيطه سينماي جنگ، اثري كلاسيك است؛ اما همچون ديگر آثار "كوبريك"، قواعد ژانر را دگرگون و بازسازي ميكند و فراتر از محدوديت قالبها به همان تِمها و تناقضهاي موضوعي مورد علاقه فيلمساز، منتهي ميشود. طنز سياهي كه در جوهر چند فيلم ديگر كوبريك نهفته بود، در اينجا به گزندهترين شكل، منطق آمريكايي را به استهزا ميگيرد.
گروهبان هارتمن در ابتداي ورود، به سربازان تذكر ميدهد تا زماني كه تبديل به ماشن قتّاله نشوند، حشرهاند و پستترين نوع حيات محسوب ميشوند. سكانس افتتاحيه، با آن ديالوگهاي فوق العاده و كاراكاتر استثنايي گروهبان هارتمن، يكي از بهترين سكانسهايي است كه كوبريك نوشته و كارگرداني كرده است.
سكانس افتتاحيه:
- داخلي، پايگاه تفنگداران دريايي "پَريس آيلند"، روز
موهاي تفنگداران دريايي تازه به خدمت فراخوانده شده، با ماشين برقي از ته تراشيده ميشود.
- داخلي، آسايشگاه سربازان، روز
تفنگداران دريايي تازه به خدمت فراخوانده شده، جلوي تختهايشان به حالت خبردار ايستادهاند.
سرگروهبان توپخانه، "هارتمن" در برابر صف سربازان و چهرههاي بيحالتشان قدم ميزند.
هارتمن: من سرگروهبان توپخانه هارتمن هستم؛ مربي ارشد مشق نظام جمع شما. از حالا به بعد شما فقط موقعي حرف ميزنيد كه چيزي ازتون پرسيده باشند و اولين و آخرين كلمهاي كه از اون دهنهاي بوگندوتون در مياد، بايد اين باشه: "قربان". همه شما حشرات الارض اين رو فهميديد؟
سربازان: (با هم) قربان! بله، قربان!
هارتمن: چرنده. صداتون رو نميشنوم. يه جوري بگين كه انگار هر كدمتون دو نفر هستين.
سربازان: (با هم) قربان! بله، قربان!
هارتمن: اگر شما خوشگلا از جزيره من برين، اگر از دوره آموزشي جون سالم به در ببرين، تازه تبديل به يك سلاح ميشين؛ ميشين كشيش مرگ و بايد براي جنگ دعا كنين. اما تا اون موقع شما استفراغ هستين؛ پستترين نوع حيات روي زمين. شما حتي از نوع بشر به حساب نميايد. شماها يه گلوله كثافتهاي دوزيست بيشتر نيستيد. چون من خشنم، شماها حتما از من خوشتون نمياد؛ اما هر چي بيشتر از من بدتون بياد، بيشتر چيز ياد ميگيرين. من خشنم؛ اما عادل هستم. اينجا ما عقايد نژادي نداريم. من به سياها و زردها و اسپانياييتبارها به ديده تحقير نگاه نميكنم. همهتون به يك اندازه بيارزشين. فرمانهاي من طوريه كه همه اونهايي رو كه نميخوان در سپاه مورد علاقهام خدمت كنن فراري ميده. شما حشرات الارض اينو ميفهمين؟
سربازان: (با هم) قربان! بله، قربان!
هارتمن: مزخرفه. صداتونو نميشنوم.
سربازان: (بلندتر) قربان! بله، قربان!
گروهبان هارتمن جلوي يك سرباز سياهپوست (سرباز اسنوبال) توقف ميكند.
هارتمن: اسمت چيه كيسه چربي؟
اسنوبال: (با فرياد) قربان! سرباز براون، قربان!
هارتمن: مزخرفه. از حالا به بعد تو سرباز اسنوبال هستي. از اين اسم خوشت مياد؟
اسنوبال: (با فرياد) قربان! بله، قربان!
هارتمن: ولي يك چيز هست سرباز اسنوبال كه تو هيچ وقت ازش خوشت نمياد. توي آشغالدوني من، هر روز به آدم هندونه و خوراك مرغ نميدن.
اسنوبال: (با فرياد) قربان! بله، قربان!
