آخ كه چه ميكشي از دست اين بندههات! بهت حق ميدم كه هر بلايي بخواي سرشون بياري. آخه آدمم اين قدر زبون نفهم! نميدونم شما چطور راضي شدي به خلقتش. طفل معصوم، فرشتهها لابد چيزي ميدونستند كه اولش گفتند نـــه. ابليس لاكردار با اون سابق عبادتش، حاضر نشد با آدم كنار بياد. زبون بسته هي گفت نه، شما گفتي آره؛ از اون انكار و از شما اصرار. ببين چي شد كه دست از شما و بهشت كشيد؛ ولي جلوي اين يكي، سر خم نكرد. شايد ميدونست كه روزي تخم و تركه همون آدم، خودش رو درس ميدن. از اينها گذشته، موندم چرا با همه مشورت كردي، الا خودم!؟ آخه قربونت برم
خلقت من در جهان يك وصله ناجور بود
من كه خود راضي به اين خلقت نبودم، زور بود*
نميخوام كفر بگما؛ استغفر الله؛ زبونم لال. لابد يه چيزي ميدوني كه من ازش بيخبرم. گناه ديگران رو نميشورم؛ ولي تا جايي كه از حال و روز خودم با خبرم، بود و نبود من يكي، در محضر شما، كأن لم يكنه. تو هم كه اهل كار باطل و بي هدف نيستي. هستي!؟ نيستي ديگه. تو اهل فضلي خدا، نه هزل؛ بيا و در حق من يكي، بزرگي كن.
الهي ... اَنتَ كما اُحبّ؛ فَاجعَلني كما تُحِبّ. خداي من! تو چناني كه من ميخواهم؛ مرا چنان كن كه تو ميخواهي. "از مناجات حضرت امير عليهالسلام، مفاتيح الجنان"
* شاعر: ميرزاده عشقي
|
سلام يك وقتايي هست كه دور و برم پر از آدمه؛ يه وقتايي هم ميشه كه هيچ كس نيست. صحبت خواستن و نخواستن نيستا. صحبت ساعت و وقتي از شبانه روز هم نيست. منظورم اينه كه انگار يه نوساني در رابطهها هست و ديگران به صورت دورهاي ميان و ميرن. اين قدر اين نوسان تكرار شده كه براي خودم شده يك سنّت؛ تا حدي كه ميتونم حدس بزنم الان كه كسي نيست و سرم خلوته، تا مدتي ديگه، چند نفر به دلايل مختلف ميان سراغم؛ حالا ممكنه دوستاي قديمي باشند، يا افراد جديد. تلاش ميكنم اين جريان رو واسه خودم تحليل كنم كه يعني چي؟ چقدر رفتار من درش موثره؟ چقدر زمانه و اتفاق و شانس درش دخيله؟ آيا حكمتي هم داره؟ حتي نميتونم بگم كدوم وضعيت بهتره. آيا وقتي افراد مختلف با توقعات و خواستههاي متنوع ميان خوبه؟ يا وقتي كه ميرن و تنها ميشم و ميتونم به خودم برسم؟ اون طرف قضيه صرف انرژي زياد هست؛ خستگي هست؛ گفتگوهاي تلخ و توقعات بيجا هست. در عوض چيزهاي خوبي هم داره. اين طرف قضيه هم بد و خوب رو داره. بديش گاهي منحصر ميشه به بد عادت شدن خودم. گاهي همراه دلتنگي هست، و گاهي هم ضربه و صدمه روحي. بستگي به نوع رابطهها داره. |
اين جريان رو زماني ميتونم كنترل كنم كه مانع اومدن ديگران بشم؛ چون اگر كسي اومد، مانع رفتنش كه نميتونم بشم. رفتنها اكثرا به دست من نيست. طرف گرفتاره، ميخواد بره، زندگيش اجازه نميده، و اگر در اينترنته خط نداره و اين طور چيزها. بعضي وقتها هم كه خودم كنار ميكشم. پس تنها كنترلي كه ميتونم داشته باشم، سر وروديه. فكر ميكنم هر چه ورودي رو تنگتر كنم - يعني كاري كه مدتي هست به طور جد دارم انجام ميدم - كمتر آسيب ميبينم. اما در همين چند ماهه متوجه شدم جلوگيري چقدر سخته و خيلي وقتها "نه" گفتن كافي نيست؛ مخصوصا در برابر قديميها. طرف رو از در ميندازي، از پنجره مياد. راست كه ميگي، نميخواد باور كنه؛ دروغ كه ميگي، تو كَتش نميره. اساسا بعضيها كارشون با زور پيش ميره؛ با زور ميان و به زور ميرن. خوشبختانه اينترنت، ايجاد روابط رو تسهيل كرده؛ ولي هيچ وقت دوام اون رو تضمين نكرده، و جنس بيضمانت، تو بازار اعتباري نداره. هر كي بايد به فكر چاره باشه، تا خسر الدنيا و الآخره نشه. |
نميدونم اين داستان رو قبلا گفتم يا نه. چند سال پيش از خدا خواستم ماه رمضانم رو طور ديگه كنه؛ اجازه بده كاري كنم غير از روزه گرفتن و نخوردن و گشنه موندن؛ كاري كنم به درد بخور. همون سالي كه اين دعا رو كردم، خانه سالمندان و كودكان بيسرپرست در نظرم بود كه نشد. نميدونم همون سال بود يا سال بعدش، كه آخر ماه رمضان بهم زنگ زدند و گفتند: آماده هستي فرداي عيد قربان، براي عكاسي بري؟ داشتم بال درميآوردم. اولين بار بود كه قرار بود براشون تصويربرداري كنم و نميدونستم دقيقا چي ميخوان و آيا سبك كار منو پسند ميكنند يا نه. يك روز پراضطراب و پربار رو پشت سر گذاشتم، و نتيجه سفر، بسيار راضي كننده. همكاري ما ادامه داشت تا امسال، كه ازم خواستند در ماه رمضان برم. كمي اكراه داشتم. دلم نميومد در اين ماه به سفر برم و روزهها قضا بشه؛ اما جاش نبود كه بگم نه.
