تبليغاتX
وبلاگ وبلاگ
سلام

گمشده - Lost"گمشده" (Lost) عنوان سريالي است كه چند سال (2004 - 2009) است در خارج از ايران از طريق شبكه‌هاي تلويزيوني و ماهواره‌اي پخش شده، و در ايران دي وي دي آن دست به دست مي‌چرخد.

"گمشده" - يا به قول بعضي: "لاست" - نسخه جديد و امروزي "جزيره اسرارآميز (1874م)" است. اگر "ژول ورن" (۱۹۰۵-۱۸۲۸ Jules Verne)، چند فراري را با بالون، ره‌سپار جزيره ناشناخته و اسرارآميزي كرد كه مخفيگاه "كاپتان نمو" بود، در گمشده، تمام سكنه هواپيماي مسافربري به جزيره‌اي سقوط كردند كه در تصرف غريبه‌ها و ديگران است.

قصه گمشده، مملو از گمشده، ناشناخته، معما و تازه‌هاست، و همه اينها دست به دست هم داده تا بيننده را با مجموعه‌اي پيچيده، غيرقابل پيش‌بيني و پركشش درگير كند.

سريال گمشده، كه تا كنون حدود 100  قسمت آن در 5 فصل به نمايش درآمده، خيلي طولاني‌تر از جزيره اسرارآميز است. شخصيتهاي زيادي در اين فيلم حضور دارند؛ كه هر كدام، ابزاري هستند براي پيشرفت قصه. علت ديگر طولاني شدن آن، وجود معماهاي زياد و زنجيره‌اي جزيره است؛ انگار كه هيچ وقت تمامي ندارند.

گمشده، حكايت تلاش گمشدگاني است براي پيدا كردن راه نجات؛ حكايت شناخت جزيره ناشناخته است؛ حكايت شناخت همسفران؛ حكايت آشنايي با ديگران؛ حكايت شناخت "من" و هويت خويشتن؛ و حكايت آشنايي انسان زميني با نيروهاي ماورائي است. گمشده، حكايت انسان گمشده در راهروها و پيچيدگيهاي زندگي است.

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

- ساعت شلوغي 3 (Rush Hour 3 - 2007)
در اين فيلم كمدي رزمي، كه تا كنون سه قسمت از آن ساخته شده، "جكي چان" به همراه يك هنرپيشه سياه پوست آمريكايي - كه هر دو پليس هستند - براي مبارزه با تبه‌كاران چيني به فرانسه مي‌روند. در بخشي از فيلم، پليس سياه پوست مي‌گويد: "همه مي‌دانند ايرانيها تروريستند". در حالي اين جمله گفته مي‌شود كه موضوع فيلم هيچ ربطي به عرب و اسلام و ايراني ندارد. فيلم كمدي و بذله‌گو را چه به اين حرفها!؟

- Children of Men - 2006
انگليسيها هر وقت مي‌خواستند در فيلمهايشان از خشونت و تروريست و بمب گذاري حرف بزنند، ايرلنديها را نشان مي‌دادند؛ اما در اين فيلم تخيلي و چيريكي كه آينده نه چندان دور انگليس را نشان مي‌دهد، در صحنه‌هاي آخر فيلم، افراد مسلحي را مي‌بينيم كه به سبك رزمنده‌هاي لبناني و فلسطيني، تابوتي را به دوش كشيده و در حال تشييع جنازه هستند. آيا اين چيزي است كه آينده انگليس را تهديد مي‌كند؟

- والكيري (Valkyrie - 2008)
قضيه از اين قرار است كه عده‌اي از سياستمدارها و نظاميهاي ارشد نازي، تصميم گرفته‌اند عملياتي به نام "والكيري" انجام دهنده كه هدف آن كودتا و ترور "هيتلر" است. هنرپيشه‌هاي كهنه‌كار و معروفي در اين فيلم بازي مي‌كنند كه در رأس آنان "تام كروز" است؛ جوان خوش تيپ و محبوب قلبها. در دقايق آغازين فيلم، او را مي‌بينيم كه در چادرش تنها نشسته و مطالبي را درباره هيتلر، به صورت مخفيانه در دفترچه يادداشتش مي‌نويسد، كه يكي از آنها اين است: "و قتل عام يهوديان". در اين فيلم يك ساعت و اندي، هيچ اثر ديگري از يهودي‌كشي و يهودي‌ستيزي و اين حرفها نيست. فقط يك جمله كوتاه، در اول يك فيلم مهيج، از زبان يك ستاره سينماي هاليوود شنيده شده، و در دفترچه‌اش ثبت مي‌شود.

- خواننده (The Reader - 2008)
خواننده، نه به معناي آوازخوان؛ بلكه به معناي كتاب‌خوان و كسي كه مي‌تواند بخواند. با آن كه فيلم ضعيفي است؛ ولي به سادگي فيلم "والكيري"، رفتار نمي‌كند.

 

قصه "خواننده" سه بخش دارد كه در سه زمان متفاوت رخ مي‌دهد. مكان فيلم، آلمان و در زمان جنگ جهاني دوم است. البته خبري از جنگ و آژير خطر و بمباران نيست.

نوجوان شانزده ساله‌اي كه با خانواده‌اش زندگي مي‌كند، يك روز به صورت اتفاقي با زني به نام هانا برخورد مي‌كند، و بعد به صورت اتفاقي لباس پوشيدنش را مي‌بيند، و بعد به صورت غير منتظره، آن زن سي و چند ساله، خود را به او عرضه مي‌كند. نقش زن را "كيت وينسلت" بازي مي‌كند؛ همان دختري كه در تايتانيك نقش‌آفريني كرده و معرف حضور همه است. بيننده، در يك سوم از فيلم، شاهد روابط پنهاني اين چهره معروف و زيبا، با آن نوجوان است. بعد از چند ماه، زن، بي‌خبر غيبش مي‌زند.

نيمه دوم فيلم، هشت سال بعد است كه همان جوان، در دانشكده حقوق درس مي‌خواند و به صورت اتفاقي به دادگاهي مي‌رود كه از قضا همان زن در حال محاكمه شدن است. به چه جرمي؟ به جرم همكاري با نازيها در قتل يهوديها در اردوگاه اسرا. همچنين متهم است كه باعث شده 300 اسير يهودي، زنده زنده در آتش بسوزند، كه از اين قتل عام، فقط يك مادر و دختر، زنده مانده‌اند و اكنون عليه او شهادت مي‌دهند. هانا مجرم شناخته شده و محكوم به 20 سال حبس مي‌شود.

نيمه سوم، آن جوان، مردي شده و زن و بچه دارد. هانا كه حالا پير شده هنوز در زندان به سر مي‌برد. او در روزهاي آخر حبسش، خودكشي كرده و در طي وصيتنامه‌اي، از آن مرد، مي‌خواهد كه فلان مبلغ پول را به همان مادر و دختر يهودي بدهد.

يك سوم اول، برهنگي و رابطه زن با نوجوان.
يك سوم دوم، محاكمه عاملين قتل عام و سوزاندن يهوديان.
يك سوم نهايي، پرداخت غرامت به بازماندگان يهودي.

تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

اين يادداشت را در ادامه "از دشمن بياموز" مي‌نويسم.

مخاطب ابله

در فصلي از "غلاف تمام فلزي"، واحد خبرگزاري جنگ، تشكيل جلسه داده. افسر مافوق، مي‌گويد: "خواننده‌هاي ابله ما دوست دارند درباره افسرها بشنوند. پس بنويسيد كه افسري با شجاعت كشته شده". در جاي ديگر مي‌گويد: "نگو سرباز معمولي ويتنامي فرار كرد. اين را با آب و تاب بنويس". اين حقيقتي است كه "استنلي كوبريك" با صراحت و طنز تلخ، نوشته و فيلمش را ساخته.

هاليوود، آنچه شما مي‌خواهيد

واقعيت اين است كه رسانه‌ها، چيزي را  به مخاطب مي‌گويند كه او دوست دارد بشنود؛ نه آن چيزي كه بايد بشود، و از همين طريق او را جذب مي‌كنند. اين يك اصل است؛ اصل جاذبه. "هاليوود" نيز به عنوان قويترين رسانه سينمايي و جهاني، فيلمهايش را بر اساس اين اصل مي‌سازد. براي همين است كه در هر نقطه از جهان، با هر سليقه و فرهنگي، مشتري خود را پيدا مي‌كند.

اما چه چيزي مصداق اصل جاذبه است؟
عشق و روابط رمانتيك، برهنگي و روابط خارج از محدوده، تحرك و بزن بزن، خشونت و بكش بكش، افسار گسيختگي و شكستن چهارچوبها. البته اين مصاديق بر اساس زمان و مكان، متغيرند.

 

باليوود، عشق در يك نگاه

مثلا "باليوود"، شركت فيلم سازي هندي - كه در ساخت و فروش فيلم، رقيب هاليوود به حساب مي‌آيد - عشق، اكشن و شو (رقص و آواز) را از مصاديق جاذبه معرفي كرده و فيلمهايش را با اين تركيب روانه بازار مي‌كند. در اكثر فيلمهاي هندي، عشق در يك نگاه، حرف اول را مي‌زند و همه اتفاقهاي سه ساعته فيلم، حول همين محور مي‌چرخد.

اگر فيلمي را ديده‌ايد كه در هند يا آمريكا ساخته شده و فاقد اين معيارهاست، بدانيد كه خارج از باليوود و هاليوود، و توسط يك كارگردان مستقل تهيه شده است.

بعد از چايي

نكته مهم ديگر، جريان بعد از جذب است. حالا كه برنامه‌ام، پر جاذبه شد و مقبول مردم افتاد، چه كار بايد كنم؟ حالا كه مردم ابله، چشم و گوششان را به تي وي و سي دي و دي وي دي دادند، چه بايد كرد؟

يادتان است كه يكي از داستانهاي مجموعه "خانه سبز"، مربوط به ماهواره بود؟ اولش زبان گوينده مشخص نبود و نمي‌فهميدند چه مي‌گويد. بعد از مدتي شنيدن و ديدن، متوجه حرفهايش شدند؛ اما آن گاه، مسحور او شده و هر چه مي‌گفت انجام مي‌دادند.
بله، داستان از اين قرار است ...

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

كِلينت ايستوُود

Clint Eastwoodكِلينت ايستوُود (Clint Eastwood) - هنرپيشه قديمي هاليوود، چهره آشناي فيلمهاي وسترن، هفت‌تيركش تر و فرزي كه كلاه لبه داري بر سر، پالتوي بلندي بر تن، و سيگار برگي در گوشه لب داشت، و با آن كه خودش آدمكش قابلي بود، آدمكشهاي بد فيلم، از او هراس داشتند - سالهاست كه در هيئت كارگرداني خوش ذوق و پركار* ظاهر شده كه با فيلمهاي جذاب خود، طرفدارانش را همچنان به دنبال خود مي‌كشد. او كه در عرصه بازيگري، توانايي خود را اثبات كرده، در كارگرداني نيز با ساخت فيلمهاي متفاوت - و البته نه از گونه وسترن و بكش بكش - علم و استعداد خود را به جهان ثابت نموده. در چند فيلمي كه من از او - به عنوان كارگردان - ديده‌ام، علاقه‌اش را به پرداختن به مسائل انساني و اجتماعي نشان داده، و اين علاقه، به علاوه تسلطي كه او بر فيلمسازي دارد، آثار متفاوت و موثري را به وجود آورده.

دختر ميليون دلاري

Million Dollar Babyمانند پرداختن به موضوعات شخصي و دروني، در قالب ورزش و مبارزه بكس در فيلم "دختر ميليون دلاري" (Million Dollar Baby - 2004). ما قصه فيلم را از زبان يك راوي (مورگان فريمن) - كه خودش شاهد قضايا بوده - مي‌شنويم. صداي راوي به صورت "نَريشن" (صدايي كه بر روي تصوير، پخش مي‌شود) است، كه به نظر من، به زمزمه و نجوي مي‌ماند، و همين، كمك بر درونگرايي فيلم مي‌كند. اين فيلم، با آن كه داراي صحنه‌هاي خشن مبارزه است؛ اما با فيلمهاي بكس "راكي" تفاوت زيادي دارد.

پاورقي:
* در كارنامه كارگرداني ايستوود، از سال 1971 تا كنون، 30 فيلم به ثبت رسيده.
* دقيقا نمي‌دانم تلويزيون ايران، چه فيلمهايي را از او نمايش داده؛ اما مي‌دانم فيلم "دنياي بي عيب" (A Perfect World - 1993) را - با بازي خودش و كوين كاستنر - پخش كرده.

معاوضه بچه

"معاوضه بچه" (Changeling - 2008) فيلم جديد "كلينت ايستوود" است. البته ترجمه دقيق Changeling را نمي‌دانم چيست. در فرهنگ لغت نوشته: "بچه‌اي‌ كه‌ پريان‌ به جاي‌ بچه‌اي‌ كه‌ دزديده‌اند، مي‌گذارند". ظاهرا اصطلاحي است كه غربيها با آن آشنايند.

از كابوسهايي كه انسان، در خواب مي‌بيند، اين است كه در موقعيت ترسناكي قرار مي‌گيرد كه كاري از دستش بر نمي‌آيد و هر چه سعي مي‌كند نمي‌تواند فرار كند. در فرهنگ عوام، به آن "آل‌گرفتي" هم گفته مي‌شود. آل همان موجودي است كه عين بدختك مي‌افتد روي آدم خواب، و نمي‌گذارد جنب بخورد. اين فيلم ربطي به آل و بختك ندارد؛ اما ديدنش، چنين حسي را به بيننده منتقل مي‌كند.