جوكر: (زير لب) اين تويي جان وين؟ اين منم؟
هارتمن: كي اين حرف رو زد؟ كدوم الاغي اين حرف رو زد؟ اون كمونيست مردني عوضي اينجا كيه؟ كيه كه حكم مرگ خودش رو امضا كرده؟ هيچ كس، ها؟ فرشتههاي لعنتي آسمون بودن؟ بيا بيرون و بايست. اين قدر كلاغپر ميبرمتون تا جونتون در بياد. اون قدر ميدوونمتون كه عرق از همهجاتون سرازير بشه.
گروهبان هارتمن، پيراهن كابوي را چنگ ميزند.
هارتمن: تو بودي؟ موش مرده فسقلي، ها؟
كابوي: قربان! نه، قربان!
هارتمن: كثافت معده! قيافهاش عين كرمه. شرط ميبندم كه خودت بودي.
كابوي: قربان! نه، قربان!
جوكر: قربان! من بودم، قربان!
گروهبان هارتمن به سمت جوكر ميرود و در برابرش ميايستد.
هارتمن: خب، غلطهاي زيادي. ما اينجا چي داريم؟ يك كمدين احمق؟ سرباز جوكر؟ صداقتت رو تحسين ميكنم. عجيبه، ازت خوشم مياد.
گروهبان هارتمن مشت محكمي به شكم جوكر ميزند. جوكر به زانو در ميآيد.
هارتمن: كيسه دنبه فسقلي! ديگه اسمتو ميدونم. تو ديگه نه ميخندي، نه گريه ميكني. يكي يكي همه چيز رو ياد ميگيري. من بهت ياد ميدم. حالا بلند شو وگرنه گردنتو ميشكنم و توش كثافت ميزنم.
جوكر: قربان! بله، قربان!
...
• مدتها ميشد كه كتاب نخريده بودم؛ البته به جز ايام نمايشگاههاي سراسري، كه براي خريد كتابهاي خاصي اقدام ميكنم. چند هفته پيش براي خريد قرآن رفتم كه چشم هيزم به جمال كتابها روشن شد و انگار تمام وسوسههاي زمين در من زنده گشت. ببين اين قرآن پاي آدم را به كجاها كه باز نميكند. از آن زمان چند باري به فروشگاهها رفته و از كتابها ديد و بازديد كردم. اين طوري مظنه دستم ميآيد و ميفهمم كه به چه زمينههايي علاقه دارم. بار آخر تعجب كردم، كه هنوز عطش خريد كتاب در من هست و رفته رفته زنده ميشود. فاصله گرفتن من از خريد كتاب هم حكايتي دارد.
• دليل اولش وابستگي به رايانه و اينترنت است. سهل الوصول بودن، رايگان بودن، امكان جستجو در متن، كپي و چاپ متن، و امكان يافتن كتابهاي مشابه، همگي دست به دست هم دادند تا مرا از خريد كتاب جدا كنند.
دليل ديگرش هم تصميمي بود كه گرفتم. براي هر كسي ممكن است پيش بيايد كتابي را با ذوق و شوق، خريده يا قرض بگيرد. از طرف ديگر، موانعي نگذارند كه خواندن آن كتاب به پايان برسد. بعد از مدتي كه جلوي قفسههاي كتابش ميايستد متوجه ميشود كه تعداد كتابهاي نخواندهاش خيلي زياد شده. اين اتفاق براي من هم افتاد. پس تصميم گرفتم كتابي را كه ميدانم نميتوانم تمام كنم، نه بخرم و نه از كسي بگيرم. شايد بعضي از دوستانم كه اين وبلاگ را ميخوانند يادشان باشد كه وقتي خواستند كتابي را به رسم هديه به من بدهند، قبول نكردم و گفتم الان نميتوانم بخوانم.
