|
سلام روزه مسافر شكرت خدا كه روزه رو از گردن مسافر برداشتي. روز اول كه ميخواستيم بريم، متفق القول شديم كه بعد از نماز ظهر حركت كنيم تا روزمون سرجاش باشه. نماز رو خونديم و راه افتاديم. اما چشمتون روز بد نبينه. سه نفر آدم گشنه و تشنه، تو هواي گرم و ظل آفتاب، از اين روستا به اون روستا، آسفالت و خاكي. دم دماي افطار بود كه از سردرد به حالت تهوع افتادم. بعد از اذان دم مغازهاي واستاديم و چندتا چايي خورديم. راننده هم كه از اول سفر صداش در نيومده بود و خيلي جدي و خشك، رانندگي ميكرد، بعد از روشن كردن اولين سيگارش، نطقش باز شد. اين شد عبرت واسه ما. براي همين، دفعه بعد سحري رو خورديم و با يه فلاكس چاي تازه دم راه افتاديم. آي خوش گذشت. بازم شكرت خدا :) خلايق هرچه لايق خدايا شكرت كه دنياي رو با تمام شلوغ پلوغيش، "هردن بيلي" نساختي كه هر كي به هر چي ميخواد برسه. انصافا ما لياقت بعضي چيزا رو نداريم. حكايت قشنگي رو شنيدم كه قريب به مضمون نقل ميكنم: پيامبر اسلام داشت با چند نفر صحبت ميكرد كه يكي وارد شد. حضرت حرفش رو ادامه نداد. طرف كه انگار بهش برخورده بود گفت: آقا صحبت شما بد بود يا من آدم بدي هستم؟ پيامبر جواب داد: نه تو بدي، نه حرف من؛ عسل خوبه ولي براي بچه ضرر داره. قضيه اينه كه دهن بعضي از ماها براي بعضي از چيزا بوي شير ميده. |
الحَسود لايَسود چقدر اين جمله قشنگه و حكيمانه: "هَلكَ امرء لَم يَعرف قَدره". به تعابير ديگه هم ديدمش. معناش ميشه اين: آدمي كه قدر و ارزش خودش رو ندونه هلاك ميشه. آدمي كه قدر خودش رو ندونه، يا بالاتر ميره و گرفتار غرور ميشه و ديگران رو آدم حساب نميكنه؛ و يا خودش رو دست كم ميگيره و هر كس و ناكسي رو از خودش بالاتر. نتيجه چي ميشه؟ ميشه حسادت به اين و اون. ميشه توهمات و خيالات. در "اطمينان كامل" به طنز مطلبي رو تذكر دادم. مثلا كسي مياد و وبلاگ منو ميخونه و حسادتش گل ميكنه كه آي چرا فلاني واسه تو پيام داد؟ چرا تو واسه فلاني پيام دادي؟ چرا در بهش گفتي عزيز؟ چرا اون به تو گفت جان؟ پيچك مرده يا زن؟ دوست خارج از وطن مونث يا مذكر؟ به قول بعضيا: اي مَصّبتو شُكر. از نخ تا زنجير كسي شيطان رو به خواب ديد كه طنابهايي در دستشه و داره ميره. آفرين به تو شيطان كه ميدوني هر كسي رو چطوري از راه به در كني و دنبال خودت بكشي. |
امروز از خواندن اين يادداشت در وبلاگ "دير تش باد" متاثر شدم. اين يادداشت، حاوي نامه "اليزابت كرايسي" مادر آمريكايي، به معلم و دانش آموزان مدرسه "كالو" در جنوب ايران است؛ مدرسهاي كه معروف به "كوچكترين مدرسه دنيا" شده:
«11 مارچ 2009
حميده، پريسا، حسين و مهدي زارعي عزيز!
سلام! اسم من اليزابت كرايسي است. من مادر 4 فرزند هستم. ما در كنوشا، ويسكانسين در ايالات متحده آمريكا زندگي میكنيم. ما زمستان سرد و برفي را پشتسر گذاشتيم. من بیصبرانه مشتاق بهار هستم تا زمين را گرم كند و دوباره درختان زيبا و سبز را بروياند.
من شما و معلمتان را در 3 اكتبر 2008 در شبكه سیانان در گزارشي كه آسيه نامدار تهيه كرده بود، ديدم. او گفت كه افراد زيادي براي شما تداركات و هداياي زيادي فرستادهاند. بسيارخوب! داشتن يك قلب مشتاق و آماده براي يادگيري بسيار مهمتر از داشتن امكانات است – و يك معلم خوب میتواند تفاوت بسيار بيشتري از يك كامپيوتر ايجاد كند ...»
آدم زيرك كسيه كه از دشمنش بياموزه؛ به شرط اين كه اولا بدونه دشمن كيه، و ثانيا بدونه دوز و كلكهاش، و ترفند و سياستهاش چيه. اين كاريه كه قرآن انجام داده.
چندين سال پيش جزوهاي تهيه ميكردم با عنوان "شيطان در قرآن" كه اواخر كار، متوجه شدم دكتر "حجتي"، مقاله مشابهاي رو منتشر كردن. مثل الان، رايانه و اينترنتي نبود كه بهش به سهولت در قرآن و متون مربوطه، جستجو كرد، و به سرعت منتشر نمود. به هر حال، براي من خيلي آموزنده و جذاب بود كه متوجه شدم از بزرگترين الطاف قرآن، به انسان، اينه كه دشمنش رو بهش معرفي كرده و از پشت پردهها گفته. گفت در روز نخست، كه آدم رو خلق كرد چه اتفاقي افتاد. گفت كه ملائكه چه واكنشي نشون دادند، و گفت كه اول ابليس بود، و بعد شيطان شد. گفت كه دشمن قسم خورده بشر، كيه؛ گفت كه چه بر سر آدم و حوا آورده؛ و گفت كه از چهار طرف در كمينه، طوري كه هيچ كس از دستش امان نداره؛ مگر مُخلَصين.
