نامه دوست خارج از وطن:
«امشب هم می رم برای افطار کمک به بچه ها. جات خالی
اون سری مسجد ترکها غذا دادند و چند تا قابلمه پلو دادند با خورشتی شبیه "واویشکا". نمیدونم شما درست می کنین یا نه. بچه های عرب هم عادت نداشتند و هی می گفتند اینا دیگه چین؟ ما اصن رمضان برنج نمی خوریم. نمیدونستن که باید خورشت رو بریزن روی پلو. اما حدس زده بودند خب. بامزه بود.
یه چیز جالب این افطاریها اینه که نمی دونی امشب قراره چی بخوری و قابلمه ها که می رسن دونه دونه باز می کنی و بو می کنی و با دهن روزه کلی خوشخوشانت می شه. راستی سنی ها از ما 10 -15 دقیقه زودتر افطار می کنن. هی به من می گن چرا نمیخوری می گم چرا الان می خورم. این سری "خرمای فلسطین" خریده بودند بچه ها. تا به حال من "خرمای اسراییل" خورده بودم که بسیار خوشمره است. از خرمای ما هم خوشمزه تر، و کلیویی 13 یورو یعنی سه برابر خرمای معمولی. اما ما که تحریم کردیم و نمی خریم. این بار یکی از بچه ها از انجمن همبستگی با فلسطین خرید و افطار خوردیم. جات خالی. شاید یه کمی بخرم. کمکی هم می شه به فلسطینی ها.
عباداتت قبول»
ممنونم ازت كه اجازه دادي. عبادت شما هم قبول باشه.
ديروز براي عكسبرداري به بيمارستاني رفتم كه بخش عمل جراحيش آماده راهاندازي است. اين بخش داراي دو اتاق عمل مجهز و چندين اتاق بستري بيماران است. سال گذشته موفق شدم از تمامي بخشهاي بيمارستان تصويربرداري كنم. مدير بيمارستان از دوستانم است و به همين خاطر براي تهيه عكس و گزارش تصويري از من دعوت نمود. تجربه كم نظيري است كه بتواني به تمام بخشهاي بيمارستان چند طبقه، وارد شوي و از پرسنل و بيماران و تجهيزاتش عكس بگيري. چند روز طول كشيد تا توانستم از همه قسمتهايش عكس بگيرم.
اين بيمارستان سالها قبل در پايين شهر، در منقطهاي فقير نشين و به دستور يكي از علماي خيّر، بنا شد. البته از اول به اين گستردگي نبود. تصور كنم از درمانگاه شروع شد تا به اينجا رسيد.
اين مكان درماني، دو ويژگي دارد كه باعث شهرت و محبوبيتش شده. ويژگي نخستش خيريه بودن آن است. حدود 70 درصد از مراجعهكنندههاي آن افراد تنگدست و فقيرند كه خيلي از آنان توان پرداخت هزينه بيمارستان و درمانگاه را ندارند. در اين بيمارستان، نه تنها از كسي به زور پول گرفته نميشود، بلكه اگر مسؤولين بيمارستان متوجه نيازمند بودنش شوند، نامش را در خيريه نوشته و او را تحت حمايت مالي قرار ميدهند.
دومين ويژگيش زنانه بودن آن است، و اين به خاطر تقيّد و نيت مؤسس آن است. ايشان تصميم داشتند محيطي را ايجاد كنند كه زنان بتوانند براي معاينه و معالجه خود، با خيال راحت به آنجا مراجعه كنند. به همين جهت از بانوان متخصص و علاقمند دعوت به كار شده و در نتيجه، تمام كاركنان و پزشكان بخش زنان و زايمان، زن ميباشد؛ هر چند از پزشكان مرد نيز در بخشهاي مربوط به آقايان و آزمايشگاه نيز استفاده شده. ميشود گفت هدف اصلي اين بيمارستان خيريه، ارائه خدمات درماني در محيط امن، براي بانوان و مردم تنگدست است.
از خاطرات به يادماندنيم از اين بيمارستان، لحظهاي بود كه دريافتم ميتوانم وارد بخش مراقبتهاي ويژه نوزادان شوم. از خوشحالي در پوستم نميگنجيدم. اطفالي كه چند ساعت از تولدشان گذشته و حتي توان باز كردن چشمهايشان را ندارند! يكي كوچك و چند صد گرمي، و يكي تپل و چند كيلويي!
پاورقي:
- اين بيمارستان حرف براي گفتن زياد دارد كه اينجا جاي گفتنش نيست. فكر نكنم بيشتر از اين هم اجازه استفاده از تصاويرش را داشته باشم.