داستان فيلم

Changelingمادر و پسربچه‌اي با هم زندگي مي‌كنند. يك روز مادر - كه هميشه سر وقت به خانه مي‌آمد - از اتوبوس جا مي‌ماند و با تاخير به خانه مي‌رسد كه مي‌بيند پسرش در خانه نيست. هر چه بيشتر مي‌گردد، بيشتر مايوس مي‌شود؛ حتي پليس هم نمي‌تواند اثري از پسرش پيدا كند. تا آن كه بعد از چند روز، پليس خبر مي‌دهد كه پسرش را در شهر ديگري پيدا كرده‌اند و قرار است با قطار بياورندش. در ساعت موعود، مادر و پليس با كلي تشريفات و پُزدادن و در حضور رسانه‌ها، منتظر آمدن پسر هستند؛ اما وقتي مادر، او را مي‌بيند متوجه مي‌شود كه پسر خودش نيست.

از اينجا، بخش دوم قصه شروع مي‌شود. از پليس اصرار و از مادر انكار كه اين بچه او نيست. لحظاتي هم بوده كه مادر، با خودش شك مي‌كند كه نكند واقعا پسرم است؛ اما با ديدن نشانه‌هايي ترديدش برطرف مي‌شود. كشمكش با پليس تا حدي پيش مي‌رود كه او را ديوانه قلمداد كرده و به تيمارستان مي‌فرستند كه با وضع فجيعي تحت شكنجه قرار مي‌گيرد.

يك سوم نهايي داستان، بخش گره‌گشايي از اين راز و معماست كه بهتر است خودتان ببينيد.

نكته‌اي كه در اين فيلم، به صورت برجسته ديده مي‌شود، اطمينان و شك، و حقيقت و دروغ است. فرقي نمي‌كند كه اين حقيقت و دروغ در قالب موضوعات اجتماعي باشد يا سياسي يا شخصي و فردي. گاهي تلقين و تبليغ ديگران عليه حقيقت، آن قدر قوي و گسترده است كه خود فرد هم شك مي‌كند كه نكند ديگران راست مي‌گويند.

نقشه پرواز

Flightplanمشابه اين قضيه را در فيلم "نقشه پرواز" (Flightplan - 2005) - به كارگرداني "رابرت شونكه" و بازي "جودي فاستر" - هم از تلويزيون ايران ديده‌ايم كه مادر، در حين سفر با هواپيما متوجه ناپديد شدن دخترش مي‌شود. بيشتر فيلم، كشش بين حقيقت و خيال است، و اين كشش بين مادر و خدمه هواپيما، كاپيتان هواپيما، مأمور حراست و ديگر مسافرين است. اين مبارزه بين حقيقت و توهم، تا جايي پيش مي‌رود كه حتي بيننده - كه از اول، شاهد قضايا بوده - و خود مادر، لحظاتي شك مي‌كنند كه نكند او خيالاتي شده و دچار شيزوفرني گشته، و همه اينها توهمات ذهني او بوده.

فيلمسازي يعني همين. كار فيلمساز اين نيست كه واقعه حقيقي و مستندي را دوباره بگويد و بازگو كند. قصه فيلم، چه واقعي باشد و چه رمان و ساخته ذهن نويسنده، قرار است حقيقتي بيشتر از واقعيت را به ببيننده منتقل كند.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

در قرن بيستم، وسيله بياني تازه‌اي پا به عرصه وجود گذاشت. با سر هم كردن مبتكرانه قطعات فلز، نوارهاي سلولوئيد، شيشه به شكل عدسي و سيم كشي برق، گشايشي فني صورت گرفت كه مقدر بود بر ذهن ميليونها فرد بشر، اثري فوق العاده داشته باشد.

سينما در قياس با ساير هنرها، اصل و سرچشمه غريبي دارد. بر خلاف نمايشات پر طول و تفصيل قرون وسطائي كه بر پله كليساهاي عظيم اجرا مي‌شد، و يا كمديهاي "مولي ير" كه در قصرهاي سلطنتي روي صحنه مي‌آمد، سيم‌نما* در تالارهاي سرگرميهاي عاميانه، در جوار پاركهاي تفريحات و كافه‌ها، زائيده شد و رو به رشد نهاد. آكروباتها و فروشنده‌هاي كارت پستال، شعبده‌بازها و مارگيرها، پهلوانهاي معركه‌گير و دلقكها، عمليات و چشمه‌هاي هميشگي‌شان را در كنار بساط نمايش فيلم، انجام مي‌دادند.

سينما از لحظه تولد موانع زيادي بر سر راه داشت و براي از ميان برداشتن اين موانع، به تمام قدرت ذات پرتوان و سرزنده خويش، نيازمند بود.

 

فرزانگان و اهل فرهنگ كه هنرهاي ديگر را در دست داشتند، اوايل كار سينما را به خاطر اينكه اصل و نسب درستي نداشت ناديده و يا حقير شمردند. ولي به زودي معلوم شد كه اين پديده را ديگر نمي‌شود ناديده گرفت. قهقهه تماشگاران از سالن سينماهاي دوپولي اوج مي‌گرفت و در تمامي سرزمين، گسترده مي‌شد. فيلم، با نيروي خارق العاده، يك بهمن بزرگ فرود مي‌آود و همه چيز را از سر راه برمي‌داشت. زياد طول نكشيد كه سينما از نظر تعداد تماشاچي، بالاترين حد را در تمام طول تاريخ به دست آورد. در واقع اين هنر نزد بسياري از افراد نسل جوان امروز، به عنوان قالب داستان‌سرائي در اين قرن، جاي رمان را اشغال كرده است.

با تمام اين احوال، سينما علي رغم تمام خصوصيات بي سابقه‌اش، چيزي جز يك مجراي جديد ارتباط بين قصه گو و مخاطبش نبوده است.

* سيم‌نما: در بدو ورود سينما به ايران، عوام به آن "سيم نما" مي‌گفتند. (مترجم)

مقدمه كتاب: فن سناريونويسي، نويسنده: يوجين ويل، مترجم: پرويز دوائي (پيام)، سال 1365

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

تيتراژ فيلم بادبادك بازبا تعريفي كه از تيتراژ فيلم و وظايفش گفته شد، و شناخت اجمالي كه از محتواي فيلم "بادبادك‌باز" به دست آورديم، بايد از تيتراژ بادبادك‌باز اين انتظار را داشته باشيم كه آن دوزيستي و دوگانگي را - كه در متن داستان وجود دارد - به بيننده منتقل كند. به نظر من، تيتراژ بابادك‌باز - كه تركيبي از خط و پس‌زمينه و موسيقي است - اين كار را در نهايت سليقه و ظرافت انجام داده است.

همان طور كه در تصاوير روبرو مي‌بينيد، خطوط، تركيبي از عربي و غربي است. در ابتدا، انگار كه مي‌خواهد عربي بنويسد؛ اما بعد همان خطوط تبديل به حروف انگليسي مي‌شود. همچنين حالت حروف، بيننده را ياد نقش و نگار اسلامي مي‌اندازد. از دل همين نقش و نگار، اسامي سازندگان فيلم، بيرون مي‌آيد.

پس زمينه، در ابتدا، روشن است؛ و بعد خاكستري و تيره مي‌شود. در انتها از تيرگي خارج شده و رو به روشني مي‌رود.

موسيقي نيز چنين حالتي دارد؛ انگار تلفيقي از موزيك غربي و افغاني است. سازها و ادوات موسيقي به تشديد اين حس در شنونده، كمك مي‌كند.

در كل، زيباترين و موثرترين تيتراژي بود كه اين اواخر ديده‌ام.

موسيقي تيتراژ "بادبادك باز" | دانلود

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

"بادبادك‌باز" - (The Kite Runner - 2007)
» پايگاه رسمي فيلم
» ويكي پدياي فارسي، انگليسي

قصه فيلم

The Kite Runner - بادبادك بازامير در سن كودكي، و به جبر جنگ، وطنش افغانستان را به مقصد آمريكا ترك مي‌كند. پدرش از متموّلين كابل بوده؛ اما هر چه داشته، به جا گذاشته و با تنها عضو خانواده‌اش، امير، راهي ديار غربت شده. پدر، هر چند دست خالي است و در بازارچه، دست فروشي مي‌كند؛ ولي با رفتارش ثابت مي‌كند كه دلش پر از تعلق و وجودش آميخته به فرهنگ شرقي است. امير در كنار تحصيل در دانشگاه، به صورت آماتور، نويسندگي مي‌كند و در اين كار، از تشويق و حمايت پدر برخوردار است. از طريق پدرش با خانواده افغاني مهاجري آشنا مي‌شود كه در همان بازارچه، كار مي‌كنند. كم كم به دختر آن خانواده علاقمند شده و با پدر به خواستگاري او رفته و ازدواج مي‌كند. پدر مي‌ميرد، و اولين كتاب امير به چاپ مي‌رسد.

درست در زماني كه انگار زندگي، روال عادي پيدا كرده، دوست پدرش از پاكستان تلفن مي‌زد و او را به افغانستان مي‌خواند. او كه علي رغم ميلش، مجبور است به اين سفر برود، به ياد گذشته و روزهاي خوشي كه در افغانستان داشته مي‌‌افتد. ياد پسر مستخدمشان كه هم بازي و دوست صميميش بود مي‌افتد. خاطره آن روز كه در كابل سرسبز و زيبا، كودكان براي مسابقه بادبادك‌بازي جمع شده بودند برايش زنده مي‌شود. كودكان در كوچه‌ها و پشت بامها، بزرگترها در حال تشويق كردن آنها، و بادبادكهاي رنگي، كه مانند هواپيماهاي جنگي، آسمان را مي‌شكافند و به دور هم مي‌چرخند.

اكنون قرار است پا به جايي بگذارد كه سالها در دست افغانيهاي افراطي است. چيزهايي كه شنيده ناخوشايند است؛ اما بايد برود تا ببيند كه طالبان چه به سر سرزمينش آورده‌اند. او به تنهايي عازم كشورش مي‌شود و بعد از انجام ماموريتش، دست پر به آمريكا بازگشته و به زندگي خوب و خوشش ادامه مي‌دهد.

دوزيستي در قصه

بعضي از قصه‌ها دوزيست يا چندزيست هستند؛ يعني قصه، در دوره‌هاي متفاوت از هم، پيش مي‌رود. خيلي از فيلمهاي جنگي از اين شيوه - براي نمايش حالات يك شخص در قبل، حين و بعد از جنگ، يا تقابل جلو و پشت جبهه - استفاده مي‌كنند. مانند فيلم "كيميا" (1373)، "متولد ماه مهر" (1378) و "دوئل" (1382) كه هر سه، ساخته "احمد رضا درويش" و مربوط به جنگ ايران و عراق هستند. قصه بابادك‌باز، حكايت همين دوزيستي است، و آن چيزي كه فيلم را برايم متمايز كرده، جريان اين روح، در تمام اجزاء فيلم است.

- دو مكان اصلي: افغانستان، آمريكا
- دو مكان فرعي: شوروي، پاكستان
- سه دوره اصلي: افغانستان قبل از جنگ، افغانستان بعد از جنگ، هجرت به آمريكا
- دو دوره فرعي: فرار از افغانستان از راه شوروي، برگشت مخفيانه از راه پاكستان
- دو زبان: افغاني (كه همان فارسي دَري خودمان است و بيشتر فيلم را شامل مي‌شود)، انگليسي
- قيافه امير و همسرش كه در ابتداي فيلم، تصور مي‌شود غربي هستند؛ ولي بعد از دقايقي كه مكالمه تلفني امير را مي‌شنويم، با تعجب متوجه مي‌شويم او افغاني است و دارد فارسي صحبت مي‌كند.
- اين دوگانگي را مي‌توان در زندگي مردم افغانستان نيز مشاهده كرد: پسر صاحب خانه و پسر مستخدم، اختلاف قوم پَشتون و هَزاره.

كلا ساختار فيلم بر اساس همين دوگانگي، شكل گرفته. از طرفي داراي صحنه‌هاي بسيار روشن، شاد، دل انگيز و پر هيجان است؛ و از طرفي صحنه‌هاي تاريك، تلخ، دلهره آور و چندش آور دارد. در بعضي از جاها، دلهره را در دل صحنه‌هاي دل‌انگيز قرار داده. زيباترين فصل فيلم، بخش مسابقه بادبادك‌بازي است كه قصه و كارگردان و فيلمبردار و آهنگ و جلوهاي رايانه‌اي در هماهنگي كامل، آن را ساخته‌اند. اما در دل اين سكانس، بوي دلهره مي‌آيد، و در انتهاي همين بخش، شاهد صحنه ناخوشايندي هستيم.

پيام فيلم

بادبادك باز، پيامهاي مختلفي دارد كه به بعضي از آنها اشاره مي‌كنم:
- برابري و برادري با كسي كه به ظاهر پست و پايينتر از توست.
- چالش ارتباط انسانها، از اقشار و قبايل مختلف در افغانستان كه علت اصلي جنگ است.
- پرهيز از قبيله بازي و نژادپرستي.
- مرثيه‌اي بر جنازه افغانستان نابود شده، و مدحي براي آمريكا، كه مأواي افغانياني است كه به دامان او پناه آورده‌اند.
- اين مي‌تواند كنايه‌اي باشد به ضعف فرهنگي شرقي و اسلامي، و ظرفيت بالاي آمريكا براي پذيرش اقشار مختلف.

پاورقي: سعي كردم در اين يادداشت، جوري بنويسم كه اگر كسي فيلم را نديده، قصه برايش لو نرود، و ديدن فيلم برايش تازگي داشته باشد. بنابرين به نكاتي كه خارج از بحث بود، اشاره نكردم.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

تيتراژ فيلم، به تكه آغازين و پاياني فيلم گفته مي‌شود كه به معرفي سازندگان فيلم (كارگردان، تهيه كننده، نويسنده، آهنگساز و هنرپيشه) مي‌پردازد. از اين جهت شبيه پوستر فيلم است. تيتراژ اول، به لحاظ اين كه در ابتداي فيلم بوده و قرار است فيلم و عوامل آن را به بيننده‌اي كه شناختي از فيلم ندارد معرفي كند، از اهميت بيشتري برخورد است.

