هر بار كه به سفر ميروم، ميبينم كه بعضي از چيزها تغيير كردهاند. خانهاي خراب شده، آپارتماني ساخته شده، خياباني كشيدند، پل جديدي زدند، ماشيني فروختند، و خانهاي خريدند. آدمها هم همين طور. چقدر بزرگ شدي، براي خودت خانمي شدي، چقدر پير و شكسته شده، فلاني بچهدار شده، همسايه قديمي از دنيا رفته.
بعضي از تغييرات به تو ربطي ندارد، يا چنان تاثيري در تو ندارد. فوقش يك آهي بكشي يا به نشانه تعجب بگويي: «نــــه! راستي ميگي!؟ آخيش! خدا رحمتش كنه! مرد خوبي بود». بعضي از تغييرات است كه آدم نه انتظارش را دارد و نه آمادگي سازگاري با آن را. و بعضي از تغييرات هم به ظاهر كوچند؛ اما ميروند روي اعصاب آدم.
من تغيير و نوسان محيط را به راحتي تحمل ميكنم؛ از اول سفر گرفته تا آخرش را. به عنوان مثال، براي بعضي عوض شدن هوا، يك كابوس است. سرد، گرم يا باراني كه شود، آه و نالهاش در ميآيد كه «الان چه وقت بارون اومدنه، نميشه بيرون رفت. چقدر گرم شده، خيس عرق شدم». آن قدر غر ميزند كه روحيه ديگران را هم خراب ميكند. اما براي بعضي، تغييرات محيطي چندان بغرنج و غير قابل تحمل نيست.
بيشتر از اينها، تغيير كساني كه عمري آنان را ميشناختم و با رفتارشان خو گرفتهام، مرا غافلگير ميكند. وقتي ميبينم پسري كه تازه پشت لبش مو سبز شده، زير چشمش گود رفته و ميان جمع چرت ميزند، حالم گرفته ميشود. يا فلان فاميل كه آدم شاد و شنگولي بوده، عصبي و بدخلق شده، و يا آن يكي حرمت بزرگ و كوچكي سرش نميشود، و يا آن يكي كه از كوره در ميرود هر چه به زبانش ميآيد ميگويد.
در عوض، بعضي از عزيزان هستند كه انگار نه انگار؛ مثل روز اولي كه ديدهاي هستند. افول نكردهاند كه هيچ، بهتر هم شدهاند. به همان خوبي، به همان مهرباني. نه از ادبشان چيزي كم شده و نه از عبادتشان.
خلايق و سلايق
بعضي از تغييرات، مربوط به سليقه و مذاق آدمهاست. ذائقه شماليها با جنوبيها فرق ميكند. كردها با خراسانيها، شهري با روستايي، و ذائقه همه اينها با تهرانيها فرق ميكند :) و تو مجبوري به هر جا كه سفر ميكني، ذائقهات را با آنجا تطبيق دهي.
شمال كه ميروي دهان اكثر مردم، بوي سير ميدهد. هر چه به جنوب نزديكتر ميشوي، غذاها تندتر ميشود. تهرانيها حليمخور هستند، و مشهديها به جايش كشته مرده "شوله". (شوله، چيزي بين آش و حليم است؛ البته با طعم تند، كه در مراسم عمومي - مانند تعزيه - طبخ ميشود). خيلي سال پيش بود كه براي اولين بار در مشهد ديدم يه چيزي از كاسه آشم زد بيرون. بهت زده ديدم كه پاي مرغ است. براي صبحانه، ماست را با شكر، شيرين ميكردند. در كرمانشاه زردآلو را پخته و در كنار مرغ گذاشته بودند و ... . حتما شما هم تجربههاي مشابه داريد. آش و آبگوشتهاي مختلف، دلمههاي متنوع، ادويههاي رنگارنگ.