- براي آن عالم مردمدوست، آرزوي مغفرت و رحمت، و براي بازماندگان آن مرحوم، اميد توفيق خدمت را دارم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
تبليغات
تصور كنيد مؤسسه عريض و طويلي را كه ماهيتش فرهنگي و بخش اعظمي از فعاليتهايش تبليغاتي است؛ ولي داراي واحد مستقلي به نام تبليغات نيست، كه بتواند خود اين مؤسسه را معرفي كند. يكي دو هفته پيش پيشنهاد تأسيس چنين واحدي را دادم. از آن استقبال شد و مسؤوليتش هم به عهده خودم افتاد. بعد از كمي كش و قوس، دو سه روز است كه اتاقم را توانستم كامل كنم.
و باز تصور كنيد در محيطي كه هر كسي براي خودش رئيس است و خيلي كارها به جاي قاعده، بر اساس ذوق و سليقه فرد پيش ميرود، تا حدي كه ميتواند با اهرمهاي مختلف - از بد رفتاري و تحريم و تهديد گرفته تـــــا به تاخير انداختن حقوق و مزايا - چوب لاي چرخت كند، ظهور يك بخش جديد كه نياز به هماهنگي، همكاري و همدلي دارد، چه كار عجيب و غريبي است و ادارهاش چقدر مشقت بار خواهد بود. غافل از اين كه واحد تبليغات، هَووي آنها نيست؛ بلكه وظيفه اصليش شناسايي و شناساندن توانايي آنهاست. آشنا كردن رؤساي ارشد و كساني كه خارج از اين محيط قرار دارند، با محصول زحماتي كه آنها در طول روزها و ماهها ميكشند.
وزير اسبق
نمونهاي از عدم هماهنگي را زماني لمس ميكنيد كه به صورت اتفاقي، كارمندي به شما ميگويد آقاي مسجد جامعي - وزير فرهنگ و ارشاد در دولت آقاي خاتمي - نيم ساعت ديگر براي بازديد ميآيد، و تو در حالي كه چشمهايت از تعجب گرد شده، با خودت ميگويي: پس چرا زودتر نگفتند كه حداقل دوربينم رو بيارم!
به سرعت مسافت بين محل كار و خانه را طي كرده و در حالي كه خيس عرق شدهام دوربين شخصيم را ميآورم و منتظر تشريف فرمايي جناب وزير ميشوم. بعد از گذشت مدتي باز هم به طور كاملا تصادفي ميشنوم كه يكي از كارمندان به دوستش ميگويد: بله، آقاي مسجد جامعي اومدند و در حال بازديد از بخش فلانند. من كه تازه عرقم خشك شده و سرخي صورتم رفته، ميپرسم: پس چرا به من نگفتيد!
نمونه ديگر
از آقاي مسجد جامعي اجازه عكسبرداري گرفتم. ميدانستم كه براي امثال او، اين كارها عادي است. ايشان هم خيلي راحت گفت: بله، بگيريد، اشكالي نداره. همان طور كه مشغول صحبت بود از زاويههاي مختلف عكس ميگرفتم كه متوجه چشم غرههاي بنده خدايي - از بچههاي موسسه - شدم كه با ايماء و اشاره ميگفت: بسه ديگه، نگير. با حالت تاسف آنجا را ترك كردم؛ اما وقتي وزير اسبق وارد واحد ديگري شد، دلم نيامد. خواستم كارم را كامل كنم. سرتان را درد نياورم، اين بار توسط مسؤول همان واحد، مورد لطف و مرحمت قرار گرفتم.
ديگر جاي ماندن نبود. وسايلم را جمع كردم و در حالي كه راه خانه را در پيش گرفته بودم، با افسوس گفتم: تقصير شما نيست. خب فرق "عكس يادگاري" رو با "عكاسي از مصاحبه" نميدونيد.
اندكي صبر، سحر نزديك است.
مطالب مرتبط:
» مسجد جامعي - شوراي عالي انقلاب فرهنگي
» مسجد جامعي - شهر فردا
به اميد ديدار
خدانگهدار
گاهي با افرادي روبرو ميشوم كه تا حدي در كار خودشان - مثل عكاسي و دوچرخه سواري - با سابقه و حرفهايند. ابتداءً از آشنايي با آنها خوشحال ميشوم و دوست دارم با آنها بيشتر باشم و بهتر از معلوماتشان ياد بگيرم. گاهي هم ته دلم ميگويم خوش به حالش چه جاها كه رفته و چه عكسها كه گرفته.
نمونه اين برخورد را ميتوانيد در يادداشت "بدون تصوير" مشاهده كنيد. آن روز متوجه شدم كه كسي كه تازه با او آشنا شدهام، عكاس با سابقهاي است. خيلي خوشحال شدم.