در فيلمهاي خارجي، رسم است كه تيتراژ اول فيلم با نام كمپاني سازنده، نام فيلم، كارگردان و گاهي نويسنده شروع مي‌شود و با معرفي هنرپيشه‌هاي اصلي ادامه پيدا مي‌كند. در ايران نيز تا چند سال بعد از انقلاب چنين رسم بوده؛ اما هم اكنون با نام هنرپيشه‌هاي اصلي شروع شده و به نويسنده و كارگردان ختم مي‌شود.

بعضي از فيلمسازان، از اين تيتراژ، فقط براي معرفي عوامل فيلم با ذكر نام و سِمتشان، استفاده مي‌كنند. فيلمسازاني هم هستند كه علاوه بر آن، در جهت معرفي فضاي كلي داستاني كه پيش رو داريد، از آن بهره‌برداري مي‌كنند. همين امر، باعث تنوع و گوناگوني تيتراژ‌ اول فيلمها شده.

تيتراژهاي متداول

- در كمترين حد، فقط نام فيلم؛ مانند "پدرخوانده" (1972 فرانسيس فورد كاپولا)
- فقط نوشته (معرفي عوامل) بر روي پرده سياه، بدون صدا؛ (فيلم ايراني "نفس عميق" 1380 پرويز شهبازي)
- نوشته به همراه موسيقي كه معمولا از بطن فيلم گرفته شده باشد.
- همراه صداي فيلم بدون تصوير و موسيقي؛ مانند "دايره" (1378 جعفر پناهي)
- نوشته و تصوير به صورت يكي در ميان؛ مانند "اعتراض" (1378 مسعود كيميايي)
- نوشته‌ها بر روي تصوير؛ كه در اين حالت، فيلم و تيتراژ همزمان پخش مي‌شوند؛ مانند "سكوت بره‌ها" (1991 جاناتان دمه)، "فارست گامپ" (1994 رابرت زمكيس)، "اتاق 1408" (2007 ميكائيل هافستروم)
- نوشته‌ها بر روي تصاوير انتزاعي؛ مانند "خوب بد زشت" (1966 سرجيو لئونه)، "اگه مي‌توني منو بگير" (2002 استيون اسپيلبرگ)، "بادبادك باز" (2007 مارك فورستر)، مجموعه ايراني "حضرت يوسف" (1387 فرج الله سلحشور)

بعضي از تيتراژها آن قدر با دقت و وسواس ساخته شده‌اند كه به تنهايي اثر هنري و ماندگار به حساب مي‌آيند كه نياز به تحليل و تدريس دارند. اگر تيتراژي خوب و هدفمند ساخته شود، به بيننده آگاه، نماي كلي از آن چه پيش رو دارد مي‌دهد، كه اگر چنين شد، به هدفش رسيده و اثري موفق محسوب مي‌شود.

يكي از زيباترين و كاملترين انواع تيتراژ، گونه‌اي است كه انگار فيلم آمده تا آن را تشريح كند. به اين صورت كه در آن، كدها و عناصري به من بيننده نشان داده مي‌شود كه مورد توجه‌ام قرار مي‌گيرد، كنجكاوم مي‌كند؛ ولي فعلا برايم مبهم و رمزآلود است و نمي‌دانم ارتباط اين تصاوير و موسيقي چيست. فيلم در تمام مدت پخشش، سعي مي‌كند كدها را برايم باز كرده و آن معما را حل كند. ارتباط قوي ميان تيتراژ و خود فيلم باعث مي‌شود كه بارها در ميان فيلم با خود بگويم: "آهان اين همونه كه در تيتراژ ديدم". در اين حالت اگر بعد از ديدن فيلم، يكبار ديگر به سراغ تيتراژ برويم، آن را بهتر درك مي‌كنيم.

سكوت بره‌ها

The Silence of the Lambs - سكوت بره هاهدف من از نوشتن اين يادداشت، توضيح اثري است كه به تازگي ديدم؛ اما قبل از آن به سراغ "سكوت بره‌ها - The Silence of the Lambs" مي‌روم. اين فيلم - كه در سال 1991 توسط "جاناتان دمه" ساخته شده - اثري قدرتمند و ماندگار در گونه جنايي، پليسي، معمايي و روانشناسي است.

تيتراژ آن از نوعي است كه با فيلم همراه است. دختر جواني (جودي فاستر) را مي‌بينيم كه داخل جنگل در حال دويدن است. لباس ورزشي به تن دارد. عرق كرده و بر اثر آن قسمتي از پيراهنش خيس شده. دوربين گاهي از كنار، گاهي از پشت، و گاهي از روبرو او را نشان مي‌دهد. گاهي به صورتش و گاهي به پاهايش خيره مي‌شود. از موانعي عبور مي‌كند كه معلوم است دست ساز و از پيش طراحي شده است.

زماني كه از پشت او را مي‌بينيم، دوربين طوري حركت مي‌كند كه انگار كسي به دنبال اوست و او در حال فرار كردن است. همچنين زماني كه دوربين از پهلو او را نشان مي‌دهد؛ كه عبور تند شاخه‌ها از جلوي دوربين اين حس را تشديد مي‌كند. زماني كه از جلو او را مي‌بينيم، انگار كه او به دنبال كسي است و مي‌خواهد به آن برسد. در قسمتي از مسير خود از مه عبور مي‌كند. تنهايي او نيز جلب توجه مي‌كند.

موسيقي، تيتراژ را همراهي مي‌كند. آهنگي كه مناسب با حالت دويدن، نفس نفس زدن، و تعقيب و گريز است. اين تيتراژ تا جايي ادامه پيدا مي‌كند كه او وارد مجتمع، ساختمان و اتاق مي‌شود و ما مي‌‌فهميم آنجا "اف بي آي" است، و محل تمرين و آموزش، و او كارآموز پليس است، و نكات ديگر. اين تيتراژ، اثري ساده و روان؛ اما هدفمند و معنادارست.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

Body Of Liesديشب فيلم "يك مشت دروغ" يا "مجموعه دروغها" (Body Of Lies - 2008) از "ريدلي اسكات" (Ridley Scott) را ديدم. عنوانش مرا به ياد فيلم "دروغهاي حقيقي" (True Lies - 1994) از "جيمز كامرون" (James Cameron) با بازي "آرنولد" انداخت. همان طور كه از نامش پيداست، قرار است شاهد يك مشت دروغ باشيم. به كساني كه هنوز آن را نديده‌اند با هر سليقه‌اي كه هستند، سفارش مي‌كنم كه براي ديدنش هيچ تلاشي نكرده و وقتتان را هدر ندهيد. فيلم، عاري از هر گونه طعم اكشن، معماي، پليسي، جاسوسي، رمانتيك و غيره است. "يك مشت دروغ" داستان تكراري و جانب‌دارانه‌اي را در نازلترين سطح، عرضه كرده.

پاورقي: كساني كه هر دو فيلم "دروغهاي حقيقي" و "يك مشت دروغ" را ديده‌اند متوجه شباهتشان و تكرار همان قصه بعد از 14 سال مي‌شوند.

بازيگر ايراني

اگر براي ديدن بازي "گلشيفته فراهاني" مي‌خواهيد اين فيلم را ببينيد، تصور نكنيد همان بازي قوي  دختر كُردِ "اشك سرما"، دختر شمالي "ماهي‌ها عاشق مي‌شوند"، دختر "به نام پدر"، مادر "ميم مثل مادر"، يا همسر "سنتوري" را مي‌توانيد از او تماشا كنيد. هر كسي مي‌توانست به جاي اون - و بهتر از او - آن چند سكانس را بازي كند.

مسلم است كه "يك مشت دروغ" بيانيه سياسي و تبليغاتي عليه اسلام است و متاسفانه تاثيرگذار در بيننده. اما خانم فراهاني، با آن سليقه خوبي كه در گزينش فيلمهاي ايراني داشت، چرا اين فيلم را به عنوان اولين بازي خارجي خود انتخاب كرده، نمي‌دانم! آيا خواسته و خواهش خودش بوده تا با بازي در فيلم آمريكايي ضد اسلامي، جواز ورود به هاليوود را به دست آورد؟ يا عواملي ديگر، صلاح دانستند كه اين نقش را زن شيعه ايراني بازي كند، كه هم حرفشان را زده باشند و هم جلب توجه ايرانيان را كرده باشند، كه كرده‌اند؟

درباره او، انگيزه بازيش، حجاب و بي‌حجابيش، حاشيه‌هاي زيادي ساخته و پرداخته شده است. من با اين حرفها كاري ندارم. او يك ايراني آزاد است و اختيار دارد بازي در هر فيلمي را انتخاب كند؛ خودش را لخت كند و به هر كسي كه مي‌خواهد بدون خجالت و نظارت دست بدهد.

پيام فيلم

Body Of Liesمسلمانِ افراطي و تروريست و شكنجه‌گر؛ قرآنِ جهاد و جنگ و قتل؛ سيطره اطلاعاتي آمريكا بر جهان؛ حضور فعال، پيشگيرانه و لازم سازمان جاسوسي آمريكا (CIA) در كشور عربي اسلامي (اردن)؛ همكاري سازمان امنيتي كشور عربي با سازمان "سيا"؛ فداكاري و از جان گذشتگي جاسوس آمريكايي براي انجام وظيفه و پيشگيري از ترويست اسلامي؛ ايثار جاسوس جوان آمريكايي براي نجات دختر مسلمان.

اين فيلم مي‌گويد سازمانهاي جاسوسي در خط مقدم مبارزه با تروريست هستند. در نوك اين سازمان، سربازان ورزيده، خشن، اما جوانمرد، و در پشت سرشان، آمران، تحليلگران، و سياستمدران جهانبين قرار دارند. فيلم مي‌گويد من (آمريكا) با ابزار و ماهواره‌هاي پيشرفته جاسوسيم، تو را، در شهر شلوغ باشي يا در بيابان برهوت، زير نظر دارم.

سكانس دست دادن

صحنه‌اي در فيلم است كه راجر (مامور سيا) به خانه عايشه (گلشيفته) مي‌رود. خانه عايشه در پايين شهر و در يك مجتمع آپارتماني مسلمان نشين قرار دارد. خواهر بزرگترش در خانه است. او محجب است؛ اما عايشه نه. راجر بعد از خوردن غذا آنجا را ترك مي‌كند. به هنگام خداحافظي در حياط مجتمع، دستش را براي دست دادن با عايشه جلو مي‌آورد. عايشه مكث مي‌كند، سرش را بالا مي‌آورد، خواهرش را در ايوان مي‌بيند كه آنان را نگاه مي‌كند. عايشه از اين كار خودداري كرده و با شرم از راجر عذرخواهي مي‌كند. در حالي كه راجر مي‌رود، باز سرش را بالا مي‌آورد و مي‌بيند زنان همسايه به او نگاه مي‌كنند. دوربين، سه تصوير جداگانه از همسايه‌هاي با حجاب را نشان مي‌دهد كه از آن بالا، با زاويه‌اي تند، به عايشه‌اي كه دلش مي‌خواست با راجر دست بدهد، چپ چپ نگاه مي‌كنند.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

احمد آقالو

از وقايعي كه هر از گاهي قلبم را شديدا آزرده مي‌كند شنيدن خبر مرگ همين هنرمندان است. چهره‌اش - با آن ديالوگهاي تند و سريع - از نقش "كاتب" در "سلطان و شبان" تا "عارف قزويني" در "شهريار" جلوي چشمم مي‌آيد.

» زندگينامه - سوره سينما
» گفتگو با احمد آقالو - ايران تئاتر

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

حسد حسد است، كبر كبر است، فقر فقر است، ثروت ثروت است، حرص حرص است، و استثمار استثمار؛ چه در زندگي بشر نخستين و چه در زندگي بشر مدرن معاصر. هميشه همين طور بوده و هست. اينها مفاهيمي هستند كه تاريخ مصرف ندارند. حرص و حسادت كه محدود به قصه، و مخصوص قابيل و هابيل، يا برادران يوسف نيست.

اگر فيلم "گاو" (1348) داريوش مهرجويي، و "ساز دهني" (1352) امير نادري بعد از سالها، جايگاه ويژه‌اي نزد عوام و خواص دارند، به خاطر اين است كه همان مفاهيم را در زندگي روزمره، و در بستري ساده نشان مي‌دهند؛ بدون استفاده از دكورهاي سنگين و ويژال افكتهاي حرفه‌اي و رايانه‌اي فيلم "ارباب حلقه‌ها" و "ماتريكس".

دلدادگي مَشت حسن - آن پيرمرد ساده دل روستايي - به گاوش، او را تا مرز جنون و گاو شدن پيش مي‌برد. سازدهني، وسيله كبر عبدالو - آن پسربچه لوس ترسو - نسبت به دوستانش مي‌شود و او را تبديل به فرعون محله مي‌كند؛ و همان سازدهني، اميرو را چنان شيفته خود مي‌كند كه براي ساز زدن - حتي به اندازه 30 شماره - دست به دزدي مي‌زند، تن به استثمار مي‌دهد و خود را خار و ذليل عبدالو مي‌كند.

چه كلام زيبايي مادر اميرو مي‌گويد: "نمي‌دونم اين سازدهني چيه كه تو اين طور براش بدبختي ... اين دنيا زودگذره، عاقبتي نداره".