قصد ندارم بحث ديني كنم. ميخوام از امروز صحبت كنم. از دشمن امروز، و از دشمنيهاي امروز بگم. البته دشمن داريم تا دشمن؛ همون طور كه دوست داريم تا دوست. بعضي از دوستها لياقت دارن كه بهشون گفت "يار"، و بعضي از اونها عقلشون بيشتر از خاله خرسه، قد نميده. دشمني داريم دانا، كه به قول شاعر "دشمن دانا، به ز دوست نادان بود". دشمني هم داريم كه به سختي ميشه بهش گفت دشمن. پارازيت، مزاحم، مگس؛ چيزي در اين حد؛ نه بيشتر. يعني پيش تو عددي به حساب نمياد كه حالا بخواي اسم هم روش بذاري. نهايت كاري كه بكنه در حد ويز ويزه بالا مگسه. به قول حافظ:
اي مگس عرصه سيمرغ، نه جولنگه توست
عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري
وقتي حافظ در اون زمان اين طور ميگه، معلومه ميشه كه اين نخالهها، نه ارزش ديدن دارند و نه شنيدن. صحبت من از كسانيه كه دشمنيشون از علم و آگاهي نشأت گرفته؛ نه از عجز و بيچارگي.
دشمن خوب
به يه اعتبار، حتي ميشه گفت دشمن خوب هم داريم. دشمن خوب كسيه كه براي مبارزه، اخلاق و اصول داره؛ حد و مرز قائله. در جنگ هم كه باشه، نامردي نميكنه. در فيلم "لئون، حرفهاي" يك آدمكش حرفهاي داريم كه لحظهاي براي كشتن، درنگ نميكنه؛ اما يك اصل رو هميشه رعايت ميكنه. "نه زن و نه بچه". هر كسي رو ميكشه، به جز زن و بچه. دشمني داريم كه بعد از پيروزي، مياد بالاي جنازه رقيبش و ميگه او يك مرد بود؛ مثل يك مرد، دفنش كنيد.
مبارزه حضرت علي عليه السلام رو شنيديد، كه وقتي طرف، به صورتشون تف كرد، بلند شدند و دوري زدند تا عصبانيتشون از بين بره. اين يعني پايبند بودن به اصول. حالا اگر يكي از همين نخالههاي ساديسمي بود، با همون عصبانيت، چهارتا فحش هم بهش ميداد. خب معلومه كه مسلمون و غير مسلمون عاشق اين امام بشن. فطرتا آدم حال ميكنه با اين جور آدما. طرف، دزدي كرده؛ امام علي عليهالسلام دستور داده دستش رو قطع كنند؛ بهش ميگن اينم شد امام؟ نه رحمي، نه شفقتي. با همون حال زارش كه دستش قطع شده، تو روشون درمياد و از امام دفاع ميكنه.
حرفم طول كشيد و صحبت اصليم موند واسه بعد :)
به اميد ديدار
خدانگهدار
موضوعاتي است كه در اينترنت مطالعه ميكنم؛ اما به دلايلي در متن وبلاگ مطرح نميكنم. از طرفي احتمال ميدهم براي بعضي، مفيد باشد. به همين جهت "روزانه" وبلاگ را - كه همان "پيوندهاي روزانه" است - فعال كردم. البته اين كار، نه معنايش اين است كه همه آن مطالب، مورد تاييدم است، و نه اين كه همه مطالبي است كه در روز ميخوانم. فقط بخشي از آن چيزي است كه ميتوانست يك يادداشت وبلاگي شود.

جوجه چند روزه شترمرغ - دستگاه پرورش تخم تا تولد
سلام
هر شترمرغ از زماني كه در تخم است داراي كد و شماره ميشود. زماني كه به دنيا ميآيد، به او شناسامهاي ميدهند. اين كار به خاطر آن است كه بعد از بلوغ در خانواده مستقل و مشخصي براي زندگي (جفتگيري و تخم گذاري) قرار بگيرد. نكته مهم اين است كه جفتگيري اعضاي يك خانواده با هم، در نسل آنان تاثير منفي دارد.
ارديبهشت و آتش سبز
امروز برنامه "ارديبهشت" رو داشتم از شبكه چهار نگاه ميكردم. موضوع اين برنامه "زن در سينماي بعد از انقلاب" بود و مهمان برنامه آقاي "محمد رضا اصلاني". بهانه دعوت از او، ساخته جديدش، "آتش سبز" هست كه تبليغش از تلويزيون پخش ميشه. شناختي از اصلاني نداشتم. بعد از مدتي جستجو در اينترنت، چيزايي دستگيرم شد كه لُب كلام ميشه اين: به عنوان كارگردان، مرد پر، اما كم كاريه. فيلم قبليش، "شطرنج باد" رو در سال 1355 ساخته و بعد از اندي سال با "آتش سبز" برگشته. البته در اين بين، به عنوان نويسنده و مشاور فعاليت داشته. نتونستم كل اين برنامه خوب رو (ارديبهشت) رو ببينم. مثل هر روز، در فرصت ناهار خوردن، بخشي ازش ميبينم. اما منظور من از ذكر خير از ارديبهشت و اصلاني چيز ديگه هست.
