چه حكايتي دارد اين خوابهاي شيرين كه هر از گاهي سراغت ميآيند و ترا از شوق و آرامش، لبريز ميكنند.
| ديشب به خواب شيرين، نوشين لبش مكيدم | در عمر خود همين بود، خواب خوشي كه ديدم | |
| در خون طپيد جسمم، تا دامنش گرفتم | بر لب رسيد جانم، تا خدمتش رسيدم | |
| ميكند بي خم از جا، اشكي كه ميفشاندم | ميزد به جانم آتش، آهي كه ميكشيدم | |
| دوشم به وعده گفتا، يك بوسه خواهمت داد | جان را به نقد دادم، وين نسيه را خريدم | |
| با آن كه هيچ پيكي، از كوي او نيامد | پيغام ميشمردم، حرفي كه ميشنيدم | |
| خياط حُسن تا دوخت، بر قامتش قبايي | من نيز در محبت، پيراهني دريدم | |
| از عالمي گسستم، تا با تو عهد بستم | از خويشتن رميدم، تا با تو آرميدم | |
| قد تو در نظر بود، هر جا كه مينشستم | بام تو زير پر بود، هر سو كه ميپريدم | |
| تا نااميد گشتم، اميد من برآمد | ديدي كه نااميدي، شد مايه اميدم؟ | |
| در ظلمت خط تو، دنبال آب حيوان | شوقم زياده ميشد، چندان كه ميدويدم | |
| تا از تو دشمن جان، پاداش من چه باشد | زيرا كه دوستي را، از دوستان بريدم | |
| بعد از هزار خواري، در باغ او "فروغي" | شيرين بري نخوردم، رنگين گلي نچيدم | |
|
فروغي بسطامي |
"فصل تازه" عاشقانه ديگري است از "احسان خواجه اميري" كه در سال 1387 منتشر شده. در اين آلبوم كه 10 ترانه دارد، اشعاري را از افشين يداللهي (3)، امير پير نهان (2)، حسين متوليان، حامد عسگري، زهرا عاملي و مونا برزويي ميشنويم.
نكته قابل توجه اين عاشقانه، انسجام و هدفمند بودن ترانههايش است؛ به صورتي كه هر شعر و ترانه آن، بيانگر دوره و حالت خاصي از عشق و عاشقي است. فراق و وصال، غم و شادي، شكايت و رضايت، تسليم و رضا.
اي ساربان محمل مران، کاشفته حالم من ز غم
يار مرا با خود مبر، شوريده حالم من ز غم
کان ياور مهروي من، بر دل نهاده داغ غم
او ميرود با آرزو، من مانده با يادش به غم
او پيش رويش راهها، صد آرزو آمالها
من پا به گل در بحر غم، ماندم به جا با يادها
اي ساربان با او بگو، حال من ديوانه را
بر گوش آن جانان بخوان، خودسوزي پروانه را
با او بگو مجنون شده، آن عاشق دلسوخته
گرد بيابان گشته و ديده به رهها دوخته
با او بگو مجنون تو، اسمت به شنها نقشه کرد
آنگه سرش را روي آن، شنها نهاده سجده کرد
اي بيخبر از سوز من، يک دم نظر کن روز من
بي روشناي روي تو، چون شب شده هر روز من
آخر به فريادم برس، بس کن تو اين جور و سفر
ديگر ندارم طاقتِ چشم انتظاري پشت در
شاعر اين شعر دلنشين را نميشناسم.