خدايا! خودت اجازه دادي كه ترو "الهي و خداي من" صدا كنم؛ و الا من كجا و اين حرفا كجا. اگر نباشه اذن خودت، غلط كنم كه به تو "تو" بگم. خداي من! شب قدره و درهاي رحمتت به روي من بازه تا سحر؛ و بعد از سحر، ميرم به سومين سفر. دلخوشيم به اينه كه واسه بندههاي تو دارم كاري ميكنم. با اينكه فاصله تو نزديكتر از رگ گردنم به منه، ولي فاصله من از تو خيلي دوره. "تو با مني اما، من از تو مهجورم". كمكم كن كه پامو از گليمم درازتر نكنم؛ دست به مال ديگري نبرم؛ چشم به چيزي كه مال من نيست ندوزم؛ از شر زبونم ديگران رو در امان بدار، و منو از شر زبون اونها. كمكم كن كه در امانت خيانت نكنم. كمكم كن كه غلط زيادي نكنم.
مطالب مرتبط:
» فرشي از صدف
» مصيبت
سالها پيش در يك طنز راديويي قضيه جالبي را شنيدم. قصه از اينجا شروع ميشد كه زوج جوان ميگفتند: كي ميشه بچه ما حرف بزنه؟ وقتي به حرف زدن ميافتاد، ميگفتند: اه چقدر حرف ميزنه! چند ماه بعد ميگفتند: كي ميشه كه راه بره؟ وقتي راه ميافتاد ميگفتند: اه چرا اين قدر ورج و ورجه ميكني؟ چند سال بعد ميگفتند: كي بزرگ ميشه بره مدرسه؟ وقتي كه مدرسه ميرفت ميگفتند: واي چقدر خرج و زحمت داره! كي درسش تموم ميشه؟
واقعيت اين است كه پدر و مادرها فراموش ميكنند تمام سعي و تلاششان، براي رشد بچه است، و همه اين دردسرها، لازمه رشد اوست. حرف زدنش، راه رفتنش، مخالفت كردنش، علامت بزرگ شدن اوست. دارد شبيه بزرگها عمل ميكند. مگر نه اينكه آدم بزرگها نيز همين كارها را ميكنند؟
اين كه دخترت در انجام كارهايي كه از او ميخواهي تاخير ميكند، ميتواند چند دليل داشته باشد. بعضي از دلايل، عمومي و مربوط به سن و سال كودك است، و بعضي خاص است و مربوط به همان كاري است كه از او خواسته شده. دو دليل عمومي را كه به نظرم به مورد شما نزديك است مينويسم.
1- تفاوت اوليّتها
مرحله اول: كودك در حال ديدن كارتون است كه شما ميگويي بلند شو نمازتو بخوون؛ در حال كشيدن نقاشي است كه ميگويي سفره رو پهن كن؛ در حال نوشتن مشق است كه از او ميخواهي مسواك بزند.
مرحله دوم: او مخالفت ميكند؛ با تاخير سراغ كاري كه از او خواسته شده ميرود؛ با اكراه آن را انجام ميدهد.
مرحله سوم: شما عكس العمل او را حمل بر لج بازي و تنبلي ميكني.
مرحله چهارم: واكنش تندي از خود نشان ميدهي.
اما ممكن است برداشت شما درست نباشد. زماني از او كاري خواسته شده كه در حال انجام كار ديگري است كه به نظر او، بر ساير كارها اوليت دارد. بازي كردن، كارتون ديدن، نقاشي كردن و مشق نوشتن، براي او اوليت و اهميتي دارد كه از ديد بعضي از والدين پنهان ميماند.
اين اوليت بندي، نشانه رشد كودك توست. اوليت بندي يعني تمييز دادن بين كارها، امتيازدهي، ارزشيابي، درك ارزش و اهميت چيزها. افرادِ بزرگ و رشديافته هستند كه توان تمييز دادن و ارزشيابي را دارند. هر كس كه بهتر رشد پيدا كند، اين توان در او بيشتر و دقيقتر ميشود.