• شايد براي شما جذاب نباشد اگر بخواهم نام كتابهايي كه ميخرم بنويسم. از طرفي گمان ميكنم ممكن است اين تبادل اطلاعات به نفع بعضي از شما باشد. در آخرين روز، بعد از يك ساعت سبك و سنگين كردن كتابها، توانستم اين چند قلم را انتخاب كنم:
- آينه جادو ، ج1، مقالات سينمايي - سيد مرتضي آويني
- حكومت فرزانگان - سيد مرتضي آويني (مروري بر مباني حاكميت سياسي در اسلام)
- برگ و آينه: رحمت حقي پور (مجموعه داستان)
- دو فيلمنامه همراه - نويسندگان: مهدي سجاده چي و رضا كيانيان
- سايهاي از سر ديوار گذشت - پيام زين العابديني (فيلمنامه)
- مسافري از كي پكس - نويسنده: جين بروئر. مترجم: سالومه فصيح (فيلمنامه)
- غلاف تمام فلزي - نويسندگان: استنلي كوبريك، مايكل هر، گوستاو هزفورد. مترجم: بهروز توراني (فيلمنامه)
- چهره در چهره - امير اسماعيلي (مصاحبه با هنرمندان تئاتر و سينماي ايران)
پاورقي: از امروز، "كتاب" را، به موضوعات وبلاگم اضافه كردم :)
به اميد ديدار
خدانگهدار
با تعريفي كه از تيتراژ فيلم و وظايفش گفته شد، و شناخت اجمالي كه از محتواي فيلم "بادبادكباز" به دست آورديم، بايد از تيتراژ بادبادكباز اين انتظار را داشته باشيم كه آن دوزيستي و دوگانگي را - كه در متن داستان وجود دارد - به بيننده منتقل كند. به نظر من، تيتراژ بابادكباز - كه تركيبي از خط و پسزمينه و موسيقي است - اين كار را در نهايت سليقه و ظرافت انجام داده است.
همان طور كه در تصاوير روبرو ميبينيد، خطوط، تركيبي از عربي و غربي است. در ابتدا، انگار كه ميخواهد عربي بنويسد؛ اما بعد همان خطوط تبديل به حروف انگليسي ميشود. همچنين حالت حروف، بيننده را ياد نقش و نگار اسلامي مياندازد. از دل همين نقش و نگار، اسامي سازندگان فيلم، بيرون ميآيد.
پس زمينه، در ابتدا، روشن است؛ و بعد خاكستري و تيره ميشود. در انتها از تيرگي خارج شده و رو به روشني ميرود.
موسيقي نيز چنين حالتي دارد؛ انگار تلفيقي از موزيك غربي و افغاني است. سازها و ادوات موسيقي به تشديد اين حس در شنونده، كمك ميكند.
در كل، زيباترين و موثرترين تيتراژي بود كه اين اواخر ديدهام.
موسيقي تيتراژ "بادبادك باز" | دانلود
|
گفتگوي شبانه، با دوست خارج از ديارم: با ذوق و شوق گفت: خاتمي هم رسما اومد. |
|
«اظهارت آقاي اردوغان نخست وزير تركيه در محكوم كردن كشتار مردم غزه توسط اسرائيل حركتي قابل توجه است. هنگاميكه كه متن كامل اظهارات اردوغان (نخست وزير كشوري كه از بزرگترين شركاي استراتژيك و اقتصادي اسرائيل در منطقه است ) را میخواندم ...»
اين سرآغاز يادداشت اخير آقاي شيرازي - مديريت بلاگفا - است كه در 14 بهمن تحت عنوان "نسل كشي ارامنه در تركيه" در وبلاگ شخصيش نوشته. وي در ادامه يادداشتش مفصلا درباره كشتار ارامنه در 100 سال پيش (1915م) كه ادعا گشته توسط تركيه انجام شده صحبت نموده. البته اين اتهام، هيچ گاه از طرف تركيه، پذيرفته نشده است؛ حتي با فشارهاي چندين ساله اتحاديه اروپا.
لب حرف شيرازي اين است: آقا اردوغان كه كشورش متهم است صد سال پيش، مرتكب كشتار عدهاي از ارامنه شده، حق ندارد به اسرائيلي كه از 60 سال پيش تا همين لحظه كه من دارم اين كلمات را تايپ ميكنم، مرتكب قتل عام و ترور شخصي و ترور دولتي شده، اعتراض كند. او چه حقي دارد مجلسي را كه "شيمون پرز" - مهاجر لهستاني و برنده صلح نوبل* - در آن حضور دارد، ترك كند. طبق اين منطق، تنها كسي ميتواند به جنايات اسرائيل معترض باشد، كه در كارنامهاش نقطه تاريكي وجود نداشته باشد. حالا بهتر درك ميكنم كه چرا آمريكا و اروپا - و جديدا دولتهاي عربي - به اسرائيل اعتراض نميكنند :)
اين هم متن پيامي كه براي يادداشت مذكور نوشتم:
سلام
راستش من الان نميدانم شما مسلماني يا ارمني*. آدم عاقل خودش رو در مظان اتهام قرار نميده.