تغيير تقدير
اصلاني در بخشي از صحبتش، جملهاي رو از "ابوعلي سينا" نقل كرد. به گفته وي، ابن سينا درباره دعا و تاثيرش معتقده كه دعا كردن، تقدير شخص رو تغيير نميده؛ بلكه مقام و مرتبه خود اون رو تغيير ميده. اصلاني كلامش رو با اين مثال تكميل كرد: مثل كسي ميمونه كه در طبقهاي نشسته كه تندباد بهش ميخوره. اگر يك طبقه جا به جا بشه، پايينتر بره يا بالاتر، از مسير باد خارج ميشه. خلاصه اين كه دعا مثل اين ميمونه كه جا به جات كنند و بلا از بالاي سرت بگذره. از اين تعبير خوشم اومد؛ هر چند تمام مطلب اين نيست. حالا ابن سينا اينو كجا گفته، بيلميرم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
|
سلام - با اين كه علاقه دارم اينجا بنويسم و چند بار براي نوشتن تا دم صفحه كليد آمدم، اما نشد. فكر كنم به مرحله بيانگيزگي رسيدم. معمولا نزديك تولد وبلاگم ميشود اين حس را پيدا ميكنم :) اين حس كه - به قول سياسيون - دست آورد نوشتن يكساله و وقت گذاشتن چه بود؛ چه براي خودم و چه براي ديگران. (يك سالگي - ننوشتن وبلاگ) - يكي از چيزهايي كه باعث افسردگيم ميشود، يكنواختي در زندگيم است. اين حالت زماني برايم پيش ميآيد كه كارم يكنواخت باشد و از محيط علمي و آموزشي دور بيفتم. سفر، مطالعه مطالب جديد، آشنا شدن با افراد و محيطهاي جديد و امثال اينها، مسكن و درمانگر افسردگي دورهاي من است. يكي دو ماه پيش كه بيحوصلگيم گل كرد، فرجي حاصل شد و با چهرهاي جديد، محيط نو، و يك عالمه چيز كه ميتوانستم بياموزم، روبرو شدم. در اينجا تمام تلاشم را ميكنم كه در مورد هر كدام فقط به اندازه يك پاراگراف بنويسم: - پرفسور مولانا (*) همان زماني كه مقاله "اسطوره دموكراسي" را نقل كردم، اوج مطالعه من درباره وي بود. چندين سال پيش با نام، چهره و صدايش از طريق مصاحبههايش با صدا و سيما آشنا شدم. يكي از گزينههاي تلويزيون ايران، در برنامههاي موسميش، مصاحبه با استاد روابط بين الملل، پرفسور سيد حميد مولانا، به مناسبت انتخابات در آمريكاست. اين دانشمند تبريزي بعد از 50 سال تحصيل، تدريس و زندگي در آمريكا، مدتي است كه بازنشسته شده و به ايران بازگشته و چند ماه است كه به سمت مشاور رياست جمهوري نيز منصوب گشته. (*) اين شخصيت از دو جهت برايم مهم و باارزش شده است. اول دانش و معلوماتش است كه با قلم سليس، بيان شيوا و لهجه زيبايش در اختيار مخاطب ميگذارد؛ و دوم سمت و مسؤوليت ويژه و بحث برانگيزي كه بعد از سالها آموختن و زندگي در آمريكا، اكنون در ايران به او تفويض شده است. (* - *) حاصل مطالعه و تحقيقم درباره اين دانشمند، دستيابي به بيش از 120 مقاله و يادداشت و مصاحبه از ايشان است. - فليكر، پايگاه عكاسان (*) يك ماه است كه با "فليكر" آشنا شدم. Flickr سرور و ميزباني است كه هدف اصليش، دادن فضايي است به كاربران از سراسر جهان، براي ذخيره و جمعآوري عكس و فيلمهايشان. فضايي كه در اختيار كاربر قرار ميگيرد چيزي شبيه وبلاگ است؛ اما از نوع تصويري. حرف اول را در آن تصوير ميزند. به عبارت ديگر اين پايگاه، ميزبان "فتوبلاگ"ها است. |
فليكر وابسته به شركت "Yahoo" ميباشد. بنابرين هر كسي كه در ياهو ايميل دارد، ميتواند بدون ثبت نام و با همان آي دي، وارد شود. فليكر همچون "YouTube" ميماند. هم عكس ذخيره ميكند و هم فيلم؛ اما شهرت يوتيوب در ذخيره فيلم است و شهرت فليكر در ذخيره عكس. فضاي فليكر به دو صورت رايگان (با محدويت) و فروشي عرضه ميشود. فليكر، يك اجتماع عظيم و جهاني (Universal) از عكاسان و جهانگردان را ايجاد نموده؛ اجتماعي كه در آن نه فقط تصاوير به اشتراك (Share) گذاشته ميشوند؛ بلكه تجربيات، معلومات و احساسات هم عمومي خواهند شد. يادداشتي در اين باره نوشتم كه شايد مستقلا گذاشتم. - معرفي وبلاگ در راستاي سياست! گذشتهام مبني بر "معرفي وبلاگ"، بايد وبلاگ "فرانسه" (محمد حسين نعيمي، پژوهشگر در زمينه فرانسه)، "فرهنگ و ارتباطات" (دكتر حسام الدين آشنا) و پايگاه "شماها" (مجله تخصصي وبلاگ) را زودتر از اينها به محضرتان معرفي ميكردم كه مشمول همان حسي كه در آغاز يادداشتم گفتم شدند. بيش از يك سال است كه او را ميشناسم. وبلاگ فرانسه، همان طور كه ساده و بدون غلو، نويسندهاش را معرفي كرده، هر بار مرا با گوشهاي از فرانسه آشنا ميكند. آغاز آشناييم با دكتر آشنا از مجله "سپيده دانايي" آغاز شد تا به وبلاگش رسيد و بعد، گفتگويي كه درباره مجموعه "بزنگاه" در تلويزيون داشت. مطالعه وبلاگش در دستور كارم قرار دارد. شماها پايگاه تخصصي درباره وبلاگنويسي است. آموزش وبلاگسازي و مصاحبه با وبلاگنويسان از بخشهاي متنوع و مفيد آن است. از ظاهر و محتوايش برميآيد كه افراد زحمتكش، هنرمند و باانگيزهاي پشت آن قرار دارند. - وبلاگ با دو وبلاگ ديگر جديدا آشنا شدم كه خواندن آنها و توجه به نويسندههايش برايم جالب است. "زهرا" و "بامدادي". بامدادي هر از گاهي كه بتواند طلوع كرده و خوانندهاش را از نتيجه مطالعات و ترجمههايش بهرمند ميكند. روزنوشتِ پربيننده زهرا - كه گاهي در روز چندبار به روز ميشود - با جسارت و اطلاعاتي كه دارد، هم رنگ مجلهها مينويسد. گاهي زرد ميشود، گاهي سرخ و گاهي آبي :) من كه اهل بيرون رفتن و سفر و عكاسيم، و گاهي خانه و محل كار، برايم دست و پا گير و خفه ميشود، مهم و حياتي است كه از طريق وب و خواندن نوشتههاي ديگران، با خودشان و دنيايشان آشنا شوم. به آنان سلام كنم و سلام بشنوم. با آنها بخندم و برايشان نگران و دلتنگ شوم. به اميد ديدار |
