تبليغاتX
وبلاگ وبلاگ
يك بار خواب ديدن تـو
به تمـام عمـر مي‌ارزد
پس نگو روياي دور از دسترس، خوش نيست
قبول ندارم.
گر چه جسم به ظاهر خسته است؛
ولي دل، دريايي است؛
تاب و توانش بيش از اينهاست.
دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد، باشد.
دوستت خواهم داشت، بيشتر از ديروز.
باكي ندارم از هيچ كس و هر كس
كه تو را دارم.

چه حكايتي دارد اين خوابهاي شيرين كه هر از گاهي سراغت مي‌آيند و ترا از شوق و آرامش، لبريز مي‌كنند.

ديشب به خواب شيرين، نوشين لبش مكيدم       در عمر خود همين بود، خواب خوشي كه ديدم
در خون طپيد جسمم، تا دامنش گرفتم       بر لب رسيد جانم، تا خدمتش رسيدم
مي‌كند بي خم از جا، اشكي كه مي‌فشاندم       مي‌زد به جانم آتش، آهي كه مي‌كشيدم
دوشم به وعده گفتا، يك بوسه خواهمت داد       جان را به نقد دادم، وين نسيه را خريدم
با آن كه هيچ پيكي، از كوي او نيامد       پيغام مي‌شمردم، حرفي كه مي‌شنيدم
خياط حُسن تا دوخت، بر قامتش قبايي       من نيز در محبت، پيراهني دريدم
از عالمي گسستم، تا با تو عهد بستم       از خويشتن رميدم، تا با تو آرميدم
قد تو در نظر بود، هر جا كه مي‌نشستم       بام تو زير پر بود، هر سو كه مي‌پريدم
تا نااميد گشتم، اميد من برآمد       ديدي كه نااميدي، شد مايه اميدم؟
در ظلمت خط تو، دنبال آب حيوان       شوقم زياده مي‌شد، چندان كه مي‌دويدم
تا از تو دشمن جان، پاداش من چه باشد       زيرا كه دوستي را، از دوستان بريدم
بعد از هزار خواري، در باغ او "فروغي"       شيرين بري نخوردم، رنگين گلي نچيدم
   

فروغي بسطامي

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

و آن هنگام كه زمزمه تقلب قبل از انتخابات، به فرياد تقلب بعد از انتخابات بدل شد، و دعواي درون رجالي، بيرون زد و به مردم سرايت نمود، دولتيان كه حيثيت خود را در خطر ديدند، دست به دامن افراد بي‌طرف و باطرف، و ريش سفيدان و ريش سياهان قوم - همچو حداد و لاريجاني - شدند، تا از در منطق و استدلال و نصيحت درآيند، و موسوي و كروبي را از خر شيطان به زير كشند.

از ادله‌اي كه براي برائت خود از تقلب و اثبات حقانيت خويش اقامه مي‌كردند اين بود كه اين بار رأي پايتخت، سرنوشت كشور را تعيين نمي‌كند*، و مردمان روستا و شهرستان، اراده كردند كه اين دولت بماند. و البته اين بر خلاف توقع و ادعاي سبزپوشان بود. از آنجا كه شنيدن كي بود مانند ديدن، من نيز اين سخن را چندان باور نكردم تا آن كه تصميم گرفته شد تا با گروهي غيردولتي، راهي روستاها و شهرستانها شوم و از زبان خودشان، سخنشان را بشنوم.

تا كنون چيزي از حاصل اين سفرها به جز چند تصوير و خاطره كوتاه به شما نگفتم. دليلش اين بود كه مي‌خواستم آمار به حد نصابش برسد و بشود به عنوان دليل علمي از آن استفاده كرد.

قبلا از "ثمانه اكوان" ياد كردم و گفته‌ام چطور شد كه بعد از سفر به مناطق محروم سيستان و بلوچستان، نظر و قلمش درباره دولت حاضر و دولتهاي سابق برگشت، و تا جايي پيش رفت كه متهم شده "به نون به نرخ روز خور". هميشه در اين نوع از سفرها، هم ياد امثال او مي‌افتم، و هم امثال "دوست خارج از وطن" كه از روز نخستِ احمدي نژاد، به او و هر كه از اون طرفداري مي‌كرد، فحش مي‌داد تا به امروز. اين چه رسمي است كه شعار تغيير بدهيم؛ اما به فكر تغيير خود نباشيم.

