| مقام سقايت در كربلا از آن عباس است؛ ماه بنیهاشم. در اين ترديد نيست، اما آنچه شايد تو نداني اين است كه شب عاشورا، آب را ما آورديم؛ من و سوارم علي اكبر با سي سوار و بيست پيادهي ديگر. باني ماجرا هم علي كوچك شد؛ علي اصغر؛ علي دُردانه. من بيرون خيمه ايستاده بودم و صداي گريه او را ميشنيدم. گريه اندك اندك تبديل به ضجه شد و بعد ناله و آرام آرام التماس و تضرع. ما اسبها هم براي خودمان نميگويم آدميم ولي بالاخره احساس داريم، عاطفه داريم، بي هيچچيز نيستيم. از گريههاي مظلومانه او دل من طوري شكست كه اشك به پهناي صورتم شروع به باريدن كرد. خدا خدا ميكردم كه سوارم از جا برخيزد و داوطلب آوردن آب شود. با خودم گفتم آن چنان او را از حصار دشمن عبور ميدهم كه آب در دلش تكان نخورد و گرد و خاشاكي هم بر تنش ننشيند. و هنوز تمامت آرزو بر دلم نگذشته بود كه سوارم - علي - از مقابل ديدگانم گذشت. به وضوح، بیتاب شده بود از گريهي برادر كوچك. از پدر رخصت خواست براي آوردن آب و اشاره كرد به دردانه، كه من بيش از اين تضرع اين كودك را تاب نمي آورم. امام رخصت فرمود؛ اما سفارش كرد كه تنها نه؛ لااقل بيست پياده و سي سوار بايد راه را بگشايند و شمشيرها را مشغول كنند تا دسترسي به شريعه ميسر باشد. سوارم دو مشك را بر دو سوي من آويخت ما به راه افتاديم. شب، پوششي بود و مستي و غفلت دشمنان، پوششي ديگر. اما حصار شريعه هيچ روزني براي نفوذ نداشت. سدي چند لايه از آدم بود كه اطراف شريعه را بسته بود. همه چيز ميبايد در نهايت سرعت و چابكي انجام مي شد چه اگر دشمن، آن دشمن چند هزار، خبر از واقعه ميبرد، فقط سم اسبهايش آب شريعه را بر ميچيد. ناگهان برق شمشيرها در فضا درخشيدن گرفت و صداي چكاچك آن سكوت شب را در هم شكست. من و سوارم در ميانه اين قافله، راه ميسپرديم و اولين برخورد شمشيرها در پيش روي قافله بود. |
راه بلافاصله باز شد و من سوارم را برق آسا به كناره شريعه رساندم. علي پياده شد و گلوي مشكها را به دست آب سپرد و به من اشاره كرد كه آب بنوشم. من چشمهايم را به او دوختم و در دل گفتم: "تا تو آب ننوشي من لب تر نميكنم." او بند مشكها را رها كرد تا من بند دلم پاره شود و آمرانه به من چشم دوخت. اين نگاه، نگاهي نبود كه اطاعت نياورد. من سر در آب فرو بردم و چشم به او دوختم بي حتي تكان لب و زبان و دهان. اما او كسي نبود كه آب نخوردن مرا نفهمد. دست مرطوبش را به سر و چشمم كشيد و نگاهش رنگ خواهش گرفت. آن قدر كه من خواستم تمام فرات را از سر نگاه او يکجا ببلعم. مشكها پر شد بي آنكه او لبي به خواهش آب تر كند. وقتي كه بر من نشست و خنكاي دو مشك را به پهلوهاي عرق كردهام سپرد، دوباره صداي چكاچك شمشيرها در گوشم پيچيد. و من مبهوت از اينكه چگونه در اين مدت كوتاه، در نگاه او گم شده بودم كه هيچ صدايي را نميشنيدم و هيچ حضور ديگري را احساس نميكردم. آب به سلامت رسيد، بي آنكه كمترين خاري بر پاي اين قافله بخلد. سرخي سمهاي ما همه از خون دشمن بود. سد آدمها شكسته بود و خون، زمين را پوشانده بود؛ آن چنان كه شتكهاي آن تا سر و گردن ما خود را بالا ميكشيد. علي دو مشك را پيش پاي امام بر زمين نهاد و در زير نگاه سرشار از تحسين امام، چيزي گفت كه جگر مرا كباب كرد آن چنان كه تمام آبهاي وجودم بخار شد: كتاب: پدر، عشق، پسر |

بيدارم و ميبينمت رويا به رويا
از پيش چشمم ميروي دنيا به دنيا
با تو ميان آب و آتش آشتي بود
در آتش است از رفتنت دريا به دريا
يکبار ديگر عشق را با خون نوشتند
تعبير لبخند تو را گلگون نوشتند
تا دست عشق از پيکر عاشق جدا شد
با دست ليلا قصه مجنون نوشتند
اين کوچهها بي تو هميشه بيقرارند
حس غريبي بين پاييز و بهارند
رفتي ولي فکري به حال کوچهها کن
بوي تو دارند و تو را اما ندارند
با صداي احسان خواجه اميري | دانلود

ماه محرم نزديكه. چند روز بيشتر نمونده. از سال گذشته چيزي يادتون هست؟ كجا بوديد؟ چكار كرديد؟ چيا ياد گرفتيد؟ چيز جديدي درباره محرم، عاشورا، كربلا، امام حسين عليه السلام و يارانش ياد گرفتيد؟
حافظه ما طوري ساخته شده كه وقايع و رخدادهاي زندگي رو قبل از ذخيره كردن، طبقه بندي ميكنه و اين كار رو بر اساس يك سري اوليتها، انجام ميده. رو اين حساب، بعضي چيزها رو هيچ وقت فراموش نميكنيم و بعضي چيزا رو اصلا به ياد نمياريم. بعضي چيزا هست كه در خاطرمون كمرنگه و بعضي چيزا هميشه جلوي چشممونه. يك دليلش ميتونه همون اولويت و امتيازي باشه كه ذهن ما به اون شي يا شخص داده.
