تبليغاتX
وبلاگ وبلاگ

شيريني - Sugar

نزديك عيد كه مي‌شه، باباها آجيل و شيرين و شكلات مي‌خرند و مامانها تو هفتا سوراخ سومبه قايم مي‌كنند، تا براي سفره هفت سين، چيزي باقي بمونه. شيرين كام باشيد.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

اي ساربان محمل مران، کاشفته حالم من ز غم
يار مرا با خود مبر، شوريده حالم من ز غم

کان ياور مهروي من، بر دل نهاده داغ غم
او مي‌رود با آرزو، من مانده با يادش به غم

او پيش رويش راه‌ها، صد آرزو آمالها
من پا به گل در بحر غم، ماندم به جا با يادها

اي ساربان با او بگو، حال من ديوانه را
بر گوش آن جانان بخوان، خودسوزي پروانه را

با او بگو مجنون شده، آن عاشق دلسوخته
گرد بيابان گشته و ديده به ره‌ها دوخته

با او بگو مجنون تو، اسمت به شنها نقشه کرد
آنگه سرش را روي آن، شنها نهاده سجده کرد

اي بي‌خبر از سوز من، يک دم نظر کن روز من
بي روشناي روي تو، چون شب شده هر روز من

آخر به فريادم برس، بس کن تو اين جور و سفر
ديگر ندارم طاقتِ چشم انتظاري پشت در

شاعر اين شعر دلنشين را نمي‌شناسم.

ماخذ: راحيل

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

- ساعت شلوغي 3 (Rush Hour 3 - 2007)
در اين فيلم كمدي رزمي، كه تا كنون سه قسمت از آن ساخته شده، "جكي چان" به همراه يك هنرپيشه سياه پوست آمريكايي - كه هر دو پليس هستند - براي مبارزه با تبه‌كاران چيني به فرانسه مي‌روند. در بخشي از فيلم، پليس سياه پوست مي‌گويد: "همه مي‌دانند ايرانيها تروريستند". در حالي اين جمله گفته مي‌شود كه موضوع فيلم هيچ ربطي به عرب و اسلام و ايراني ندارد. فيلم كمدي و بذله‌گو را چه به اين حرفها!؟

- Children of Men - 2006
انگليسيها هر وقت مي‌خواستند در فيلمهايشان از خشونت و تروريست و بمب گذاري حرف بزنند، ايرلنديها را نشان مي‌دادند؛ اما در اين فيلم تخيلي و چيريكي كه آينده نه چندان دور انگليس را نشان مي‌دهد، در صحنه‌هاي آخر فيلم، افراد مسلحي را مي‌بينيم كه به سبك رزمنده‌هاي لبناني و فلسطيني، تابوتي را به دوش كشيده و در حال تشييع جنازه هستند. آيا اين چيزي است كه آينده انگليس را تهديد مي‌كند؟

- والكيري (Valkyrie - 2008)
قضيه از اين قرار است كه عده‌اي از سياستمدارها و نظاميهاي ارشد نازي، تصميم گرفته‌اند عملياتي به نام "والكيري" انجام دهنده كه هدف آن كودتا و ترور "هيتلر" است. هنرپيشه‌هاي كهنه‌كار و معروفي در اين فيلم بازي مي‌كنند كه در رأس آنان "تام كروز" است؛ جوان خوش تيپ و محبوب قلبها. در دقايق آغازين فيلم، او را مي‌بينيم كه در چادرش تنها نشسته و مطالبي را درباره هيتلر، به صورت مخفيانه در دفترچه يادداشتش مي‌نويسد، كه يكي از آنها اين است: "و قتل عام يهوديان". در اين فيلم يك ساعت و اندي، هيچ اثر ديگري از يهودي‌كشي و يهودي‌ستيزي و اين حرفها نيست. فقط يك جمله كوتاه، در اول يك فيلم مهيج، از زبان يك ستاره سينماي هاليوود شنيده شده، و در دفترچه‌اش ثبت مي‌شود.

- خواننده (The Reader - 2008)
خواننده، نه به معناي آوازخوان؛ بلكه به معناي كتاب‌خوان و كسي كه مي‌تواند بخواند. با آن كه فيلم ضعيفي است؛ ولي به سادگي فيلم "والكيري"، رفتار نمي‌كند.