2- استقلال طلبي
مواردي هم وجود دارد كه از حس استقلال طلبي كودك نشأت ميگيرد؛ اما از طرف بزرگترها (پدر و مادر، و خواهر و برادر بزرگتر)، حمل بر مخالفت و لج بازي ميشود. درست است كه گاهي مخالفت به خاطر بيحوصلگي، تنبلي يا لج بازي است؛ ولي گاهي اوقات به خاطر اين است كه كودك، خود را بزرگ ميداند، ميخواهد جدا برود، جدا بخورد، جدا بخوابد، وسايلش جدا باشد. تفكيك وسايل، مالكيت و استقلال، چيزهايي است كه انسان در سنين كودكي با آنها آشنا شده و هر روز تمرين ميكند. قاشق من، رختخواب من، اسباببازي من.
از طرفي نياز دارد كه به او توجه ويژه شود، و به اصطلاح، نظر او را هم به حساب آوريم. اين توجه ويژه، با شور و مشورت، شنيدن حرفهايش، و توجه به خواستههايش حاصل ميشود. چه اشكالي دارد كه گاهي از خواسته خودت دست بكشي و بعد از يك گفتگوي دوستانه بگويي: "آره عزيزم! حق با توست". اطاعت را با اطاعت، مشورت را با مشورت، و احترام را با احترام به او ياد بده.
به اين نكته هم توجه داشته باش كه دختر تو، نزديك سن بلوغ است. دخترها، 6 سال زودتر از پسرها بالغ ميشوند. اين هم مويّدي بر بزرگ شدن او :)
به اميد ديدار
خدانگهدار
نميدونم خوشحال باشم كه باعث شدم اينها رو به ياد بياري و برام بنويسي، يا نه؛ اما از اين كه مورد اعتمادت قرار گرفتم خوشحالم. ميفهممت؛ پس مثل كساني كه تظاهر ميكنند دركت ميكنند، نميگم ول كن اينها رو، گذشته رو فراموش كن. فراموش كردن گذشته ممكن نيست؛ هر چند ميشه زمينه يادآوريش رو كمتر كرد؛ كاري كه فكر كنم خودت به خوبي انجام دادي.
خدا، آدم بدون مشكل نيافريده؛ ولي اين كار رو هم - مثل همه كارهاي ديگش - با حكمت و دقت انجام داده. مثلا جوري برنامه ريزي كرده كه تمام مشكلات در يك زمان، نباشند. بذر بلايا رو مشت مشت در زمين زندگي همه آدمها پاچيده و در طول عمرشون پخش كرده. تصور كن هر چي بدبختي، فوت عزيز، شكست در عشق، قهر و دعوا، قرض و قوله ... در يك روز سر ما آوار ميشد. گاهي كه دو سه تا از اينها ميرسند به تقاطع و با هم تلاقي پيدا ميكنند، آدم كم ميآره.
نميدونم آيا از ته دل قبول داري كه سرنخ سرنوشت ما، به دست كسي هست و نويسندهاي پشت همه اونها قرار داره يا نه. توجه داشته باش كه هر كي هست و هر چي بوده، با اين بسط زماني، چقدر مراعات حال ما رو كرده. به اين نكته هم توجه كن چقدر تنوع در اندازه و جنس و زمان و مكان بلاها وجود داره! همه از يك جنس نيستند؛ يه اندازه نيستند. ويژگي ديگه اونها، غافلگيريه. چون براي ما زمان اومدنشون از قبل مشخص نيست، هر بار يه جوري غافلگير شده و سوپرايز ميشيم.
در نهج البلاغه اومده - مثل اين كه - حضرت علي عليه السلام شنيد كسي داره ميگه خدايا ما رو از فتنه و بلا حفظ كن؛ يا به قول امروزيها: ما رو از بلايا مصون و محفوظ بدار. امام بهش گفت: نگو خدايا! من از بلا به تو پناه ميبرم. لأنّه لَيْسَ أَحَدٌ إِلاَّ وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَي فِتْنَة؛ چون هيچ كسي نيست مگر اين كه مشمول فتنه و بلا بشه. بعد امام دعا كردن رو بهش ياد داد: اگه ميخواي دعا كني بگو خدايا منو از فتنهها و مشكلاتي كه گمراه و منحرفم ميكنه حفظ كن.
به اميد ديدار
خدانگهدار
ميدوني فرق استاد خوب با همسر خوب چيه؟ استاد خوب، نگاهش به شاگردشه، به فكر اونه، در انديشه كمك كردن به اونه؛ اون قدر كه گاهي خودش رو از ياد ميبره. شاگرد شيفته همين استاد ميشه؛ دل بهش ميبنده؛ يك دل نه، صد دل عاشقش ميشه. ممكنه اين روند دور از چشم استاد صورت بگيره، و ممكنه در مقاطعي بهش ابراز هم بشه. اما آيا اين استاد، در منزل هم همسر خوبيه؟ و آيا ميتونه همسر دلخواه اين شاگرد دلداده باشه؟
منزل محل درس نيست؛ محل زندگيه؛ يك زندگي دو طرفه، كه يك طرفش خود استاده، با تمام نيازهايي كه داره. شاگرد سر كلاس نسبت به استاد وظيفهاي نداشت. استاد بود كه لقمه حاضر و آماده علم و دانش رو با مهر و محبت، و بدون طمع و منت، به دست شاگرد ميداد. ولي در منزل استاد كسي هست كه نيازهايي داره، و شاگرد كسي هست كه وظايفي پيدا ميكنه.