ماخذ: راحيل
هر سحرگاه كه بانگ جَرَسي* ميآيد
سـر بـرآرم ز گريبـان كـه كسي ميآيد
گر هنوزم نفسي هست، ز جانسختي نيست
نگــرانـــم* كـه مـــگــــر همـــنفســي مــيآيــــد
هر ستم بر سر ما رفت، تحمل كرديم
به اميــدي كـه مگـــر دادرسـي ميآيد
دزد از خانه برون رفت و همه خواسته برد
ابـلـه آسـوده كـه اينـك عسسي* ميآيد
لاابالـي* شــده آمــاج* حـوادث كـه بـلا
بر سر خلق، بسي رفت و بسي ميآيد
آتش افتاده در اين طُرفه* چمن ميبينم
كه گلـي ميرود، و خـار و خسـي ميآيد
دل ز مــرغــان گـرفتــار نيــارم بـر كنـد
ورنه اين باغ بچشمم قفسي ميآيد
مــادر دهــر اگر مــرد نزايد، چه عجب
هوسي ميرود و بوالهوسي ميآيد
هوسي هست در اعماق ضميرت "راضي"
كــه ز انفـــاس تــو بــوي هـوســي ميآيد
شاعر: ابو القاسم رضايت (راضي)
گنج غزل، ص 133، انتشارات كتابخانه سنائي، بهار 1368
| - جرس: زنگ، دراي. زنگي كه بر گردن چهارپايان ميبندند. - نگران: ناظر، بيننده، منتظر. - عسس: جمع عاس به معناي شبگرد، گزمه، پاسبان. |
- لاابالي: بيباك، بيپروا، بيقيد، بيبند و بار. - آماج: نشان، نشانه، هدف. توده خاك كه نشانه تير را روي آن قرار ميدهند. - طرفه: چيز تازه و نو و خوشآيند، شگفت، شگفتآور. |
بس اين ناچيز، خودبينش بود
پيش خود، بر شير سنگينيش بود
لحظهاي نگذشته با شير كلان
گفت آن مسكين لاغر، اي فلان:
گر نو را، بر يال، سنگينم ما
بازگو تا بيش ننشينيم ما
شير گفت: از اين زمان تا هر زمان
هر كجايي، هر چه ميخواهي بمان
گر نميگفتي به يالم جستهاي
من ندانستم كجا بنشستهاي
دكتر مهدي حميدي شيرازي
به نقل از مجله "جدول" ش 193، ص 164
پرتو حُسن
خواست شيطان بد كند با من؛ ولي احسان نمود
از بهشتم بــــرد بيــــــرون، بسته جانان نمود
خـــواست از فــــــردوس بيرونـــم كند، خوارم كند
عشق پيدا گشت و از مُلك و مَلَك پرّان نمود
ســـاقي آمـــــــد تا ز جـــــام باده بيهوشم كند
بـــيهُشي از مُلك، بيرونم نمود و جان نمود
پــــرتـــــو حُسنت به جان افتاد و آن را نيست كرد
عشـق آمـــــد، دردها را هر چه بُد درمان نمود
غمـــــــزهات در جـــــــان عـــــاشق برفروزد آتشي
آن چنـــان كـــز جــلوهاي با موسي عمران نمود
"ابن سينا" را بگــــــو در طـــــور سينــــــا ره نيافت
آن كــــه را بــــرهان حيرانساز تو، حيران نمـود
محرم اسرار
هيچ داني كه مــــــن زار گرفتار توام؟
با دل و جان، سببِ گرمي بازار توام
هر جفا از تو به من رفت، به منت بخرم
به خــــدا يــــــار توام، يار وفادار توام
تــــــــار گيسوي تو آخر به كمندم افكند
من اسير خم گيسوي تو و تار توام
بس كن اي جغد! ز ويرانه خود دم بربند
كه در اين دايره، من نقطه پرگار توام
عـــارفان پرده بيفكنده به رخسار حبيب
مـــــــن ديوانه، گشاينده رخسار توام
عــاشقان سرّ سويداي تو را فاش كنند
پيش من آي كه من محرم اسرار توام
روي بگشاي بر اين پير ز پا افتاده
تا دم مرگ به جان، عاشق ديدار توام
كاروان عمر
عمر را پايـان رسيد و يــــــــارم از در درنيـــامد
قصّــــهام آخـــر شد و اين غصّه را آخر نيامد
جام مرگ آمـد به دستم، جام مي هرگز نديدم
سالها بر من گـــذشت و لطفي از دلبر نيامد
مرغ جان در اين قفس بي بال و پر افتاد و هرگز
آنكــــه بايـــد اين قفس را بشكند از در نيامد
عاشقــــانِ روي جانان، جمله بي نام و نشانند
نامــــــداران را هـــواي او، دمي بر سر نيامد
كاروانِ عشق رويش، صف به صف در انتظــارند
با كه گويـــم: آخر آن معشوق جان پرور نيامد
مردگان را روح بخشــد، عاشقان را جان ستاند
جاهلان را اين چنين عاشق كشي باور نيامد
حكايت1، اخلاق درويشان
يكي از بزرگان گفت پارسايي را: «چه گويي در حق فلان عابد كه ديگران در حق وي به طعنه سخنها گفتهاند؟» گفت: «بر ظاهرش عيب نميبينم، و در باطنش غيب نميدانم.»