كاش بند اول رو - واكنش تركيه عليه جنايات اخير اسرائيل - نمينوشتي و موضوع - نسل كشي ارامنه رو مستقل و في نفسه، مطرح ميكردي. شما با اين كارت - خواسته يا نخواسته - نسل كشي صهيونيست رو كه هنوز ادامه داره، در سايه يك ادعاي تاريخي - به فرض صحتش - قرار دادي.
پاورقي:
* چه جهان زيبائي است كه به آدمكشش، نشان صلح ميدهند.
* البته اين گفتهام جدي است؛ و نه خداي نكرده، تحقير و توهين.
به اميد ديدار
خدانگهدار
فليكر محيط خاصي دارد؛ هم شبيه به وبلاگ است و هم متفاوت از آن. قبلا دربارهاش صحبت كردم. از تجربه چند ماهه خودم، يادداشتهايي برداشتم كه اميدوارم بتونم در اينجا بنويسم. محيط آنجا نسبت به وبلاگ، بين الملليتر است؛ اما متكي به زبانداني نيست؛ چون در آنجا تصوير، حرف اول را ميزند، و زبان تصوير، فراتر از مرزهاي جغرافيايي است. با اين حال، براي تشريح و تشكر و نظر دادن، همچنان به كلام نيازمنديم. اينجاست كه انگليسي، ميشود زبان رابط. كساني كه مسلطند كه هـــچ؛ ولي اشخاصي كه چيزكي بلدند، با استفاده از كلمات كوتاه يا تقليد جملات ديگران، لنگان خرك خويش به منزل ميرسانند.
فارسيننويسي در فليكر!
مساله از جايي آغاز ميشود كه ايرانيها (فارسي نويسها)، ميان خود هم انگليسي حرف ميزنند. فلان آقا - كه ممكن است در ايران هم باشد - ميآيد و در ذيل تصوير بنده، انگليسي پيام ميگذارد كه Nice shot. اين كار، چه معنايي دارد؟ اشتباه نكنيد؛ منظورم "فنگليشي" (فارسي نويسي با حروف انگليسي) نيست. آن كه مسالهاي علي حده است. موضوع تمرين و تقويت انگليسي و اين طور چيزها هم مطرح نيست. پراندن تيكههاي متدوال انگليسي كه تمرين به حساب نميآيد.
من - طبق رويهاي كه در وبلاگ دارم - به اين طور چيزها توجه دارم و تاثير و تاثرها، و تغيير و تحولها را پيگيري ميكنم. مثلا فلاني كه اوايل فارسي مينوشت، يواش يواش تيكههاي انگليسي را براي ايرانيها هم مينويسد. چيز پنهاني نيست كه ما نتوانيم ببينيم.
شما يك انگليسي ديديد كه براي هم وطن و هم زبان خودش فارسي پيام بگذارد؟ پس چرا ما جَوزده شدهايم!؟
به اميد ديدار
خدانگهدار
"بادبادكباز" - (The Kite Runner - 2007)
» پايگاه رسمي فيلم
» ويكي پدياي فارسي، انگليسي
قصه فيلم
امير در سن كودكي، و به جبر جنگ، وطنش افغانستان را به مقصد آمريكا ترك ميكند. پدرش از متموّلين كابل بوده؛ اما هر چه داشته، به جا گذاشته و با تنها عضو خانوادهاش، امير، راهي ديار غربت شده. پدر، هر چند دست خالي است و در بازارچه، دست فروشي ميكند؛ ولي با رفتارش ثابت ميكند كه دلش پر از تعلق و وجودش آميخته به فرهنگ شرقي است. امير در كنار تحصيل در دانشگاه، به صورت آماتور، نويسندگي ميكند و در اين كار، از تشويق و حمايت پدر برخوردار است. از طريق پدرش با خانواده افغاني مهاجري آشنا ميشود كه در همان بازارچه، كار ميكنند. كم كم به دختر آن خانواده علاقمند شده و با پدر به خواستگاري او رفته و ازدواج ميكند. پدر ميميرد، و اولين كتاب امير به چاپ ميرسد.