 

قصه "خواننده" سه بخش دارد كه در سه زمان متفاوت رخ مي‌دهد. مكان فيلم، آلمان و در زمان جنگ جهاني دوم است. البته خبري از جنگ و آژير خطر و بمباران نيست.

نوجوان شانزده ساله‌اي كه با خانواده‌اش زندگي مي‌كند، يك روز به صورت اتفاقي با زني به نام هانا برخورد مي‌كند، و بعد به صورت اتفاقي لباس پوشيدنش را مي‌بيند، و بعد به صورت غير منتظره، آن زن سي و چند ساله، خود را به او عرضه مي‌كند. نقش زن را "كيت وينسلت" بازي مي‌كند؛ همان دختري كه در تايتانيك نقش‌آفريني كرده و معرف حضور همه است. بيننده، در يك سوم از فيلم، شاهد روابط پنهاني اين چهره معروف و زيبا، با آن نوجوان است. بعد از چند ماه، زن، بي‌خبر غيبش مي‌زند.

نيمه دوم فيلم، هشت سال بعد است كه همان جوان، در دانشكده حقوق درس مي‌خواند و به صورت اتفاقي به دادگاهي مي‌رود كه از قضا همان زن در حال محاكمه شدن است. به چه جرمي؟ به جرم همكاري با نازيها در قتل يهوديها در اردوگاه اسرا. همچنين متهم است كه باعث شده 300 اسير يهودي، زنده زنده در آتش بسوزند، كه از اين قتل عام، فقط يك مادر و دختر، زنده مانده‌اند و اكنون عليه او شهادت مي‌دهند. هانا مجرم شناخته شده و محكوم به 20 سال حبس مي‌شود.

نيمه سوم، آن جوان، مردي شده و زن و بچه دارد. هانا كه حالا پير شده هنوز در زندان به سر مي‌برد. او در روزهاي آخر حبسش، خودكشي كرده و در طي وصيتنامه‌اي، از آن مرد، مي‌خواهد كه فلان مبلغ پول را به همان مادر و دختر يهودي بدهد.

يك سوم اول، برهنگي و رابطه زن با نوجوان.
يك سوم دوم، محاكمه عاملين قتل عام و سوزاندن يهوديان.
يك سوم نهايي، پرداخت غرامت به بازماندگان يهودي.

تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

اين يادداشت را در ادامه "از دشمن بياموز" مي‌نويسم.

مخاطب ابله

در فصلي از "غلاف تمام فلزي"، واحد خبرگزاري جنگ، تشكيل جلسه داده. افسر مافوق، مي‌گويد: "خواننده‌هاي ابله ما دوست دارند درباره افسرها بشنوند. پس بنويسيد كه افسري با شجاعت كشته شده". در جاي ديگر مي‌گويد: "نگو سرباز معمولي ويتنامي فرار كرد. اين را با آب و تاب بنويس". اين حقيقتي است كه "استنلي كوبريك" با صراحت و طنز تلخ، نوشته و فيلمش را ساخته.

هاليوود، آنچه شما مي‌خواهيد

واقعيت اين است كه رسانه‌ها، چيزي را  به مخاطب مي‌گويند كه او دوست دارد بشنود؛ نه آن چيزي كه بايد بشود، و از همين طريق او را جذب مي‌كنند. اين يك اصل است؛ اصل جاذبه. "هاليوود" نيز به عنوان قويترين رسانه سينمايي و جهاني، فيلمهايش را بر اساس اين اصل مي‌سازد. براي همين است كه در هر نقطه از جهان، با هر سليقه و فرهنگي، مشتري خود را پيدا مي‌كند.

اما چه چيزي مصداق اصل جاذبه است؟
عشق و روابط رمانتيك، برهنگي و روابط خارج از محدوده، تحرك و بزن بزن، خشونت و بكش بكش، افسار گسيختگي و شكستن چهارچوبها. البته اين مصاديق بر اساس زمان و مكان، متغيرند.

 

باليوود، عشق در يك نگاه

مثلا "باليوود"، شركت فيلم سازي هندي - كه در ساخت و فروش فيلم، رقيب هاليوود به حساب مي‌آيد - عشق، اكشن و شو (رقص و آواز) را از مصاديق جاذبه معرفي كرده و فيلمهايش را با اين تركيب روانه بازار مي‌كند. در اكثر فيلمهاي هندي، عشق در يك نگاه، حرف اول را مي‌زند و همه اتفاقهاي سه ساعته فيلم، حول همين محور مي‌چرخد.