صحنه آخر فيلم سازدهني را به ياد داشته باشيد كه اميرو بعد از طعنه و تحقير مردم، و شنيدن نصيحت مادر، تن به دريا مي‌زند، و بعد از رسيدن به نوعي از طهارت درون، تصميم مي‌گيرد به تنهايي آن بت را از ميان ببرد. الان دارم لحظه كتك خوردن عبدالو را مي‌بينم. اين صحنه مرا ياد فيلم "محمد رسول الله" و لحظه شكست شدن بتهاي كعبه انداخت.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

تغييرات: پاورقي 2، اضافه شد. (سه‌شنبه 18 دي 1386)

كليك - Clickامروزه زندگي انسان بيش از هر وقت ديگري الكترونيكي شده است. الكترونيك در خدمت انسان است براي آن كه ماشينها را مديريت كرده و از آنها راحتتر استفاده كند. نسل جديدي از اين نوع مديريت را مي‌توان به شكل كنترل از راه دور و ريموت (Remote) مشاهده كرد. خيلي از وسايل الكترونيكي، مجهز به اين سيستم مي‌باشند. تلويزيون، ويديو، ماهواره، پنكه، كولر، در خانه و گاراژ، اسباب بازي. حالا تصور كنيد كه در يك خانه، چندتا از اين كنترلها وجود داشته باشد. گاهي پيدا كردن كنترل مورد نظر مشكل شده و باعث دردسر مي‌شود. از اول قرار بوده كه كنترلها، كمكي براي زندگي ما باشند؛ اما تعدد و ازدحامشان، بلاي جان ما شده. اينجاست كه به ذهن آدم خطور مي‌كند كه اي كاش يك كنترل چندكاره‌اي بود كه مي‌شد با آن، همه وسايل خانه را مديريت و كنترل نمود. و از همين جا داستان فيلم "كليك" شروع مي‌شود.

كليك (Click)

"كليك" يك فيلم خانوادگي، تخيلي و كمدي است كه هر چه پيش مي‌رود، جدي‌تر مي‌شود. تا جايي كه در انتهاي فيلم، سكانسي وجود دارد كه اگر آن را به تنهايي ببيند، باور نمي‌كنيد قسمتي از يك فيلم كمدي باشد. فصل بيمارستان كه بعدا درباره آن صحبت مي‌كنم.

داستان فيلم

كليك - Clickمايكل، پدر يك خانواده چهار نفره است، و كارمند يك شركت طراح ساختماني. پدر و مادر او زنده‌اند و به خانواده او سر مي‌زنند. همسر مهربان و كم توقعي دارد كه مشكلات كاري شوهرش را درك كرده و آنها را براي بچه‌ها قابل هضم مي‌كند. يك پسر و يك دختر، حاصل زندگي اين دو است كه دوران كودكي خود را سپري مي‌كنند.

مايكل، از موقعيت خود در شركت، راضي نيست؛ بنابرين سعي دو چندان مي‌كند تا كارش را بهتر انجام داده و ترفيع بگيرد. اما اين تلاش روز افزون، مانع آن مي‌شود كه به اندازه كافي به خانواده خود برسد. دفعاتي كه به وعده‌هاي خود نسبت به كودكانش عمل نكرده، رفته رفته بيشتر شده و همين باعث نارضايتي بچه‌ها مي‌شود.

كليك - Clickيك روز كه مايكل، در بين انواع و اقسام كنترلها، سر در گم شده بود، كودكان به او پيشنهاد كردند كه يك كنترل چندكاره بگيرد. او نيز شبانه عازم فروشگاه شد. در گوشه‌اي از فروشگاه، كارگاهي را ديد و داخلش شد. به مردي كه در آنجا بود، موضوع كنترل چندكاره را گفت. آن مرد كه يك دانشمند بود، به او پيشنهاد داد كه از يك كنترل ويژه كه داراي امكانات خاصي است استفاده كند. وقتي مايكل خواست بهايش را بپردازد، به او گفت، در قبال آن لازم نيست پولي بدهد. استفاده از آن تنها يك شرط دارد. اينكه پس گرفتني نيست. مايكل هم از خدا خواسته به خانه برگشت.

كنترل خوبي بود و دقيقا عمل مي‌كرد؛ اما به صورت كاملا اتفاقي، مايكل، زماني كه همسرش در حال جر و بحث با او بود، دكمه مكث (Pause) را زد و همه چيز در يك آن، ثابت ماند. اينجا بود كه متوجه قدرت اصلي كنترل شد. اين يك كنترل معمولي نبود. او مي‌توانست وقايعي كه مايكل اراده مي‌كند را در اختيار گرفته و كنترل كند. ايست، حركت به جلو، حركت به عقب و سكوت، كارهايي بود كه مي‌توانست به راحتي انجام دهد.

مايكل كه از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد، پيش آن دانشمند عجيب و غريب رفت و بابت چنين وسيله‌اي، بسيار تشكر كرد.كليك - Click

اما داستان به همينجا ختم نمي‌شود. مايكل مي‌توانست كنترل را سفارشي كند. مثلا اگر دعوايي مي‌شد، مي‌گفت برو به بعد از دعوا. يا اگر مهماني داشت، مي‌گفت برو به بعد از ميهماني. حتي يك بار به همين راحتي به زمان ترفيع خود رفت. اين روشي بود براي فرار از اتفاقهاي عادي زندگي.

اولين اشكال كار اين بود كه مايكل هيچ چيزي را كه در آن مدت، گذشته بود، به خاطر نمي‌آورد و همين مساله، كمي باعث دردسرش شده بود. شايد دليلش اين بود كه خودش نخواسته بود ببيند.

اما دومين اشكال، اين بود كه آن كنترل جادويي، يك حافظه خودكار داشت و وقايعي را كه مايكل، از آنها فرار مي‌كرد و مي‌زد جلو، به خاطر مي‌سپرد و در آينده به صورت خودكار و خود به خود عمل مي‌كرد. يعني تا همسرش يا مديرش، با او دعوا مي‌كردند، بدون دخالت مايكل، زندگيش را تا چند سال به جلو مي‌برد. اين مساله، باعث نگراني و ترس شديد مايكل شده بود.

در يكي از همين حركت به جلوها، او متوجه شد كه 10 سال از عمرش را سپري كرده! ترفيع گرفته، ثروتمند شده، بسيار چاق شده، و بچه‌هايش بزرگ شدند و به حرفش گوش نمي‌كنند. اما بدتر از همه، اين بود كه متوجه شد همسر مورد علاقه‌اش را طلاق داده و هم اكنون با مرد ديگري ازدواج كرده است! و در حركت به جلوي بعدي متوجه شد كه بيمار و بستري شده، پدرش مرده، پسرش مديريت شركت را به عهده گرفته و قرار است ازدواج كند!

نكته

- فيلم در ظاهر خود، يك موضوع تخيلي و جادويي را دستمايه قرار داده تا يك سري وقايع اختياري و غيراختياري در زندگي مايكل، رخ دهد. همين جادويي بودن، فرار از مراحل سخت زندگي، فراموشيهاي مايكل، و روبرو شدنش با وقايع غيرمنتظره، اسباب خنده تماشاچي مي‌شود.

- در خود فيلم يك پيام آشكار است. آن قدر به كار نپرداز كه از خانه، غافل شوي. همين فراموشيهاي خنده‌دار مايكل در سفر به آينده، در حقيقت غفلت او در زندگي واقعيش است. او چنان غرق كار شده بود كه بزرگ شدن بچه‌هايش را نمي‌ديد. بدون آن كنترل جاوديي هم، آينده او به جايي مي‌رسيد كه حتي همسر مهربان و صبورش، از دستش به ستوه آمده و درخواست طلاق مي‌كند.

- نكته ديگري كه مي‌توان از فيلم آموخت، اين است كه "اين ره كه تو مي‌روي به تركستان است". راهي كه امروز ما مي‌رويم، مشخص است فردا به كجا منتهي مي‌شود. همين الان چشمهايتان را ببنيد و آينده خود را تصور كنيد. خيال كنيد كه مي‌توانيد آينده را ببيند. در آينده چه چيزي منتظر ماست؟ دور از شوخي و خيال پردازي، حداقل مي‌توانيم بعضي از كارهاي خود را پيش بيني كنيم. اگر مي‌دانم كه اين رابطه، اين كار، اين حرف، عاقبت به خيري ندارد، پس چرا همين الان دكمه ايست را نزنم؟

- و اما نكته مهمتر فيلم اين است كه كنترل زندگي هر كسي در اختيار خود اوست. بخشي از زندگي، جبري و خارج از اختيار ماست؛ اما اغلب اتفاقها در اختيار ما بوده و مي‌توانيم آنها را اداره و مديريت كنيم. مراقب باشيد كه چه كليدي را كليك مي‌كنيد.

پاورقي:

1- فصل بيمارستان

كليك - Clickمايكل، در جشن عروسي پسرش، سكته كرده و به بيمارستان منتقل مي‌شود. بعد از چند روز، به هوش آمده و دختر و پسرش را كه نگران حال اويند در كنار تختش مي‌بيند ... پسر مي‌گويد كه سفر ماه عسل، به خاطر يك مشكل كاري، به هم خورده. پدر مي‌گويد كه به خاطر همسرت حتما به سفر برو؛ اما پسر مي‌گويد كه همسر مهرباني دارم كه دركم مي‌كند. فرزندان خداحافظي كرده و مي‌روند؛ ولي حال پدر از شنيدن اين خبر بد مي‌شود. علي رغم مخالفت دكتر، از تخت خود خارج مي‌شود. اتاق را ترك كرده و با همان حال زار، راهروي بلند بيمارستان را طي مي‌كند. به حياط بيمارستان مي‌رسد.

كليك - Clickهوا تاريك است و باران شديدي در حال بارش است. فرزندانش از او دور شده‌اند و صداي نهيفش را نمي‌شنوند. بايد قبل از آن كه سوار ماشين شوند به آنها برسد. براي همين در زير باران شروع به دويدن مي‌كند؛ اما بدنش ضعيفتر از آن است كه بتواند اين راه را طي كند. به زمين مي‌افتاد. مي‌بيند كه دخترش سوار ماشين شد. پسرش را صدا مي‌زند. پسر در حالي كه چتر را مي‌بندد مي‌خواهد سوار شود كه متوجه مي‌شود كسي به زمين افتاده. ... در حالي كه همه اعضاي خانواده، حتي همسر سابقش، بالاي سر او حلقه زده‌اند، به پسرش مي‌گويد كه اول خانواده، بعد كار ... چند لحظه بعد، همان جا و در همان حال از دنيا مي‌رود ...

2- نژادپرستي

به خاطر نگراني از طولاني و خسته‌كننده شدن مطلب، از گفتن اين نكته پرهيز كرده بودم؛ اما سعي مي‌كنم مختصر بگويم؛ چون مطلب مهمي است.

كليك - Clickدر اين فيلم با سه نژاد برخورد مي‌كنيد. نژاد عربي، نژاد ژاپني و نژاد يهودي. تاكيد مي‌كنم روي كلمه "نژاد"؛ براي اين كه اگر ادعايم درست باشد، حقيقتا عوامل سازنده فيلم، نژادپرستي را به نمايش گذاشتند.

يك سرمايه‌دار عرب را مي‌بينيم كه قصد سرمايه گذاري در آمريكا و ساخت يك رستوران را دارد؛ اما بسيار احمق و نفهم است و همين حماقتش باعث خنده مي‌شود.

گروهي از سرمايه‌داران ژاپني هم هستند كه سفارش طراحي يك هتل را به شركت مايكل مي‌دهند. چهره خوبي هم از آنان به نماش در نمي‌آيد. فيلم "كليك"، در هر دو صحنه، با لحن تمسخر و تكبرآميز از آسياييها (عرب و ژاپني) ياد مي‌كند.

اما گروه سوم كه يهوديان هستند؛ اصلا حرفي از آنان زده نمي‌شود. فقط فصل كوتاهي در فيلم وجود دارد كه اگر دقت نكنيد، اين نكته از چشمتان پنهان مي‌ماند؛ و آن سكانسي است كه مايكل به سر قبر پدرش در گورستان شهر مي‌رود. همان طور كه در تصوير زير مشاهده مي‌كنيد، چند سنگ قبر است كه ستاره شش پَر - كه علامت يهود و صهيونيست است - بر روي آنها نقش بسته. تازه آنجا متوجه مي‌شويم كه پدر مايكل - و بالطبع خود مايكل - يهودي است.

كليك - Click

حالا به فضاي اين سكانس توجه كنيد. ريتم فيلم آرام است، با يك موسيقي موقر، با احترام و ادب، بدون هيچگونه طنز و شوخي و لودگي، سنگ قبرها در جلو و ساختمانهاي بلند شهر در پس زمينه. يك تلفيق و انس و الفتي بين يهوديت و آمريكا در اين قاب، نمايش داده شده. بسيار آرام بخش، با معنا و زيركانه.

منابع مرتبط:
Yahoo! Movies

به اميد ديدار
خدانگهدار


متن كامل »»»
نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

براي بعضي از مطالعاتم، مطالب و يادداشتهايي را جمع آوري كرده‌ام، كه گمان نمي‌كنم فرصتي در اينجا براي پرداختن به آنها پيش بيايد. در يادداشت "تلويزيون و روانشناسي" به فيلم "روز هشتم" كه تِم روانشناسي دارد اشاره كردم. خيلي دوست داشتم باز هم در حضور شما به اين دست از فيلمها بپردازم و از برداشت و نظرتان استفاده كنم. حالا كه شماره معكوس شروع شده، فهرستي را كه تهيه كرده‌ام بدون هيچ گونه توضيحي در اختيارتان مي‌گذارم. شايد براي علاقمندان و دانشجويان سينما و روانشناسي مفيد باشد.