|
سلام آدمها نسبت به تعليم و ياد دادن يا بخيلند، يا حريصند، يا بيتفاوتند، يا تنبلند، و يا دست و دل باز. بخيل كسي است كه در ياد دادن، بخل ميورزد، و تلاش ميكند آن چه را دارد و ميداند، ديگران به دست نياورند. اگر هم ميدهد، به صورت حساب شده و محدود. مثلا اطلاعاتي را در اختيار شما قرار ميدهد كه پيش پا افتاده يا سوخته است. يا اطلاعات سادهاي كه اگر او نگويد، ديگري خواهد گفت. اگر شما به عنوان كارمند و كارگر يا مدير، هميشه بخشي از دانش و تجربه خود را نسبت به همكاران خود، مخفي و سرّي نگه ميداريد كه نكند باعث برتريشان نسبت به شما شود، پس گرفتار بخل هستيد. و خدا نكند استادي در دانشگاه به صفت رذيله بخل، گرفتار شود. مدام درگير يك تضاد و پارادكس است. تضاد بين ياد دادن و ندادن؛ تضاد ميان پرورش و ارتقاي شاگرد، و عدم پيشرفت و برتري او از خود. همچنين اين نوع رفتار را ميشود در مقياس بزرگتر، يعني در سازمانها، دولتها و كشورها ديد. به عنوان مثال سازماني - متشكل از چندين كشور - داير ميشود كه جزو منشور و اساسنامهاش حمايت از اعضا و دادن امكانات براي ارتقايشان در امور خاصي است. از طرفي بعضي از اعضاي پيشرفته، با استفاده از همين سازمان، در راه رسيدن بعضي از كشورهاي عضو به همان امور مقصود، كارشكني كرده و مانع تراشي ميكنند. آيا آنها نگران دستيابي اعضاي ديگر به علومي هستند كه باعث برتري و تقويت جايگاهشان ميشود؟ آيا اين تضاد و دوگانگي، نشانه بخل قدرتمندان آن سازمان نيست؟ حريص كسي است كه در ياد دادن به ديگران، نه تنها بخلي ندارد؛ بلكه هميشه تلاش دارد آن چه را كه خود ميداند به ديگران بياموزد؛ حتي شده به زور! آن ديگران ممكن است دوست، همكلاسي، همكار، همسر، فرزند و يا شاگردش باشد. و آن چه كه ميداند ممكن است خبري باشد كه در روزنامه خوانده؛ پاسخ سوالي است كه سر كلاس، معلم از تو پرسيده؛ قصه فيلمي است كه براي اولين در حال تماشاي آن هستي و او قبلا ديده؛ و ... . در اين موقعيت، شخص حريص، منتظر سوال يا اجازه شما نميشود. او در حال خواندن روزنامه است و تو هم سرت گرم كار است، كه ناگهان با صداي بلند ميگويد اين را شنيدي؟ و شروع ميكند به تعريف كردن خبر. بدون اجازه معلم، پاسخ سوالي را كه از تو پرسيده شده ميدهد. در حين ديدن فيلم، هي اظهار نظر كرده و به معما و سوالهايي كه فيلم طرح ميكند - و قرار است با آنها فكر و روح ترا به چالش بكشد - پاسخ ميدهد، و معمولا در همان ابتدا ميگويد آخر فيلم چه ميشود و كي قاتل است و كي مقتول. به نظر شما مهمترين اشكال او چيست؟ شايد مهمترين عيب او، در نظر نگرفتن حال مخاطب است. چنين فردي بايد به اين سوالها پاسخ دهد كه آيا اطلاعاتي كه من دارم، به درد اين شنونده ميخورد؟ آيا الان، زمان مناسبي براي گفتن است؟ آيا گفتن من، تاثير مثبتي در مخاطبم دارد؟ بي تفاوت كسي است كه تا نپرسي نميگويد؛ اگر هم بپرسي به اندازهاي ميگويد كه رفع تكليف شود. حس خاصي ندارد. نه بخيل است كه پاسخت را ندهد، نه حريص است كه به زور ياد دهد. :) |
تنبل كسي است كه اگر چيزي از او بپرسي، بلد است، ميداند، بخيل هم نيست؛ اما حس پاسخ دادن را ندارد. اگر كاري از او بخواهي، حال انجامش را ندارد. مرحوم استاد، مكررا اين مثل را ميگفت: "از تنبل كار بخواه، نصيحتاشو گوش كن". :) وقتي نگاه ميكنم ميبينم خيلي از ما تنبليم. توانش را داريم، دانشش را داريم؛ ولي زورمان ميآيد كه قدمي برداريم و قلمي بزنيم. چه بسيار اساتيد و دانش آموختگان تنبلي كه ناي حركت را ندارند. دست و دل باز كسي است كه اگر چيزي از او بپرسي، با گشاده رويي و سعه صدر آن قدر در اختيارت قرار ميدهد كه سيراب شوي. اگر حس كند همكارش چيزي را نميداند كه به دردش ميخورد، و يا اگر فلان طور عمل كند باعث بهتر شده محصول كاريشان ميشود، جلو ميرود، اجازه ميگيرد، و هر آن چه كه لازم باشد ميگويد. اين گونه افراد، در خانه، مدرسه و محل كار، هر كجا كه باشند، باعث خير و بركتند. اما آنها براي بقا، نياز به محيط سالم دارند. آفتي كه تهديدشان ميكند، بيمهري، قدرناشناسي و سواستفاده از اطلاعاتشان است. اجتماعي كه قدر چنين فردي را نداند، او را مورد بيمهري قرار دهد، و از اطلاعاتش در راه تخريب خود او يا ديگران استفاده كند، باعث مهجور شدن، كنارهگيري و فرارش خواهد شد. قرار گرفتن در معرض كارشكني، تهمت، شماتت و حسادت، آفتي است كه شخص "دست و دل باز" را تهديد ميكند. چه بسيار انسانهاي "دست و دل باز" كه "بيتفاوت" شدهاند. در كنار اين پنج گروه، گروه ديگري است كه نميدانم چه اسمي بر آن بگذارم. عجالتا عنوان "مُرشد" را برايش انتخاب ميكنم. مرشد كسي است كه همه آن چه را كه ميداند نميگويد؛ اما نه به علت بخل و حسد؛ بلكه به خاطر آيندهنگري خود و