اگر فيلمي را ديده‌ايد كه در هند يا آمريكا ساخته شده و فاقد اين معيارهاست، بدانيد كه خارج از باليوود و هاليوود، و توسط يك كارگردان مستقل تهيه شده است.

بعد از چايي

نكته مهم ديگر، جريان بعد از جذب است. حالا كه برنامه‌ام، پر جاذبه شد و مقبول مردم افتاد، چه كار بايد كنم؟ حالا كه مردم ابله، چشم و گوششان را به تي وي و سي دي و دي وي دي دادند، چه بايد كرد؟

يادتان است كه يكي از داستانهاي مجموعه "خانه سبز"، مربوط به ماهواره بود؟ اولش زبان گوينده مشخص نبود و نمي‌فهميدند چه مي‌گويد. بعد از مدتي شنيدن و ديدن، متوجه حرفهايش شدند؛ اما آن گاه، مسحور او شده و هر چه مي‌گفت انجام مي‌دادند.
بله، داستان از اين قرار است ...

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

آدم زيرك كسيه كه از دشمنش بياموزه؛ به شرط اين كه اولا بدونه دشمن كيه، و ثانيا بدونه دوز و كلكهاش، و ترفند و سياستهاش چيه. اين كاريه كه قرآن انجام داده.

چندين سال پيش جزوه‌اي تهيه مي‌كردم با عنوان "شيطان در قرآن" كه اواخر كار، متوجه شدم دكتر "حجتي"، مقاله مشابه‌اي رو منتشر كردن. مثل الان، رايانه و اينترنتي نبود كه بهش به سهولت در قرآن و متون مربوطه، جستجو كرد، و به سرعت منتشر نمود. به هر حال، براي من خيلي آموزنده و جذاب بود كه متوجه شدم از بزرگترين الطاف قرآن، به انسان، اينه كه دشمنش رو بهش معرفي كرده و از پشت پرده‌ها گفته. گفت در روز نخست، كه آدم رو خلق كرد چه اتفاقي افتاد. گفت كه ملائكه چه واكنشي نشون دادند، و گفت كه اول ابليس بود، و بعد شيطان شد. گفت كه دشمن قسم خورده بشر، كيه؛ گفت كه چه بر سر آدم و حوا آورده؛ و گفت كه از چهار طرف در كمينه، طوري كه هيچ كس از دستش امان نداره؛ مگر مُخلَصين.

قصد ندارم بحث ديني كنم. مي‌خوام از امروز صحبت كنم. از دشمن امروز، و از دشمني‌هاي امروز بگم. البته دشمن داريم تا دشمن؛ همون طور كه دوست داريم تا دوست. بعضي از دوستها لياقت دارن كه بهشون گفت "يار"، و بعضي از اونها عقلشون بيشتر از خاله خرسه، قد نمي‌ده. دشمني داريم دانا، كه به قول شاعر "دشمن دانا، به ز دوست نادان بود". دشمني هم داريم كه به سختي مي‌شه بهش گفت دشمن. پارازيت، مزاحم، مگس؛ چيزي در اين حد؛ نه بيشتر. يعني پيش تو عددي به حساب نمياد كه حالا بخواي اسم هم روش بذاري. نهايت كاري كه بكنه در حد ويز ويزه بالا مگسه. به قول حافظ:

اي مگس عرصه سيمرغ، نه جولنگه توست
عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري

وقتي حافظ در اون زمان اين طور ميگه، معلومه مي‌شه كه اين نخاله‌ها، نه ارزش ديدن دارند و نه شنيدن. صحبت من از كسانيه كه دشمنيشون از علم و آگاهي نشأت گرفته؛ نه از عجز و بيچارگي.

دشمن خوب

به يه اعتبار، حتي مي‌شه گفت دشمن خوب هم داريم. دشمن خوب كسيه كه براي مبارزه، اخلاق و اصول داره؛ حد و مرز قائله. در جنگ هم كه باشه، نامردي نمي‌كنه. در فيلم "لئون، حرفه‌اي" يك آدمكش حرفه‌اي داريم كه لحظه‌اي براي كشتن، درنگ نمي‌كنه؛ اما يك اصل رو هميشه رعايت مي‌كنه. "نه زن و نه بچه". هر كسي رو مي‌كشه، به جز زن و بچه. دشمني داريم كه بعد از پيروزي، مياد بالاي جنازه رقيبش و مي‌گه او يك مرد بود؛ مثل يك مرد، دفنش كنيد.