فيلمهاي روانشناسي

تغييرات: دوشنبه 5 اسفند 1387

متولد چهارم ژولاي (Born on the Fourth of July) (1989): اختلال استرس پس از سانحه (جنگ)
- با بازي: تام كروز - كارگردان: اوليور استون

اينك فاجعه (Apocalypse now) (1979): اختلال استرس پس از سانحه
- با بازي: مارلون براندو، رابرت دووال - كارگردان: فرانسيس فورد كاپولا

بي باك (Fearless) (1993): اختلال استرس پس از سانحه
- با بازي: جف بريجز - كارگردان: جف بريجز

شاه ماهيگير (The fisher king) (1991): اختلال استرس پس از سانحه
- با بازي: جف بريجز، رابين ويليامز - كارگردان: تري گيليام

راههاي افتخار (Paths of glory) (1957): اختلال استرس پس از سانحه (جنگ)
- با بازي: كرك داگلاس - كارگردان: استنلي كوبريك

منهتن (Manhattan) (1979): اختلال اضطراب منتشر
- با بازي: وودي آلن، مريل استريپ - كارگردان: وودي آلن

آني هال (Anni Hall) (1977): اختلال اضطراب منتشر
- با بازي: وودي آلن - كارگردان: وودي آلن

شكارچي گوزن (رولت روسي) (The Deer Hunter) (1978): اختلال استرس پس از سانحه (جنگ)
- با بازي: رابرت دنيرو، جان كازال، جان سويج، كريستوفر والكن - كارگردان: مايكل چيمينو

غلاف تمام فلزي (Full Metal Jacket) (1987): اختلال استرس پس از سانحه (جنگ)
- كارگردان: استنلي كوبريك

دسته نظامي (Platoon) (1986): اختلال استرس پس از سانحه
- كارگردان: اوليور استون

يك ذهن زيبا (A Beautiful Mind) (2001): اسكيزوفرني
- با بازي: راسل كرو، اجنيفر كانلي، اِد هريس - كارگردان: ران هاوارد

ماخذ: وبلاگ روانشناسي با كمي اصلاح و تغيير

*****

- روز هشتم: سندروم دان و مُنگوليزم (عقب ماندگي ذهني)
- كارگردان: ژاگو وادورماس

- بيدارگري (بيدارشدگان) (1990): اِسكيزوفرنيا كاتاتوني
- با بازي: رابرت دنيرو، رابين ويليامز - كارگردان: پني مارشال

بي خوابي (Insomnia):
* در اين در دو نسخه نروژي (۱۹۹۷) و آمريكايي (2002) ساخته شده است.
نسخه آمريكايي - با بازي: آل پاچينو، رابين ويليامز - كارگردان: كريستفر نولان

ويل هانتينگ نابغه (1997):
- با بازي:  مَت دمون، رابين ويليامز - كارگردان: Gus Van Sant

- جونيور: سندروم كوواد (علايم بارداري در مردان)
- با بازي: آرنولد

- يادآوري كامل:
- با بازي: آرنولد

- ايس ونتورا: اختلال توره
- با بازي: جيم كري

- هاني بال: اختلال مازو خيزم (خود آزاري)

- يك رابسودي آمريكايي: هويت، مهاجرت، رابطه مادر و فرزند

- بهشت و زمين: روانشناسي جنگ، استرس پس از ضربه

- مرد باراني: اوتيزم (در خود فروماندگي)
- با بازي: داستين هافمن، تام كروز

- پيانو: ميو تيزم - لالي انتخابي

- درخشش (شاين): اختلال هِبــِفرن اسكيزو فرنيا

- تلالو
- با بازي: جك نيكلسون - كارگردان: استنلي كوبريك

- هويت (Identity): چند شخصيتي
- با بازي: جان كيوزاك، ري ليوتا، آماندا پيت، آلفرد مولينا، كلي دووال، ربه كا دي مورني - كارگردان: جيمز منگلود

من سام هستم (I Am Sam) (2001):
- با بازي: شون پن - كارگردان: جسي نلسون

مرد دويست ساله
- با بازي: رابين ويليامز

اثر پروانه‌اي (2004):
- با بازي: اشتون كاچر، امي استمارت - كارگردان: اريك برس، جي مك كي گروبر

بلوار مالهالند (Mulholland Drive) (2001):
- با بازي: نائومي واتس، لورا النا هرينگ، جاستين تروكس - كارگردان: ديويد لينچ

 

سينماي ايران

شايد وقتي ديگر  (1366):
- با بازي: سوسن تسليمي، داريوش فرهنگ - بهرام بيضايي

مادر (۱۳۶۸): رفتار متقابل والد، بالغ و كودك
- با بازي: رقيه چهره آزاد، محمد علي كشاور، فريماه فرجامي، امين تارخ، اكبر عبدي، جمشيد هاشم پور، حميد جبلي - كارگردان: علي حاتمي

رنگ خدا:
- كارگردان: مجيد مجيدي

آتش بس: كودك درون
- با بازي: محمد رضا گلزار، مهناز افشار - كارگردان: تهمينه ميلاني

پاورقي:

- اميدوارم كه اين سرنخي باشد براي دوستاني كه نمي‌خواهند ديگر به فيلم، فقط براي سرگرمي و پر كردن وقت نگاه كنند و مي‌خواهند آنچه را كه مي‌بينند بهتر درك كنند. خيلي از اين فيلمها، از بس كه پر محتوي و آموزنده‌اند، براي دانشجويان، دانشگاهي براي آموزش، و آزمايشگاهي براي تجربه هستند.
- ببخشيد اگر بعضي از اطلاعات ناقص است. شما كاملش كنيد.
- سينماي ايران نيازمند كار بيشتري است.

مطالب مرتبط:
» تلويزيون و روانشناسي

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

داستان فيلم

خانواده 4 نفره ريچارد از شركت "صنايع توليد ربات" - كه سازنده رباتهاي پيشرفته است - يك ربات خانگي مي‌خرند. اين ربات كه يك آدم آهني به شكل مرد است، به محض روشن شدن خود را با مدل و شماره سريال معرفي مي‌كند. اما خانواده ريچارد براي او نام "اندرو" را انتخاب مي‌كنند. اندرو در آشپزي، نظافت، تعمير وسايل خانه، نگهداري از بچه‌ها و كارهاي ديگر مهارت دارد. البته تمام اين مهارتها از قبل به صورت برنامه به او داده شده.

در ابتدا به جز پدر خانواده، به اندرو به چشم يك غريبه نگاه مي‌كنند. مخصوصا اندرو از طرف دختر بزرگ خانواده بيشتر مورد بي‌مهري قرار مي‌گيرد؛ تا جايي كه يكبار سعي مي‌كند او را از بين ببرد. پدر به بچه‌ها مي‌گويد كه اندرو جزو اموال ماست و نبايد به آن آسيب رساند.

مرد دويست ساله - Bicentennial Manيك روز كه اندرو براي مراقبت از بچه‌ها به كنار دريا مي‌رود، بر حسب اتفاق، اسب بلوري كوچكي كه اسباب بازي دختر كوچك بود، از دستش افتاد و شكست. اين واقعه باعث ناراحتي كودك و متاثر شدن اندرو شد. اندرو  براي جبران آن، كتاب آموزش خراطي را خواند و يك شبه اسب چوبي زيبايي را براي كودك ساخت. اين كار وي علاوه بر خوشحالي كودك، باعث شگفتي پدر و مادر مي‌شود.

ساخت مجسمه‌هاي چوبي و گوش دادن به موسيقي، باعث به شك افتادن پدر مي‌شود. از اين رو به كارخانه سازنده ربات رفته و از آنان درباره اين نوع رفتار اندرو توضيح مي‌خواهد. او مي‌گويد: «چيزي كه براي من جالبه اينه كه ويژگيهاي اخلاقي متنوعي از خودش نشون ميده؛ مثل نوآوري، كنجكاوي، دوستي». ريچارد بعد از نشان دادن كاردستيهاي اندرو مي‌گويد: «اندرو بعد از ساختن اينها گفته كه از ساختنشون لذت مي‌بره. قطعا خيلي غير عاديه كه يك ربات از لذت حرف بزنه». مهندس بعد از شنيدن حرفهاي او و معاينه اندرو، مي‌گويد: «حتما سيمكشيش اشكال داره. حالا پولتون رو پس بديم يا تعويضش كنيم؟ اين نابهنجاريه ... اگر اين خبر جايي درز كنه ناچار مي‌شيم رباتهامون رو جمع كنيم. ما توي منازل مردم هستيم و پيش بچه‌هاشون. اگر اون كاري رو كه شما مي‌گيد كرده باشه ممكنه از كنترل خارج بشه.» و بعد از ديدن مخالفت صاحب ربات، مي‌گويد: «در حالي كه جزو لوازم خانگيه ولي شما جوري رفتار مي‌كنيد كه انگار يه آدمه».

مرد دويست ساله - Bicentennial Manريچارد بعد از خروج از كارخانه، به اندرو جمله زيبا و كليديي را مي‌گويد. از او مي‌خواهد كه كمتر به كار خانه بپردازد و بخشي از وقتش را صرف آموزش و ساختن كند. او در پاسخ اندرو كه مي‌پرسد هدف از اين كار چيست مي‌گويد: «هدف اينه كه اونچه در تو برنامه ريزي نشده بهت ياد بدم. اندرو! تو منحصر به فردي. حس مي‌كنم مسوولم كمكت كنم تا بشي اوني كه توانايي شدنش رو داري ... آدما در طول زمان رشد مي‌كنند ولي براي تو زمان مفهوم كاملا متفاوتي داره، براي تو زمان بي پايانه».

اين قصه همين طور ادامه دارد تا بچه‌ها بزرگ مي‌شوند و دختر كوچك هم قصد ازدواج دارد. اما قبل از ازدواج، با اندرو مشورت مي‌كند و خبر خواستگاري دوستش را از خودش مي‌دهد. اندرو كه - به خاطر چهره فلزي خود - توانايي نشان دادن احساسش را ندارد، از اين واقعه ابراز خوشحالي مي‌كند و به او مي‌گويد اگر او را دوست داري پس با او ازدواج كن. اين را مي‌گويد ولي مشخص است چيزي را كه در دل داشت به زبان نياورد. در اينجاست كه متوجه وجود عشق و علاقه در اندرو، آن آدم آهني و رباتي كه به سفارش كارخانه سازنده‌اش بايد عاري از احساسات انساني مي‌بود مي‌شويم.

معرفي فيلم

مرد دويست ساله - Bicentennial Manفيلم "مرد دويست ساله - Bicentennial Man" ساخته "كريس كلمبوس" و با بازي "رابين ويليامز" در نقش ربات، يك اثر علمي، تخيلي، عاشقانه و پراحساس و نسبتا كمدي است. "Yahoo! Movies" درباره نوع آن چنين مي‌گويد:
Genres
: Comedy, Drama, Romance, Science Fiction/Fantasy and Adaptation

اگر نسخه ايراني و دوبله شده آن را - كه خالي از صحنه‌هاي جشن عروسي و رقص ربات و انسان است - ببينيد، باز هم به خوبي متوجه داستان خواهيد شد و از ديدنش لذت مي‌بريد.

لينك نمايش فيلم

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

من روبات هستم - I, Robot« يكي از مضامين آشناي فيلمهاي ژانر علمي تخيلي، ماشينها يا رباتهاي ساخته دست بشرند كه به خاطر جهشهاي ساختاري يا اشتباهات پيش‌بيني نشده، سر از اطاعت او برمي‌پيچند، تمرد مي‌كنند، و حتي با خالق خود در مي‌افتند. برخورد انسان با مقوله هوش مصنوعي هميشه اين دوگانگي ناشي از هراسي مبهم را داشته است. اينكه هم نمي‌تواند از مزاياي چنين دستگاه پيچيده‌اي چشم بپوشد و هم مي‌ترسد كه علي رغم احاطه كامل به كاركرد دستگاه، ناگهان چيزي ناآشنا از درون آن سربرآورد.

مثالهاي سينمايي مخلوقات دست‌ساز انسان كه متمرد مي‌شوند بسيارند كه از جمله معروف‌ترينشان يكي هيولاي "فرانكشتاين" است كه دست به انتقام مي‌زند و ديگري ابررايانه معروف "يك اديسه فضايي" كه بيش از هر مصنوع ديگري به قضاوت و اجراي شخصي نزديك شده بود.

خصيصه ديگر اين ژانر، حركت تدريجي انسانها به سوي ماشين شدن و تبديل شدن به يك ربات است. به اقتضاي داستان، يا قهرمان چنان صدمات شديدي مي‌بيند كه لاجرم بعضي از اندامهاي بدنش با قطعات مصنوعي جايگزين شوند و تدريجا احساسات انسانيش هم كمرنگ مي‌شوند، مثل سري فيلمهاي "پليس آهني"؛ يا به خاطر ماموريتهاي علمي و پژوهشي خاص، خودخواسته مي‌پذيرد كه به عنوان موش آزمايشگاهي داراي قطعات مصنوعي شود و يا از هيئت معمول انساني خارج شود؛ مثل فيلم "مرد نامردئي".

ويرانگر - Terminatorبه هر حال زندگي مسالمت آميز انسان و ماشين چيزي است كه در كمتر اثر ادبي يا سينمايي-تخيلي ديده شده است. معمولا ماشينها به عنوان نيروهاي مهاجم و تهديدگر تمدن شكوفاي بشر، در پي جانشين كردن حكمراني او با سلطنت خودشان بر زمين بوده‌اند.

البته اين ماشينها هميشه دست‌ساز انسان نبوده‌اند و گاه - مثل رباتهاي پيشرفته سري "نابودگر - Terminator" منشا خارج زميني داشتند كه به هر حال با هدف نابودي انسان، برنامه‌ريزي شده بودند.

هوش مصنوعي - Artificial Intelligenceحتي در فيلم لطيف‌تري چون "هوش مصنوعي - Artificial Intelligence" ساخته استيون اسپيلبرگ (Steven Spielberg) نيز ايده همزيستي مسالمت آميز به جايي نمي‌رسد، چرا كه رباتها در پي جلب محبت و توجه صاحبان خود هستند؛ اما بايد مانند اسقاطيهاي بي‌مصرف، به زباله‌دان بيفتند يا مثل حيوانات نمايشي جلوي انسان با هم بجنگند. البته "هوش مصنوعي" از اين جهت نگاه نويي دارد كه روي آرزوي تبديل شدن ربات به انسان انگشت مي‌گذارد و پلي باريك ميان اين دو وصل مي‌كند كه گرچه به تمامي طي نمي‌شود؛ ولي نشان دهنده اشتياقي عميق اما سركوب شده پينوكيوي مدرن، به پسربچه شدن است.