ما ساليان زيادي رو به مدرسه رفتيم. هر روزمون پر از حركت و رخداد بوده؛ اما الان كه فكر ميكنيم، چندتا از اونها رو خوب به خاطر داريم؟ چقدرشون پررنگه و چقدرشون كمرنگ؟ اصلا به يادمون مونده معلم چه درسايي به ما داده؟ احتمال خيلي كمي داره كسي ريز مطالب رو به خاطر داشته باشه. ولي اولين روزي رو كه به مدرسه رفتيم اكثرا يادمون مونده. آره، كم و بيش اون روز رو به خاطر مياريم. روزي رو كه معلم شما رو بدجوري تنبيه كرده هيچ وقت فراموش نميكنيد. اون روزي كه معلم بچه كوچيكش رو به مدرسه آورده بود. از ميون اون همه همكلاسي فقط چندتاشون يادمون مونده. زمان دانشگاه هم همين طوره. از درس دادن اساتيد چيزي يادمون نمونده؛ اما فلان روز رو كه معلم حواسش نبود موهاشو شونه كنه و موهاش سيخ شده بود، يا اون روزي كه از عصبانيت كلاس رو ترك كرد، خوب به خاطر داريم. چرا؟
يكي از چيزهايي كه باعث كسر امتياز خاطرهها ميشه يكنواختي و تكراري بودنه. در مقابل، چيزهاي نو و بديع، در حافظه ما برجسته هستند. يكنواختي مثل يك خط صاف ميمونه، و حوادث جديد و غير منتظره، موج و نوساني هستند كه در خط صاف ايجاد ميشند. براي همين از دور، خوب به چشم مياند.
من سالها رو بر اساس چيزهاي جديدش به خاطر ميارم. ماه محرم سال قبل رو به خاطر تحقيق و چند نوشته جديدم، به خاطر دارم. سالي رو كه محرم در شيراز بودم، يادم هست. اون سالهاي دور رو كه در كوچه، تكيه ميزديم و با دوستانم شب رو توي تكيه مثلا ميخوابيديم :) دقيقا به خاطر دارم.
خلاصه اين كه براي امسال آماده بشيم. ماه محرم نزديكه. اينو علاوه بر تقويم، از جستجوهاي اينترنتي كه به وبلاگم ختم ميشه متوجه شدم. مردم دارند خودشون رو آماده ميكنند. اگر ميخواهيم امسال رو خوب ذخيره كنيم، بايد متفاوت از سالهاي گذشته باشيم. يه كتاب جديد، مقالهاي، سخنراني، نوشتهاي، يه حركت تازهاي كنيم. اولين خواستهام از امام حسين عليه السلام اينه كه بذار امسال بيشتر بشناسمت.