داخل پرانتز:
آن يادداشت نماينگر يك حس خصوصي و دروني من است. براي من به منزله يك نوع تذكر و تنبيه است. چه بسا گاهي در خلوتم ميگفتم من هم چيزي بلدم؛ و يا در برخورد با بينندهاي، طوري رفتار ميكردم كه ببين من هم بلدم. بر خلاف تصور بعضي از دوستانم كه خيال كردند اعتماد به نفسم را از دست دادم و از عكاسي مايوس شدم :)، آن يادداشت را تعمدا نوشتم كه با ديدنش متنبه اين امر شوم.
اما مساله به همين جا ختم نميشود. در مواردي مدتي نميگذرد كه اين دلخوشي و غبطه، جايش را به دلخوري و پشيماني ميدهد. در جايي كه آن فرد حرفهاي يا در حرف و كلام، آن قدر منم منم ميكند كه انگار قطب اين كار، همين است و بس؛ و يا در رفتار و در مقام آموزش، چنان با تفاخر رفتار ميكند كه انگار نميخواهد چيزي بياموزاند و من بنده و عبيد اويم.
عكاس حرفهاي
روزي همان دوست عكاس، چند كار - به قول خودش - خوب مرا ديد. دو عكس مرا گرفت و كمي تغيير داد و نشانم داد. متوجه هدفش نشدم و پرسيدم: "خب اين تغييري كه دادي براي چه بود؟" بدون اين كه توضيح دهد گفت: "بهتر است من بروم". اين جمله را با لحن نامناسبي گفت و رفت. نميدانم؛ شايد خيال كرد من از تغييري كه داده خوشم نيامده و سوالم براي اعتراض بوده؛ شايد هم خواسته بگويد كاري كه تو كردي كامل نيست.
دوست خوبم! اينها را بعد از گذشت يك ماه و نيم ميگويم: خدا را شكر آدمي نيستم كه نه با ديدن عكسهاي زيبايت از خودم دلسرد شوم و نه با رفتار زنندهات از عكاسي، دلزده. به هر دليلي كه آن كار را كردهاي، رفتن و توضيح ندادنت شايسته يك عكاس حرفهاي نبود. حساب كن اگر طرفت يك آدم جوان و تازهكار بود، چه آسيبي ممكن بود ببيند. نرو در وبلاگت از اين و آن گله كن و از شكستهايت بنويس. درد از توست و درمان هم در خود توست. بياموز كه چگونه خود بياموزي، و بياموز كه چگونه ديگران را بياموزي. عكاسيت را دوست دارم؛ چون خوب و حرفهاي است. سعي كن در آموزش عكاسي هم حرفهاي باشي.
دوچرخه سوار حرفهاي
چند روز پيش براي خريد لوازم سفر - از نوع دوچرخهايش - به مغازه فروش و تعمير دوچرخه رفتم. فكر كنم فروشنده پرسيد براي چه اين وسايل را ميخواهي كه گفتم براي سفر بيرون از شهر. زماني كه گفتم هفته پيش تا كجا رفتم، تعجب كرد و گفت: "چرا نميآيي جزو گروه ما شوي. ما هفتهاي يك بار همايش دوچرخه سواري داريم و جايزه هم ميدهيم."
مردي بود حدود 40 سال، با جثهاي كوچك. دوچرخه كورسي كهنهاش را - عين يك مدال افتخار - دم در مغازهاش آويزان كرده بود. مثل اين كه از بچههاي فدراسيون بود. از آشنايي با او خوشحال شدم. اصرار كرد كه براي خوردن چاي بمانم، و شروع كرد به حرف زدن و از سابقه دوچرخه سواري و از افتخاراتي كه كسب كرده گفتن. يه ربع، بيست دقيقهاي كه آنجا بودم تمام حرفش "مـــن" بود. حتي موقع فروختن اجناس به مشتريان هم ميگفت: "مثل اين جنس پيدا نميشه. فقط من دارم".
موقع رفتن از او خواستم كه سوار چرخم شود تا اگر مشكلي دارد تعميرش كند. دور كوتاهي زد و گفت: "شما هميشه با دنده سبك حركت ميكني" گفتم: "تا وقتي كه نياز نشود از دنده سنگين استفاده نميكنم". گفت: "خب اين درست نيست". پرسيدم: "چرا؟". بنده خدا انگار كه فحشش داده باشم، ناراحت شد و كنترلش را از دست داد. چند نفري جلوي مغازهاش بودند. رو به آنان كرد و با صداي بلند گفت: "بعضيا كه يه دوچرخه سوار ميشند خيال ميكنند كه دوچرخه سوار شدند. نخير اين جورا نيست و ...". از او تشكر و خداحافظي كردم و رفتم.