اما فيلم "مرد دويست ساله" در پي آن است تا اين پل را به تمامي طي كند تا مواجهه‌اي را كه تا كنون يا جنگ بوده و يا نفرت، با عشق به سرانجام برساند. مرد دويست ساله، حكايت يك پينوكيوي بزرگسال است. »

منبع متن: سينما 5

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

مرد دويست ساله - Bicentennial Manامروز براي دومين بار فيلم "مرد دويست ساله - Bicentennial Man" را تماشا كردم. اين فيلم تجربه عالي و بي‌نظيري براي انسان‌شناسي است. براي كساني كه به روانشناسي علاقه دارند پر از نكته است. فيلم، روايت جديدي از پينوكيو، آدمك چوبي است كه اين بار به شكل آدم آهني رخ نموده است. اين ربات آن چنان صفات انساني از خود نشان مي‌دهد كه ابتداءاً از نظر مهندسين به عنوان يك عضو مختل و نابهنجار به حساب مي‌آيد كه بايد تعمير يا تخريب شود. كنجكاوي، آموزش، نوآوري، علاقه، دوستي، لذت، به مرور در او ظهور پيدا كرده و رشد مي‌كنند، تا جايي كه به آزادي، عشق و در نهايت نياز به ازدواج با يك انسان ختم مي‌شود.

فيلم تخيلي "مرد دويست ساله" بر خلاف سري فيلمهاي رباتي ديگر - همچون "من ربات هستم"، "نابودگر"، "هوش مصنوعي" - از زندگي مسالمت آميز ربات كه محصول دست انسان است، صحبت مي‌كند؛ تا جايي كه جامعه بشري مردد است به او اجازه ازدواج با يك انسان را بدهد يا نه.

مرد دويست ساله - Bicentennial Manهر چند كه اين فيلم فعلا در حد تخيل است و داستان در آينده نه چندان دور مي‌گذرد، اما پر از كنايه نسبت به واقعيتهاي زندگي بشر است، و بارها به بيننده طعنه و تلنگر مي‌زند. با ديدن آدم آهنيي كه تمام تلاشش را مي‌كند كه همه جوره آدم باشد، به ياد نعمتهايي كه داريم و از آن غافليم مي‌افتيم. نعمت كنجكاوي و آموزش، نعمت خدمت و لذت، نعمت علاقه و وابستگي، نعمت استقلال و آزادي، حتي نعمت پير شدن و مردن.

اسم فيلم اشاره به سرنوشت تلخ ربات آدم نما دارد. 200 ساله شدن يعني آشنايي با خيليها، دل بستن به آنها، و شاهد مرگ تك تكشان بودن.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

تغييرات: در بخش نويسندگان ديگر "حقايقي در آن سوي فيلم 300" اضافه شد (يكشنبه 30 ارديبهشت 1386).

تصاويري از فيلم را مي‌توانيد در بخش "تصاوير فيلم" مشاهده كنيد.

شيطنتها

1- راه دَررُو

شيطنتي كه سازندگان فيلم انجام دادند، همان شيطنتي است كه در مسابقه كاريكاتور از چهره پيامبر اسلام - سلام خدا بر او و اهل بيتش - انجام شد؛ يعني ابتداءً اهانتشان را با لحن جدي نمي‌گويند. افراد زيرك طوري حمله مي‌كنند كه راه براي فرار داشته باشند.  مثلا در مورد پيامبر، چرا كاريكاتور را انتخاب كردند؟ چرا از كودكان و نوجوانان در مسابقه كاريكاتور دعوت شد؟ چرا از نقّاشهاي حرفه‌اي درخواست نشد كه از چهره پيامبر، طرح بكشند؟

داخل پرانتز: ياد قضيه صدر اسلام افتادم. زماني كه پيامبر به شهر طائف رفتند، مخالفين، كودكان را تحريك كردند كه با سنگ به ايشان حمله كنند.

چون اولا كاريكاتور وسيله‌اي است براي هجو و تمسخر، و همچنين تحقير به اين صورت كه آن چيز كه بيشتر از اين ارزش نداشت؛ و ثانيا راه دررو دارد؛ زيرا اگر كسي اعتراض كرد بگويند اين يك شوخي بود؛ جدي كه نبود.

در اين فيلم آنقدر "تحريف" و "توهين" با "تخيل" عجين شده كه نمي‌توانيد انگيزه اصلي آن همه دروغ را مشخص كنيد. چرا شاه ايران، سفير ايران و سربازان ايراني، آن شكلي هستند؟ آيا چون تخيلي است يا نه، چون توطئه است؟ اتفاقا همان جوابي كه انتظار داشتم، سازندگان فيلم دادند: افسانه است، تخيلي است، تاريخي نيست.
- عقب نشيني كمپاني برادران وارنر: فيلم 300 فقط يك افسانه است - 27 اسفند 1385
- كمپاني برادران وارنر: فيلم 300 سنديت تاريخي ندارد - 26 اسفند 1385

پاورقي: در يادداشت "از دانمارك تا واتيكان" از ارتباط بين توطئه‌هاي مختلف و مرتبط دشمن صحبت شد. اين بار دستشان نه از آستين دانمارك، و نه از آستين واتيكان، بلكه از آستين هاليوود بيرون آمد.

2- عادت عجيب

فرمانده يونانيها عادت جالبي دارد كه من در فرماندهان با وقار فيلمهاي تاريخي نديده‌ام. موقع حرف زدن، مدام سرش را به بالا و پايين تكان مي‌دهد. طوري كه ناخودآگاه ياد شخصي افتادم كه چنين عادتي دارد؛ منظورم جناب بوش است. شايد ندانيد كه اين عادت بوش چنان نزد آمريكاييها معروف و مضحك است كه ملعبه دست بعضي از برنامه‌هاي كمدي شده است. نمي‌دانم، شايد بندگان خدا منظوري نداشتند. شما هم مي‌توانيد بعضي از آنها را ببينيد:
Hilarious Bush Impersonation - 03:05
President Bush impersonator - 00:57
The Best Bush Impersonation - 01:26
George Bush Impersonation - 07:02

پاورقي:

قبل از آنكه به دو مورد بعدي بپردازم نكته مهمي را خيلي فشرده تذكر مي‌دهم.

تداعي

ساده عرض مي‌كنم كه تداعي نوعي عمليات است كه طي آن بيننده را به مرور و ناخودآگاه به چيزي آشنا كرده و به آن عادت مي‌دهند. به عنوان مثال براي تبليغ سيگار برگ، سالها از فيلمهاي وسترن استفاده شد. در فيلم ماتريكس مدام عينكهاي دودي و لباسهاي خاصي را تن قهرمانان مي‌بينيم. درست است كه فيلم درباره آن سيگار، عينك، لباس چرمي يا اشياء ديگر نيست؛ اما در انتها احساس آشنايي و شايد علاقه نسبت به آنها پيدا مي‌كنيم.

كاربرد ديگر اين روش، در ضد تبليغات است. مثلا دو دهه قبل، در فيلمهاي مختلف، مسلمانان را ديده‌ايم با لباسهاي عربي، شتر سوار و در بيابان كه در حال عربي حرف زدن هستند. بيننده غربي - كه مخاطب اصلي فيلم است - به مرور عادت مي‌كند كه پس مسلم يعني اين. مشخصا از دهه 90 مسلمانان با هيبت جديدي در سينماي هاليوود ظاهر شده‌اند كه بيشتر شبيه چريكهاي فلسطيني و لبناني هستند. لباس نظامي، صورت پوشيده، سلاح در دست و در حال خرابكاري و ترور. آنقدر اين شكل، به خورد بيننده داده شده كه هرگاه در تلويزيون مسلماني را با اين قيافه ببيند ياد آن تروريست مي‌افتد و يا هرجا كه از اسلام صحبتي شود، مي‌گويد تروريست.

معمولا در يك سلسله از فيلمهاي ضد فرهنگي، علائم و نشانه‌هايي وجود دارد كه به مرور در فيلمهاي بعدي از آن استفاده شده و كامل مي‌گردد. آن قدر اين كار با ظرافت انجام مي‌شود كه بيننده چيز خاصي را نمي‌بيند؛ ولي در انتهاي آن چند فيلم، به فلان چيز احساس خاصي پيدا مي‌كند.
گرچه اين فيلمها سازندگان مختلفي دارند، اما انگار يك دست پشت سر آنهاست و همه يك چيز را مي‌خواهند بگويند. مثلا اسلام عربي و اسلام دين عربهاست، يا اسلام تروريست و اسلام دين تروريستهاست. لب مطلب: تحريف اسلام.
در اين فيلم نيز نشانه‌هايي را ديدم كه شايد براي اولين بار باشد مورد استفاده قرار گرفته است؛ اما منتظرم از آنها در جايي ديگر، بهره‌برداري كنند.

3- اسب سفيد

در يكي از نبردهايي كه بين دو ارتش صورت مي‌گيرد، يونانيها بعد از يك رزم زيبا و مقتدرانه پيروز مي‌شوند. ايرانيان همه مرده‌اند. ميدان نبرد پر از اجساد آنهاست. سربازان اسپارت در حال خوشحالي هستند. سرباز جوان - كه خوشرو و بسيار ورزيده است و پدرش از فرمانده‌هان مي‌باشد - با افتخار رو به پدر مي‌كند. هر دو با لبخند رضايت به هم نگاه مي‌كنند. پشت سر پسر هنوز گرد و غبار نبرد نخوابيده. سواركاري به صورت تار در پس زمينه مشاهده مي‌شود. سوار - با لباس عربي، اسب سفيد و شمشير به دست - از پشت و با شتاب به طرف پسر مي‌آيد. پدر فرياد مي‌كشد. پسر متوجه شده و به عقب برمي‌گردد. در حالي كه به چشمان سواركار خيره شده سرش از تنش جدا مي‌شود. پدر كه پسرش را سربريده مي‌بيند فرياد مي‌كشد و ... .

اين اسب سفيد و سوارش را در هيچ صحنه ديگر از فيلم نخواهيد ديد. تنها در همين صحنه است كه جلوي چشم آن همه سرباز كاركشته و ورزيده يك دفعه از ميان غبار، ظاهر مي‌شود و با سرعت مي‌آيد و سر جوان‌ترين سرباز اسپارت را با آن وضع رقت آور جلوي چشمان حيرت زده پدرش از تن قطع مي‌كند و غيب مي‌شود و ديگر اثري از او نمي‌بينيم. چرا!؟ اين ظهور ناگهاني از ميان گرد و غبار يعني چه؟ آن سر بريدن با شمشير چه معنا دارد؟ و غيب شدن و ديگر ديده نشدن نشانه چيست؟

در سريال "امام علي" عليه السلام، در صحنه‌اي از جنگ صفين، امام را مي‌بينيم كه سوار بر اسب سفيد با سرعت به طرف عمروعاص حمله مي‌كند ... .
در فيلم سينايي "روز واقعه" زماني كه جوان مسيحي در راه رسيدن به كربلا، راه را در بيابان گم مي‌كند، از خدا و امام حسين عليه السلام كمك مي‌خواهد. ناگاهان سواركاري با اسب سفيد را مي‌بيند كه با سرعت رد مي‌شود و ... .

نمي‌دانم همان مرد شمشير به دست و سوار بر اسب سفيد در فيلم "300"  چه مي‌كرد و دفعه ديگر در كجا ظاهر خواهد شد!

4- نوك پيكانها

لشكر ايران، تيراندازان فراواني دارد. دوربين در چند صحنه از فيلم، روي نوك تير آنها زوم مي‌كند. چندبار با كمي مكث آن پيكانها را - كه شكل خاصي دارند - نمايش مي‌دهد. به تصويري كه از آنها گذاشته‌ام دقت كنيد؛ مخصوصا سومين تصوير. به نظر شما شبيه چيست؟ آيا شبيه الله نيست؟ شبيه آرم وسط پرچم ايران چطور؟

ممكن است اين سوال پيش آيد ما كه مسلمان و ايراني هستيم شايد با كمي دقت متوجه شويم؛ اما مخاطب غربي چطور؟ بله اين هم حرفي است ولي چيزي كه هست همان تاكيد و مكث كوتاه بر روي آن شكل خاص، يك تصويري را در ذهن مخاطب ثبت مي‌كند كه اگر آنرا در جاي ديگر ببيند، فيلم "300" را برايش تداعي مي‌كند و چه بسا حس تنفر و انزجاري به او دست بدهد. به اين مي‌گويند تداعي. مانند كلمه "تير سه شعبه" كه براي شيعيان، تداعي كننده نبرد كربلا و تيري كه به گلوي علي اصغر خورد است.

پاورقي:
1- اين نكات، چيزي است كه به ذهن نويسنده اين يادداشت رسيده و ممكن است بيننده ديگري چنين برداشتي نداشته باشد و مرا متهم به توهم كند. گاهي درباره بدهيات اختلاف نظر است؛ چه برسد به اين نكات ريز و جزئي. آقاي طالب زاده - محقق و مستندساز - در برنامه تلويزيوني "پشت پرده" كه به نقد فيلمهاي ضد فرهنگي و ضد اسلامي مي‌پردازد، در اين باره گفت:

«در فيلم "سقوط شاهين سياه"، سربازان آمريكايي در برابر دستورات فرمانده خود فرياد مي‌زنند "هووا" و در چندجاي فيلم 300 نيز سربازان يوناني در برابر دستور لئونيداس چنين مي‌گويند. خب اين اشاره مشترك تصادفي نيست. اين قضيه موازي در فيلم‌هاي پنتاگوني هاليوود براي آماده سازي در مقابل كيست؟ ...
ما در حالي به توهم توطئه متهم مي‌شويم كه دانيال پايپز كه اين تئوري را مطرح كرد، خودش صهيونسيت و پدرش ناشر مجله فرهنگي سيا بوده است. حالا اين آدم مي‌آيد و به من شما مي‌گويد مريض هستيم و شيزوفرنيا پارانوئيد داريم!»