اينجاست كه ممكنه شاگرد قصه ما متوجه اشتباهش بشه و بفهمه خيالاتش چقدر با حقيقت فاصله داره، و ببينه توهمش تحقق پيدا نكرده. اينجاست كه ممكنه استاد خوب با همسر خوب فرق داشته باشه و يكي نباشه.
به اميد ديدار
خدانگهدار
زندگي مثل همون "جاده كوهستاني" ميمونه؛ پر از سراشيبي و سربالايي. به قول قرآن، "عُسر و يُسر" داره. گاهي وقتها از بس تلاطم زياد ميشه كه نميشه لحظه بعد رو پيش بيني كرد. منم در اين سرد و گرم روزگار، چند چيز رو ياد گرفتم و تمرين ميكنم. صبر و تحمل، اميد و توكل، و گله نكردن.
صبر و تحمل
صبرش خيلي سخته ولي ممكنه؛ و اگر از عهدهاش بربيايي، فراوون بركت داره. به قول حافظ:
گويند سنگ، لعل شود در مقام صبر
آري شـود وليـك به خــون جـگر شـود
لعل، سنگ گرانقيمت و سرخ رنگي هست كه به عنوان جواهر ازش استفاده ميشه. اين شعرا هم از اون سرخي درونش، تعبير به خون دل و خون جگر ميكنند. در غزل ديگهاي حافظ اين طور سروده:
جاي آن است كه خون موج زند در دل لعل
زيـن تـغـابـن كه خـزف ميشـكنـد بـازارش
اگر يك خزف (سفال گِلي)، وارد بازار بشه و نظر مردم رو به خودش جلب كنه؛ جوري كه بازار لعل، بشكنه و كساد بشه، اينجا جا داره كه خون در دل لعل، موج بزنه. چه خون دلي ميخوره اون جواهر.
پاورقي:
استاد وقتي خواست از خونه نشيني 25 ساله حضرت علي عليه السلام صحبت كنه، اين شعر رو خوند و گفت: جا داره كه در دل علي و فاطمه عليهما السلام، خون موج بزنه از اين تغابن و ضرري كه مردم دچارش شدند. چي دادند و چي گرفتند.
صَمت و سكوت
دم نزدن هم خودش هنري هست. اميدوارم اينجا تنگ نظري به خرج نديد و نگيد پس بشينيم توي خونه و دست روي دست بذاريم كه ... . نخير، منظورم اين حرفها نيست. دو سه پله بياييد بالاتر، اون وقت متوجه عرضم ميشيد. در يك سطح بالاتر بايد ديد اين گله و شكايت به چه كسي برميگرده. اگر دنيا رو مخلوق دست خدا ببينيم، و اگر سختيها و بلايا رو يا آزمايش بدونيم يا نعمت و يا ...، و از طرفي مطمئن باشيم كه خدا حاضر و ناظر بر همه چيزه، ميفهميم كه اين غر زدنها و نغ زدنها، همون گله از ياره.
لاف عشق و گله از يار! زهي لاف دروغ
عشقبازانِ چنين، مستحـق هجـــراننـد
بنده هم روي همين اصل، تا وقتي درگير مشكلاتي هستم، سعي ميكنم نه خانواده رو درگير كنم و نه دوستان رو. از اون گذشته، به هر كي نگاه ميكنم، گرفتاريش كمتر از من نيست. بارها خلوت با يك دوست رو به عنوان يك مسكّن، برگزيدم؛ اما اون خلوت، يا با درددلهاي شخصيش يا با چيز ديگه، تبديل به بار اضافي به روي دوشم شده.
نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري
معمولا به همين دليل، دوستان نزديكم از خبر بيماري و بستري شدن، يا از تصادف و فوت عزيزانم، به دور ميمونند؛ مگر اين كه مدتي ازش گذشته باشه. الان هم كه اينها رو مينويسم، در وضعيت مشابهي هستم. يعني در وضعيت نقاهت و گذر از بحران.
محل كار
آخر سال گذشته پروژهاي رو كه چند سالي دستم بود، تحويل دادم. سال جديد به تقاضاي يكي از كارمندان موسسه - كه زماني جزو كارمندان واحد من بود - وارد بخش جديد شدم. اين بخش جديد التاسيس، يك واحد پشتيباني و تخصصي هست كه قرار شد مسووليتش به عهده همين آقا باشه. پسر خوب و زحمتكشي هست؛ اما نميدونم چرا همه خيال ميكنند مديريت، يك چيز ديمي و غريزي هست و نيازي به آموزش و پرورش، يا داشتن تجربه نداره. به عنوان مثال مدير و مسوول يك واحد، بايد بدونه كه خُلقيات شخصي خودش رو نبايد وارد محيط كار كنه. تو اگر توي خونه و ميون دوستات، آدم عصبي و پرخاشگري هستي، نبايد كه همين صفات رو بياري در محيط كارت. اون هم در جايي كه عدهاي همسن و هم دوره تو هستند، يا بزرگتر و باتجربهتر.