درست در زماني كه انگار زندگي، روال عادي پيدا كرده، دوست پدرش از پاكستان تلفن ميزد و او را به افغانستان ميخواند. او كه علي رغم ميلش، مجبور است به اين سفر برود، به ياد گذشته و روزهاي خوشي كه در افغانستان داشته ميافتد. ياد پسر مستخدمشان كه هم بازي و دوست صميميش بود ميافتد. خاطره آن روز كه در كابل سرسبز و زيبا، كودكان براي مسابقه بادبادكبازي جمع شده بودند برايش زنده ميشود. كودكان در كوچهها و پشت بامها، بزرگترها در حال تشويق كردن آنها، و بادبادكهاي رنگي، كه مانند هواپيماهاي جنگي، آسمان را ميشكافند و به دور هم ميچرخند.
اكنون قرار است پا به جايي بگذارد كه سالها در دست افغانيهاي افراطي است. چيزهايي كه شنيده ناخوشايند است؛ اما بايد برود تا ببيند كه طالبان چه به سر سرزمينش آوردهاند. او به تنهايي عازم كشورش ميشود و بعد از انجام ماموريتش، دست پر به آمريكا بازگشته و به زندگي خوب و خوشش ادامه ميدهد.
دوزيستي در قصه
بعضي از قصهها دوزيست يا چندزيست هستند؛ يعني قصه، در دورههاي متفاوت از هم، پيش ميرود. خيلي از فيلمهاي جنگي از اين شيوه - براي نمايش حالات يك شخص در قبل، حين و بعد از جنگ، يا تقابل جلو و پشت جبهه - استفاده ميكنند. مانند فيلم "كيميا" (1373)، "متولد ماه مهر" (1378) و "دوئل" (1382) كه هر سه، ساخته "احمد رضا درويش" و مربوط به جنگ ايران و عراق هستند. قصه بابادكباز، حكايت همين دوزيستي است، و آن چيزي كه فيلم را برايم متمايز كرده، جريان اين روح، در تمام اجزاء فيلم است.
- دو مكان اصلي: افغانستان، آمريكا
- دو مكان فرعي: شوروي، پاكستان
- سه دوره اصلي: افغانستان قبل از جنگ، افغانستان بعد از جنگ، هجرت به آمريكا
- دو دوره فرعي: فرار از افغانستان از راه شوروي، برگشت مخفيانه از راه پاكستان
- دو زبان: افغاني (كه همان فارسي دَري خودمان است و بيشتر فيلم را شامل ميشود)، انگليسي
- قيافه امير و همسرش كه در ابتداي فيلم، تصور ميشود غربي هستند؛ ولي بعد از دقايقي كه مكالمه تلفني امير را ميشنويم، با تعجب متوجه ميشويم او افغاني است و دارد فارسي صحبت ميكند.
- اين دوگانگي را ميتوان در زندگي مردم افغانستان نيز مشاهده كرد: پسر صاحب خانه و پسر مستخدم، اختلاف قوم پَشتون و هَزاره.
كلا ساختار فيلم بر اساس همين دوگانگي، شكل گرفته. از طرفي داراي صحنههاي بسيار روشن، شاد، دل انگيز و پر هيجان است؛ و از طرفي صحنههاي تاريك، تلخ، دلهره آور و چندش آور دارد. در بعضي از جاها، دلهره را در دل صحنههاي دلانگيز قرار داده. زيباترين فصل فيلم، بخش مسابقه بادبادكبازي است كه قصه و كارگردان و فيلمبردار و آهنگ و جلوهاي رايانهاي در هماهنگي كامل، آن را ساختهاند. اما در دل اين سكانس، بوي دلهره ميآيد، و در انتهاي همين بخش، شاهد صحنه ناخوشايندي هستيم.
پيام فيلم
بادبادك باز، پيامهاي مختلفي دارد كه به بعضي از آنها اشاره ميكنم:
- برابري و برادري با كسي كه به ظاهر پست و پايينتر از توست.
- چالش ارتباط انسانها، از اقشار و قبايل مختلف در افغانستان كه علت اصلي جنگ است.
- پرهيز از قبيله بازي و نژادپرستي.
- مرثيهاي بر جنازه افغانستان نابود شده، و مدحي براي آمريكا، كه مأواي افغانياني است كه به دامان او پناه آوردهاند.