2- به خاطر چند پهلو بودن اين نكات يا همان راه دررويي كه در بالا گفتم، نمي‌شود سازندگان فيلم را با اين استدلالها زير سوال برد. آنها حتي حاضر نيستند مسؤوليت بزرگتر از اينها را قبول كنند؛ چه برسد به اينكه قبول كنند اسب سفيد اشاره به امام زمان عليه السلام بوده يا شكل نوك تيرها شبيه الله بوده و ... .

هدف ساخت

1- هراس از ايران

در بالا عرض كردم كه نماي كلي داستان، نبرد خير و شر است؛ اما چيزي كه در اين فيلم به طور مشخص بر آن تكيه شد، تقابل آزادي و بردگي است. هم از زبان ايرانيان و هم از زبان يونانيان مي‌شنويم كه ايران قصد دارد تا بر جهان مسلط شده و همه - زن و كودك و پير - را به بردگي بكشد. دقيقا در قسمتي از فيلم مشاهده مي‌كنيم كه يك ايراني بدتركيب كه سوار بر ارابه است و شلاق بلندي در دست دارد، به سربازان يوناني مي‌گويد: «شما برده نيستيد. زنان شما، كودكان شما، پيران شما برده مي‌شوند». اين يعني اي سربازان آمريكايي! اگر شما با ايران نجنگيد، بلايي كه فرعون بر سر بني اسرائيل آورد ايران سر شما مي‌آورد. (وَ اِذْ نَجَّيْنَاكُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوَءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِسَاءكُمْ ... بقره/49)

داخل پرانتز:

در يك نقد تلويزيوني شنيدم كه مدتي است هاليوود سعي دارد آمريكا را قوم بني اسرائيل معرفي كند كه مورد ستم و استثمار قرار گرفته.

آقاي طالب زاده صحبت جالبي در اين باره دارد:

«فيلم 300 - توليد عجيب و غريب هاليوود كه سر و صداي آن به شكل عجيبي در ايران و ساير كشورهاي دنيا پيچيده - از اين جهت اهميت دارد كه در زمان خيلي عجيبي به بازار آمده، و با تاثيرات منفي فرهنگي سر و صداي همه را درآورده و حتي خود يونانيها در سايت‌هاي اينترنتي نسبت به اين موضوع معترض بوده‌اند. ... براي من زمان توليد فيلم خيلي جالب است. اين البته يك فرمول براي فيلم كاربردي 300 است. از طرف "وارنر" هم روي زمان حمايت از اين فيلم تاكيد شده و حتي يكي از خبرنگاران هم در اين مورد از اسنايدر پرسيده كه چه شد الآن و در اين مقطع كمپاني "وارنر" از شما حمايت كرده است.»

پاورقي:

ممكن است بعضي از عبارت "هراس از ايران" خوششان نياد يا باورش نكنند. منظورم از ترس، ترس نظامي نيست. اميدوارم شما مثل آمريكاييها معيارتان زور و نظامي‌گري نباشد.
يك مثال كوتاه: اگر مي‌خواهيد بدانيد كه آنها چقدر از فرهنگ ما مي‌ترسند به واكنششان در برابر حجاب توجه كنيد. فقط همين. مسائل ايدئولوژي و اعتقادي بماند. دوست خوبمان خانم ضابط درباره حجاب در فرانسه يادداشتهاي زيبا و مفيدي - مانند "آزادي به سبك فرانسوي" - دارند كه نمونه اخيرش را مي‌توانيد در وبلاگشان مطالعه كنيد: رهايي از حجاب،‌ رهايي از زندان - دوشنبه، 27 فروردين، 1386

«به موازات بالا رفتن آمار زنان محجبه در غرب،‌ مخصوصا چادر عربي پوشها، علاقه رسانه‌ها به منفور جلوه دادن حجاب بيشتر مي‌شود؛ و البته پشت اين نمايش رسانه‌اي، تصميمات سياسي پنهان و شايد هم آشکار است.»

2- حسادت به ايران

در ابتداي فيلم روايتـگر، اين متن را دكلمه مي‌كند: «با استفاده از تجارب 300 ساله جامعه جنگي اسپارتيها سربازاني تربيت مي‌شدند كه دنيا نظير آنها را نديده بود.»

حقيقتا نمي‌دانم اين عدد 300 كه اينجا گفته مي‌شود براي چيست؟ آيا حقيقي است يا تحريفي ديگر و به قول خودشان افسانه سازي است؟ اگر افسانه است، آيا ارتباطي بين تاريخ 300 اسپارت و تاريخ 300 ساله آمريكاست!؟ آيا اين عدد براي مخاطب آمريكايي معناي خاصي دارد!؟

نمي‌دانم؛ اما چيزي را مي‌دانم اين است كه اگر تاريخ آمريكا را كنار تاريخ ايران قرار دهيم، هيـچ است. اگر جزئيات افتخارات تاريخ آمريكا را بنويسند و در كنار تاريخ ايران بگذارند آيا به اندازه يك دفتر چهل برگ در برابر فرهنگ لغت دهخدا مي‌شود؟ ما چه مي‌دانيم كه ملتي كه فاقد تمدن و تاريخ است، چه مي‌كشند. آنها به چه مي‌بالند؟ ايران يك زمان امپراطوري بزرگ جهان بود. ايران شاهان بزرگ كشور گشايي داشت. پادشاهي ايران هزار ملت بود. اما آمريكايي كه عمرش 3 قرن است و ساكنين اصليش سرخ پوست بودند؛ آمريكايي كه ساكنين فعليش مهاجر بودند كه با قتل عام سرخ پوستان، صاحب آمريكا شدند، از كدام افتخار مي‌توانند صحبت كنند؟

فيلم "300" نشأت گرفته از عقده حقارت و حسادتِ آمريكا به ايران است. حسادت آمريكايي كه اكنون به مرز ايران رسيده و خود را در برابر تاريخ و فرهنگ و تمدن آن ناچيز مي‌بيند. اين فيلم نه تنها يك تحريف است؛ بلكه يك سرقت تاريخي است. در فيلم شاهد صحنه‌هايي هستيم كه براي ايراني مسلمان بسيار آشناست. دفاع از آزادي، مبارزه با بردگي، ايستادگي در برابر ظلم، رشادت تا پيروزي يا شهادت، مقاوت عده‌اي قليل در برابر لشكري عظيم، كشته شدن عزيزان، بريده شدن سر، تيرهاي دشمن و پيكرهاي بي‌جان و سوراخ سوراخ شده سربازان. به قول آقاي طالب زاده:

«فقدان ايدئولوژي در غرب يك مساله مهم است. آنها به دنبال ايدئولوژي جعلي هستند چون در برابر فرهنگ ما احساس حقارت مي‌كنند. فيلم 300 نيز با ايدئولوژي شروع مي‌شود. قهرمان قصه در شروع فيلم نگاه به آسمان دارد و چهره لئونيداس فوق‌العاده شبيه مردان شرقي است كه صاحب ايدئولوژي هستند. من بيشتر فكر مي‌كنم آنها مقابل ربع قرن اخير نفوذ اسلام به غرب، نوعي خلا ايدئولوژيكي دارند و مي‌خواهند به قهرماني اسطوره‌اي برسند كه تا آخر مي‌ايستد و حال و هوايي شبيه به قهرمانان جهان اسلام به خصوص شيعه دارد. فيلم 300 از اين نگاه پر از عقده است و من اين را به فال نيك مي‌گيرم. اين عكس‌العمل متحد اتفاقا در جهت معكوس هويت دوباره مي‌بخشد به نفع حق مصادره خواهد شد. ... دشمن اعتراف مي‌كند كه با يك چيز مشكل دارد. ما با ارتشي طرفيم كه قبل از آن كه تير بفرستد امواج و سلولوئيد مي فرستد و اين حيرت انگيز است. آنها از ايراني‌ها مي ترسند. آنها امروز صرفا با اسلام كار ندارند بلكه با ايران كار دارند و وارد فاز جديدي شده‌اند.»

3- تزريق شجاعت

منظورم، تزريق شجاعت به سربازان جوان و دور از وطن و خسته آمريكايي است. به قول آقاي طالب زاده:

«چيزي كه به نظر من تاثيرگذار است وجه اضطرار است و عصبيت دشمن را بيشتر درمي‌يابيم. سربازان آمريكايي در منطقه ترسيده‌اند و خسته‌اند. آمريكا نگران است كه آيا اين سرباز مي‌تواند بايستد؟»

شهرت فيلم

جاي اين سوال است كه با توجه به عدم استقبال منتقدين غربي از فيلم "300" و با توجه به غير واقعي بودن فيلم و با توجه به ضعف فيلم از جهات مختلف، چرا به سرعت شهرت پيدا كرد و مورد استقبال مردم قرار گرفته و اصطلاحا پرفروش شد؟

مجموعه عللي كه به نظرم توانست تاثيرگذار باشد:
- ساخت فيلم از روي كتاب مصور و مشهوري كه چند سال در دسترس مردم قرار داشت.
- تا جايي كه شنيدم، كتاب، در زمان انتشار خود، مورد تقدير قراره گرفت و چند جايزه به دست آورد.
- اعلام ساخت فيلم، حدودا دو سال قبل از ساخته شدن. (*)
- تبليغات گسترده يكسال قبل از پخش
- كليپهاي تبليغاتي گمراه كننده از صحنه‌هاي جذاب فيلم
- اعلام مخالفت گسترده با پخش فيلم كه خود باعث كنجكاوي مردم شد. حداقل براي ما ايرانيان كه اينگونه بوده.

نويسندگان ديگر:

1 - سيبستان: رمزشناسي 300 - چهارشنبه 22 فروردين 1386

«در نظر اول واقعا انتظار بيشتري از فيلم داشتم. اما فيلم اصلا آن چيزي نبود که با خواندن نقدها از جمله نقد خود علي در ذهن ام شکل گرفته بود. فيلمي ابتدايي و بشدت تبليغاتي که مرا مرتب ياد فيلمهايي مي انداخت که زماني آمريکايي ها مي ساختند تا مسلمانان افراطي يا تروريست هاي اسلامي را تصوير کنند و طبق معمول تصويري يکجانبه و اغراق آميز ارائه مي کرد از مسلمانان. از نظر من 300 از هر جهت يک فيلم ضعيف است. شايد دو سه صحنه در فيلم خوب درآمده باشد و سينما باشد اما واقعا فيلم نه شخصيت پردازي دارد نه ديالوگ و نه سينماست. تئاتر شايد. بازي کامپيوتري شايد. ولي نه سينما.»

2- گفتگوي تلويزيوني آقاي طالب زاده و دكتر اكبر عالمي درباره "300"

3- حقايقي در آن سوي فيلم 300

«آنچه اين فيلم را نگران کننده مي‌سازد وفور اشتباهات تاريخي در آن نيست؛ اين هم نگراني آور نيست که خشايار، نوه کوروش بزرگ و عاشق همسر خويش، استر، به صورت مردي با حرکات زنانه نشان داده شده است؛ حتي اين هم مهم نيست که فيلم از کليشه نژادپرستانه‌اي استفاده مي‌کند که در آن نقش ايرانيها را افريقاييها بازي مي‌کنند و اسپارتيها سپيد و چشم آبي و شبيه مردان رقصنده در سالنهاي استريپ تيز هستند. حال آنکه اين نقشها را مي‌توان به راحتي برعکس کرد. نکته نگران کننده در اين فيلم واقف شدن به قدرت هولناک هاليوود در تغيير دادن هويت مردمان است، درست همان کابوسي که سرخپوستان آمريکايي در دوران ساختن فيلم هاي کابويي دچار آن بودند.»

سخن پاياني

قبل از نوشتن، با خود گفتم يكي دو صفحه مي‌نويسم و تمامش مي‌كنم؛ اما هر چه جلوتر آمدم نكاتي به نظرم آمد كه حيفم آمد ناقص گفته شود. با اين حال حرفهايي هم ناگفته ماند كه بعضي از آنها مهم است؛ مانند: "سابقه ساخت فيلم ضد اسلامي و ضد ايراني در هاليوود" و "فايده اين فيلم براي ما".

نخير نمي‌شود نگفت: اجازه دهيد همين را كوتاه عرض كنم:

1- تا جايي كه من اطلاع دارم، تا سه دهه قبل، به طور مستقيم بر عليه اسلام فيلمي ساخته نشد؛ چون آن وقت سرشان به كمونيست و شوروي گرم بود. از حدود دهه نود، موجي از فيلمهاي ضد اسلامي ساخته شد؛ مانند "دروغهاي حقيقي" به كارگرداني جيمز كامرون (سازنده تايتانيك) و به بازيگري آرنلود. اما قرن 21 آغاز فيلمهاي ضد ايراني است. اين بار هاليوود با تمام قوايش به جنگ ايران آمده. تغيير نام خليج فارس به خليج عربي كاري از پيش نبرد و حالا زمان حملات شديدتر است. دو اثر مهم ضد ايراني كه اتـــــفاقا هر دو از تــــاريخ! ايران شروع كرده‌اند "اسكندر" ساخته اليور استون و "300" است. آري، هر دوي اينها تاريخي هستند و مربوط به جنگ شاهان ايراني. فيلم "اسكندر" حمله اسكندر كبير به ايران و شكست ايران، و "300" حمله ايران به يونان و شكست ايران به شكل ديگر است.