شايد ضعف ما باشد كه نميتوانيم ذائقه خود را با اين همه تنوع و كثرت طعم و مزه، هماهنگ كنيم؛ اما به طور يقين، اينها نقطه قوت آداب و رسوم ايراني است.
فليكر محيط خاصي دارد؛ هم شبيه به وبلاگ است و هم متفاوت از آن. قبلا دربارهاش صحبت كردم. از تجربه چند ماهه خودم، يادداشتهايي برداشتم كه اميدوارم بتونم در اينجا بنويسم. محيط آنجا نسبت به وبلاگ، بين الملليتر است؛ اما متكي به زبانداني نيست؛ چون در آنجا تصوير، حرف اول را ميزند، و زبان تصوير، فراتر از مرزهاي جغرافيايي است. با اين حال، براي تشريح و تشكر و نظر دادن، همچنان به كلام نيازمنديم. اينجاست كه انگليسي، ميشود زبان رابط. كساني كه مسلطند كه هـــچ؛ ولي اشخاصي كه چيزكي بلدند، با استفاده از كلمات كوتاه يا تقليد جملات ديگران، لنگان خرك خويش به منزل ميرسانند.
فارسيننويسي در فليكر!
مساله از جايي آغاز ميشود كه ايرانيها (فارسي نويسها)، ميان خود هم انگليسي حرف ميزنند. فلان آقا - كه ممكن است در ايران هم باشد - ميآيد و در ذيل تصوير بنده، انگليسي پيام ميگذارد كه Nice shot. اين كار، چه معنايي دارد؟ اشتباه نكنيد؛ منظورم "فنگليشي" (فارسي نويسي با حروف انگليسي) نيست. آن كه مسالهاي علي حده است. موضوع تمرين و تقويت انگليسي و اين طور چيزها هم مطرح نيست. پراندن تيكههاي متدوال انگليسي كه تمرين به حساب نميآيد.
من - طبق رويهاي كه در وبلاگ دارم - به اين طور چيزها توجه دارم و تاثير و تاثرها، و تغيير و تحولها را پيگيري ميكنم. مثلا فلاني كه اوايل فارسي مينوشت، يواش يواش تيكههاي انگليسي را براي ايرانيها هم مينويسد. چيز پنهاني نيست كه ما نتوانيم ببينيم.
شما يك انگليسي ديديد كه براي هم وطن و هم زبان خودش فارسي پيام بگذارد؟ پس چرا ما جَوزده شدهايم!؟
به اميد ديدار
خدانگهدار
|
انتقاد شديد عليرضا قزوه از برخي مداحي ها «عليرضا قزوه» شاعر انقلاب اسلامي و عاشورا، با نوشتن يادداشتي، به بعضي از مداحي هاي معاصر و پخش آن ها از صدا و سيما به شدت انتقاد كرد. به گزارش فارس، قزوه كه اكنون در هند به سر مي برد، صاحب دو كتاب عاشورايي به نام هاي «با كاروان نيزه» و «من مي گويم شما بگرييد» است كه در مجموع ١٨ بار در اين سه سال تجديد چاپ شده است. همچنين كتاب «با كاروان نيزه» تقدير شده در مراسم جايزه كتاب سال جمهوري اسلامي بوده است. وي در بخشي از اين يادداشت آورده است: شعر اين سال ها در عرصه آييني و به خصوص عاشورايي، چه به لحاظ كيفيت و فرم و محتوا، و چه به لحاظ كميت با يك رشد بالنده مواجه بوده است. اما مداحي در اين سال ها به خصوص تيپ مداحان راك و رپ و كساني كه بالا پايين مي پرند و قرتي بازي و ادا و اصول در مي آورند با يك افت وحشتناك روبه رو بوده است. در عرصه شعر هم ما اين آدم ها را داشتيم؛ اما با آن ها بحث كرديم و با نقد علمي جلو شان ايستاديم؛ اما در عرصه مداحي به جاي نقد، ما حتي با نوازش اين جماعت روبه رو بوديم. براي همين است كه من هنوز نوحه هاي «سليم مؤذن زاده» و يا «مرحوم كوثري» را كه براي امام (ره) مي خواند، بر همه اين مداحي ها ترجيح مي دهم. شعر