هر كه را جامه پارسا بيني
پارسـا دان و نيك مــرد انگار
ور نداني كه در نهانش چيست
محتسِب را درون خـانه چـه كار
| - پارسا: پاكدامن. - محتسب: مامور اداره مبارزه با منكرات. |
*****
حكايت 7، اخلاق درويشان
ياد دارم كه در ايام طفوليت، متعبّد بودمي و شب خيز و مُولَع زهد و پرهيز. شبي در خدمت پدر - رحمةالله عليه - نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته، و مُصحَف عزيز بر كنار گرفته و طايفهاي گرد ما خُفته. پدر را گفتم: «از اينان يكي سر برنميدارد كه دوگانهاي بگزارد. چنان خواب غفلت بردهاند كه گويي نخفتهاند؛ كه مُردهاند.» گفت: «جان پدر! تو نيز اگر بخُفتي، به از آن كه در پوستين خلق افتي.»
نبيند مدّعي جز خويشتن را
كه دارد پَـرده پنــدار در پيـش
گــرت چشــم خـدابينـي ببخشـند
نبيني هيچ كس عاجزتر از خويش
| - متعبد: مشغول به عبادت و خداپرستي. - مولع: حريص. - مصحف: با حركات سه گانه ميم: قرآن كريم.. |
- دو گانه: نماز دو ركعتي. - در پوستين خلق افتادن: كنايه از غيبت كردن و بد گفتن از مردم. - مدعي: صاحب ادّعا. |
*****
حكايت 8، اخلاق درويشان
يكي را از بزرگان، به محفلي اندر همي ستودند، و در اوصاف جميلش مبالغه كردند. سر برآورد و گفت: «من آنم كه من دانم.»
كَفَيتَ اذّي يا مَن يَعُدُّ مَحاسني
علانيتي هذا و لَم تَدر ما بَطن*
شخصم به چشم عالميان خوب منظرست
وز خُبــث باطنـم سـر خجـلت، فتــاده پيــش
طاوس را به نقـش و نگاري كه هست، خَلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش
| * معناي بيت: اي كسي كه نيكيهاي مرا ميشماري! اين آزار براي من كافي است كه ظاهر من اين است، و تو از باطن من خبر نداري. | - خبث: پليدي. |
"رخشنده اعتصامي" مشهور به "پروين اعتصامي" از شاعران بسيار نامي معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسي در تبريز تولد يافت و از ابتدا زير نظر پدر دانشمند خود - که با انتشار کتاب "تربيت نسوان" اعتقاد و آگاهي خود را به لزوم تربيت دختران نشان داده بود - رشد کرد.
سلام
اين يادداشت را در پاسخ پيام بهار كه در ذيل يادداشت قبلي نوشتهاند مينويسم.
بهار:
«منظور از بتي چهارده ساله در شعر حافظ چه بود؟ چرا اين لغت را در بخش معني لغات ذکر نکرديد؟ به نظر من که منظور ائمه اطهار مي باشند. چون در جايي خواندم که حافظ شيعه بوده؛ منتها به خاطر مقتضيات زمان، تقيه مي کرده است. نظر شما در اين مورد چيست؟ خوشحال مي شوم پاسخم را بدهيد.»
خيلي ممنونم از شما كه هم باعث شديد به ياد و يادداشتهاي گذشته مراجعه كرده و تجديد خاطرهاي كنم، و هم بهانهاي شديد براي نوشتن اين يادداشت. البته ببخشيد كه طولاني شد.
مجمع خوبي و لطف است عذار چو مَهش
ليكنش مهـر و وفـا نيـست؛ خدايــا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي
بـكُـشــد زارم و در شـــرع نبـاشـد گنهـش
چـــارده ســالــه بُتــي چـابـك شيــريــن دارم
كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
بــوي شيــر از لــب همـچون شكـرش ميآيد
گر چه خون ميچكد از شيوه چشم سيهش
من همان به كه از او نيك نگه دارم دل
كه بد و نيك نديدهست و ندارد نگهش
از پــي آن گـــل نــورُستــه دل مــا يــا رب!