مطالب مرتبط:
» خاطرات محرم
به اميد ديدار
خدانگهدار
| سلام
امتياز حر در شخصيت حر چيزهايي وجود دارد كه باعث ممتاز شدن او از ديگران ميشود. او حتي با زهير هم تفاوت داشت. امتياز اول: تضاد حر داراي شخصيت عجيب است. يك نوع تضاد در رفتارش وجود دارد كه از چشم اطرافيانش هم پنهان نمانده. تضادي كه نشان از تلاطم روحي و همان درگيري دروني - كه در يادداشت "تمام وسوسههاي زمين" مطرح كردم - دارد. شايد همين تضاد اوست كه او را متمايز از ديگران كرده و شخصيتش را براي بيننده، معمايي و برجسته نموده. - از طرفي روبروي امام ميايستد و راهش را ميبندد ميان اين دو عمل، در يك زمان، خيلي فاصله است. "آقا همگي پشت سر شما نماز ميخوانيم". اين يعني ما شما را قبول داريم. اين كجا و آن كه "آقا حق نداري برگردي به مدينه؛ فقط كوفه" كجا؟! ولي اين دو، در يك آن، در حر، جمع شده. ايستادن مقابل امام و اقتداي به امام. قطعيت ترديد هر چه از آغاز سفرش با امام حسين ميگذرد، كفه ترازوي تضادش، رفته رفته به سمت خير سنگينتر ميشود؛ تا آن كه از قطعيت دور شده و به ترديد ميرسد. زماني ميآيد كه عمر سعد را ميبيند كه به سخنان امام توجه نميكند. از او ميپرسد نكند ميخواهي با او بجنگي؟! عمر سعد ميگويد چنان جنگي كنم كه كم كمش سرها به زمين بيفتد و دستها قطع شود. دل حر به لرزه ميافتد. كمي از عمر سعد دور ميشود. پيش يكي از سربازان به نام "قُـرّه" ميرود. ميگويد ميخواهي اسبت را آب بدهم؟ عجيب حرفي است. سرداري مانند حر به يك سرباز ميگويد ميخواهي اسبت را آب بدهم؟! به بهانه آب دادن به اسب از لشكر خود دور ميشود و آرام آرام به خيمههاي امام نزديك. "مهاجر" او را ميبيند و ميگويد ميخواهي حمله كني؟ اما به جاي شنيدن پاسخ، لرزيدن حر را ميبيند. با تعجب ميگويد: اگر به من بگويند شجاعترين اهل كوفه كيست، غير از تو نميتوانم بگويم. اين چه حالي است كه ميبينم؟! انتخاب |
انتخاب خوب و بد در فيلمها، گاهي به اين گونه شخصيتها برميخوريم. سرباز وظيفه شناسي كه ميداند ماموريتش بر خلاف انسانيت و وجدانش است. اين حالت حتما براي خود ما هم رخ داده. گاهي بين انتخاب خوب و بد مُخيّر ميشويم. دقت كنيد چه ميگويم: خوب و بد. اين مرحله، يعني مرحله انتخاب، بعد از مرحله معرفت و شناخت است. يعني من شكي ندارم كه اين خوب است و آن بد. ترديد من به خاطر عدم آگاهيم نيست. ترديد من در خود انتخاب است. براي همين حر گفت: «اُخَيـّـر بين الجنة و النار - بين انتخاب بهشت و جهنم ماندم». از اين واضحتر اعتراف ميخواهيد؟! اگر جهلي هم به صداقت و حقانيت امام حسين داشت، در طي همان چند روز سفر، بر طرف شده. امتياز دوم: احترام حر امتياز ديگري داشت و آن مودب بودنش بود. يادم نميآيد كه قبل از آن روز امام را ديده يا نه. ظاهرا اولين ديدار بود. اما ميدانست كه حسين عليهالسلام، چه شخصيتي است. مادرش كيست، پدرش كيست، پدربزرگش چه كسي است، و ميدانست حرمت نام فاطمه عليهاالسلام را بايد داشته باشد. اين چيزي نيست كه در دانشگاه و كتاب و روزنامه و تلويزيون ياد گرفته باشد. هر چه بود از دامن پاك مادرش بوده. توبه حر حر دو گناه كرد كه او را تا مرز هلاكت به پيش برد. اول آن كه سد راه قافله امام شد و دل خاندان پيامبر خدا را لرزاند. دوم آن كه آنها را به قتلگاه كشاند. در روز عاشورا وقتي از لشكر خود جدا شد و به خيمههاي امام نزديك ميشد، سرش را از شرم به زير انداخته بود و با صداي بلند ميگفت: «اللهمّ اليك اُنيب؛ فتُب علَيّ ... - خدايا من به تو برگشتم؛ تو هم برگرد. من دل اولياء تو و فرزندان نبي ترا ترساندم. يا اباعبدالله! من توبه كردم. آيا جايي براي توبه من هست؟» در آيةالكرسي (بقره/257) ميخوانيم: «الله وليّ الذين آمنوا، يُخرجهم من الظلمات الي النور - خدا وليّ كساني است كه ايمان آوردند. آنان را از ظلمات و تاريكيها به نور [واحد] هدايت ميكند». حر يعني ... حر و زهير، هر دو با هم به ميدان جنگ رفتند. حر جلو حركت ميكرد و زهير پيشتيبانش بود. بعد از ساعتي جنگ، هنگامي كه زخمهايش بيش از توانش شد، به زمين افتاد و دشمن بر او غلبه كرد. امام به سويش دويد و آن انبوه كفتار را از كنار حر فراري داد. امام حسين عليه السلام دو بار از مادر حر گفت. اول با ناراحتي و به حالت نفرين (مادرت به عزايت بنشيند) و دفعه دوم به نيكي و هنگام مرگ حر بود. در آن لحظات آخر نگاهي به صورتش كرد و گفت: «انتَ حُر كما سَمّتكَ امُّـك، و انتَ الحُر في الدنيا و الآخرة - تو حر هستي همان طور كه مادرت ترا ناميد. تو حر هستي در دنيا و آخر». اين جمله حضرت چه معنايي داشت؟ تاييد بر حريت و آزادگي او؟ معناي جديديي براي "حر"؛ يعني عاقبت بخيري؟ خواسته بگويد تربيت مادرت ترا حر كرده؟ يا شايد خواسته به نوعي كدورت آن نفرين را كه گفت: "مادرت به عزايت بنشيند" از دل حر درآورد و او را مطمئن كند مقام مادرت محترم است؟ هر چه بود جمله بسيار آرامبخشي بود. به اميد ديدار |
| سلام
در يادداشت "تمام وسوسههاي زمين" گفته شد كه در جريان كربلا دو شخصيت از ترديد به يقين رسيدند. شخصيت دوم، شهرت بيشتري از "زُهير" - كه وصفش را در آن جلسه خوانديد - دارد. همه او را به نام "حُر" ميشناسيم؛ "حر بن يزيد رياحي". حر
آزادگي حر در لغت به معناي آزاد است و حريّت كه مصدر آن است يعني آزادگي. اما آزادگي زماني معني پيدا ميكند كه بند و اسارتي هم باشد. سفيدي وقتي معنا پيدا ميكند كه سياهي باشد. شجاعت زماني ديده ميشود كه در مقابل اژدها بايستي. حالا ميپرسم آزادگي از چي؟ در برابر چي؟ فكر ميكنم پرسش اصلي همين است كه بايد آن را در شخصيت حر جستجو كنيم. به عبارت ديگر، آن اژدها چه بوده كه حر موفق به شكستش شد؟ سفر سرنوشت ساز حر يك لشكري بود؛ يك نظامي و ارتشي؛ يك سرباز دلير كه شجاعتش در كوفه، زبان زد خاص و عام بود. او از طرف "عبيدالله" مامور ميشود كه به استقبال امام حسين عليهالسلام برود و مانع برگشتشان به مدينه شده و ايشان را به كوفه بياورد. او به همراه لشكر هزار نفرهاش، از كوفه به طرف مدينه به راه افتاد تا امام را در راه ببيند. او با اين كار قدم در راهي ميگذارد كه سختترين آزمون زندگيش را در پي داشت. نيمههاي شب بود كه در منطقهاي به نام "شراف" به نزديكي قافله امام ميرسد. لشكر او چنان بود كه يكي از همراهيان امام ميگويد ديدم نَخلها حركت ميكنند. به زودي معلوم ميشود سرنيزههاي لشكر حر است كه از دور نمايان شده. امام منقطهاي را در همان نزديكي به نام "ذو حُسَم" براي پناه گرفتن انتخاب ميكند و همان جا خيمه ميزنند. |
نميدانم اهل قافله، آن زنان و كودكان، چه حالي داشتند وقتي آن لشكر بزرگ و زره پوش و مسلح را ديدند. لشكريان بسيار تشنه بودند. امام به ياران خود گفت به آنان آب دهيد. شخصي به نام "طعمان" كه همراه حر بود، بعد از همه براي خوردن آب رفت؛ اما آن قدر تشنه بود كه دستش ميلرزيد و نميتوانست ظرف آب را خوب بگيرد. امام كمكش كرد تا هم خودش سيراب شد و هم اسبش. حر وقتي به امام رسيد نه جسارتي كرد و نه صحبتي از جنگ نمود. امام رو به آنان كرد و كمي صحبت نمود. فرمود: «ما به دعوت بزرگان و مردم كوفه، راهي آن شهر هستيم. همگي گفتيد و نوشتيد كه ما امامي نداريم. پس به عهد و قرارتان عمل كنيد. اگر هم از آمدن من ناراحتيد، از همين جا باز ميگردم». همه سكوت كردند. نماز جماعت وقت نماز شد. امام به حر گفت با ياران خود نماز ميخواني؟ پاسخ داد: "لا؛ بل نُصلّي جميعا بصلاتك" نخير آقا؛ ما همگي پشت سر شما نماز ميخوانيم. چه نماز جماعت عجيب و با عظمتي. نميدانم قافله امام چند نفر بودند؛ اما در آن لحظه هزار نفر به آن افزوده شد. بعد از نماز هم آقا كمي صحبت كردند و حرفهايشان را تكرار نمودند. حر گفت: من نميدانم از كدام نامهها صحبت ميكنيد. امام گفت نامهها را بياوريد. دو خُرجين نامه را جلويش ريختند و گفت اينها را ميگويم. حر مثل اين كه تعجب كرده بود. گفت من از نويسندگان اين نامهها نيستم. الان عبيدالله امير كوفه است و مرا مامور كرده از شما جدا نشوم تا به كوفه برسيم. سد راه امام امام كه چنين ديد و شنيد، گفت به مدينه باز ميگرديم. همگي آماده برگشت شدند كه حر، سد راه امام شد و گفت شما يك راه داريد؛ فقط كوفه. امام اينجا ناراحت شد و جملهاي فرمود: "ثكلتكَ اُمُّك، ما تُريد مِنّا؟" مادرت به عزايت بنشيند. از ما چه ميخواهي؟ حر تكاني خورد. او مرد با غيرتي بود و چنان دشنامي برايش سنگين بود. كسي در وطن او و پيش سربازانش به او چنين حرفي زده. سعي كرد خودش را آرام نگه دارد. سرش را بالا آورد و به صورت امام نگاه كرد و گفت: هر كس غير از شما بود، پاسخش را ميدادم؛ اما به خدا قسم نميتوانم از مادرت جز خوبي چيزي بگويم. قصد قصهگويي ندارم. خلاصه، همسفري حر با امام ادامه دارد تا روزي كه به كربلا ميرسند و عمر بن سعد ميآيد و فرماندهاي را به عهده ميگيرد. به اميد ديدار |