عاشورايي در روزگار ما حركت هاي بسيار جدي كرده و با تلاش شاعراني چون حسن حسيني و قيصر امين پور و دكتر گرمارودي و مجاهدي و شفق و انساني و عزيزي و ميرشكاك و كاكايي و فريد و خسرو احتشامي و نيكو و ساعد باقري و اميري اسفندقه و حسينجاني و محمد سعيد ميرزايي و جماعتي از شاعران جوان ... به بالندگي خوبي رسيده. متأسفانه مشكل، مشكل معرفي و عرضه است. به طوري كه همان طور كه چاي ايراني و برنج ايراني بهترين محصول جهاني به لحاظ كيفيت و بدترين به لحاظ عرضه و بسته بندي است. صدا و سيما و رسانه هاي ديگر نيز با شعر شعرا مثل سيمان و گچ فله اي برخورد مي كنند. از نظر صدا و سيما مداحي كه شعر مي خواند و يك ريزه صدا دارد، بدون داشتن تفكر و سواد، كافي است تا نيم ساعت وقت شبكه را بگيرد قربة الي ا... و از اين روست كه هميشه نتايج زحمات شاعر به حساب مداح ريخته مي شود و مداح هم فكر مي كند كه چه لطفي كرده كه شعر شاعر را خوانده است. |
يكي از نقاط تفوق و برتري شعر بر مداحي اين است كه در روز عاشورا بيش از آن كه مداحي داشته باشيم، با شعر، آن هم شعر شعورمند روبه رو بوديم و متأسفانه اين شعر شعورمند همان چيزي است كه بيشتر مداحان امروز ما با آن ارتباط برقرار نمي كنند. حتي يادم نمي رود كه چند سال پيش آقاي ضرغامي مداحان و شاعران را جمع كرد در سالن صدا و سيما و علي معلم همين حرف ها را زد و يكي دو تا از مداحان - به خصوص يكي كه سابقه تكفير اين و آن را دارد و به مريدانش زياد مي نازد - سريع با او برخورد كرد. در صورتي كه حرف معلم حق بود و آن آقا در عرصه تفكر و سواد، شاگرد معلم به حساب مي آمد؛ اما از بس به او در سيما تريبون داده بودند ديگر شمر هم جلودارش نبود! من در مورد مداحي معتقدم كه نوگرايي هاي بي ريشه و اساس، كار دست مداحي ما داده است. دوستي مي گفت در يك فيلمي متن نوحه يك مداحي را كه مثل رقاص ها مي خواند برداشته بودند و به جايش يك آهنگ تند رقص گذاشته بودند و مسخره مي كردند! چرا بايد كاري كنيم كه بتوانند ما را دست بيندازند!؟ از نظر من هنوز نوحه «امشب شهادت نامه عشاق امضا مي شود ...» چندين درجه بالاتر و هنري تر از مزخرفاتي است كه گاه و بي گاه توسط برخي مداحان كم سواد خوانده مي شود. هنوز شعر «باز اين چه شورش است...» غوغاترين شعر است كه اشك هر كس را در مي آورد. البته من با بسياري از مداحان مثل حاج سعيد حداديان و حاج صادق آهنگران و... دوستم و كارهايشان را هم دوست دارم و سطح سواد و انتخابشان را هم، و اين حرف ها را بارها به آن ها هم زده ام؛ اما معتقدم كه صدا و سيما بايد با عدالت بيشتري از همه مداحان، به خصوص مداحان سنتي استفاده كند. ماخذ: روزنامه خراسان، صفحه 7 ادبي و هنري، شماره سريال 17175، تاريخ انتشار 871022 |
امروز از طريق يكي از دوستانم، متوجه شدم عكسي - كه بعد از دو سال - چند روز پيش اقدام به انتشار آن در وبلاگ و فتوبلاگم كردم، بدون اطلاع و اجازه من، و بي آن كه اشارهاي به مأخذ عكس شود، در روزنامه "همشهري" (مورخه سهشنبه 5 آذر 1387، سال شانزدهم - شماره 4708 در صفحه اول و سيزدهم) چاپ شده است.