- اين ميتواند كنايهاي باشد به ضعف فرهنگي شرقي و اسلامي، و ظرفيت بالاي آمريكا براي پذيرش اقشار مختلف.
پاورقي: سعي كردم در اين يادداشت، جوري بنويسم كه اگر كسي فيلم را نديده، قصه برايش لو نرود، و ديدن فيلم برايش تازگي داشته باشد. بنابرين به نكاتي كه خارج از بحث بود، اشاره نكردم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
بس اين ناچيز، خودبينش بود
پيش خود، بر شير سنگينيش بود
لحظهاي نگذشته با شير كلان
گفت آن مسكين لاغر، اي فلان:
گر نو را، بر يال، سنگينم ما
بازگو تا بيش ننشينيم ما
شير گفت: از اين زمان تا هر زمان
هر كجايي، هر چه ميخواهي بمان
گر نميگفتي به يالم جستهاي
من ندانستم كجا بنشستهاي
دكتر مهدي حميدي شيرازي
به نقل از مجله "جدول" ش 193، ص 164
تيتراژ فيلم، به تكه آغازين و پاياني فيلم گفته ميشود كه به معرفي سازندگان فيلم (كارگردان، تهيه كننده، نويسنده، آهنگساز و هنرپيشه) ميپردازد. از اين جهت شبيه پوستر فيلم است. تيتراژ اول، به لحاظ اين كه در ابتداي فيلم بوده و قرار است فيلم و عوامل آن را به بينندهاي كه شناختي از فيلم ندارد معرفي كند، از اهميت بيشتري برخورد است.
در فيلمهاي خارجي، رسم است كه تيتراژ اول فيلم با نام كمپاني سازنده، نام فيلم، كارگردان و گاهي نويسنده شروع ميشود و با معرفي هنرپيشههاي اصلي ادامه پيدا ميكند. در ايران نيز تا چند سال بعد از انقلاب چنين رسم بوده؛ اما هم اكنون با نام هنرپيشههاي اصلي شروع شده و به نويسنده و كارگردان ختم ميشود.
بعضي از فيلمسازان، از اين تيتراژ، فقط براي معرفي عوامل فيلم با ذكر نام و سِمتشان، استفاده ميكنند. فيلمسازاني هم هستند كه علاوه بر آن، در جهت معرفي فضاي كلي داستاني كه پيش رو داريد، از آن بهرهبرداري ميكنند. همين امر، باعث تنوع و گوناگوني تيتراژ اول فيلمها شده.
تيتراژهاي متداول
- در كمترين حد، فقط نام فيلم؛ مانند "پدرخوانده" (1972 فرانسيس فورد كاپولا)
- فقط نوشته (معرفي عوامل) بر روي پرده سياه، بدون صدا؛ (فيلم ايراني "نفس عميق" 1380 پرويز شهبازي)
- نوشته به همراه موسيقي كه معمولا از بطن فيلم گرفته شده باشد.
- همراه صداي فيلم بدون تصوير و موسيقي؛ مانند "دايره" (1378 جعفر پناهي)
- نوشته و تصوير به صورت يكي در ميان؛ مانند "اعتراض" (1378 مسعود كيميايي)
- نوشتهها بر روي تصوير؛ كه در اين حالت، فيلم و تيتراژ همزمان پخش ميشوند؛ مانند "سكوت برهها" (1991 جاناتان دمه)، "فارست گامپ" (1994 رابرت زمكيس)، "اتاق 1408" (2007 ميكائيل هافستروم)
- نوشتهها بر روي تصاوير انتزاعي؛ مانند "خوب بد زشت" (1966 سرجيو لئونه)، "اگه ميتوني منو بگير" (2002 استيون اسپيلبرگ)، "بادبادك باز" (2007 مارك فورستر)، مجموعه ايراني "حضرت يوسف" (1387 فرج الله سلحشور)
بعضي از تيتراژها آن قدر با دقت و وسواس ساخته شدهاند كه به تنهايي اثر هنري و ماندگار به حساب ميآيند كه نياز به تحليل و تدريس دارند. اگر تيتراژي خوب و هدفمند ساخته شود، به بيننده آگاه، نماي كلي از آن چه پيش رو دارد ميدهد، كه اگر چنين شد، به هدفش رسيده و اثري موفق محسوب ميشود.