| سلام
كسي مثل حسين بياييد براي چند دقيقه نگاه تطبيقي به واقعه كربلا و حال و روز خود كنيم؛ شايد بفهميم كه اگر ما آن زمان بوديم چه ميكرديم و كدام طرفي بوديم. چيزي كه براي من مسلم است اين است كه نه امام حسين بوديم و نه حضرت عباس و نه حضرت زينب عليهم السلام. زينب فقط شب عاشورا زينب نبود. او از اول عمرش زينب بود. حضرت عباس از جوانيش عباس بود و امام حسين از كودكيش حسين بود. آن بزرگواران يك شبه به آن درجه نرسيدند. امام با تمام علم و آگاهي و سياستي كه داشت گام در آن راه گذاشت. چشم بسته عمل نكرد. خيليها به او گفتند كه اين كار را نكند؛ اما فرق امام حسين با محمد بن حنفيه، با عبدالله بن عمر، با عبدالرحمن بن ابيبكر اين بود كه او حسين بود. براي همين است كه در پاسخ آنان ميگويد: مثلي لايبايع مثله. كسي مثل من با كسي مثل يزيد بيعت نميكند. به اين تعبير دقت كنيد: كسي مثل حسين. با اين حساب جايگاه ما كجاست؟ جداً اگر آن روزگار دوباره تكرار شود و ما هم در وسط معركه، بيشتر شبيه چه كسي هستيم؟ وقتي به خودم نگاه ميكنم آرزو و تمنا ميكنم از خدا كه حالا صف اول نه؛ ولي از قافله عقب ماندهها نباشم. تمام وسوسههاي زمين واقعه كربلا در ظاهر جنگ بين آدمها و نبرد با شمشير بود؛ اما در لايه زيرين، جنگ بين من با من بود. درگيري من با تمام وسوسههاي زمين بود. چيزي شبيه جدال ابليس و تكبرش در سجده نكردن، آدم و وسوسه خوردن، قابيل و برادر كشتن. خيليهاي درگير شك و ترديد، ترس و تهديد، وسوسه و تطميع، و محافظهكاري و تاكتيك و استراتژيك شدند و از قافله پس ماندند. اما همان تاريخ كه از سياهيهاي كربلا سخن گفته، نام دو شخصيت را آورده كه تا آخرين لحظات با ترديد و وسوسههاي خود در جنگ و جدال بودند؛ ولي بالاخره توانستند درست انتخاب كنند. |
زهير به "زُهير" نگاه ميكنم كه قافله كوچك و چند نفريش را در سايه قافله امام حسين به پيش ميبرد. چنان با دقت حركت ميكند كه نه سرعت بگيرد و به قافله امام برخورد كند، و نه حركتش كند شود و از آنان جا بماند. ميبينم كه چقدر ميان او و ما شباهت است. زماني كه خيمه كوچكش را دور از خيمههاي قافله امام برپا ميكند، بغض ميكنم. چه ميكشد اين مـــرد! چقدر سخت است رهبري يك خانواده در اين بيابان برهوت، تك و تنها. چه بار سنگيني بر دوش و راز بزرگي در دل داشت و بروز نميداد. حركت در سايه "مُقرّم" در مقتلش ميگويد زهير مراقب بود طوري حركت كند كه با امام روبرو نشود. تنها چيزي كه او را وادار ميكرد كه با آنها يك جا جمع شود، آب بود. يك بار كه زهير و خانوادهاش، اطراف چاه آب، مشغول غذا خوردن بودند، شخصي از طرف امام آمد و گفت آقا خواسته ترا ببيند. زهير ماند چه بگويد. اين پا و آن پا ميكرد كه همسرش "دلهم" گفت زهير ترا چه شده؟! آقا خواسته ترا ببيند و تو مرددي كه بروي يا نروي؟! برو و به سخنش گوش بده؛ [بعد تصميم بگير كه راهت را با امام يكي كني يا جدا كني]. زهير رفت؛ اما زود و خيلي شاد برگشت. گفت وسايل مرا بدهيد تا بروم. قبل از رفتن رو به همسرش كرد و گفت نزد خانوادهات برو؛ چون دوست ندارم به خاطر من آسيبي به تو برسد. به همراهانش نيز گفت: هر كس كه مي خواهد فرزند رسول خدا را ياري كند بسم الله؛ و الا اين آخرين ديدار ماست. نميخواهم پياز داغش را زياد كنم. خودتان تصور كنيد كه ترديد زهير براي چه بود؟ ترس از جان خودش، جان همسرش، درستي كار امام؟ تصور كنيد بين او و امام چه گذشت؟ تصور كنيد بين او و همسرش در آن لحظات وداع و در آن آخرين سلام چه گذشت، و تصور كنيد اگر نبود آن تلنگر و تشويق "دلهم"، آخر و عاقبت "زهير" چه ميشد. به اميد ديدار |
مطالب مرتبط:
حر (1) سفر سرنوشت ساز
حر (2) جمع بين ضدين
اطرافيان امام
در مطالعه وقايع كربلا، نكته بسيار مهمي وجود دارد كه به مايي كه چندين قرن از آن دوريم كمك ميكند تا با جوانب ماجرا آشنا شده و فضا را بهتر بيابيم. آن مساله، شناخت "اطرافيان امام" است.