صلاح مخاطب. او كسي كه با دانايي و بصيرتي كه دارد، كلام و تاثيرش را ميشناسد، زمان و مكان را ميسنجد، صلاح مخاطب و ديگران را در نظر ميگيرد، و آن گاه كاري كه لازم است ميكند. مرشد ميتواند هر كسي باشد و به هر شكلي درآيد. گاهي به شكل مادري دانا و مهربان، براي كودك كوچك و ضعيفش. گاهي به شكل معلم و مربي باتجربه، كه ميداند پرداختن به فلان مساله، فعلا به صلاح شاگرد كنجكاو و سر به هوايش نيست. گاهي به صورت پير و راه بلدي كه ميداند دانستن اين نكته و پرداختن به آن مساله، سالك را از طي طريقش منحرف كرده و باز ميدارد. و گاهي در لباس "خضر" براي "موسي" كه بر خلاف اصول علمي و آكادميك، نپرسيدن را شرط تعليم به موساي نبيّ ميكند. شنيدهام پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در حال گفتن موضوعي به ياران خاصش بود كه كسي آمد. پيامبر حرفش را ادامه نداد. آن شخص شايد با كمي دلخوري پرسيد حرف شما بد بود يا من بَدم؟ پيامبر گفت هيچ كدام. عسل شيرين است؛ ولي براي بچه ضرر دارد. به اميد ديدار |
به اين نامه - كه ممكن است براي شما هم بيايد - توجه كنيد:
salam , user aziz ...@yahoo.com
azaton khabari nist ghadima ye sare be site ma mizadid , be nazar jadidan khily Busy hastid , be har hall khosh hall mishim be site ma sar bezanid va ozv site beshid ba tashakor ,
Habib ,
www .... .com
link ozviyat www. ... .com
dar sorat vojod moshkel mail e khod ro be adress zir ersall namayad ...@yahoo.com
in ham ye proxy ( filter shekan ) top .. faghat vase tabligh sitesh man hich naghshi nadaram , www. ... .info
شايد گيرنده نامه، در وهله اول تصور كند حتما يكي از دوستان قديمي اوست كه با لحن صميمي حرف ميزند. كنجكاو ميشود، و براي رفع كنجكاويش بر روي لينك موجود در نامه كليك ميكند.
به اميد ديدار
خدانگهدار
ماخذ: برگرفته از "كتاب كار نگارش و انشاء - آموزش مهارتهاي نگارشي، ج 1، ص 21 - تاليف: دكتر حسن ذوالفقاري - چاپ سوم: 1382"
در وبلاگ "خدا و عشق" يادداشت "مار بهتر است يا انسان؟" رو ديدم. مار در جواب اون مرد خدا ميگه: «چون اين مارگير، به يكي از اسامي خدا - كه من عاشقم - قسم خورد، به اختيار خودم وارد دامش شدم.» بنده عرض ميكنم به احتمال قوي اون مار نبوده؛ بلانسبت خر بوده كه اون طوري خودش رو در دام دشمنش انداخته.
ياد قضيه خوارج و حضرت "علي" عليه السلام افتادم. امام اون روز چه كشيدند از دست اونها! چقدر گفتند: «اين كلكه؛ اين دامه؛ اين ترفند "عمرو عاص" هست كه ميخواد شما رو گمراه كنه. قرآن ناطق منم. از من بپرسيد كه حق چيست، باطل چيست. گول اون قرآن به نيزه كشيده شده رو نخوريد.» مثل اين كه مردم اون روزگار، استدلال همين مار رو داشتند. نميدونم اونها قصه مار رو خوندند، يا ماره از خوارج بوده!
از ادبيات سر در ميارم؛ استعاره و تشبيه و تمثيل سرم ميشم؛ "كليله و دمنه" رو ديدم؛ ميدونم قصه گويي از زبان حيوانات يعني چي؛ با تمام اينها از اين داستانسرائيها ميترسم. ظاهر اين داستانها زيباست؛ اما پشتشون، حرف خطرناكي هست. نويسنده، قلب شنونده رو نشونه گرفته و احساساتش رو به بازي.
مشابه اين داستان رو چند ماه پيش در "زندگي تازه" خوندم. نويسنده اون داستان، "عرفان نظر آهاري" حرف خودش رو در انتهاي داستانك، از زبان "پسر نوح" اين گونه بيان ميكنه: «گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.» اون داستان هم با احساس خوانندهاش بازي ميكرد.
حتما نويسنده و طرفدارهاي اين داستانها، استدلال و توجيه خودشون رو دارند؛ اما سربسته عرض كنم كه همه، قدرت تفكيك آن چناني ندارند. اساسا اين داستان، با منطق و تعقل پيش نيومده كه حالا اجازه تفكيك هم به خوانندش بده.
پيشنهاد من اينه كه اگر ميخواهيم از ارزش عشق بسراييم، اگر ميخواهيم ارتباط عميق بين عاشق و معشوق رو بيان كنيم، از راه درستش پيش بريم. حتما كه نبايد پرت و پلا بگيم. حالا كه قلم خوبي داريد و ميتونيد خوب حرف بزنيد، پس حرف خوب بزنيد.
به اميد ديدار
خدانگهدار

عيد نوروز
چه رسم قشنگي است اين عيد ديدني؛ عجب چيزي است اين "عيد نوروز"؛ پر از رسم و رسومهاي خوب. مجموعهاي از زيبائيها؛ كلكسيون بزرگي از آداب و رسوم ايراني. از مهماني رفتنهاي به ياد ماندني، تا پذيرائي ساده ولي با شكوه از ميهمانها؛ از رفع كدورتها تا صله رحمها؛ از شروع آشنائيها تا عقد و عروسي و آغاز زندگيها. چه زيباست ديد و بازديد عيد. چه زيباست ايران ما.
سفره ايراني
هر كسي ميخواهد ايران را بشناسد، همين 13 روز برايش بس است. ببيند كه ما چقدر طبيعت پرستيم. ببيند كه مردم ايران، چگونه طبيعت را به خانه ميآورند. دانههاي گندم را در پايان زمستان، در بشقابهاي زيبا، ميكارند، و در آغاز بهار، در سفرههايشان از سبزيشان لذت ميبرند.
ببيند كه "سين" سبزي طبيعت، با طراوت و تنوع "هفت سين" سيب و سير و سركه و سنجد و سمنو و سماق، با حضور آب و آيينه و قرآن، سُفره ايراني را - كه خود، هفتمين سين است - رنگين و تكميل ميكند. ببيند كه او با چه سفره رنگارنگ و كاملي به استقبال بهار ميرود.