تاكنون از حدود 60 روستا ديدن كردم و پاي صحبت و درددلشان نشستم. هنوز هم ادامه دارد. به آنان كه ما را نمي‌شناختند و نمي‌دانستند ارتباطي به دولت و دولتيان نداريم، گوشزد و تاكيد مي‌كردم؛ اما همچنان سر حرفشان بودند.

پيدا كردن حقيقت در شهر، خيلي سختتر است از مناطق محروم و دور افتاده. آنجا مي‌شود حقيقت را واضحتر ديد. به قول جوان مسيحي در فيلم "روز واقعه": من حقيقت را در كربلا عريان يافتم.

*دو سال پيش هم گفتم كه ايران فقط تهران نيست.

مطالب مرتبط:
» سفرهاي استاني - وبلاگ
» پرزيدنت بيش فعال - وبلاگ
» صد فرمان روشنفكري - پلخمون

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

امروز يكي از دوستاي وبلاگي اومده بود مسنجر. از اعضاي كلاس وبلاگ نويسي هست كه بعد از همون دوره، وبلاگ نويسي رو شروع كرد. در كارش كوشا و موفق بود. خوندن نوشته‌هاش رو دوست داشتم. وبلاگش از يك جهت ديگه برام اهميت داشت. فضاي خاصي كه در اون مشغول به فعاليت بود، براي من ناب، جذاب و خوندني بود. تا اينكه چند وقت پيش، متوجه شدم وبلاگش رو بسته.

معمولا كسي وبلاگش رو ناگهاني و بي‌خبر مي‌بنده كه از لحاظ دروني، دچار مشكل و صدمه شديدي شده باشه. ممكنه مانع بزرگي سر راهش قرار گرفته؛ مثلا از لج يا ترس كسي نمي‌نويسه؛ يا دچار افسردگي شديدي شده كه انگيزه نوشتن اون وبلاگ خاص رو از دست داده. ديروز به اين فكر مي‌كردم كه چطوري مي‌تونم ازش خبري بگيرم كه خدا خواست و امروز خودش اومد؛ ولي چه اومدني :)

بعد از سلام و معرفي خودش، بدون مقدمه گفت:

ببينيد شما روزي که وبلاگ زدنو يادمون داديد، فرهنگشو يادمون نداديد. من به مشکل بزرگي برخوردم ... نمي دونم درسته يا نه؛ اما ديگه کاري از دست کسي بر نمياد ... خوب شما که به ما نگفتيد؛ ما هم بي تجربه.

در جوابش گفتم:

چطور ميشه وقتي وبلاگت مشكل پيدا مي‌كرد، ميومدي و ازم مي‌خواستي كمكت كنم؛ اما وقتي با همچين مشكلي روبرو شدي، هيچي نگفتي!؟ مگر روز اول نگفتم اينترنت رو دست كم نگيريد؛ مگه نگفتم از اسم خودتون استفاده نكنيد؟ ...

ما در هر كاري يه فن داريم، يه فوت. فن وبلاگ نويسي رو در چند جلسه مي‌شه ياد گرفت؛ كه اكثرا تا اينو ياد مي‌گيريم خودمون رو فول مي‌دونيم و كلاس رو ترك مي‌كنيم و استاد رو فراموش. به مسؤلين اون جلسات گفتم كه اينها رو همين طوري ول نكنيد تو اينترنت. هر چيزي حساب و كتابي داره.