زماني كه درباره امام حسين عليه السلام مطالعه ميكردم، موضوعاتي را براي خودم مينوشتم و يادداشتبرداري ميكردم. يكي از آن موضوعات، همين "اطرافيان امام" بود. اطرافيان امام را با توجه به رفتار و موضعي كه نسبت به امام داشتند، حدودا تقسيم و دستهبندي ميكردم. 1- دشمنان و مخالفان 2- دوستان و ياران 3- افراد ترسو و محافظه كار 4- دوستان دلسوز و نادان 5- زنان 6- كودكان. بعد از اين دستهبندي تقريبي، بهتر ميتواني موقعيت افراد را ديده و شرايطشان را درك كني. مهمتر از همه، شايد بفهمي كه تو با روحيهاي كه داري، اگر آن روز بودي، كدام طرفي بودي.
داخل پرانتز: البته اگر دايره را بازتر بگيريم، عنوان "اطرافيان"، تنها شامل كساني نميشود كه نزديك امام بودهاند. بلكه هر كسي كه نقش منفي يا مثبتي در آن واقعه داشته را شامل ميشود. بر اين حساب شايد بهتر باشد كه به جاي اطرافيان، بگويم "نقش آفرينان".
پاورقي:
فيلم "روز واقعه" را كه ديدهاي؟ يك جوان مسيحي كه به عشق يك دختر مسلمان، تازه مسلمان شده، ندايي ميشود كه انگار نداي درون و وجدان اوست. براي رسيدن به صاحب آن صدا، كه امام حسين عليه السلام است، مجلس عروسي را ترك و به راه ميافتد. نكتهاي كه فعلا مد نظرم هست، اين است كه در طول سفر قبل از آن كه خود امام را ببيند، با اشخاص مختلفي روبرو ميشود كه هر كدام آينهاي از امام بودند. هر چند كه همه آنها در يك سطح نيستند؛ حتي بعضي دشمنان امامند و براي جنگ با او ميروند. اما ديدنشان و شنيدن حرفهايشان، به آن جوان - كه در حقيقت خود بيننده است - شناختي از امام و هدف و آرمانش ميدهد.
اگر شما هم روش مطالعه و يادداشتبرداري را انجام دهيد، به نكات و ظرايفي خواهيد رسيد كه شايد در منبرها و فيلمها به آنها نرسيد.
اسماء همسر وليد
حضرت زينب عليها السلام را همه ميشناسيم؛ اما زنان ديگري هم بودند كه در آن دوران، نقش آفريني كردند؛ هر چند نقش كوتاه و كم رنگي داشتند؛ مانند "اسماء" همسر وليد، "دلهم" همسر زُهير و "هند" همسر يزيد. مطلبي را كه اكنون مينويسم از "مقتل مقرم" نقل ميكنم.
"وليد بن عُتبه" در زمان معاويه، حاكم مدينه بود. زماني كه معاويه مُرد و يزيد به خلافت رسيد، پيام محرمانهاي براي والي مدينه، ارسال شد. در آن نامه يزيد دستور داده بود هر طور كه شده از حسين عليه السلام، عبدالله پسر عمر، عبدالرحمن پسر ابوبكر، و عبدالله پسر زبير، بيعت بگير. هر كس بيعت كرد كه كرد و الا گردنش را بزن و سرش را برايم بفرست. اين فرمانِ خليفه تازه كار، بر خلاف توصيه پدر پير و كهنه كارش بود كه سفارش اكيد كرده بود با حسين عليه السلام كاري نداشته باش. ...
شبانه "وليد" امام را به دارالحكومه دعوت كرد. امام كه متوجه بحراني بودن اوضاع شده بود، به همراه سي نفر از دوستان و خانوادهاش كه مسلح بودند، حركت كرد. قرار بر اين شد كه اگر صداي فرياد امام را شنيدند، داخل شوند. ...
وليد و مروان در يك طرف و امام حسين در طرف ديگر جلسه بودند ... . حرف آخر امام اين بود كه "مثلي لايبايع سِرّا - كسي مثل من مخفيانه بيعت نميكند" و "مِثلي لايُبايع مثلَه - كسي مثل من با مثل يزيد بيعت نميكند". وقتي وليد ديد كه جلسه به نفع او پيش نميرود، لحن صحبتش را عوض نمود و صدايش را بلند كرد. صداها كه بلند شد ناگهان ديد چندين مرد مسلح به درون اتاق ريختند و دور امام حلقه زدند. او كه انتظار چنين چيزي را نداشت جا خورد. ناچار اجازه داد امام آنجا را زنده ترك كند. ...