آب نشانه زلالي و طهارت، آيينه نشانه بازنگري و خودشناسي، و قرآن همان ريسمان كشيده شده بين من و اوست. اي بهار من! اي زيباي من! اي فراتر از ستودنهاي من! ترا دوست ميدارم.
دعا ميكنم
دعا ميكنم كه تو به اميرت، تو به رضايت، تو به عليت، و تو به بابا لنگ درازت برسي.
دعا ميكنم سايه تو بر سر زن و فرزندت، و تو بر سر دختر و شوهرت، و تو بر سر شاگردانت، باقي بماند.
دعا ميكنم تو براي گرفتن مدركت، به فرنگ بروي، و تو با مدركت به وطن بازآيي.
دعا ميكنم تو اي مادر جوان كه از نعمت خواندن محرومي، و نگران دخترت كه سال آينده به مدرسه ميرود هستي، كه چه كسي به او كمك بكند، چه كسي به او ديكته بگويد، و چه كسي از او امتحان بگيرد؛ دعا ميكنم كه به علمي كه نور است برسي؛ نه به علمي كه حجاب است.
و دعا ميكنم خدا از سر گناه كسي كه اميدت را نااميد كرد، كه انگار سيلي به صورتت زد، بگذرد.
به اميد ديدار
خدانگهدار
|
سلام ايميل و فشار رواني «متخصصان عقيده دارند نامه الكترونيك (ايميل) يكي از آزاردهندهترين عوامل فشار رواني در دوران كنوني است ... در انگليس در هر دقيقه، دو ميليون (2،000،000) ايميل، يعني چيزي در حدود 3 ميليارد (3،000،000،000) ايميل در روز فرستاده ميشود. اين تعداد كه هزينه و انرژي زيادي از افراد ميگيرد نشانگر آن است كه يك سوم كاركنان اداري در انگليس از حجم زياد ايميل دچار فشار روحي ميشوند و هزينه مادي رسيدگي به آنها نيز فراتر از ميليونها دلار است ... برآوردها نشان ميدهد هر نفر سالانه حدود 52 ساعت صرف دور ريختن ايميلهاي ناخواسته و مزاحم ميكند و به همين دليل شايد بزرگترين معضل، ايميل باشد.» ايميل يکي از مهمترين عوامل فشار رواني است - ايرنا پليس فداكار
«دي ماه سال جاري، با بارش شديد برف در بسياري از نقاط كشور، تعداد زيادي از محورهاي جادهاي دچار برفگرفتگي شدند كه اين شرايط، به در راه ماندن مسافران زيادي در جادهها منجر شد ... مردم گرفتار شده در حالي كه با شنيده شدن صداي حيوانات وحشي به شدت وحشتزده شده بودند با حضور يكي از ماموران پليسراه، در حالي كه با آماده كردن سلاح، تلاش ميكرد، احساس امنيت را به افراد منتقل كند، مواجه شدند ... او با به كول كشيدن مسافران سالمند در بوران و برف شديد در مسير برف زده، بيش از 500 متر را طي كرده و پس از آن، باز هم به سراغ مسافران درمانده ميرفت ... بر اساس اين گزارش در ميان امضاي نجاتيافتگان، امضاي دو مسافر فرانسوي كه خاطرهاي از ايثار پليس ايران در حافظهشان نقش بسته بود نيز به چشم ميخورد.» پليس فداكار يك درجه تشويقي گرفت - جام جم |
آفرين به اين جوان مرد. خدا را شكر كه اين مملكت هم دهقان فداكار دارد و هم پليس فداكار. خليج فارس در گوگل
در يادداشت "گوگل من" گفته بودم كه اگر "خليج عربي" را در گوگل جستجو كنيد، به نتيجه دلخواه نميرسيد. آن روز مطمئن نبودم؛ اما اين بار كه "اين خبر" را در "جام جم" ديدم و امتحان كردم، متوجه شدم كه عملي شده است: «پندار يوسفي، جوان 26 ساله ايراني توانست با نفوذ در سايت گوگل، كلمه "Arabian Gulf" (خليج عربي) را غير قابل دسترس و در عوض خليج فارس را تثبيت كند. بر اساس اين گزارش، كساني كه در اين سايت خواهان تحقيق درباره خليج عربي (Arabian gulf) هستند بعد از باز كردن گزينههايي كه گوگل برايشان پيشنهاد ميكند و معمولا هم به زبان عربي و يا انگليسي است با اين جمله روبرو ميشوند: "كلمه خليج عربي اشتباه است. لطفا از كلمه خليج فارس «Persian gulf» استفاده كنيد".» مطالب مرتبط: نفوذ جوان ايراني در سايت گوگل براي نفي كلمه خليج عربي - جامجم به اميد ديدار |
امروز قسمتي از سوره حمد رو به چشمم ديدم.
اشتباه كردم
جايي رو براي نشستن انتخاب كردم كه خلوت باشه. هنوز ننشسته بودم كه ديدم پير مرد نحيف و عصا به دستي كه يك جوان همراهيش ميكرد داره مياد به طرف من. داشت ميومد همونجا بشينه كه من نشستم. همچين ته دلم گفتم اين همه جا هست. داشتم بلند ميشدم كه سلام كرد و پاسخش رو دادم و رفتم اونورتر نشستم. اما اي كاش نميرفتم. از همون وقت تا حالا با خودم كلنجار ميرم كه اصلا براي چي بلند شدم. كه به اون پير مرد جا بدم؟ ميخواستم تنها باشم؟ يا نكنه نميخواستم كنارم بشينه؟ همون جا ياد قرآن (سوره عبس) افتادم.
عَبَسَ وَ تَوَلَّي (1) أَن جَاءهُ الْأَعْمَي (2) وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّي (3)
معناش به زبان خودموني ميشه: اخم كرد، عبوس شد، برگشت، روشو برگردوند، رو تُرش كرد (1) از اينكه يك كور و نابينا اومده پيشش (2) تو چه ميدوني؟ شايد از تو بهتر باشه (3)
به خودت قسم پشيمونم؛ نميخوام جزو گمراهين باشم؛ ببخش.