همين سه ماهه كافي بود كه به نقاط ضعف مديريت اين دوستمون پي ببريم، كه عمدهاش عصبانيت و بددهنيش هست. دو چيز رو هم اصلا بلد نيست: تشكر كردن و عذر خواهي كردن. يكي از همكارا كه جوون آروم و زحمتكشي هست، بارها مورد بيادبي و اهانت اين مسوول قرار گرفته. يك بار اومد پيش من در حالي كه رگ گردنش بيرون زده بود. بنده خدا نزديك بود از ناراحتي پس بيفته. يكي از وظايفش بردن رايانه و دستگاههاي بزرگ هست. ميگفت براي بردن اين وسايل، نميتونم واستم توي صف و با اتوبوس اينور و اونور برم. تاكسي گرفتم تا اين همه وسيله رو ببرم؛ حالا كه وقت حساب و كتاب شده، ميگه: من نميتونم از بيت المال بزنم و بريزم تو شكم تو. اين جمله رو خودم هم ازش شنيده بودم.
فكر كنم اين جوونك مسوول، جو زده شده و خيال كرده حضرت علي عليه السلام هست و همين الان كليد خزانه بيت المال دستشه و برادرش عقيل اومده كه ازش بيشتر بگيره. همون روز رفتم و در گوشش گفتم فلاني امروز خيلي زحمت كشيده؛ اومدش ازش تشكر كن. خدايا! بهش بفهمون كه به اسم بيت المال، از حق الناس نزنه.
دستبرد
جمعه هفته پيش - كه روز تعطيل هست - بدون اجازه رفته سراغ قفسه وسايل شخصي من و با آچار و پيچ كشتي قفلش رو شكسته. شنبه كه رفتم سركار تعجب كردم چرا در اين بازه، چرا قفلش شكسته، چرا وسايلم به هم خورده! من كه جز چندتا كتاب و وسايل معمولي چيزي نداشتم! جويا كه شدم گفتند فلاني اين كار رو كرده. خودش جرات نكرد بهم بگه و منم به روش نياوردم. تا چند روز سعي ميكرد با من رو در رو نشه؛ طوري كه اصلا با هم حرفي نزديم. تا بعد از سه چهار روز كه اومد و به جاي عذرخواهي ... .

در همين سه ماه گذشته، سومين نفري هستم كه از اونجا رفتم، و امروز اين تصوير رو ميذارم اينجا تا اگر روزي به جايي رسيدم، مسووليتي به گردنم گذاشتند، صندلي و ميز و دفتري به هم دادند، خودم رو گم نكنم و يادم بمونه كه به اسم حفاظت از بيت المال، خسارت به بيت المال نزنم و به حق الناس دست درازي نكنم. نميخوام روز حساب - كه مو رو از ماست ميكشند - منو صدا بزنند آهاي فلاني دزد! بيا نوبت توست.
در تنگناي حيرتم از نخـوت رقيـب
يا رب! مباد آن كه گدا معتبر شود
پاورقي:
به لطف خدا و به كوري چشم آمريكا حالم خوب خوبه و مشغول آماده سازي براي امتحان مهمي كه در پيش دارم هستم. زياد نگران پيدا كردن كار نيستم؛ چون
خدا گر ز حكمت ببندد دري
به رحمت گشايد در ديگري
اندكي صبر، سحر نزديك است
به اميد ديدار
خدانگهدار
| سلام
رقيب قدَر قرار شده بود كه افراد كلاس، درباره هر درسي كه استاد ميدهد، در گروههاي سه چهار نفره، مطالعه و بحث كنند. شاگردان در انتخاب يار و هم مباحثه، آزاد بودند. با اين حال استاد در يك مورد اعمال نظر كرد و آن اين بود كه افراد مستعد و درسخوان، در يك گروه نباشند؛ بلكه در گروههاي مختلف تقسيم شوند. استدلالش اين بود كه باعث ميشود شاگردان ضعيفتر پيشرفت كرده و از كلاس عقب نمانند. اين خاطره را گفتم تا برسم به اين جا كه انگار از همان زمان، اين موضوع شده پيشانينويس من. گاهي هر چه سعي ميكنم كه كسي را پيدا كنم بهتر از خودم يا حداقل مثل خودم، عاجز ميمانم. هر چه بيشتر تقلا ميكنم دستم به چيزي بند نميشود. چرايش را نميدانم. منبع انرژي روحيه مثبت و شارژي دارم و اين امر براي من، ارثي نيست؛ بلكه اكتسابي است. زندگي پر از درد و غم است. لازم نيست تو به دنبال غم بروي. خودش ترا پيدا ميكند. آن چه كه نياز داري و بايد برايش بدوي، شادي و انرژي و آرامش است. خيلي چيزها در طول روز، از ما انرژي ميگيرند. در پايان روز، به چه چيزي نياز دارم؟ يك منبع انرژي. نميدانم منبع انرژي شما چيست؟ به خدا تكيه ميكني، به خانواده، به يك دوست؛ از عشقت نيرو ميگيري. اگر تكيه گاه و منبع انرژي نداشته باشي كه وا اسفا. |