در طول راه با خودم ميگفتم: "آخه آدم حسابي! من ازت خواستم كه ببيني عيب دوچرخهام چيه. عيب و ايرادي پيدا نكردي، گير دادي به اين كه چرا از دنده سرعتي استفاده ميكنم؟ تازه وقتي از دليلش ميپرسم آتيشي ميشي و جلوي ديگران اون جور حرفا رو بهم ميگي. نخير عزيز! شما خيال كردي كه با شركت در يك مسابقه، فقط خودت دوچرخه سوار هستي و ديگر هيچ. من كه عطايش را به لقايش بخشيدم."
ميخواهم ساده بمانم
خدايا! ميدانم معناي حرفهاي شدن اين نيست؛ اما تا وقتي كه ظرفيت حرفهاي شدن را به من ندادهاي، مرا ساده و تازهكار نگه دار.
به اميد ديدار
خدانگهدار
عصر جمعه بود كه از خانه نشيني خسته شدم و تصميم گرفتم بروم بيرون. در سفر چند روز پيش، اطراف شهر، يك جاي ديدني را نشان كرده بودم؛ اما اين بار نميخواستم با ماشين بروم. براي همين با دوچرخه راهي شدم. مسافت كمي نبود. موقع رفتن كه متوجه نشدم؛ اما به هنگام بازگشت، وقتي چشمم به تابلوي كيلومتر خورد، ديدم رفت و برگشتم مجموعا 60-70 كيلومتري شده.
با آن كه تقريبا مجهز بودم و با كلاه، سر و صورتم را پوشانده بودم، اما پشت دستم كمي دچار آفتاب سوختگي شده. هوا گرم بود؛ مخصوصا براي يك دوچرخه سوار؛ ولي خنكاي بادي كه ميوزيد، تقريبا جبرانش ميكرد.
ديروز تصميم گرفتم به خانه "مادر بزرگ" بروم. مدتي بود كه به بهانههاي مختلف (سفر و كار) به آنجا نرفته و از حالشان بيخبر بودم. هنوز اعتقاد دارم كه من بيشتر به آنها نياز دارم تا آنها به من. اين بار تنها رفتم. به خاطر غيبت طولانيم، دلتنگ و نگران شده بودند. گله داشتند كه چرا بيخبرشان گذاشتم و شمارهاي از خودم به آنها ندادهام. خيلي شرمنده شدم. انتظار اين واكنش را نداشتم.
سراغ دوستم را ميگرفتند. حالش چطور است؟ پس چرا با شما نيامده؟ "ترديد و نگرانيم" به جا بود. هر چند انس بين ما بسيار شيرين است؛ اما اگر در توان من نيست، نبايد بگذارم اين دلبستگي، تبديل به وابستگي شود؛ و همچنين نبايد هر كسي را با خود همراه كنم و به خانه باصفاي آنان ببرم.
مرضيه با آبرنگهايي كه دفعه قبل، دوستم برايش گرفته بود، نقاشي كرده بود. كتابش را باز كردم و از او اسم حيواناتي كه عكسشان در كتاب بود، ميپرسيدم. شعر برايش ميخواندم. بازي "نون بيار، كباب ببر" را بلد نبود. با كلي خنده و شادي، ياد گرفت و بازي كرديم. از بس اين دختر شيرين است، پشهها دست و صورتش را بوسه زده بودند. براي خريد يك پشه كش قرصي، بيرون رفتيم و دوچرخه سواري كرديم. معلوم بود كه مورد اعتماد آن دخترك خجالتي، قرار گرفتم. اعتماد او ميارزد به هزار ادعا و تظاهر به صدق و صفاي ديگران.
مادر مرضيه، خانم خانهدار و هنرمندي است. براي خودشان حولههاي كاموايي ميبافت. يكي از دستمالهاي گلبافتش را هم به من هديه داد.
مادر بزرگ حالش بهتر شده بود. سر حال بود و به خوبي راه ميرفت. تخت خوابش را هم به سفارش پزشك، جمع كرده بود.
پاورقي: اگر قرار باشد چيزي به كسي نرسد، نميرسد؛ حتي اگر گذري بر قرآن باشد.