مادر سجاد
امروز در يك موقعيت غير منتظره، مادر "سجاد" رو ديدم و تونستم مدتي رو با ايشون صحبت كنم. مونده بودم كه تسليت بگم يا نه. آخه خوب نيست بعد از گذشت مدتي، به افراد داغديده تسليت گفت؛ چون ممكنه اين يادآوري، داغشون رو تازه كنه. اما اين مادر، روحيهاي قويتر از اوني داشت كه از خوندن وبلاگش تصور كردم. از مهر و محبت دوستاي ناديدهاش كه باعث تسلي خاطرش شده بودند ابراز خرسندي ميكرد. اونجا ياد يادداشت "خيلي دور، خيلي نزديك" افتادم.
هم از همصحبتي با ايشون لذت برده و خوشحال شدم و هم از اين كه با سجاد كمي بيشتر آشنا شدم. سجاد عزيز بر اثر حركت پنهاني و سريع يك بيماري، خانوادهاش رو ترك كرد. با پدر سجاد هم - كه اهل قلم و رسانه هست - از طريق "وبلاگش" آشنا شده بودم. اين پدر و مادر عزيز! از كساني هستند كه مورد لطف و نعمت خدا قرار گرفتند.
مكافات عمل
سرم رو كه بالا آوردم، چند نفر رو ديدم روبروي من، شونه به شونه، در حالي كه دستاي هم رو گرفته بودند، داشتند حركت ميكردند. سر و وضعشون هم معمولي بود. تعجب كردم در اين محله شلوغ چه جاي اين طور راه رفتنه! چشمم كه به پاشون افتاد تعجبم بيشتر شد. اين زنجير ديگه چيه!! وقتي سربازهاي دور و اطرافشون رو ديدم، يواش يواش ذهنم روشن شد كه بله، اينها مجرمند و قرار شده كه توي محله و بازار، با همين وضع دور بگردند. خدا هيچ كس رو مورد غضب خودش قرار نده.
به اميد ديدار
خدانگهدار

سلام
• چند ماه پيش، عبارتي را در گوگل جستجو ميكردم كه متوجه پيوندهاي گوشه گوگل شدم؛ همان جا كه گاهي گوگل، چند لينك مرتبط را به شما معرفي ميكند. نتيجه جستجو همين است كه در تصوير مشاهده ميكنيد. عجيب اين بود كه عبارت من ارتباط مستقيمي به جريان "هولوكاست" نداشت. به فرض اين كه ارتباطي هم داشت، بايد حق را رعايت كرده و چيزهاي ديگري را كه در اوليت بودند معرفي مينمود. الان كه امتحان كردم اين اتفاق نيفتاد؛ ولي آن زمان، چند بار جستجو را تكرار كردم و نتيجه همان بود. آن جا بود كه به گوگل گفتم: گوگـُل من! تو ديگه چرا؟!
• يك خبر ديگر هم در رابطه با "خليج فارس در گوگل و ياهو" بود؛ اما چون من امتحان كردم و دقيق پاسخ نگرفتم، از توضيح دادنش منصرف شدم. اگر خواستيد خودتان به آن سر بزنيد.
مطالب مرتبط:
چند خبر
به اميد ديدار
خدانگهدار
| سلام
آقاي "توسلي" هم رفت. آقايي كه چندين سال، صداي آشنايي براي مردم ايران بود. آقاي احكام گويي كه در دقايقي اندك، مسائل فقهي را با زباني شيوا بيان ميكرد. "آيت الله محمدرضا توسلي" هم صداي گرم و آشنايي داشت، و هم چهره آشنايي براي مردم ايران بود؛ چون هميشه در كنار امام حضور داشت. به گمانم او كسي بود كه - با تمام علم و فضلي كه داشت، و جا داشت در ميان علماي حوزه يا در پستهاي حكومتي، عرض اندام كرده و نام و ناني براي خود ثبت و كسب كند - انتخاب كرد عمرش را با افتخار وقف امام، و با تواضع صرف "مساله گفتن" براي مردم كند. |
|
|
مطالب مرتبط: به اميد ديدار | |
سجاد، پاك و "كودكانه" رفت ...

ديروز براي جلسهاي به يكي از مراكز علمي رفته بودم. موضوع صحبت، وبلاگ بود. در حين گفتگو، به عنوان نمونه به وبلاگهايي اشاره ميكرديم. يكي از اعضاي جلسه - كه خانم محترم و آشنا با مباحث وبلاگي بود - به وبلاگ فرزند يكي از همكارانش اشاره كرده و افزود كه وي چند وقت پيش بر اثر بيماري فوت شد. نام نويسنده را پرسيدم؛ گفت "سجاد هاشمي". به گوشم آشنا بود؛ اما من بيشتر او را با نام وبلاگش ميشناختم.
آنجا دسترسي به اينترنت نداشتم. ترديد مرا رها نكرد؛ تا شب كه به خانه برگشتم. وبلاگ "كودكانه" را چند ماه پيش در وبلاگم فهرست كرده بودم. بر روي لينكش كليك كردم. منتظر شدم تا وبلاگش باز شود. بله، با كمال تاسف ديدم اين همان سجاد هاشمي است كه از بين ما رفته. مدتها بود كه وبلاگش به روز نميشد؛ براي همين كمتر به آن سر ميزدم. ولي اصلا فكرش را نميكردم كه روزي بيايم و اتاقش را خالي ببينم.
آخرين يادداشتي كه از او به ياد دارم، زماني بود كه به حرم امام رضا عليه السلام رفته بود. از خودش تصويري گرفته و با ذوق و شوق آن را در وبلاگش گذاشته بود. فكر كنم در ذيل همان يادداشت برايش پيامي گذاشتم. اما اين بار كه رفتم نه از پيام من خبري بود و نه از آن يادداشت و آن تصوير زيبا.
وبلاگ سجاد، يكي از وبلاگهاي خوب و كودكانه عالم وبلاگ است.