مجسمه مصيبت ديدي بعضي را، اخمو و عصبي، هميشه ناراضي، با همه سر جنگ دارد، مدام در حال غر زدن است؟ چشمت كه به او ميافتد، انگار مجسمه مصيبت را ديدي. آن يكي تندخو و عصباني نيست؛ اما نماد شكست و آه و ناله است. فرقي نميكند تندباد بيايد يا نسيم؛ در هر صورت ميچايد و مينالند. مشكل من هم همين است كه به دنبال كسي هستم كه منبع انرژي باشد. حداقل به اندازه ساعتي كه با او هستم، انرژي مثبت بگيرم. دلم اين را ميخواهد؛ اما به قول "حافظ": "چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود". دست بر قضا، با كسي برخورد ميكنم كه انرژي منفي از سر و كولش ميبارد. همه حرفهايش منفي بافي است. با نق زدنهايش آدم را مايوس و دل زده از دنيا ميكند. ورد زبانش شده: "نميشه، نميتونم، نميخوام". يك نفر هم هست كه زماني سراغ تو ميآيد كه يا مريض است، يا حال و حوصله ندارد، يا خسته است. هر وقت حالش را ميپرسي خوب نيست. انگار تمام بدبختيهايش را جمع كرده و براي تو آورده. بعضي هم هستند كه دمدمي مزاجند. امروز حالش خوب است؛ جلسه بعد كه ميآيد ترا محل نميگذارد. چنان برخورد سردي دارد كه "انگارت نبود هيچ آشنايي". آدم مطمئن نيست كه دفعه بعد با چه كسي طرف است. با كدام شخصيت او. شخصيت گرم و صميميش، يا شخصيت سرد و قهرويش؟! گاهي واقعا از مصاحبت با اينان خسته و درمانده ميشوم؛ تا حدي كه ميگويم بهتر است قيد رفاقتشان را بزنم. بيخود نبوده كه "سعدي" گفته: "ما را به خير تو اميدي نيست؛ شر مرسان". رفاقتت ارزاني خودت. از نتايج تجربه اين گونه آشنايي و رفاقتها، اين است كه از آنها دوري كرده و از آشنا شدن با افراد جديد، پرهيز ميكنم. "دوري و دوستي". به اميد ديدار |
پس كي تموم ميشه اين نامهربونيها؟ كي تموم ميشه اين دلخوريها، قهرها، كينهها و دشمنيها؟ انگار براي بعضي، بهار و غير بهار، فرقي نميكنه. كل سال براشون سرد و يخبندانه. پس كي باز ميشه اخمهامون؟ كي آب ميشه يخ قلبهامون؟ تا كي پشت به هم ميشينيم؟
از غريبهها حرف نميزنم. صحبت فك و فاميلهاست. صحبت خواهر و برادرهاست. بزرگ شديد؛ بچهدار شديد؛ بچههاتون بزرگ شدند؛ اونها هم صاحب بچه شدند؛ اما شما هنوز دست از بچهبازيتون برنداشتيد.
بدبختي اينه كه همين قهر و كينهها، همون بدگوئي و غيبتها، در بچههاتون هم تاثير گذاشته. الان كه 20-30 سالشون شده چشم ديدن شماها رو ندارند. بچههاي خواهر، از خانواده دائي بدشون مياد. چرا؟ چون سالهاست كه از زبون توي مادر، بدگوئيش رو شنيدند. بچههاي دائي هم چشم ديدن عمهها رو ندارند. عيدها اومده و رفته؛ ماه رمضانها اومده و تموم شده، فاصلهها بيشتر شده و كمتر نشده.
من كه گوشم بدهكار اين حرفها نبوده و نيست. سالهاست رفتم و اومدم؛ دور و نزديك. عمه اخم كرده؟ خب بكنه. دختر عمه جواب سلام نميده؟ خب نده. اون يكي تا منو ميبينه شروع ميكنه به گفتن از 10-20 سال پيش كه آررره، بابات توي عقد كنون فلاني نيومد؛ مادرت توي ختم فلاني دير اومد؛ اون جا كم هديه داديد؛ اون روز به فلاني كه من ازش خوشم نمياد سلام كرديد.
عزيزم! دايناسورها با اون عظمت و بزرگي، نسلشون منقرض شد. شما هم همين كارها رو كنيد تا نسلتون از بين بره.
همين تابستوني كه براي فوت بابابزرگ رفتم شهرستان (*)، توي خونه اون خدا بيامرز، توي مراسم عزا، ميون اون جمعيت، بهش سلام كردم؛ رو برميگردونه و زير لب پچ پچ ميكنه. ميگم چيه؟ از چي ناراحتي؟ جواب نميده. بابا جان! من و تو كه با هم مشكلي نداريم. گناه من چيه كه بزرگترا، بچگي ميكنند. آخه ما چرا همون راه رو بريم؟
پاورقي:
البته براي بعضي بيتاثير نبود. چهرهها كمي شكوفت و آغوشها مقداري باز شد، و شبيه اين جملات رد و بدل شد: «واي! چقدر بزرگ شدي! عروسي كردي؟ نـــه!! بچه هم داري!!! ...» من و دوربينم هم شاهد و ناظر اين صحنهها بوديم. به اميد روزي كه هم چهرهها و هم دلها، با هم بخندند.
اما براي بعضي
انگار قرار نيست آفتابي طلوع كنه، بهاري بياد و عصر يخبندان تموم بشه.
انگار قرار نيست اين ديوار بشكنه؛ نه با عيد، نه با عزا.