وليد، به قول معروف به اندروني، نزد همسرش "اسماء" رفت. اسماء به خاطر رفتاري كه او با امام داشت دعوايش كرد. وليد بهانه آورد كه اول امام دشنام داد. اسماء جمله جالبي گفت. گفت: گيرم امام به تو دشنام دهد، آيا ميخواهي به او و پدرش هم فحش بدهي!؟ اين جمله انگار تلنگري بود براي وليد؛ پس گفت: هرگز اين كار را نميكنم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
| سلام
مقتل به يادداشتهاي سالهاي ديرين مراجعه كردم تا ببينم چه ميتوانم پيدا كنم و بنويسم. كتاب "مَقتَل" كه حتما ميدانيد چيست؟ به كتابي كه درباره قتل و كشتن شدن شخصيتي باشد مقتل ميگويند. "مقتل الحسين" يعني كتابي كه راجع به شهادت امام حسين عليه السلام و واقعه كربلا است. از اين دست كتاب، كم نيست و علماي زيادي به نوشتن آن اقدام كردهاند. بعضي از آنها نزد محققين ديگر، داراي اعتبار خاصي است. از كتب قديمي، "اللُهوف" نوشته "سيد رضي الدين" معروف به "بن طاووس" است كه به عنوان مرجعي در اين باب شناخته ميشود. تا جايي كه به ياد دارم، علامه "شيخ جعفر شوشتري" مقتلي دارد به نام "خصائص حسيني" كه به نكات و ظرايف كربلا پرداخته؛ از همانها كه گاهي وعّاظ و مداحان ميگويند و جگر آدم را كباب ميكنند. خود ايشان خطيب زبردستي بود. از آثار علماي معاصر، "مَعالم المَدرستَين" نوشته مرحوم "علامه عسگري"، و "مقتل المقرم" اثر عالم بزرگوار " عبدالرزاق موسوي مُقرّم" را مطالعه كردهام. به خاطر دارم كه در جلد سوم "معالم المدرستين" - كه درباره واقعه كربلا صحبت كرده - بخشي بود مربوط به كودكاني كه در واقعه كربلا شهيد شدند. به نظر من، كار ابتكاري و زيبايي است. "مقتل المقرم" هم كتاب مستند و شسته رفتهاي است براي اهل تحقيق. |
شيخ عباس قمي شما ميتوانيد به كتاب "منتهي الآمال"، بخشي كه مربوط به زندگي امام حسين عليه السلام است هم مراجعه كنيد. اين كتاب، به فارسي بوده و توسط "شيخ عباس قمي" نگاشته شده. اصل كتاب، دو جلد است و درباره زندگي چهارده معصوم عليهم السلام به طور مجزا صحبت كرده است. براي امثال ما، خيلي خوب است. شيخ عباس قمي از دانشمندان متبحر و به روزي بود كه كتابهايش را به زبان فارسي مينوشت. طوري مينوشت كه همه مردم بتوانند بخوانند. با "مفاتيح الجنان" او كه آشنا هستي. اين كتاب، نسخه و ورژن خانگي دائرةالمعارف دعاها و زيارات است. "منازل الآخره" يك كتاب جيبي است كه درباره سفر مرگ و مراحل و منازل مرگ، سخن گفته؛ كتابي كه ممكن نيست بخواني و تاثير نگيري. كتاب جيبي ديگري هم دارد كه در آن صد كلام از نهج البلاغه را انتخاب كرده، ترجمه نموده و با كمي توضيح در اختيار خواننده قرار داده. با توجه به همين چند اثر، ميتوانيد سبك نگارش شيخ عباس قمي و هدفش را كه "براي مردم نوشتن" بود را درك كنيد. به اميد ديدار |
در اين چند روز، دو نفر از دوستان خوبم، تصميم گرفتند درباره ماه محرم بنويسند و اجازه بدهند من بخوانم. يكي از آنها گفته هر شب مينويسم و يا در وبلاگم ميگذارم و يا برايت ميفرستم. باعث افتخار من است و از اين بابت خوشحالم. يادداشت پايين، نامه يكي از همين دوستان است كه امروز به دستم رسيد:
«ميخواستم از امام حسين بنويسم. خيلي چيزا تو ذهنمه وقتي با خودم مرور مي كنم مطالب بسيار زيبايي در ذهنم هست ولي نميدونم چرا موقع نوشتن كم ميارم. شايد به خاطر ترس از نوشتن باشه .ولي به هر حال مينويسم.
وقتي خاطرات بچگي ام را مرور ميكنم زيباترين و بهترين خاطره ها ايام محرم و مراسم عزاداري امام حسين است. انگار يه جورايي لذت ميبردم وقتي ميديدم پدرم زنجير ميزند. گاهي هم مرا همراه خود ميبرد من هم با تمام انرژي سينه ميزدم. احساس ميكردم كار مهمي دارم انجام ميدم و آدم مهمي شدم! صداي طبل ها و نوحه هاي دسته ها به من آرامش خاصي ميداد.
هميشه با شور و هيجان كنار مادر بزرگم مينشستم تا داستان امام حسين و يارانش را برايم تعريف كند. مادر بزرگم ميگفت هيچ وقت به كسي نگو ظهر شما بخير!! چون امام حسين ظهر عاشورا شهيد شده.