به اميد ديدار
خدانگهدار
| سلام
عذر خواننده • من وبلاگ نويس، يك مشكلي دارم و آن هم اين است كه دوستان خواننده من، حتي نصف حرفهايي را كه درباره وبلاگم دارند به زبان نميآورند و يا پشت پرده به خودم ميگويند، و در نظرات وبلاگيشان منعكس نميكنند. دقيقا نميدانم چرا. يكي بلد نيست؛ يكي خجالت ميكشد؛ يكي تواضع دارد؛ يكي نميخواهد دوستانش ببينند كه براي من پيام گذاشته؛ آن يكي هم ميگويد: من براي هر كسي پيام نميگذارم! هر كس عذري دارد؛ اما من حيفم ميآيد كه آن همه حرفهاي خوب را ديگران نبينند و نخوانند، كه اتفاقا با وجود آنها يادداشت من تكميل ميشود. براي همين هر از گاهي، من به جاي آنها مينويسم. داخل پرانتز: به اميد خدا بعدا اين مساله را در يك بحث وبلاگي طرح ميكنم. • امروز با يكي از همين دوستان خجالتي درباره همين چند يادداشت مُحرم صحبت ميكردم. زياد حرف نزدند ولي حرفهاي ارزشمندي زدند. براي من كه مفيد و خوشحال كننده بود. همين كه يك نفر بخواند و به فكر فرو رود و بگويد: «چرا تا الان "زُهير" را نميشناختم، چرا اطلاعاتم كم بوده، و مطالعه را شروع كردم» خودش خيلي است. صحبت به جايي كشيد كه من هم خدمتشان نكاتي را عرض كردم. خواندن - بيشتر آموزههاي ما شنيداري شده. بيشتر گوش ميكنيم تا بخوانيم. تلويزيون آفت نسل ما است. جاي خواندن را گرفته. نه روزنامه سرش ميشود، نه مجله و نه كتاب. بچههاي ما ساعتها زل ميزنند به تلويزيون. هر چيزي به جاي خود. به عنوان يك وسيله مكمل خوب است؛ ولي نبايد جايگزين خواندن شود. كتاب را دستت بگير، با انگشتانت ورق بزن، با چشمت ببين، با زبانت بخوان و با قلمت يادداشت بردار. در يادداشت "مقتل" چيزي نوشته بودم كه بعد پاكش كردم. نوشته بودم: "اين كتاب (مقتل مقرم) را در سال 72 گرفتم". يعني چيزهايي كه الان ميگويم، از مطالعه و يادداشتهاي آن زمان است. |
انحراف مخاطب - يك چيز است كه باعث ميشود سخن گوينده در من شنونده اثر نكند. و آن اين است كه من براي خودم نشنوم. سخنران در حال صحبت است و همسران را به مهرباني و احترام به يكديگر دعوت ميكند. خانم رو به شوهرش ميكند و ميگويد: «با توست؛ ميگه به زنت احترام بذار». شوهر هم ميگويد: «نخير ترو ميگه كه نميشه باهات حرف زد». حرف گوينده خوب است، من هم ميشنوم؛ ولي حواسم به خودم نيست؛ به فكر اين هستم كه همكارم چنين است، همسرم چنان؛ اصلا به خودم نميگيرم. نوع ديگري هم از اين انحراف وجود دارد. معمولا وقتي چيز خوبي ياد ميگيريم - از طريق ديدن، شنيدن يا خواندن - دوست داريم به ديگري هم ياد بدهيم. تا اين جايش بد نيست؛ اما گاهي اين حس آن قدر پيشرفت ميكند كه به محض ديدن چيزي، ناخواسته به جاي خودم، به فكر شخص ديگري ميافتم و در حقيقت او را مخاطب آن پيام قرار ميدهم، نه خودم را. شايد با رساندن آن پيام به ديگري، كار خوبي انجام داده باشم و به يك لذت و رضايت موقتي رسيده باشم؛ اما خودم از تاثيري كه بايد در لحظه اول ميگرفتم، محروم شدم. مانند كارمند بانك كه پولي را از اين ميگيرد و به آن ميدهد و خودش از آن همه پولي كه در روز رد و بدل كرده، چيزي گيرش نيامده. يا مثل سَقّايي كه به ديگران آب ميرساند و خودش تشنه ميماند. اين احساس در من هم هست. هم او مرا اذيت ميكند و هم من او را؛ چون مدام با آن در حال درگيري و مبارزه هستم. فكر ميكنم صبر و مدتي تاخير اندختن در گفتن آن پيام به ديگري، روش مبارزه خوبي باشد. اول بگذارم در من خيس بخورد، از پوستم بگذرد و به گوشتم برسد، كمي پخته شود، مدتي خودم عمل كنم؛ آن گاه خيال ياد دادن به ديگري را عملي كنم. ميگويند روز قيامت، بعضي از مريدان به بهشت ميروند؛ در حالي كه با تعجب ميبينند مراد و معلم و راهنماييشان رو به جهنم ميرود! :( به اميد ديدار |
چندي پيش آمار يك وبلاگ مذهبي را مشاهده ميكردم. به بخش جستجو كه رسيدم نتيجه جالبي را ديدم. بعد از عبارت "غدير در قرآن"، عبارت "مرگ چيست" باعث شده بود كه موتورهاي جستجو، كاربران را به آنجا ارجاع دهند. هنوز هم اين ركورد، حفظ شده است. البته عبارت "غدير" به خاطر مناسبت غدير، مورد توجه قرار گرفته و يك واقعه موسمي است.
توجه به مرگ و ماهيت و چگونگي آن، براي انساني كه روزي با آن روبرو خواهد شد، امر لازمي است. در بعضي از بزرگراهها بايد از عوارضي رد شويم. پولي ميدهيم و قبضي ميگيريم. در انتهاي بزرگراه، قبض را از ما تحويل ميگيرند و اگر آن قبض را گم كرده باشيم، دوباره از ما پول ميگيرند. از ترس پرداخت دوباره پول، به خوبي از قبض، نگهداري ميكنيم. چطور ميشود به جاده زندگي بيايم و بروم، و هيچ حساب و كتابي در بين نباشد؟! مراقب ته خط باشيم.
به قول قرآن:
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَاتُرْجَعُونَ
آيا گمان كرديد شما را عبث و بيهوده آفريدهايم، و به سوي ما باز نميگرديد؟ (مومنون/115)
و به قول حافظ:
مَزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كِشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت! بخُفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد نشو
به اميد ديدار
خدانگهدار