فعلا بيشتر از اين نمي‌تونم توضيح بدم. اين چند خط رو نوشتم كه هم براي اين دوست عزيز، پيام دلگرمي باشه و بدونه كه هر دردي، درماني داره؛ و هم هشداري باشه براي كساني كه ديمي پا به اينترنت و وبلاگ نويسي مي‌گذارند.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

يك وقتايي هست كه دور و برم پر از آدمه؛ يه وقتايي هم مي‌شه كه هيچ كس نيست. صحبت خواستن و نخواستن نيستا. صحبت ساعت و وقتي از شبانه روز هم نيست. منظورم اينه كه انگار يه نوساني در رابطه‌ها هست و ديگران به صورت دوره‌اي ميان و ميرن. اين قدر اين نوسان تكرار شده كه براي خودم شده يك سنّت؛ تا حدي كه مي‌تونم حدس بزنم الان كه كسي نيست و سرم خلوته، تا مدتي ديگه، چند نفر به دلايل مختلف ميان سراغم؛ حالا ممكنه دوستاي قديمي باشند، يا افراد جديد.

تلاش مي‌كنم اين جريان رو واسه خودم تحليل كنم كه يعني چي؟ چقدر رفتار من درش موثره؟ چقدر زمانه و اتفاق و شانس درش دخيله؟ آيا حكمتي هم داره؟ حتي نمي‌تونم بگم كدوم وضعيت بهتره. آيا وقتي افراد مختلف با توقعات و خواسته‌هاي متنوع ميان خوبه؟ يا وقتي كه ميرن و تنها مي‌شم و مي‌تونم به خودم برسم؟ اون طرف قضيه صرف انرژي زياد هست؛ خستگي هست؛  گفتگوهاي تلخ و توقعات بي‌جا هست. در عوض چيزهاي خوبي هم داره. اين طرف قضيه هم بد و خوب رو داره. بديش گاهي منحصر مي‌شه به بد عادت شدن خودم. گاهي همراه دلتنگي هست، و گاهي هم ضربه و صدمه روحي. بستگي به نوع رابطه‌ها داره.

 

اين جريان رو زماني مي‌تونم كنترل كنم كه مانع اومدن ديگران بشم؛ چون اگر كسي اومد، مانع رفتنش كه نمي‌تونم بشم. رفتنها اكثرا به دست من نيست. طرف گرفتاره، مي‌خواد بره، زندگيش اجازه نمي‌ده، و اگر در اينترنته خط نداره و اين طور چيزها. بعضي وقتها هم كه خودم كنار مي‌كشم. پس تنها كنترلي كه مي‌تونم داشته باشم، سر وروديه.

فكر مي‌كنم هر چه ورودي رو تنگتر كنم - يعني كاري كه مدتي هست به طور جد دارم انجام مي‌دم - كمتر آسيب مي‌بينم. اما در همين چند ماهه متوجه شدم جلوگيري چقدر سخته و خيلي وقتها "نه" گفتن كافي نيست؛ مخصوصا در برابر قديمي‌ها. طرف رو از در مي‌ندازي، از پنجره مياد. راست كه مي‌گي، نمي‌خواد باور كنه؛ دروغ كه مي‌گي، تو كَتش نمي‌ره. اساسا بعضيها كارشون با زور پيش مي‌ره؛ با زور ميان و به زور مي‌رن.

خوشبختانه اينترنت، ايجاد روابط رو تسهيل كرده؛ ولي هيچ وقت دوام اون رو تضمين نكرده، و جنس بي‌ضمانت، تو بازار اعتباري نداره. هر كي بايد به فكر چاره باشه، تا خسر الدنيا و الآخره نشه.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

فصل تازه - احسان خواجه اميري"فصل تازه" عاشقانه ديگري است از "احسان خواجه اميري" كه در سال 1387 منتشر شده. در اين آلبوم كه 10 ترانه دارد، اشعاري را از افشين يداللهي (3)، امير پير نهان (2)، حسين متوليان، حامد عسگري، زهرا عاملي و مونا برزويي مي‌شنويم.

نكته قابل توجه اين عاشقانه، انسجام و هدفمند بودن ترانه‌هايش است؛ به صورتي كه هر شعر و ترانه آن، بيانگر دوره و حالت خاصي از عشق و عاشقي است. فراق و وصال، غم و شادي، شكايت و رضايت، تسليم و رضا.


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»