مقدمه: متن زير، مقاله ارزشمند ديگري از دكتر "نعمت الله فاضلي" در زمينه فرهنگ است كه بعد از كمي ويرايش و تيتربندي در اينجا قرار دادم. براي پرهيز از طولاني شدن، از آوردن بخشي از مقدمه، پرهيز نمودم.
مقدمه
اجازه دهيد بحث را با طرح مسئله آغاز كنيم و سپس به تبيين و تشريح آن بپردازيم. مسلما ايده آل آن است كه براي حل مسئله راه حلهايي نيز ارائه نماييم. اما من در اين مورد اخير راه حلي جز اينكه بگويم فهم مسئله خود ميتواند به حل آن كمك نمايد چيزي براي گفتن ندارم.
طرح مساله
مسئله، زوال همسايگي است. هر يك از ما اين احساس و تجربه را داريم كه روابط همسايگي رو به زوال است و روابط همسايگي موجود نيز به نظر زائد و مخل زندگي ما به نظر ميرسد. در گذشته همسايگي چنان اهميتي داشت كه گفته ميشد «همسايه خوب از خويشاوند بهتر است» و اينكه «همسايه از همسايه ارث ميبرد» يا اينكه «تا چهل خانه همسايه آدمي است». ادبيات، متون ديني و عرف و فرهنگ شفاهي ما انباشته از ستايشها و سفارشهاي متعدد اخلاقي درباره روابط همسايگي است. اما علي رغم اين سفارشها و تجربه تاريخي طولاني در زمينه همسايگي، اكنون نهاد همسايگي در حال زوال است. پرسش اين است كه چرا و چگونه اين اتفاق رخ داده است؟
مقدمه: يادداشت زير حاصل گفتگو خانم "شيما فرزادمنش" خبرنگار "روزنامه اعتماد ملي" با دكتر "نعمت الله فاضلي". قابل توجه دوستان عزيز كه يك رفتار ساده و روزمره در زندگي ما، ميتواند چگونه مورد دقت نظر و كنكاش محققين قرار گيرد.
دكتر نعمت الله فاضلي، استاديار دانشگاه علامه طباطبايي در رابطه "تاريخ شكل گيري رستوران و غذا خوردن در بيرون از خانه" كه امروزه به يك روند عمومي تبديل شده است، ميگويد:
اين پديده تاريخچهاي دارد كه با فرايندهاي مدرن شدن و شهر نشيني مرتبط است. در حالي كه در دوره پيشا مدرن محل كار و زندگي، خانه بوده است، در دوره مدرنيته خانه ديگر محل كار نيست. در مقابل خروج كار از خانه و انتقال آن به بيرون در دوران مدرن، برخي پديدهها همچون حمام كه قبلا بيرون از خانه بوده اند، حال به داخل خانه منتقل شدهاند. بدين ترتيب خانه نيز برخي از كاركردهايش را ازدست داده و برخي كاركردهاي جديد يافته است. از آن ميان ميتوان به تربيت فرزند اشاره كرد و اينكه امروزه كودكان از لحظه تولد بيشتر وقتشان در مهد كودك و پيش دبستاني و مدرسه ميگذرد تا زماني كه وارد دانشگاه و محيط كار ميشوند. در حالي كه در گذشته فرزندان در خانه پدري زاده ميشدند، بزرگ ميشدند و اغلب هم تا پايان عمر - حتي پس از تشكيل خانواده - در همان خانه پدري ميماندند.