يكي از زيباترين و كاملترين انواع تيتراژ، گونهاي است كه انگار فيلم آمده تا آن را تشريح كند. به اين صورت كه در آن، كدها و عناصري به من بيننده نشان داده ميشود كه مورد توجهام قرار ميگيرد، كنجكاوم ميكند؛ ولي فعلا برايم مبهم و رمزآلود است و نميدانم ارتباط اين تصاوير و موسيقي چيست. فيلم در تمام مدت پخشش، سعي ميكند كدها را برايم باز كرده و آن معما را حل كند. ارتباط قوي ميان تيتراژ و خود فيلم باعث ميشود كه بارها در ميان فيلم با خود بگويم: "آهان اين همونه كه در تيتراژ ديدم". در اين حالت اگر بعد از ديدن فيلم، يكبار ديگر به سراغ تيتراژ برويم، آن را بهتر درك ميكنيم.
سكوت برهها
هدف من از نوشتن اين يادداشت، توضيح اثري است كه به تازگي ديدم؛ اما قبل از آن به سراغ "سكوت برهها - The Silence of the Lambs" ميروم. اين فيلم - كه در سال 1991 توسط "جاناتان دمه" ساخته شده - اثري قدرتمند و ماندگار در گونه جنايي، پليسي، معمايي و روانشناسي است.
تيتراژ آن از نوعي است كه با فيلم همراه است. دختر جواني (جودي فاستر) را ميبينيم كه داخل جنگل در حال دويدن است. لباس ورزشي به تن دارد. عرق كرده و بر اثر آن قسمتي از پيراهنش خيس شده. دوربين گاهي از كنار، گاهي از پشت، و گاهي از روبرو او را نشان ميدهد. گاهي به صورتش و گاهي به پاهايش خيره ميشود. از موانعي عبور ميكند كه معلوم است دست ساز و از پيش طراحي شده است.
زماني كه از پشت او را ميبينيم، دوربين طوري حركت ميكند كه انگار كسي به دنبال اوست و او در حال فرار كردن است. همچنين زماني كه دوربين از پهلو او را نشان ميدهد؛ كه عبور تند شاخهها از جلوي دوربين اين حس را تشديد ميكند. زماني كه از جلو او را ميبينيم، انگار كه او به دنبال كسي است و ميخواهد به آن برسد. در قسمتي از مسير خود از مه عبور ميكند. تنهايي او نيز جلب توجه ميكند.
موسيقي، تيتراژ را همراهي ميكند. آهنگي كه مناسب با حالت دويدن، نفس نفس زدن، و تعقيب و گريز است. اين تيتراژ تا جايي ادامه پيدا ميكند كه او وارد مجتمع، ساختمان و اتاق ميشود و ما ميفهميم آنجا "اف بي آي" است، و محل تمرين و آموزش، و او كارآموز پليس است، و نكات ديگر. اين تيتراژ، اثري ساده و روان؛ اما هدفمند و معنادارست.
به اميد ديدار
خدانگهدار

حركت آهسته انعكاس قطرات شير
|
سلام بعضي وقتهاست كه آدم نياز داره دعا بخونه. حالش خوب نيست، درمونده شده، گير افتاده، شب امتحانه، قرض و قوله داره، بچش مريضه، دكترا جوابش كردند، و خيلي چيزاي ديگه كه باعث ميشه آدم دست به دعا برداره. بعضي وقتهاست كه از سر ناچاري نرفته سراغ دعا؛ حالش منقلب شده؛ حس خاصي پيدا كرده؛ حس مناجات. چيزي ديده؛ كتابي خونده؛ جايي رفته كه حالت معنوي بهش دست داده. حرم امام رضا رفته، نجف و كربلا مشرف شده، مسجد النبي يا مسجدالحرامه، از درون متحول شده؛ دعاي كميل رو عاشقانه ميخونه. دعاي توسلي كه كنار قبرستان بقيع ميخونه با بقيه دعا خوندنهاش فرق ميكنه. بعضي وقتهاست كه نه درمونده و مضطره، و نه حس و حالي بهش دست داده. كتاب دعا رو باز كرده كه مطالعه كنه. ترجمهاش رو ميخونه؛ به معناش دقت ميكنه؛ مضمون دعا، لحن و سياق دعا، صدر و ذيلش؛ چطور