چند وقت پيش يه سخنران داشت ميگفت:
محرم رو در واقع سوگواري نميكنم در حقيقت يه جور افتخار بزرگه. افتخار به اينكه عاشق ترين انسان از امتحان سخت معشوق سربلند و پيروز بيرون اومده در راه رسيدن به معشوق واقعي از همه چيز گذشته.... در حقيقت ما شيعيان افتخار ميكنم كه الگو و امام ما تونسته به اين درجه از عشق برسه...حرفاش خيلي به دلم نشست...احساس غرور خاصي بهم دست داد.
خيلي دوست داشتم اين مطالب رو برات بنويسم. البته مطلب بسيار هست ولي من توان نوشتن ندارم همين چند سطري رو هم كه نوشتم كلي با خودم كلنجار رفتم كه بنويسم يا نه! ولي چون هميشه شما منو به نوشتن تشويق ميكنيد و ...»
نميدانم ترس و نگراني شما از خود "نوشتن" است يا از اينكه چطور خوانده شود. شما كه به اين خوبي مينويسيد، از "نوشتن" براي خود بت نسازيد.
به اميد ديدار
خدانگهدار
سال اول كه ديدمت، ماه محرم بود. از مراسم عزاداري ميومدي. زياد نميشناختمت. با ذوق و شوق ميرفتي و با انرژي برميگشتي. از يك نوجوون همين انتظار رو بايد داشت. ميگفتي هر سال ماه محرم، توي خونتون، تكيه حسيني ميزنيد. پر انرژي بودي و پر از حرف. مينوشتي و ميدادي به من بخونم.
سال دوم خواستم كه از مراسم هر شب برام بنويسي. تو كه اون وقتا هنوز نوشتن رو فراموش نكرده بودي، قبول كردي. شبا در مراسم شركت ميكردي و روزا برام از چيزايي كه ديدي و شنيدي مينوشتي. از چيزايي كه احساس كردي و ياد گرفتي. اون سال محرم گفتي كه امسال طور ديگه برام گذشت.
سال سوم از اون نوجوون با نشاط فاصله گرفتي و بزرگتر شدي. ديگه دغدغههاي يكي دو سال پيش رو نداشتي. نامه نوشتن برات بي مفهوم شده بود. سر يك دو راهي بود. دو راهي موندن و رفتن. اين بار كه ديدمت، ديگه نه از شيطنت و عادت خبري بود و نه از عشق و نشاط. عقلانيت اومده بود؛ اون هم با شك و شبهه و سوال. گفتي نميدونم اين مراسمي كه برگذار ميكنند چه معنايي داره. يعني چي يك دسته مردها راه ميفتند و زنها و بچهها دنبالشون. اونجا بود كه من حرف زدم. البته حرف خاصي نزدما؛ فقط كمي گرد گيري كردم، از اون آيينه صيقلي غبار گرفته. و باز تو به جنبش افتادي و يك نامه نوشتي؛ اون هم چه نامهاي.
سال چهارم، يعني امسال، كه در مرز انتخاب، قرار گرفتي، بايد از يه ترديد عبور كني و به تصميم برسي. امسال من ميخوام برات بنويسم. شايد آخرين فرصتم باشه. بعضي حرفام با نوشته هست و بعضي با تصوير. بعضي از خودم و بعضي از ديگران.
پاورقي: اين يادداشت رو از اول محرم برات آماده كردم؛ اما به دلايلي به تاخير انداختم.
نامه اول
زمان: سهشنبه 11 بهمن 1384 00:05:04
«صبح با صدايي كه درخواست كمك داشت بيدار شدم، وصل كردن پارچههاي مشكي، پارچههايي كه اسمهايي با حالات متفاوت نوشته شده بودن، اشعار متفاوت، تصاوير رنگي، پهن كردن موكت و فرش، جارو كردن. اينا خيلي كار داره، خيلي خستگي داره ولي من نه خستگي درك كردم نه ... . برام جالب بود خانومها مياومدن و براي جارو كردن يا هر كار ديگه مصر بودن. يكي از خانوما ميگفت: خوشا به حال شما كه توي جوونيتون اينجا هستيد و كارهاي سختري رو متحمل ميشيد. با شنيدن حرفش هم گنگ شدم هم متحول هم مغرور.
امشب توي مراسم از قصههاي قراني صحبت كردن، اينكه اين قصص براي راهنمايي هستند؛ براي عبرت؛ نه گذروندن وقت و فقط مطالعه. يادت كردم، حرفش تقريبا مشابه حرف تو بود. دعا كردم ... . هر وقت توي دعا به خودم ميرسم نميدونم چي بخوام، امشب از خدا خواستم بهم چشم باز بده، بهم ياد بده كه چي بخوام.
تا حالا با يه نوشته بابا رو گريون نكرده بودم كه كردم. بعد از مراسم بابا و مامان تو اتاقم بودن براشون متن تو وبلاگ رو خوندم، حق حق گريههاي بابا منو منقلب كرد. صورت خوشحال بابا به خاطر خوب بودن مراسم كمي خوشحالتر شد، گريهي بابا از روي خوشحالي بوده مگه نه؟
مداح مراسم عزاداري گفت از خدا اشك بخوايد. اگر خواستي برام دعا كني به علاوه همهي چيزايي كه قبلا ميخواستي ازش برام اشك بخواه»
به اميد ديدار
خدانگهدار