به اميد ديدار
خدانگهدار
چند شب پيش باهاش تند حرف زدم. همون شبي بود كه حالم خوش نبود. چيزي گفت كه آتيشم بيشتر شد و از كوره در رفتم. امروز كه ديدمش خبر خوبي داشت. همين جمعه مراسم عقدشون هست. خيلي خوشحال شدم. گفتم كاش عيد بود. گفت كه براي قبل از عيد بليط گرفتيم و بايد بريم.
فقط به اندازه يك ساعت فرصت داشتيم هم رو ببينيم. كلاس داشت و بايد ميرفت. حرفاي قشنگي زد. دوباره به قد و بالاش نگاه كردم. آره، نسبت به قبل بزرگتر شده. همين چند سال پيش بود كه يا داشت روي زمين با بزغاله بازي ميكرد، يا از دار و درخت بالا ميرفت؛ از بس پرانرژي بود اين بچه.
روحيه لطيف، شاد و پر شوري داره. از خونه محقر و مادربزرگ و پدربزرگ براش گفتم و گفتم كه جات خاليه. اونجا برات عاليه. موقعيتهاي ناب و كم نظيري داره؛ از اونها كه فقط در فيلمها ميبينيم. گفت من عاشق اين طور جاهام. ميخواي يك رازي رو بهت بگم؟ گفتم بگو. گفت ما به همه گفتيم ميريم خارج؛ ولي قرار نيست خارج بريم. يك روستا پيدا كرديم حوالي فلان جا. ميخوام اين دوران رو با همسرم اونجا بگذرونم. خوش به حالش.
آخراي گفتگومون بود كه گفت: "يه خواهش ازت بکنم؟ يه جمله بهم بگو، يه تجربه تا بتونم با اون، همسر خوبي باشم". و من هم نقش يك والد رو به خودم گرفتم و سه نكته كليدي رو در گوشش گفتم؛ چيزايي كه از جنس هم نبودند، و فقط ما ميتونستيم به هم بگيم.
ما علاوه بر چيزاي ديگه، دوستاي خوبي براي هم بوديم. قهر و آشتي رو با هم داشتيم؛ ولي مواظب بوديم كه به اصل لطمه نخوره؛ و اصل، "دوستي و دوست داشتن" بود. يك عمر با هم زندگي كرديم. نسبت به نظر هم احترام ميذاشتيم. احترام كه نه؛ يه چيز بيشتر. به نظر همديگه نياز داشتيم. با اين كه خيلي ازم كوچيكتر بود؛ اما مشورت با اون براي من يك اصل بود و هست. اين حس رو اون هم نسبت به من داشت. همين دو شب پيش بود كه براي كار جديدم باهاش مشورت كردم.
دلم گرفته. به اون پدر و مادرايي فكر ميكنم كه شب عروسي بچهشون، اشك توي چشمشون حلقه ميزنه. چقدر سخـــته! براي زندگي، كيلومترها دورتر از اينجا رو انتخاب كرده؛ اما اگر همين جا رو هم انتخاب ميكرد بازم دلم ميگرفت. خوشحالي جاي خودش؛ ان شاءالله كه خوشبختر بشه؛ ولي من چه كنم كه همچين مشاور خوبي رو از دست ميدم. به قول "اصفهاني":
مرو اي دوست! مرو از دست من اي يار! ... چه كنم با دل تنها، چه كنم با غم دل، چه كنم با اين درد
چيزي كه در رابطه با تو تجربه كردم و بينظير بود، "اعتماد" بود. اعتمادي كه باعث آرامش و اطمينان خاطرم ميشد؛ نه از نوع "اطمينان كامل"؛ و نه از نوعي كه امروز چيزي بهش ميگي و فردا كاري ميكنه كه پشيمون ميشي از گفتنت؛ يا روزا قول و قرار ميذاره و شب نشده حرف از ترديد و دو دلي و انصراف ميزنه. براي همين ميگفتم هيچ كسي، تو نميشه.
به اميد ديدار
خدانگهدار
مدير منو به داخل برد و معرفي كرد
قبل از رفتنش به من گفت: «كلاس مجهز به دوربين مدار بسته هست
براي نظارت بر بچهها»
شنيده بودم كه مدرسه مرتب و پيشرفتهاي هست
اون رفت و من موندم با بچهها
البته بچه كه نميشد گفت
سلام كردم و خودمو معرفي كردم
و رفتم طرف تخته
نوشتم "جلسه اول: دوربين"
صداي خندههاشون ميومد
برگشتم
نگاهشون كردم
سعي كردم به چهره تك تكشون نگاه كنم
بعضي متعجب، بعضي منتظر و بعضي با خندههاي شيطنت آميز
مكث من اون قدر طول كشيد كه كلاس ساكت شد
با دست اشاره كردم به دوربين كوچيكي كه در سقف بود
اين يك دوربينه
دوربين وسيلهاي هست كه ميشه باهاش اطراف رو ديد
يك مدل دوربين هست كه نزديك شماست، دست شماست و باهاش دور رو ميبينيد
يك مدل دوربين هست كه دور از شماست؛ مثلا توي كلاسه و ميشه از جاي ديگه اينجا رو ديد زد
همين الان كه من دارم با شما حرف ميزنم مدير و ناظم، ما رو ميبينند
نميتونيد شلوغ كنيد
تقلب كنيد
حتي وقتي پشتم به شماست
چون از اونجا ميبينند
اما يك دوربين ديگه هم هست
كه نه تنها توي كلاس، بلكه بيرون و اونور ديوار رو هم ميبينه
نه تنها از شما، بلكه از توي دلاتون هم فيلم ميگيره
صداتون رو، اعمالتون رو، حتي افكارتون رو هم ضبط ميكنه
توي تمام اون مدت، نگران بودم نكنه نتونم منظورم رو خوب برسونم
و بعد از كلاس انتظارشو داشتم كه از طرف مديريت مدرسه درباره اين رفتارم با من صحبت كنند
حداقل نظرشون رو بگند
اما كسي چيزي نگفت
حتي به روي خودشون هم نياوردند
فقط جلسه بعد كه اومدم
دوربين رو ورداشته بودند
مطالب مرتبط:
دانشجويان به نصب دوربينهاي مداربسته در دانشگاه انتقاد دارند - ايسنا
گفت: نميدونم چرا خوانندههاي وبلاگت بيشتر خانمند. اصلا چه معني داره وبلاگت خواننده خانم داشته باشه؟
گفتم: اين چيزيه كه منم متوجه شدم. اگر حوصلهاش رو داشته باشي برات توضيح ميدم.
