تبليغاتX
وبلاگ وبلاگ
سلام

گمشده - Lost"گمشده" (Lost) عنوان سريالي است كه چند سال (2004 - 2009) است در خارج از ايران از طريق شبكه‌هاي تلويزيوني و ماهواره‌اي پخش شده، و در ايران دي وي دي آن دست به دست مي‌چرخد.

"گمشده" - يا به قول بعضي: "لاست" - نسخه جديد و امروزي "جزيره اسرارآميز (1874م)" است. اگر "ژول ورن" (۱۹۰۵-۱۸۲۸ Jules Verne)، چند فراري را با بالون، ره‌سپار جزيره ناشناخته و اسرارآميزي كرد كه مخفيگاه "كاپتان نمو" بود، در گمشده، تمام سكنه هواپيماي مسافربري به جزيره‌اي سقوط كردند كه در تصرف غريبه‌ها و ديگران است.

قصه گمشده، مملو از گمشده، ناشناخته، معما و تازه‌هاست، و همه اينها دست به دست هم داده تا بيننده را با مجموعه‌اي پيچيده، غيرقابل پيش‌بيني و پركشش درگير كند.

سريال گمشده، كه تا كنون حدود 100  قسمت آن در 5 فصل به نمايش درآمده، خيلي طولاني‌تر از جزيره اسرارآميز است. شخصيتهاي زيادي در اين فيلم حضور دارند؛ كه هر كدام، ابزاري هستند براي پيشرفت قصه. علت ديگر طولاني شدن آن، وجود معماهاي زياد و زنجيره‌اي جزيره است؛ انگار كه هيچ وقت تمامي ندارند.

گمشده، حكايت تلاش گمشدگاني است براي پيدا كردن راه نجات؛ حكايت شناخت جزيره ناشناخته است؛ حكايت شناخت همسفران؛ حكايت آشنايي با ديگران؛ حكايت شناخت "من" و هويت خويشتن؛ و حكايت آشنايي انسان زميني با نيروهاي ماورائي است. گمشده، حكايت انسان گمشده در راهروها و پيچيدگيهاي زندگي است.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

هر بار كه به سفر مي‌روم، مي‌بينم كه بعضي از چيزها تغيير كرده‌اند. خانه‌اي خراب شده، آپارتماني ساخته شده، خياباني كشيدند، پل جديدي زدند، ماشيني فروختند، و خانه‌اي خريدند. آدمها هم همين طور. چقدر بزرگ شدي، براي خودت خانمي شدي، چقدر پير و شكسته شده، فلاني بچه‌دار شده، همسايه قديمي از دنيا رفته.

بعضي از تغييرات به تو ربطي ندارد، يا چنان تاثيري در تو ندارد. فوقش يك آهي بكشي يا به نشانه تعجب بگويي: «نــــه! راستي مي‌گي!؟ آخيش! خدا رحمتش كنه! مرد خوبي بود». بعضي از تغييرات است كه آدم نه انتظارش را دارد و نه آمادگي سازگاري با آن را. و بعضي از تغييرات هم به ظاهر كوچند؛ اما مي‌روند روي اعصاب آدم.

من تغيير و نوسان محيط را به راحتي تحمل مي‌كنم؛ از اول سفر گرفته تا آخرش را. به عنوان مثال، براي بعضي عوض شدن هوا، يك كابوس است. سرد، گرم يا باراني كه شود، آه و ناله‌اش در مي‌آيد كه «الان چه وقت بارون اومدنه، نمي‌شه بيرون رفت. چقدر گرم شده، خيس عرق شدم». آن قدر غر مي‌زند كه روحيه ديگران را هم خراب مي‌كند. اما براي بعضي، تغييرات محيطي چندان بغرنج و غير قابل تحمل نيست.

بيشتر از اينها، تغيير كساني كه عمري آنان را مي‌شناختم و با رفتارشان خو گرفته‌ام، مرا غافلگير مي‌كند. وقتي مي‌بينم پسري كه تازه پشت لبش مو سبز شده، زير چشمش گود رفته و ميان جمع چرت مي‌زند، حالم گرفته مي‌شود. يا فلان فاميل كه آدم شاد و شنگولي بوده، عصبي و بدخلق شده، و يا آن يكي حرمت بزرگ و كوچكي سرش نمي‌شود، و يا آن يكي كه از كوره در مي‌رود هر چه به زبانش مي‌آيد مي‌گويد.

در عوض، بعضي از عزيزان هستند كه انگار نه انگار؛ مثل روز اولي كه ديده‌اي هستند. افول نكرده‌اند كه هيچ، بهتر هم شده‌اند. به همان خوبي، به همان مهرباني. نه از ادبشان چيزي كم شده و نه از عبادتشان.

خلايق و سلايق

بعضي از تغييرات، مربوط به سليقه و مذاق آدمهاست. ذائقه شماليها با جنوبيها فرق مي‌كند. كردها با خراسانيها، شهري با روستايي، و ذائقه همه اينها با تهرانيها فرق مي‌كند :) و تو مجبوري به هر جا كه سفر مي‌كني، ذائقه‌ات را با آنجا تطبيق دهي.

شمال كه مي‌روي دهان اكثر مردم، بوي سير مي‌دهد. هر چه به جنوب نزديكتر مي‌شوي، غذاها تندتر مي‌شود. تهرانيها حليم‌خور هستند، و مشهديها به جايش كشته مرده "شوله". (شوله، چيزي بين آش و حليم است؛ البته با طعم تند، كه در مراسم عمومي - مانند تعزيه - طبخ مي‌شود). خيلي سال پيش بود كه براي اولين بار در مشهد ديدم يه چيزي از كاسه آشم زد بيرون. بهت زده ديدم كه پاي مرغ است. براي صبحانه، ماست را با شكر، شيرين مي‌كردند. در كرمانشاه زردآلو را پخته و در كنار مرغ گذاشته بودند و ... . حتما شما هم تجربه‌هاي مشابه داريد. آش و آبگوشتهاي مختلف، دلمه‌هاي متنوع، ادويه‌هاي رنگارنگ.

شايد ضعف ما باشد كه نمي‌توانيم ذائقه خود را با اين همه تنوع و كثرت طعم و مزه، هماهنگ كنيم؛ اما به طور يقين، اينها نقطه قوت آداب و رسوم ايراني است.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

عصا به دست

بزرگترين و كوچكترين عضو يك خانواده؛ هر دو دست به عصا؛ يكي براي آن كه نيفتد و يكي براي آن كه بايستد.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»