مبارزه حضرت علي عليه السلام رو شنيديد، كه وقتي طرف، به صورتشون تف كرد، بلند شدند و دوري زدند تا عصبانيتشون از بين بره. اين يعني پايبند بودن به اصول. حالا اگر يكي از همين نخاله‌هاي ساديسمي بود، با همون عصبانيت، چهارتا فحش هم بهش مي‌داد. خب معلومه كه مسلمون و غير مسلمون عاشق اين امام بشن. فطرتا آدم حال مي‌كنه با اين جور آدما. طرف، دزدي كرده؛ امام علي عليه‌السلام دستور داده دستش رو قطع كنند؛ بهش مي‌گن اينم شد امام؟ نه رحمي، نه شفقتي. با همون حال زارش كه دستش قطع شده، تو روشون درمياد و از امام دفاع مي‌كنه.

حرفم طول كشيد و صحبت اصليم موند واسه بعد :)

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

كِلينت ايستوُود

Clint Eastwoodكِلينت ايستوُود (Clint Eastwood) - هنرپيشه قديمي هاليوود، چهره آشناي فيلمهاي وسترن، هفت‌تيركش تر و فرزي كه كلاه لبه داري بر سر، پالتوي بلندي بر تن، و سيگار برگي در گوشه لب داشت، و با آن كه خودش آدمكش قابلي بود، آدمكشهاي بد فيلم، از او هراس داشتند - سالهاست كه در هيئت كارگرداني خوش ذوق و پركار* ظاهر شده كه با فيلمهاي جذاب خود، طرفدارانش را همچنان به دنبال خود مي‌كشد. او كه در عرصه بازيگري، توانايي خود را اثبات كرده، در كارگرداني نيز با ساخت فيلمهاي متفاوت - و البته نه از گونه وسترن و بكش بكش - علم و استعداد خود را به جهان ثابت نموده. در چند فيلمي كه من از او - به عنوان كارگردان - ديده‌ام، علاقه‌اش را به پرداختن به مسائل انساني و اجتماعي نشان داده، و اين علاقه، به علاوه تسلطي كه او بر فيلمسازي دارد، آثار متفاوت و موثري را به وجود آورده.

دختر ميليون دلاري

Million Dollar Babyمانند پرداختن به موضوعات شخصي و دروني، در قالب ورزش و مبارزه بكس در فيلم "دختر ميليون دلاري" (Million Dollar Baby - 2004). ما قصه فيلم را از زبان يك راوي (مورگان فريمن) - كه خودش شاهد قضايا بوده - مي‌شنويم. صداي راوي به صورت "نَريشن" (صدايي كه بر روي تصوير، پخش مي‌شود) است، كه به نظر من، به زمزمه و نجوي مي‌ماند، و همين، كمك بر درونگرايي فيلم مي‌كند. اين فيلم، با آن كه داراي صحنه‌هاي خشن مبارزه است؛ اما با فيلمهاي بكس "راكي" تفاوت زيادي دارد.

پاورقي:
* در كارنامه كارگرداني ايستوود، از سال 1971 تا كنون، 30 فيلم به ثبت رسيده.
* دقيقا نمي‌دانم تلويزيون ايران، چه فيلمهايي را از او نمايش داده؛ اما مي‌دانم فيلم "دنياي بي عيب" (A Perfect World - 1993) را - با بازي خودش و كوين كاستنر - پخش كرده.

معاوضه بچه

"معاوضه بچه" (Changeling - 2008) فيلم جديد "كلينت ايستوود" است. البته ترجمه دقيق Changeling را نمي‌دانم چيست. در فرهنگ لغت نوشته: "بچه‌اي‌ كه‌ پريان‌ به جاي‌ بچه‌اي‌ كه‌ دزديده‌اند، مي‌گذارند". ظاهرا اصطلاحي است كه غربيها با آن آشنايند.

از كابوسهايي كه انسان، در خواب مي‌بيند، اين است كه در موقعيت ترسناكي قرار مي‌گيرد كه كاري از دستش بر نمي‌آيد و هر چه سعي مي‌كند نمي‌تواند فرار كند. در فرهنگ عوام، به آن "آل‌گرفتي" هم گفته مي‌شود. آل همان موجودي است كه عين بدختك مي‌افتد روي آدم خواب، و نمي‌گذارد جنب بخورد. اين فيلم ربطي به آل و بختك ندارد؛ اما ديدنش، چنين حسي را به بيننده منتقل مي‌كند.