به اميد ديدار
خدانگهدار
|
سلام در ادامه ديد و بازديد عيد، به منزل يكي از دوستان رفتم. آشنايي ما از يك سال و نيم پيش و از طريق همين وبلاگ، آغاز شد. قبلا هم به ديدنش رفته و با خانوادش آشنا شده بودم. اين بار چيزهاي تازهاي ديدم و شناختم بيشتر شد. در خانهيشان احساس راحتي ميكردم؛ براي همين، مدت زيادي را - بيش از آني كه براي خودم معيّن كرده بودم - آنجا ماندم. اين زوج، خانواده و خاندان اهل علم و فضلي دارند؛ باسواد و هنرمند؛ ولي چيز ديگري كه بيشتر براي من نمود داشت، ارتباط صميمي هر كدام از آنها با خانواده همسرشان بود. اين امتياز مهمي براي زندگي يك زن و شوهر است. اين كه هنر نيست من فقط با خواهر و برادر خودم خوب باشم. من آدم سطحي نگري نيستم و با ديدن خنده و قهقه كسي نميگويم "چه خانواده خوشبخت و بيدردي دارد!" هر كسي مشكلات خودش را دارد. ولي تا جايي كه من ديدم اين دو عزيز، آدمهاي ساده، بي غل و غش، صميمي و گرمي هستند. يك نمونهاش قبول كردن من به عنوان دوست خانوادگي است. درباره پدر خانواده اگر بخواهم صحبت كنم، از حوصله اين يادداشت خارج است. فقط همين قدر بگويم كه كارش در زمينه محيط زيست و جانورشناسي است؛ اما هنر، علاقه و مطالعاتش، فراتر از اينهاست. |
آشنايي با او، باعث شد به يكي از آرزوهايم برسم. دو سال قبل، براي ديدن و عكسبرداري به موزهاي در تهران رفته بودم كه اجازه عكسبرداري ندادند. اما سال بعد، با احترام به همراه همين دوست، به همان جا رفتم. انگار كه آنجا را براي من قُرق كرده باشند. چهار سال پيش بود كه خداي مهربان به آنها در بهار زيبا، بهار زيباتري را بخشيد. چند روز پيش تولدش بود. زيبا و دوست داشتني است. علاقهاش را به حيوانات و جانوران از پدر و مادرش به ارث برده.
اين بار از دو لاك پشت كوچك نگهداري ميكرد. خيلي با احساس از آنها صحبت ميكرد. اتاقش پر از عروسك بود. هنگام نماز، آمد كنارم، روي تخت دراز كشيد و با حالت قشنگي نگاهم ميكرد. بعد از نماز، با صدايي كه بتواند بشنود، همان رو به قبله گفتم: خدايا اين دختر چقدر مهربونه ... . واكنشش جالب بود. :) به اميد ديدارخدانگهدار |
ميخواستم باز هم به آن پيرزنِ تنها سر بزنم. بعد از آن كه تصاوير مربوط به پيرزن را به دوستم نشان دادم، خيلي مشتاق شد كه همراه من به آنجا بيايد. اما هر بار به علتي قرارمان به تاخير ميافتاد و من نگران بودم كه بعد از گذشت مدتي، حس و حال رفتن به آنجا را از دست بدهم. تا آن كه يك شب خوابي ديدم كه براي خودم مسلم شد مربوط به همين قضيه است.
ديدم كه به همراه دوستم به ديدن يك پير مرد رفتيم كه يك دختر جوان بيسرپرست هم با او زندگي ميكرد. براي احوال پرسي و كمك به آنها رفته بوديم، اما بعد از كمي صبحت با پيرمرد، متوجه شدم عجب اهل كمالات است. و ديدم بعد از آن، پيرمرد از دنيا رفت و ... . روياي شيريني بود؛ مخصوصا انتهايش. از آن خوابهايي بود كه تا چند روز آدم را مست خود ميكند. به قول حافظ «كه غوغا ميكند در سر، خيال خواب دوشينم». هر چند به ظاهر متفاوت با واقع بود، اما حس كردم كه منظور، همان پيرزن است كه قصد داشتم به ديدنش بروم و كوتاهي كردم؛ و مرگ پيرمرد اهل دل، نشانه از دست دادن يك فرصت طلايي بود. اين بار تصميم گرفتم چه دوستم بيايد و چه نيايد به آنجا بروم. تا چند شب پيش كه موقعيتي پيش آمد و با هم به آنجا رفتيم.
بار اول يك ماه پيش بود، كه براي تهيه گزارش تصويري به آنجا رفتم. زمستان سرد و كوچههاي تنگ پر برف از يك طرف، و ديدن صحنههايي كه برايم تكان دهنده بود از طرف ديگر، حالم را سخت منقلب كرده بود. تا جايي كه يك بار، وقتي كه از آن زيرزمين كوچك و نمور - كه محل زندگي خانوادهاي بود - بيرون آمدم، نه پايم توان داشت كه مرا سر پا نگه دارد و نه دستم توان نگه داشتن دوربين را داشت. ميخواستم بنشينم گوشه حياط و كمي آرام بگيرم؛ اما جلوي چشم ديگران كه نميشد. يك خانه حياط دار قديمي را تصور كنيد، كه چندين اتاق كوچك دارد، و در هر اتاق خانوادهاي زندگي ميكند.