در حالي كه دستش رو مشت كرده بود و سعي ميكرد خودش رو آروم نشون بده گفت: من هميشه منتظر شنيدن توضيحاتت هستم.
منم آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: يه نگاهي به لينكدوني وبلاگم كن. ببين چندتا آقا هستند و چندتا خانم. من تقريبا هر روز به اينها سر ميزنم و براي بعضي پيام هم ميذارم. مثل وبلاگ فلان، آقاي فلان. حالا اگر اونا نميان به وبلاگم، يا ميان و - من از طريق كنتر وبلاگم ديدم كه اومدند - ولي پيام نميذارند گناه من چيه!؟
از بچههاي صدا و سيما براي ناظمي هم پيام گذاشتم، براي اخوان هم گذاشتم. ناظمي اومده و چيزي نگفته، در عوض اخوان استقبال كرده. يا مثلا آقاي دكتر فلان، تو كه خودت در جرياني، وقتي اولين پيامم رو خوب و محترمانه نوشتم، چطور جواب داد. يادته در وبلاگش بهم گفت برو با بزرگتر بيا؟ در مقابل براي خانم دكتر فلان هم پيام گذاشتم، ببين با چه روي خوش و مودبانه پاسخ داد.
به پير، به پيغمبر اگر من بخوام سوا كنم. قدم اول رو براي همه برداشتم، قدم دوم رو اونها انتخاب كردند كه بردارند يا نه.
و بعد براي اين كه خيالش رو كاملا راحت كرده باشم گفتم: تازه يه چيزايي هم هست كه تو بيخبري.
و جرياني رو كه همين تازگي برام اتفاق افتاد براش تعريف كردم، كه آقاي صاحب وبلاگي اومد و با عتاب گفت: «چرا بدون اجازه وبلاگم رو لينك كردي؟ زود باش پاك كن». اگر باور نميكني تمام پيامهايي كه بينمون رد و بدل شده رو دارم. بيا اين سند و اين مدرك.
با خنده آدرس وبلاگش رو ازم خواست. وقتي نگاش كرد گفت: اين كجاش آقاست؟
گفتم: اونوهاش، اون بالا اسمش رو نوشته. تازه برو تو پروفايلش، عكسش هم هست.
در آخر اضافه كردم: نميدونم چه رازي هست كه بعضي جاها انگار نسبت پيامها، حالت عكس داره. پيام آقايون براي خانما بيشتره و خانما براي آقايون.
اون كه معلوم بود خيالش نسبت به چند دقيقه قبل آسودهتر شده صداش رو صاف كرد و گفت: «بله، به نكته جالبي اشاره كردي. يك دوستي دارم كه موضوع پاياننامش كامنت وبلاگهاست. در اونجا به همين نكتهاي كه گفتي اشاره كرده». و اضافه كرد: «ممنون كه توضيح دادي. من بهت اطمينان كامل دارم».
به اميد ديدار
خدانگهدار
گاه ساعتها در امتداد جادهاي بي هدف راه ميروي. دلت ميخواهد براي مدتي در زمان و مكان گم ميشدي. احساس غريبي داري؛ چيزي مثل خسته شدن در روزمرگيها، يا دلزده از سلامها و خداحافظيهاي آدمهايي كه دوستشان داري؛ ولي ترجيح ميدهي از آنان دور باشي تا دوباره پيدايشان كني؛ كه طراوت را بهتر لمس كني.
گاه آدم دنبال يك همزبان ميگردد كه بدون استفاده از كلمات آشناي متداول بتواند ارتباط عميقي ايجاد كند. و بعد حادثهاي رخ ميدهد كه زودتر از تصورش به سراغش آمده. گاه احساس ميكند با شخصي كه به شكلي كاملا اتفاقي آشنا شده، اين ارتباط به راحتي و در يه لحظه برقرار ميشود؛ يك ارتباط دلي و كاملا بي تكلف. هميشه حادثه زودتر از آنچه تصور ميكني به سراغت ميآيد.
اقتباس از مجموعه «خانه سبز»
به اميد ديدار
خدانگهدار