خود كجا شد كه نديديم در اين چند گهش
جان به شكرانه كنم صرف، گر آن دُردانه*
صـــدف سـيـنـه حــافــظ بـود آرامگهـش
يار دلدار من ار قلب بدين سان شكند
ببــرد زود بـه جانـداري خـود پادشهـش
| * نسخه بدل: دانه دُر. ---------------- - مجمع: محل جمع آمدن. - عذرا: چهره. - شاهد: خوبرو - پسر بچه زيبا رو. - شيوه: فريب - روش فريبكارانه. |
- دردانه: دانه مرواريد. - آرامگه: خوابگاه - جاي آراميدن. - دلدار: دلاور / محبوب. - قلب: قلب سپاه / دل. - جانداري: نگاهباني - محافظت. |
آن يــار كــز او خــانه مـا جــاي پـري بـود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش
بيــچاره نـدانست كه يـارش سفـري بـود
تنها نـه ز راز دل مـن پـرده برافتـاد
تا بود فلك، شيوه او پرده دري بود
منظــور خردمنــد مـن آن مــاه كه او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آري چه كنــم دولت دور قمـري بود
عذري بنه اي دل كه تو درويشي و او را
در مملكـت حُســن، سـر تـاجـوري بــود
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت
بـاقـي همـه بيحاصــلي و بيخبــري بــود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسـوس كه آن گنـج روان، رهـگذري بـود
خود را بكش اي بلبل از اين رَشك كه گل را
بــا بــاد صبــا وقت سحــر جلــوه گــري بــود
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يُمن دعاي شب و ورد سحري بـود
| - پري: فرشته. - فروكش كردن: اقامت كردن - ماندن. - بو: اميد. - منظور: مورد پسند - مقصود - مورد نظر. - دولت: بخت. - دور قمري: هفت هزار سال دوران خلقت آدم و زندگي آدميان (نجوم قديم) - آخرالزمان. - عذر نهادن: عذر آوردن. |
- درويش: فقير. - سر تاجوري: ادعاي سلطنت. - گنج روان: گنج گذرا - گنج جان و روح. - رشك: حسد. - صبا: باد خنك و خوشبوي بامداد بهار. - جلوه گري: خودنمايي - عشوه گري. - يُمن: مباركي - بركت. |
يا رب آن آهوي مشكين به خُتَن بازرسان
وان سَهي سَرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزردهء ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جانِ ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مَه روي مرا نيز به من بازرسان
ديدهها در طلب لعل يماني، خون شد*
يا رب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
برو اي طاير ميمونِ همايونِ آثار*
پيش عنقا، سخن زاغ و زَغَن بازرسان
سخن اين است كه ما بي تو نخواهيم حيات
بشنو اي پيك خبرگير و سخن بازرسان
آن كه بودي وطنش ديده حافظ يا رب
به مرادش ز غريبي به وطن بازرسان
| * نسخه بدل: سنگ و گِل، گشت عقيق از گذر گريه من * نسخه بدل: همايون آيت ----------------- - آهوي مشكين: آهويي كه مشك را از آن تهيه ميكنند. - ختن: از سرزمينهاي چين كه آهوي مشك در آن فراوان است. |
- سهي سرو: سرو سهي - سرو راست روييده. - كوكب رخشان: ستاره درخشان - شِعراي يماني كه از درخشانترين ستارگان آسمان است. - طاير ميمون همايون آثار: پرنده مبارك كه نشانههاي خجستگي را داراست. - عنقا: سيمرغ. - زاغ و زغن: كنايه از پرندگان حقير. - به مرادش: آن گونه كه مطابلق ميل اوست. |
ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
ظاهرا حافظ اين شعر را در مرثيه يك دوست (شاه ابو اسحاق) و در يادبود دوران هم صحبتي با او سروده؛ براي همين با "ياد باد" شروع نموده.
خاك
خاك در اشعار حافظ زياد به كار رفته؛ اما هميشه به يك معني نبوده. در اين ميان كمتر به چشم ميخورد كه خاك، به معناي واقعي خود استعمال شده باشد:
گاهي در ضمن يك مثَل به كار رفته:
. خاك بر سر كن غم ايام را (خاك بر سر). خاك بر سر نفس نا فرجام را (خاك بر سر). سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت (خاك در دهان)
البته الان تركيب "خاك بر سر" يك ناسزاست و بهتر است شما به كسي نگوييد.
گاهي به معناي زمين است:
. هر كرا خوابگه آخر به دو مشتي خاكست. هوا گرفت زماني ولي به خاك نشست
. همچو گرد اين تن خاكي نتواند برخاست
اما معناي متداولي كه اكثرا از خاك، اراده ميشود، چيزي ديگري است. خاك به لحاظ ظاهري، چون زير پاي قرار دارد، جايگاه پايين و پستي دارد. از اين رو، نماد پستي و خواري و پيش پا افتادگي است. كلمه مشابهي به ذهنم نميآيد كه تا اين حد در اين معني به كار رفته باشد. اما آيا اين، به معناي آن است كه خاك، شيء بيارزشي است، يا آن كه از اشياء ديگر، ارزش كمتري دارد؟
داخل پرانتز:
اين همان معنايي است كه ظاهرا نخستين بار ابليس اراده كرد: «قَالَ أَنَا خَيرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّار وَ خَلَقْتَهُ مِن طِين (اعراف/12) گفت: من بهتر از اويم. تو مرا از آتش آفريدي و او را از خاك.» اين مسالهاي است كه ابليس را به اشتباه انداخت و فريب خاكي بودن آدم را خورد. فرمان "سجده كنيد" خداوند، يك فرمان جبري و تكويني نبود كه اختيار را از شنونده سلب كند. يك امتحان بود، يك اختيار بود، يك انتخاب. اما ابليس پر سابقه، به جاي آن كه به فكر عمل به فرمان الهي باشد، از عقلش استفاده كرد و فكرش را مشغول چند و چونش نمود و در نتيجه اسير قياس شد و به دام غرور افتاد.