اونهايي كه كارمندند يا يك جوري با ادارهها سر و كار دارند و گذرشون به اونجا افتاده، ميدونند كه بالا و پايين رفتن از اون پلههاي پيچ در پيچ و عبور از راهروهايي كه انگار انتها نداره و به تصويب رسوندن و عملي كردن يك پروژه، گاهي چقدر ميتونه سخت، وقتگير و فرساينده باشه. از اين قاعده مراكز علمي رو استثناء نكنيد.
منظورم از اين حرف، اشاره به اجراي همين دوره از كلاسهاي آموزشي هست. از پديد اومدن نطفه اين فكر در ذهن يك كارمند، حساب كنيد تــــا در ميون گذاشتنش با بالاتريا و مجاب كردنشون، گرفتن بودجه و ابلاغ بخشنامه و دعوتنامهها و ... . واقعا كار طاقت فرسايي هست. اينو گفتم كه توجه بدم به زحمتي كه واحد خواهران كشيد و به نحوي از اونها، بالاخص خانم .ن - كه مسؤول هماهنگي و دعوت و ... بودند و از ابتدا تا انتهاي كلاس در كنار ما حضور داشتند - تشكر كنم.
من از قبل با اين مركز علمي آشنا بودم و ديده بودم كه چقدر ميون علم و عمل، ميتونه فاصله باشه. براي همين وقتي براي اين دوره دعوت شدم كمي محتاطانه قبول كردم. در يك جلسه مقدماتي به ظاهر براي هماهنگي رفتم؛ ولي در حقيقت دوست داشتم ببينم كه كي هستند و چي ميخواند و آيا از عهده من بر مياد يا نه.
پاورقي:
حدود 5-6 سال پيش، براي پيشنهاد طرح ايجاد پايگاه اينترنتي، خواستم به ديدن مدير همين مركز برم. بعد از يكي دو روز پشت در دفتر رئيس موندن، به صورت اتفاقي با نمايندههاي دانشجويان كه وقت ملاقات داشتند، برخورد كردم و جريان رو گفتم. خوششون اومد و خواستند كه من هم باهاشون برم. مدير بعد از شنيدن حرفام و بعد از اين كه متوجه شد من جزو نمايندگان نيستم، پاسخ داد: بله، طرح ساخت سايت رو خودمون هم داريم و تا يك سال ديگه هم راه اندازي ميشه. نشون به اون نشون كه الان چند ســـال گذشته، سايت كه هــــچ، دريغ از يك وبلاگ.
نميگم دروغ؛ شايد بنده خدا بر اساس حرفهاي زيردستاش چنان حرفي زده؛ اما خدا عمرتون بده، وقتي يك كسي كه خدا زده پس كلهاش، ديسكت به دست مياد پيش شما و ميگه من اين كارهام و خودم كمكتون ميكنم كه همچين كاري كنيد، چرا نديده و بدون تامل ردش ميكنيد.
از حق نگذريم، هم خودشون افراد دلسوزي هستند، هم بودجههاي خوبي دستشون مياد؛ اما چاله چولهها يكي دوتا كه نيست. خيلي زياده.
بعد از برگزاري جلسه اول آموزش، و با صحبتهايي كه به صورت پراكنده، با خانم .ن داشتم، متوجه شدم نخير، واحد خواهران، از لشكر برادران جدي و مصممتر عمل ميكنه. شايد اگر بخش فني هم دست خواهران بود، اون مشكلات خرابي و كمبود سيستم هم پيش نميومد. خانمها تا وقتي خانمند، با وسواس و دقت زيادي كارها رو انجام ميدند.
پاورقي:
در خيابون دقت ميكنم كه كي، چطوري رانندگي ميكنه. مخصوصا وقتي كسي بد رانندگي كنه، مثلا راه به كسي نميده، هي بوق ميزنه، نگاه ميكنم كه رانندش كيه؟ جوونه يا پير، زنه يا مرد. خدا رو شكر خانمها در رانندگي از مردها بهترند.
نميدونم اگر تعداد مردها و زنهاي راننده، معكوس بشه، و اكثريت رو خانمها به دست بيارند، و افسرهاي جريمهنويس هم خانم باشند، آيا باز هم بهتر رانندگي ميكنند يا نه؟ اينو جدي ميگم. شايد چون اقليت با اونهاست، آسته ميرن و آسته ميان.