مقدمه: اين يادداشت را - كه از نوشتههاي "دكتر فاضلي" است - به اين جهت انتخاب كردم كه هم با جنبش "طبيعيت گرايان" بهتر آشنا شويد و هم صحبتهاي يكي از رهبران آنان را كه در وسط شهر، در حالت عريان، با حضور پليس براي مردم وعظ و خطابه ميكرد بخوانيد. درست است كه به نظر ما فرقه منحرفي هستند، اما توجه كنيد كه در بيان خواستههايشان با چه منطق و اعتماد به نفسي صحبت ميكنند.
چيزي كه بيش از هر پديده ديگري در تمام سالهاي اقامتم در لندن مرا با حيرت مواجه ساخت، "جنبش برهنگان" كه شاخهاي از "طبيعت گرايان" (Naturists) است، بود. من ابتدا در برنامهاي تلويزيوني به نام "مردم برهنه" (People Naked) كه در تابستان 1999 از تلويزيون "بي بي سي" پخش شد با "برهنگان" آشنا شدم. اين برنامه، راهپيمايي تعداد زيادي - حدود 500 زن و مرد عريان و لخت كامل - در "لندن" را نشان ميداد. راهپيمايان برهنه، خواهان قانوني شدن لباس نپوشيدن در خيابانها و زندگي عريان بودند. رهبر اين گروه، جوان 35 سالهاي بود كه ريشهاي بلندي داشت، و به روي درختي در "ميدان ترافالگار" رفته بود و با بلندگويي، خطابه غراء و بلندي را در دفاع از جنبش برهنگان ارائه ميكرد. او مانند روحاني اخلاقگرا، مردم و پليس را موعظه ميكرد و خواهان آن بود كه بايد به "برهنگان" آزاديها و حقوق اجتماعي اعطا شود. سخنان او بسيار اعجاب انگيز بود. من عينا برخي گفتههاي او را يادداشت كردم كه در اينجا نقل ميكنم.
«آي مردم! رفتار شما در برخورد با بدنهايتان ظالمانه و غير اخلاقي است. با شما هستم، شما آدمهايي كه لباس به تن ميكنيد، شما با لباسهايتان از بدن خود شخصيت زدايي ميكنيد و ارزشي كه بدن شما في نفسه داراست را كتمان مينماييد. بدن ما انسانها نيازي به اين ندارد كه به كمك لباس زيبا شود، اجازه دهيد بدنها خودشان را نشان دهند، اجازه دهيد بدن ما سخن بگويد، آن گاه در مييابيد كه من از چه حقيقتي پرده برميدارم. آي آدمها كه لباس ميپوشيد! چرا بدنهايتان را خفه ميكنيد؟ آي آدمها كه لباس ميپوشيد! چرا نميگذاريد عطر بدن شما شامه شما را معطر كند. لباس از ما شخصيت زدايي (depersonalise) ميكند و شخصيتي مصنوعي به ما آدمها ميدهد.
خداوند اگر ميخواست كه انسان لباس به تن كند، او را با لباس خلق ميكرد، همان طور كه حيوا نات ديگر را با لباس آفريده است. آيا خداوند نميدانست يا نميتوانست ما را با پوششي كه امروز براي خود ساختهايم خلق كند؟ اين كه ما را لخت آفريده است نشان آن است كه خداوند ميدانسته است كه بدن ما به قدر كافي زيبا و جذاب است. آنها كه با ما "برهنگان" مخالفند از تمدن بويي نبردهاند. آنها انسان را نميشناسند.