آن لحظه، نقطه عطفي در زندگي فرشتگان و ابليس بود. محك زدن بندگان، قاموس خداست و اختصاصي به آن زمان ندارد. از اين لحظات حساس، در زندگي ما فت و فراوان است. لحظهاي كه بايد بين چشم گفتن و مطيع بودن، و نه گفتن و رانده شدن، يكي را انتخاب كنيم.
به كسي كه متواضع و بيتكلف است ميگوييم "آدم خاكي". براي تعارف و تواضع و احترام نسبت به شخص بزرگوار و عزيزي ميگوييم: "خاك پاتم". در اشعار حافظ هم كه تا دلتان بخواهد از اين تعابير فراوان است:
. چو كحل بينش ما خاك آستان شماست
. خاكروب در ميخانه كنم مژگان را
. تا ببوسم همچو اختر خاك ايوان شما
. زان خاك نيكبخت كه شد رهگذار دوست
. خاك راهي كان مشرف گردد از اقدام دوست
. منت خاك درت بر بصري نيست كه نيست
. آب چشمم كه برو منت خاك در تست --- زير صد منت او خاك دري نيست كه نيست
. خاك ره آن يار سفر كرده بياريد --- تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت
. من خاكي كه ازين در نتوانم برخاست --- از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
چقدر از اين تعابير "خاك پاتم" و "خاك در كوي توام"، تعارف است و چقدر حقيقت، خدا عالم است. به قول "قيصر امين پور" شعرا، يقولون ما لايفعلون هستند. مگر همين حافظ خودمان نيست كه از كيسه خليفه ميبخشد: "به خال هندويش بخشم، سمرقند و بخارا را".
بعد از همه اين تفاصيل، ميرسيم به نكته مهم و كليدي بحث. آن كدام خاك است كه حافظ سورمه چشم خود ميكند؟ خاكي كه عارف، منّتش را به چشم ميخرد؟ خاكي كه سالك، تمام هم و غمش را گذاشته تا به آن دست بيابد؟ چگونه است كه همان خاك، با تمام پيش پا افتادگي و پستيش، بسيار ارزشمند شده است؟
"خاك راهي كان مشرّف گردد از اقدام دوست" خاك متبركي است. "آن خاك نيكبخت كه شد رهگذار دوست" خاك مقدسي است.
اگر كربلا شرفي دارد، به خاطر دُردانهاي است كه در آن جاي گرفته، و اگر توس و خراسان و مشهد، قداستي دارند، همه مديون وجود مقدس آقايي است كه در آنجاست.
بله، هستند كساني كه خاك زمين خورده و زير پا افتاده را به نظر كيميا ميكنند.
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند؟
خاكي كه به دست خالق مقتدر و مهربان، تبديل به بشر شده است هر خاكي نيست. خاكي كه خداوند از روح خود در آن دميده بيارزش نيست. "بود قدر تو افزون از ملائك"
داخل پرانتز:
اشتباه ديگر ابليس اين بود كه گِل را ديد و دل را نديد. «إنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَال - من بشري را از گل خشكيده ميآفرينم (حجر/28)» را خواند؛ اما «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي - و در او از روح خود ميدمم (حجر/29)» را جاي انداخت. جسم زميني را ديد و به جان آسماني و روح خدايي توجه نكرد.
امروز كه اين غزل زيبا را خواندم، خواستم كمي درباره كل غزل صبحت كنم؛ اما ديديد كه من هم در همان خاك گير كردم.
مستي نه از مي، نه از خُم شروع شد
از جــادهي نـيـمهشـب ِ قـم شروع شد
آئـيـنـه به مـن خـيـره شد و من به آينه
آنقـدر خـيـره شد که تبسّم شروع شد
خورشيد ذرّهبين به تمـاشاي مـن گرفت
آنگــاه آتــش از دلِ هــيــزم شروع شد
زماني كه بعد از دو سال به وبلاگ "لوح دل" رفتم، چشمم به اين ابيات زيبا از ايليا افتاد. ايليا پطروسيان از دوستان مسيحي بود كه چند سال پيش به دين اسلام، مشرّف شدند. خدا رحمتش كند.
مناجات با آقا:
به اميد ديدار
خدانگهدار