مطالب مرتبط:
جلسه وبلاگ نويسي (1)
به اميد ديدار
خدانگهدار
چند هفته پيش از طرف يك مركز علمي، دعوت شدم براي كلاس وبلاگ نويسي. البته وبلاگ نويسي كه نه؛ عنوان "آشنايي با وبلاگ" مناسبتره؛ چون وبلاگ نويسي بعد از آشنايي با وبلاگ و توانايي احداث يك وبلاگ هست. قرار بر اين شد كه سه روز در سه هفته پشت سر هم، در خدمتشون باشم و در هر جلسه، گروهي از كارآموزان در كلاس حاضر بشند.
دو جلسه اول، براي شهرستانيها بود و جلسه آخر براي مركزيها كه آشنايي بيشتر با وبلاگ داشتند. شهرستان كه ميگم نه همين دور و اطراف؛ بلكه از دور و نزديك. بندگان خدا از كجا طي طريق كرده بودند كه فقط يك روز در اين جلسه حاضر بشند. حدود ساعت 4 عصر كه جلسه تموم ميشد بايد سريع عازم شهر و ديارشون ميشدند كه به شب نخورند.
اين دوره از آموزش، براي خانمها بود. خانمهايي كه هر كدوم اهل علم - و ان شاءالله عمل - بودند. در سنين مختلف و شايد با گويش و لهجههاي مختلف. اين خانمهايي كه من در خدمتشون بودم چند ويژگي داشتند كه كار با اونها رو نسبت به آقايون تسهيل ميكرد. محجوبتر بودند و مثل آقايون روشون باز نبود، كه قسمتي از انرژي من رو صرف پرت و پلاگويي خودشون كنند. توجه و علاقه زيادي به يادگيري داشتند.
تعداد حاضرين در هر جلسه، 20 نفر بود كه چهار برابر تعداد رايانهها بود. اين يكي از ضعفهاي كلاس بود. با اين كه خيلي مهربون و به هم چسبيده از رايانهها استفاده ميكردند؛ ولي هميشه چهار پنج نفر باقي ميموندند كه مجبور بودند از تابلو - كه با يك پروژكتور، مطالب رو نمايش ميداد - استفاده كنند، و اين اصلا خوب نبود. تصور كنيد، شما رو از فلان جا دعوت كنند كه در يك كلاس يك روزه شركت كنيد. بعد بياييد و ببينيد كلاس به خاطر خرابي سيستمها، با تاخير شروع شده، و تازه به خاطر كمبود دستگاه، شما نميتونيد عملي كار كنيد.
ويژگي ديگه اين دوره، همان بود كه اول گفتم، يعني يك روزه بودنش. در يك روز بايد اونها رو با محيط اينترنت، مفهوم وبلاگ، عمليات ثبت وبلاگ، و مديريت وبلاگ آشنا ميكردم. اين كار رو سخت ميكرد. اين هم ضعف ديگه اون دوره بود. فشردگي به دليل كمبود وقت.
خستگي رو هم ميتونيد بهش اضافه كنيد. از 8 صبح تا 4 عصر؛ به عبارتي ميكنه 8 ساعت. البته دو ساعت براي نماز و ناهار و استراحت بود كه قسمتي از همون وقت هم صرف پرسش و پاسخها ميشد. واقعا بايد به اونها خسته نباشيد گفت. شنيدن و درك اون هم مطالب نو، در اون وضعيت مكاني و زماني، كار دشواري بود.
براي من هم تجربه نويي بود. خدا رو به خاطرش شكر ميكنم. با اين كه وضعيت جسمي من هم مناسب نبود؛ اما ديدن شوق و علاقه اونها مانع كاهلي و كم كاريم ميشد. هفته دوم، غصهام گرفته بود كه نكنه نتونم سر جلسه حاضر بشم و شرمنده اون همه آدم.
ادامه دارد ...
مطالب مرتبط:
جلسه وبلاگ نويسي (2)
به اميد ديدار
خدانگهدار
از جاده كندوان راهي تهران بودم. اتوبوس به سد زيباي كرج رسيد. اوايل سد بود و تونلهاي كوچك و بزرگ را يك به يك رد ميكرديم. صندلي من طرف سد نبود؛ براي همين سرك ميكشيدم كه بتوانم از منظره زيباي آن بيبهره نمانم. وارد تونل 7 كه طول زيادي هم نداشت شديم؛ اما هيچ كس فكرش را نميكرد كه در انتهاي اين سياه راه، چه در انتظار ماست.