آي بيتمدنها! آهاي زندانيان لباسهاي كثيف و زشت! بگذاريد ما برهنگان آزاد، انسانها را از قفس لباسهايي كه قرنهاست به تن كردهاند آزاد سازيم. چرا عقلاني نميانديشيد. برهنگي سرمايه عظيمي براي ما انسان به وجود خواهد آورد. لباس سرمايههاي طبيعي و اقتصادي ما را هدر ميدهد. اگر پولي كه براي لباس هزينه ميشود را صرف گرسنگان عالم كنيد، آيا ميدانيد كه ديگر نه تنها گرسنهايي به عالم نخواهد بود، بلكه حتي نيازي به تخريب بيشتر طبيعت براي تهيه غذا نيز نخواهد بود. آهاي مردم! گوش كنيد. عادتها را لحظهايي فراموش كنيد. ما برهنگان امروز بيش از شما از زندگي و بدن خود لذت ميبريم. به جمع ما بپيونديد و زندگي تازهاي را تجربه كنيد. فرياد بزنيد مرگ بر عادت، مرگ بر لباس، زنده باد طبيعت.»
در حاشيه سخنراني، پليس با بلندگو او را به سكوت و پايين آمدن از درخت فرمان ميداد و مردم برهنه را پراكنده ميكرد. عاقبت پليس به بالاي درخت رفت و پتويي به برهنه پوشاند و او را به پايين آورد.
در برنامه تلويزيوني ديگري درباره برهنگان، زندگي يك زن و مرد شصت و چند ساله را نشان ميداد كه در خانه و خيابان هرگز لباس نميپوشيدند و همچنين از خوردن گوشت نيز پرهيز داشتند. فلسفه آنها زيستن بر اساس طبيعت بود. آنها از اين اصل دفاع ميكردند كه انسان نبايد در اصول طبيعي زيست، دخل و تصرف كند و اين تصرفات بايد به حداقل ممكن كاهش يابد. در اين برنامه "برهنگان" با بدنهاي عريان در حالي كه قسمت مياني بدن خود را در يك جعبه مقوايي قرار داده بودند، به خيابانها ميآمدند و هر گاه پليس را ميديدند جعبهها را به روي بدن خود ميگذاشتند و به محض رفتن پليس جعبهها را برميداشتند.
طبيعت گرايي (Naturism) جنبشي بود كه در دهههاي اخير، ابتدا در آمريكا شكل گرفت و مركزي در كاليفرنيا تاسيس كردند؛ اما نتواستند موفقيت چنداني به دست آورند و گسترش پيدا نكردند. يكي از دلايل آن، نگرش افراطي آنها به دستاورهاي فرهنگي بشر و مبارزه جدي كه با فرهنگ داشتند است.
ماخذ: فرهنگ شناسي
تاريخ انتشار: 17 مهر 1386 - 21:24
نويسنده: نعمتالله فاضلي
مقدمه: "چهره پنهان ايران" از يادداشتهاي "دكتر فاضلي" است كه آن را سال گذشته در پايگاهش منتشر نمود. هر چند نوشته كوتاهي است؛ اما به جهت آن كه توسط متخصص فرهنگي بيان شده، قابل اتكاء و تأمل ميباشد.
يكي از قابل توجهترين نكات غرب براي ايرانيان در سالهاي اخير گزارشها و اظهار نظرهايي است كه غربيها بعد از ديدار از ايران منتشر ميكنند. بعد از روي كار آمدن آقاي خاتمي در 1997 درهاي ايران بيش از گذشته به روي استادان دانشگاه و نويسندگان و كارشناسان اورپايي و غربي به ايران گشوده شد، و به تدريج عده زيادي از نخبگان غرب از ايران بازديد كردند.
مهمترين وجه مشترك تمام گزارشهاي منتشر شده را ميتوان در يك نكته خلاصه نمود: "بر خلاف آنچه تاكنون غربيها ميپنداشتهاند، ايران نه تنها كشوري غرب ستيز و ضد مدرن نيست؛ بلكه يكي از كشورهايي است كه به گرمي از مدرنيته استقبال كرده است و ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي آن در مرحله گذار كامل از سنت به مدرنيته را پشت سر ميگذراند." من در اين گزارش خلاصهاي از نظرات و مشاهدات گزارشگران غربي را ارائه و در پايان تلاش ميكنم به اين پرسش پاسخ دهم كه تا چه ميزان اين نگرشها واقع بينانه است.