داستان فيلم

Changelingمادر و پسربچه‌اي با هم زندگي مي‌كنند. يك روز مادر - كه هميشه سر وقت به خانه مي‌آمد - از اتوبوس جا مي‌ماند و با تاخير به خانه مي‌رسد كه مي‌بيند پسرش در خانه نيست. هر چه بيشتر مي‌گردد، بيشتر مايوس مي‌شود؛ حتي پليس هم نمي‌تواند اثري از پسرش پيدا كند. تا آن كه بعد از چند روز، پليس خبر مي‌دهد كه پسرش را در شهر ديگري پيدا كرده‌اند و قرار است با قطار بياورندش. در ساعت موعود، مادر و پليس با كلي تشريفات و پُزدادن و در حضور رسانه‌ها، منتظر آمدن پسر هستند؛ اما وقتي مادر، او را مي‌بيند متوجه مي‌شود كه پسر خودش نيست.

از اينجا، بخش دوم قصه شروع مي‌شود. از پليس اصرار و از مادر انكار كه اين بچه او نيست. لحظاتي هم بوده كه مادر، با خودش شك مي‌كند كه نكند واقعا پسرم است؛ اما با ديدن نشانه‌هايي ترديدش برطرف مي‌شود. كشمكش با پليس تا حدي پيش مي‌رود كه او را ديوانه قلمداد كرده و به تيمارستان مي‌فرستند كه با وضع فجيعي تحت شكنجه قرار مي‌گيرد.

يك سوم نهايي داستان، بخش گره‌گشايي از اين راز و معماست كه بهتر است خودتان ببينيد.

نكته‌اي كه در اين فيلم، به صورت برجسته ديده مي‌شود، اطمينان و شك، و حقيقت و دروغ است. فرقي نمي‌كند كه اين حقيقت و دروغ در قالب موضوعات اجتماعي باشد يا سياسي يا شخصي و فردي. گاهي تلقين و تبليغ ديگران عليه حقيقت، آن قدر قوي و گسترده است كه خود فرد هم شك مي‌كند كه نكند ديگران راست مي‌گويند.

نقشه پرواز

Flightplanمشابه اين قضيه را در فيلم "نقشه پرواز" (Flightplan - 2005) - به كارگرداني "رابرت شونكه" و بازي "جودي فاستر" - هم از تلويزيون ايران ديده‌ايم كه مادر، در حين سفر با هواپيما متوجه ناپديد شدن دخترش مي‌شود. بيشتر فيلم، كشش بين حقيقت و خيال است، و اين كشش بين مادر و خدمه هواپيما، كاپيتان هواپيما، مأمور حراست و ديگر مسافرين است. اين مبارزه بين حقيقت و توهم، تا جايي پيش مي‌رود كه حتي بيننده - كه از اول، شاهد قضايا بوده - و خود مادر، لحظاتي شك مي‌كنند كه نكند او خيالاتي شده و دچار شيزوفرني گشته، و همه اينها توهمات ذهني او بوده.

فيلمسازي يعني همين. كار فيلمساز اين نيست كه واقعه حقيقي و مستندي را دوباره بگويد و بازگو كند. قصه فيلم، چه واقعي باشد و چه رمان و ساخته ذهن نويسنده، قرار است حقيقتي بيشتر از واقعيت را به ببيننده منتقل كند.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

حرم امام رضا عليه السلام

آرامگاه خواجه اباصلت - Khaj Abasalt

خواجه اباصلت

"اباصلت" همان يار و خادم با وفاي امام رضا عليه السلام است كه تا آخرين لحظه عمر آن حضرت، در كنارشان باقي ماند كه من اين عـشق به صد ملك سليمان ندهم. اكنون نيز آرامگاه اين مرد بزرگوار، در حومه شهر مشهد، مورد توجه و علاقه مردم است.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

در قرن بيستم، وسيله بياني تازه‌اي پا به عرصه وجود گذاشت. با سر هم كردن مبتكرانه قطعات فلز، نوارهاي سلولوئيد، شيشه به شكل عدسي و سيم كشي برق، گشايشي فني صورت گرفت كه مقدر بود بر ذهن ميليونها فرد بشر، اثري فوق العاده داشته باشد.