بعضي چيزهاست كه نميشود گفت همه در زندگي داشته و تجربه كردهاند؛ اما بدون شك ميتوان گفت كسي نيست كه طعم تلخ بلا و مصيبت را نچشيده باشد. بيماري، تصادف، سيل و زلزله و تخريب منزل، ... و مرگ، چه نسبت به خود و چه نسبت به نزديكان و عزيزان. من هم در ماه گذشته شاهد دوتا از همين مصائب زمانه بودم؛ هم براي خودم و هم براي بستگانم.
روز پدر
روز پدر بود. بابا بيرون از اتاق و در ايوان نشسته بود كه از شهرستان تماس گرفتند و خبر فوت پدر بزرگ را دادند. همه متحير شديم و به هم نگاه ميكرديم. انگار داشتيم قرعه كشي ميكرديم كه چه كسي به بابا اين خبر را بدهد. به مادر گفتم شما آرام باش، من ميگويم. پيش بابا رفتم. با لبخند حالش را پرسيدم و با خنده جوابم را داد. گفتم از شهرستان تلفن زدند. مثل اينكه حال بابا بزرگ خوب نيست. سرش را با افسوس تكان داد، و قبل از آنكه من بگويم خودش پرسيد تمام كرده؟ گفتم بله، و سكــوت. عجيب بود كه آن روز همراه تبريك روز پدر، خبر فوت پدرش را هم به او دادم. يادم نميآيد قبل از اين كي گريه بابا را ديدم؛ گريه يك مرد، آرام و بيصدا.
دير رسيدم
آن روز، اول هفته بود و من تصميم داشتم آخر هفته به شهرستان و به ديدن آنها بروم. من دير كردم. اين بار دير رسيدم. بعد از آن روز ميترسم از ديدن كساني كه دوستشان دارم غافل بشوم. نكند زماني برسم كه دير شده و او رفته باشد. گاهي آدم آرزو ميكند كه فقط براي يكــــبار ديگر روي عزيزش را ببيند، صدايش را بشنود، دستش را بگيرد.
خاطرههاي خاك گرفته
چطور است از پدر بزرگي كه سالها در يك خانه با ما زندگي كرده بود خاطرات زيادي به يادم نمانده!؟ اين روزها سعي ميكنم كه همان خاطرات خاك گرفته را پيدا كرده و دوباره ببينم.
يك جيب پر از آجيل كه مثل دانه جلوي ما بچهها ميريخت؛ يك اتاق كوچك كه پر از دود سيگار او و بابا شده؛ راديوي كوچكي كه بالاي سرش بود و در گوشش خبرهاي راديوهاي بيگانه را پچ پچ ميكرد، خوش خوراك بود و اهل پرهيز نبود؛ تا وقتي كه زمينگير نشده بود يك دوچرخه 28 چيني راهبرش بود؛ عصايي كه هم عصاي دستش بود و هم وسيله آرام كردن نوههاي شيطون؛ تسبيح و انگشتر اصل و بدل را خوب ميشناخت. با آن كه مذهبي نبود ولي قرآن خواندن را دوست داشت. ميديدم با آن ذرهبين كوچك - كه يك كيف چرمي هم داشت - قرآن ميخوانَد.
يادگاري
و دو هديه به ياد ماندني كه مخصوص من است. يكي انگشتر نقره با نگين ياقوت كه به مناسبتي به من هديه داد و تنها انگشتري است كه سالهاست به دست ميكنم؛ و دوم روخواني قرآن. به گمانم دوره راهنمايي بودم كه روخوانيم ضعيف بود. از او كمك خواستم. او ميخواند و من به دنبالش، و من ميخواندم و او اصلاح ميكرد. كمك بسيار موثري بود كه اميدوارم امروز كه دستش از دنيا كوتاه است به كمكش بيايد.
يك سفر خانوادگي هم با ايشان به مشهد رفته بوديم. چه شبي بود در آن كوپه با دو پير مرد و چهار بچه وروجك. آن سال يك شب در حرم براي خوردن آب رفتم كه در شلوغي، بزرگترها را گم كردم. هرچند با ناباوري خانه ميزبان را پيدا كردم ولي تجربهاي شد برايم.
پاورقي:
اعتراف ميكنم هنگامي كه شروع به نوشتن اين يادداشت كردم، خاطرات زيادي نداشتم؛ اما هرچه دقيقتر شدم و بيشتر فكر كردم، بهتر گذشته را ديدم، و وقتي خاطره روخواني قرآن را به ياد آوردم، كلي به ذوق آمدم و افسوس خوردم كه چــرا وقتي سر قبرش رفتم، فراموشم شده بود. از فراموش كردن بيزارم.
به اميد ديدار
خدانگهدار