شايد مفصلترين گزارش كه يك آمريكايي از ايران در سالهاي اخير منتشر كرده است كتاب "ايرانيها: ايران، اسلام و روح يك ملت" اثر خانم "ساندرا مك كي" (1998) است. خانم مك كي تلاش ميكند با نثر ساده و ژورناليستي مشاهدات و تجزيه و تحليلهاي تاريخي را به هم پيوند بزند و گزارش خود را از سپيده دم تاريخ ايران چند هزار سال قبل از ميلاد آغاز و با تحليل شرايط سالهاي اخير به پايان ميبرد. مك كي معتقد است: "ايرانيها غالبا، بسته به ديدگاهي كه دارند، از درك كليت امور غافل ميمانند. اين امر در مورد غربيها نيز صادق است. آنان نيز از دريچه ايران عصر پهلوي با ايران جمهوري اسلامي به قضايا نگاه ميكنند." (ص7).
با هدف اصلاح طرز تلقي غربيها از ايران و ايرانيها از خودشان، خانم مك كي 436 صفحه مطلب مينويسند. مهمترين نكتهاي كه به اعتقاد نگارنده، مولف "ايرانيها" موفق به درك و تبيين آن شده است اين است كه مينويسد:
«آنچه ايرانيان ميخواهند فرايند روشنفكرانه ترسيم مرزها و سنجش ارزش هر يك از سنتهاي فرهنگي خود است. جمهوري اسلامي ايران از بدو پيدايش حامل امر مذهبي و امر سياسي، امر مقدس و امر غير مذهبي، معنويت باستان و نگرانيهاي دنيوي دنياي مدرن بوده است. اينها همه، وجوه مشخصه فرهنگ ايران است و نه تنها در سياست ايران كه در روح ايرانيان جاي دارد. ... و تمام زيگزاگهاي در سياستهاي فرهنگي و سياسي و اقتصادي جمهوري اسلامي ايران ... بازتاب مرزهاي نامشخص ميان عناصر ايراني، اسلامي و مدرن در هويت فرهنگي ايران است.» (ص: 412)
خانم "جكي بالارد"، عضو حزب لبيرال دموكرات بريتانيا و نماينده سابق پارلمان اين كشور، در سال گذشته، از ايران با روزنامه "ديلي تلگراف" مصاحبه مفصلي انجام داد و در آن اذعان داشت كه "مردم مغرب زمين، شناخت نادرست و كليشهاي از ايران دارند" و به برخي از آن كليشهها اشاره كرد. خانم بالارد كه براي انجام رساله تحصيليش در زمينه "تاثير اينترنت بر كشورهاي خاورميانه"، در دانشگاه تهران مشغول پژوهش است با مشاهده وضعيت كار و شغل زنان و حضور گسترده و مؤثر آنها در فعاليتهاي فرهنگي مانند توليد و نشر كتاب، ساخت فيلم، حضور در سينما، تصاحب پستهاي مديريتي، حضور آزادانه آنها در خيابانها و پاركها و گردشگاههاي تهران و از همه مهمتر، نقشي كه حجاب در ايجاد امنيت رواني براي زنان در جامعه ايران به وجود ميآورد، چنان به هيجان و وجد آمده بودند كه اظهار ميدارند كه تصميم دارند براي هميشه با حجاب و پوشش اسلامي زندگي كنند. براي اثبات شرايط خوب زنان در ايران، خانم بالارد به مقايسه ميزان اشتغال زنان ايراني در پستهاي مديريتي و همچنين آموزش عالي زنان در ايران و بريتانيا ميپردازند و نشان ميدهند كه تفاوتي ميان اين دو كشور از نظر شاخصهاي مذكور وجود ندارد.
مأخذ: فرهنگ شناسي
تاريخ انتشار: 17 مهر 1386 - 21:34
نويسنده: دکتر نعمت الله فاضلي