شروع شده؛ چطور تموم شده؛ نقطه اوج دعا كجاست. اين دعا چي ميخواد بگه، حرف اصليش چيه. دعاي ماه رجب اصلا بعضي از دعاها هستند كه درخواستي رو مطرح نميكنند؛ هدفشون چيزي غير از خواسته و نيازه؛ مثل اين دعاي ماه رجب: يا مَنْ يَمْلِكُ حَوآئِجَ السّآئِلينَ، وَ يَعْلَمُ ضَميرَ الصّامِتينَ، لِكُلِّ مَسْئَلَةٍ مِنْكَ سَمْعٌ حاضِرٌ، وَجَوابٌ عَتيدٌ ... اي كه مالك حاجات خواستاراني، و اي كه نهاد خاموشان داني، براي هر خواستهاي از جانب تو گوشي شنوا و پاسخي آماده است ... مفاتيح نوين - ترجمه: رسولي محلاتي اين دعا بيشتر از آن كه مسالت و خواستن باشه، درباره توانايي و دانايي خدا نسبت به حوائج بشر هست. تنها در آخر دعا، و به صورت عام گفته ميشه: "اَنْ تَقْضِي حَوائِجي لِلدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ. حوائج دنيا و آخرتم رو برآورده كن." ديگه وارد جزئيات نميشه كه قرضم رو ادا كن، دردم رو شفا بده و غيره. هم اين دعا و هم دعاي بعديش با همين لحن پيش ميره: خابَ الوافِدُونَ عَلي غَيْرِكَ، وَ خَسِرَ المُتَعَرِّضُونَ اِلاَّ لَكَ ... نوميد شدند آنان كه بر ديگري جز تو وارد شدند و زيانكار شدند كساني كه به غير از تو رو كردند ... مفاتيح نوين - ترجمه: رسولي محلاتي |
اين دعا، انگار ادامه دعاي قبليه. دعا اول ميگه: خدا بر نيازهاي ما، هم آگاهي داره و هم توانايي؛ دعا دوم ميگه: هر كسي كه سراغ غير اين خدا رفت دست خالي برگشت؛ ضرر كرد؛ ضايع شد. و شروع ميكنه از خدا تعريف كردن: بابُكَ مَفْتُوحٌ لِلرّاغِبينَ ... در خانهات به روي مشتاقان باز، و خير و نيكيت به خواستاران عطا شده ... ممكنه اينجا با خودمون فكر كنيم كه درسته، خدا مهربونه؛ اما نه براي من گناهكار. كه انگار يك باره لحن عوض ميشه: وَ رِزْقُكَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصاكَ، وَ حِلْمُكَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ ناواكَ. و روزيت حتي براي كساني كه نافرمانيت كنند گسترده است، و بردباريت حتي در مورد آن كه به دشمنيت برخاسته شامل است. يك صبر داريم و يك حِلم. حلم به صبري ميگن كه نسبت به جسارت و بيادبي ديگري باشه؛ مثل صبر يك آدم بزرگوار در برابر جسارت يك آدم بيادب. خدا در برابر جسارت و بيادبي و دشمني ما، حليمه. رزق و روزيش رو با گناه ما قطع نميكنه. عادت خدا به نظرتون علتش چيه؟ دليل اين هم بزرگواري چه چيزي ميتونه باشه؟ عادت ما اينه از كسي كه به ما بدي كرده، قطع رابطه ميكنيم. حتي اگر فرزندمون باشه، از ارث محرومش ميكنيم. اما خدا عادت ديگهاي داره؛ يك عادت عجيب: عادَتُكَ الاِْحْسانُ اِلَي الْمُسيئينَ، وَ سَبيلُكَ الإِبْقآءُ عَلَي الْمُعْتَدينَ. شيوهات نيكي به بدكاران است، و راه و رسمت زندگي دادن به سركشان است. داخل پرانتز: و سربسته عرض كنم: عادتُكم الاحسان و سَجيّتُكم الكرَم. عادت شما احسان و نيكي، و شيوه شما كرم است. زيارت جامعه كبيره اين نمونهاي بود از دعاهايي كه حرفشان، مافوق نياز دنيوي من و توست. خيلي خوب است كه به وقت حاجت، دست نياز به سوي خدا بلند كنيم؛ اما حيف است كه فقط همين باشد. حالمان خوب بود هم به دعا سري بزنيم. به اميد ديدار |