سينما در قياس با ساير هنرها، اصل و سرچشمه غريبي دارد. بر خلاف نمايشات پر طول و تفصيل قرون وسطائي كه بر پله كليساهاي عظيم اجرا مي‌شد، و يا كمديهاي "مولي ير" كه در قصرهاي سلطنتي روي صحنه مي‌آمد، سيم‌نما* در تالارهاي سرگرميهاي عاميانه، در جوار پاركهاي تفريحات و كافه‌ها، زائيده شد و رو به رشد نهاد. آكروباتها و فروشنده‌هاي كارت پستال، شعبده‌بازها و مارگيرها، پهلوانهاي معركه‌گير و دلقكها، عمليات و چشمه‌هاي هميشگي‌شان را در كنار بساط نمايش فيلم، انجام مي‌دادند.

سينما از لحظه تولد موانع زيادي بر سر راه داشت و براي از ميان برداشتن اين موانع، به تمام قدرت ذات پرتوان و سرزنده خويش، نيازمند بود.

 

فرزانگان و اهل فرهنگ كه هنرهاي ديگر را در دست داشتند، اوايل كار سينما را به خاطر اينكه اصل و نسب درستي نداشت ناديده و يا حقير شمردند. ولي به زودي معلوم شد كه اين پديده را ديگر نمي‌شود ناديده گرفت. قهقهه تماشگاران از سالن سينماهاي دوپولي اوج مي‌گرفت و در تمامي سرزمين، گسترده مي‌شد. فيلم، با نيروي خارق العاده، يك بهمن بزرگ فرود مي‌آود و همه چيز را از سر راه برمي‌داشت. زياد طول نكشيد كه سينما از نظر تعداد تماشاچي، بالاترين حد را در تمام طول تاريخ به دست آورد. در واقع اين هنر نزد بسياري از افراد نسل جوان امروز، به عنوان قالب داستان‌سرائي در اين قرن، جاي رمان را اشغال كرده است.

با تمام اين احوال، سينما علي رغم تمام خصوصيات بي سابقه‌اش، چيزي جز يك مجراي جديد ارتباط بين قصه گو و مخاطبش نبوده است.

* سيم‌نما: در بدو ورود سينما به ايران، عوام به آن "سيم نما" مي‌گفتند. (مترجم)

مقدمه كتاب: فن سناريونويسي، نويسنده: يوجين ويل، مترجم: پرويز دوائي (پيام)، سال 1365

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

حرم امام رضا عليه السلام

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

هر سحرگاه كه بانگ جَرَسي* مي‌آيد
سـر بـرآرم ز گريبـان كـه كسي مي‌آيد

گر هنوزم نفسي هست، ز جان‌سختي نيست
نگــرانـــم* كـه مـــگــــر همـــنفســي مــي‌آيــــد

هر ستم بر سر ما رفت، تحمل كرديم
به اميــدي كـه مگـــر دادرسـي مي‌آيد

دزد از خانه برون رفت و همه خواسته برد
ابـلـه آسـوده كـه اينـك عسسي* مي‌آيد

لاابالـي* شــده آمــاج* حـوادث كـه بـلا
بر سر خلق، بسي رفت و بسي مي‌آيد

آتش افتاده در اين طُرفه* چمن مي‌بينم
كه گلـي مي‌رود، و خـار و خسـي مي‌آيد

دل ز مــرغــان گـرفتــار نيــارم بـر كنـد
ورنه اين باغ بچشمم قفسي مي‌آيد

مــادر دهــر اگر مــرد نزايد، چه عجب
هوسي مي‌رود و بوالهوسي مي‌آيد

هوسي هست در اعماق ضميرت "راضي"
كــه ز انفـــاس تــو بــوي هـوســي مي‌آيد

شاعر: ابو القاسم رضايت (راضي)
گنج غزل، ص 133، انتشارات كتابخانه سنائي، بهار 1368

- جرس: زنگ، دراي. زنگي كه بر گردن چهارپايان مي‌بندند.
- نگران: ناظر، بيننده، منتظر.
- عسس: جمع عاس به معناي شبگرد، گزمه، پاسبان.
 
- لاابالي: بي‌باك، بي‌پروا، بي‌قيد، بي‌بند و بار.
- آماج: نشان، نشانه، هدف. توده خاك كه نشانه تير را روي آن قرار مي‌دهند.
- طرفه: چيز تازه و نو و خوش‌آيند، شگفت، شگفت‌آور.
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»