2- درست است فيلم "300" براي مخاطب آمريكايي ساخته شده است و قرار است آنها را بر عليه ايران تحريك كند؛ اما همين فيلم به دست مخالفين آمريكا هم افتاده و آنها را اولا آگاه و ثانيا عصباني كرده است. طالب زاده درباره نتيجه فيلم چنين اظهار نظر كرده: «درست است كه 300 مي‌خواهد شرآفريني كند و شبيه تدارك تهاجم نظامي است اما به زعم من نتيجه‌اش درست برعكس خواهد بود.»

مسؤولين فرهنگي ايران كه شكر خدا نيازي به توصيه ندارند؛ اما شما خواننده عزيز! رسانه غرب، به خصوص سينمايش، پيش قراولند. هاليوود جاده صاف كن ارتش آمريكاست. چيزي كه او مي‌كوبد، انديشه و اعتقاد، شرف و غيرت، خودباوري و اعتماد به نفس است. اگر اينها را از ايراني بگيري، ديگر نيازي به جنگ با او نيست.

پرسيد عكس العمل ما در برابر "300" چه باشد؟ عكس العمل را از خود فيلم بياموزيم. آزادي و ايستادگي، شجاعت و شهامت، از خودگذشتگي و مهرباني، شجاعت مردان و امانتداري و فراست زنان. شما در موزه "لوور" چه ديدي؟ آثار بسي بزرگ و باستاني ايران. در آن 10 سالن چه شنيدي؟ يك صداي بلند. صداي اعتراف به اينكه ما نتوانستيم و آنها بردند. در "300" ديدم كه باز هم ما نتوانستيم و آنها دزديدند. ما نتوانستيم كربلا را به تصوير بكشيم و آنها غارت كردند و به نام خود به ثبت نمودند.

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»

سلام

- بعضي از مخاطبان، فيلم را نديده‌اند يا مجال دقت به تك تك صحنه‌ها را نداشتند. به همين دليل براي درك بهتر توضيحاتي كه در اين يادداشت آمده، تصاويري از فيلم تهيه كرده‌ام كه در بخش "تصاوير فيلم" مي‌توانيد ببينيد.
- مطالبي كه تهيه نمودم، طولاني‌تر از آن است كه در يك يادداشت قرار دهم. بنابرين در دو قسمت تقديم مي‌كنم.

فيلم و كتاب

فيلم "٣٠٠" (محصول سال 2007) به كارگرداني زاک اسنايدر (41 ساله) اقتباسي از رمان تصويري "300" است. اين رمان تصويري يا اصطلاحا "كُميك استريپ" به وسيله فرانک ميلر نوشته شده است. پيش از اين نيز در سال 1962 فيلم ديگري درباره نبرد "ترموپيل" با عنوان "300 اسپارتي" ساخته شده است. همين فيلم الهام بخش ميلر در نوشتن و طراحي كميك استريپش بوده است.

اين کتاب در ١٩٩٨ در ٥ جلد تحت عناوين شرف، وظيفه، افتخار، نبرد و پيروزي منتشر شد و اكنون ٩ سال بعد از انتشار به كارگرداني زاک اسنايدر (41 ساله) و با حمايت كمپاني "برادران وارنر" تبديل به فيلم سينمايي شده است.

انتشار اين نوع كتابهاي داستاني در ايران مرسوم نيست؛ البته به جز كتاب كودك. قبلا مجلاتي را ديده‌ام كه داستاني را به صورت سريالي و با كمك تصوير و طراحي، چاپ مي‌كردند. هر چقدر كه طراحي آن داستان زيباتر بود، قصه اثر بيشتري داشت. در حقيقت قسمتي از بار فضاسازي و باورپذيري قصه بر عهده تصاوير بود.

بر خلاف ايران، در خارج مخصوصا آمريكا، كتابهاي مصور فراواني به چاپ رسيده، مورد استقبال مردم قراه گرفته، به شهرت رسيده و از روي آنها فيلم ساخته شده است؛ مانند "ارباب حلقه". فرانك ميلر، چنين نويسنده‌اي است كه قبلا هم اثر "شهر گناه - Sin City" از او به فيلم تبديل شده است كه آن را هم ديده‌ام.

داخل پرانتز: شايد به همين دليل - اقتباس از كتاب مصور - است كه تيتراژ آخر فيلم، به صورت نقاشي است.

مشخصات دو اثري كه از اين نويسنده مشاهده كرده‌ام خشونت، سنگدلي، شقاوت، شهوت، تجاوز و خونريزي است كه به شكل كاملا تخيلي به نمايش درآمده. با آنكه قصه "شهر گناه" در عصر امروز و "300" در زمان قديم و تاريخ است، اما هر دو، داراي اين ويژگيها هستند.

نكته ديگر اينكه فرانك ميلر، نه يك تاريخ نويس و تاريخدان است و نه چنين ادعايي دارد. او به عنوان طراح و نويسنده تخيلي، هرچه را كه به او بدهند به زيبايي و در اَشكال غير واقعي و خيالي به تصوير مي‌كشد. پس جايي براي اين بحث نمي‌ماند كه آيا فيلم "300"، مستند به يك منبع تاريخي و موثق است يا نه؟

داستان فيلم

فيلم، حاوي داستان نبرد گروهي از سربازان يوناني است كه شما از زبان راوي مي‌شنويد. يعني يكي از بازماندگان آن نبرد، براي سربازان ذخيره، حكايت آن جنگ و شكست را نقل مي‌كند و آنان را تهييج مي‌كند كه براي انتقام، عازم جنگ بزرگتري شوند.

٤٨٠ سال قبل از ميلاد. خشايارشاه - به گفته دكتر عالمي: درستش "خشايارشا" است - پادشاه پارس به دنبال عملي کردن نقشه بزرگ پدرش داريوش، در صدد فتح دولت شهرهاي يوناني است. بزرگ‌ترين اين شهرها "اسپارت" و "آتن" هستند که در برابر فرستادگان خشايارشاه مبني بر تسليم، مقاومت مي‌کنند. لئونيداس پادشاه اسپارت که پذيرش دستورهاي خشايار شاه را بردگي مي‌داند، با کشتن فرستاده خشايارشاه به او اعلان جنگ مي‌دهد. در سناي آتن بر سر جمع کردن سپاه و پشتيباني از لئونيداس اختلاف وجود دارد. اما لئونيداس که از نزديک شدن سپاه خشايارشاه آگاه شده، تصميم به مقاومت در برابر آنان مي‌گيرد. براي اين کار فقط به سيصد سرباز حرفه‌اي گارد محافظ خود اطمينان و دسترسي دارد. او مي‌انديشيد اگر بتواند چند روزي در برابر سپاه پارس بايستد سناي آتن به يگانگي دست يافته و ارتشي جهت نبرد با نيروهاي خشايار شاه فراهم خواهد کرد. لئونيداس به همراه افرادش در تنگه "ترموپيل" موضع گرفته و با رسيدن سپاه پارس درگير جنگي خونين و نابرابر مي‌شوند. در پشت جبهه، گورگو، همسر وي نيز اسير دسيسه‌هاي خائنان است و تصميم دارد سناتورها را به وحدت فرا خواند. در سومين روز نبرد همگي سيصد اسپارتي و لئونيداس کشته مي‌شوند. در حالي که آتني‌ها با کشف خائن و ضرورت فراهم کردن سپاه، تصميم به مقاومت در برابر نيروهاي پارس گرفته‌اند.

در يك دسته بندي كلي، داستان فيلم نبرد خير و شر است، مقابله انسان با اهريمن و جنگ آزادي با بردگي. خيري كه درنهايت زيبايي اما با خشونت و قدرت از آزادي خود دفاع مي‌كند، و شري كه در نهايت زشتي، قصد تصرف جهان را دارد.

نكته‌ها

- به بعضي از فيلمهاي جنگي، "ضد جنگ" گفته مي‌شود؛‌ چون صحنه‌هايي از آثار مخرب جنگ را نشان مي‌دهد تا بگويد كه جنگ بد است. اما حرف فيلم "300" صلح و دوستي نيست. هدف فيلم جنگ و جدال است. براي همين از ابتدا تا انتها، از تيتراژ اول تا آخر فيلم، همه خون است و خشونت و كشتن.
- رنگ مردگي. صحنه‌هايي كه سياه و سفيد بوده و فاقد رنگ است زياد به چشم مي‌خورد؛ و در صحنه‌هايي كه رنگ حضور دارد به شدت تصنعي و نقاشيوار مشاهده مي‌شود. (اين ويژگي در فيلم "شهر گناه" نيز وجود دارد)
- موسيقي عجيب فيلم بر خلاف فيلمهاي قديمي و حماسي است.
- جلوه‌هاي رايانه‌اي، فيلم را اشباع كرده؛ تا حدي كه آن را شبيه بازي نموده است.

- خشونت و تحمل سختي، از كودكي
- سرسپردگي و اطاعت مطلق از فرمانده، از نوجواني
- مرگ با عزت، بهتر از زندگي با ذلت
- جنگ تا مرگ
- برهنگي سربازان اسپارت به بهانه نمايش اندام ورزيده

- تعداد كم سربازان يوناني و بي‌نهايت بودن ارتش ايران
- زيبارويي، خوش اندامي و ورزيدگي سربازان يوناني، و زشتي و غير متعارف بودن و بدتركيبي لشكريان ايران
- سادگي و سبك بودن اسلحه يونانيها، و استفاده ايران از سلاحهاي پيشرفته و سنگين و حتي مواد منفجره

- كشتن سفراي ايران (شايد چيزي شبيه كاري كه آمريكا در عراق با سفراي ايران كرد)
- زن در طرف يونان، زيبا و محل آرامش، مشاوري امين، و نايبي زيرك و پاك در نبود مرد؛ و زن در طرف ايران، زيبا و زياد در قصر و حرم سراي شاه، و اسباب شهوت و گمراهي.
- روحانيون يوناني. زماني كه فرمانده يوناني‌ها براي مشورت با آنها به بالاي كوه مي‌رود، با چهره‌هاي زشت و بدتركيب روبرو مي‌شويم، و بعد از رفتن فرمانده، متوجه مي‌شويم كه آنها خائنند و با شاه ايران، هم پياله شده‌اند.
- آزادي و بردگي. اين نكته را به كرات در فيلم به صورت شعار و فرياد مي‌بينيد.

- نكته خيلي جالب اين است كه يونانيها را هم چندان معصوم و مهربان نشان نداده. فيلم با اين جمله عجيب و وحشتناك شروع مي‌شود:

«وقتي پسري تولد مي‌يافت، آنگونه كه رسم "اسپارتي"ها بود، در صورت نحيف و كوچك بودن و يا بيمار بودن نابود مي‌گرديد. آن گاه كه قادر به ايستادن مي‌گرديد، در آتش مبارزه تعميد مي‌شد. او مي‌آموخت كه هرگز عقب ننشيند، هيچ وقت تسليم نشود و تا زمان مرگ در ميدان كارزار در خدمت اسپارت باشد و اين والاترين شكوهي بود كه مي‌توانست در زندگي به آن نائل گردد. در اسپارت چنين رسم بود كه در هفت سالگي از مادر جدا شده در دنيايي مملو از خشونت افكنده مي‌شد. با استفاده از تجارب 300 ساله جامعه جنگي اسپارتيها سربازاني تربيت مي‌شدند كه دنيا نظير آنها را نديده بود. چيزي كه اصطلاحا "اِگوگي" ناميده مي‌شد. پسر را وادار به جنگيدن، تحمل گرسنگي، دزدي و در صورت نياز كشتن مي‌نمود. پسر با چوب و شلاق تنبيه مي‌شد. مي‌آموخت درد را نشناسد و با ترحم بيگانه باشد.»

نظر منتقدان

اين فيلم آنقدر ضعيف است كه از نظر منتقدان درجه منهاي بي (-B) - يعني زير متوسط -  گرفته و جايي براي بحث ندارد. سفارش بعضي از منتقدان اين بوده كه اصلا به اين فيلم نبايد توجه كرد. فقط در حد ديدن يك كارتون سه بعدي مُهمل.

بازي 300

تعبيري كه من نسبت به آن دارم مشابه همين است. به نظر من "300" بيشتر يك بازي است تا فيلم. چه از لحاظ قصه دروغش، چه از لحاظ پرداخت ضعيف و خالي‌بندي آن، و چه از لحاظ رنگ و لعاب يا همان جلوه‌هاي ويژه رايانه‌اي كه در فيلم سرريز شده. آنقدر تصنعي و كم مايه است كه انگار سازندگانش قصد داشتند بيننده را به بازي بگيرند. اين نوع كارها بيشتر در سطح كارتون و براي مخاطب كودك است.

فرق تخيلي و خالي بندي مي‌دانيد چيست؟ در فيلم "ارباب حلقه" از اول متوجه مي‌شويم كه بستر فيلم به چه شكل است. مي‌دانيم كه اين سرباز، چه قدرتي دارد و چه محدوديتي. مي‌كشد و كشته مي‌شود. از فلان چيز مي‌ترسد و فرار مي‌كند. حالا ممكن است آن دشمن يك اژده‌ها باشد يا يك جادوگر. وقتي خالي بندي مي‌شود كه اين سرباز قوي و خوش تيپ و خوشگل، در جنگ هيچ تيري به او نمي‌خورد يا هرچه تير مي‌خورد نمي‌ميرد!!! بدون آنكه علت معقولي براي اين فناناپذيري در فيلم بيان شود.

چيزي كه "300" را از تخيلي به خالي بندي تنزل مي‌دهد، كارهاي متهورانه و غير معقولي است كه سربازان كم يوناني در برابر ارتش تا دندان مسلح ايران انجام مي‌دادند. گاهي به شوخي مي‌گويم كه كارگردان به كمك بازيگر آمد و الا مرده بود.

تحريف

منظورم از تحريف، مسائل تاريخي نيست؛ بلكه نكاتي كه واقعا عجيب و غريب است؛ حتي اگر آن را تخيلي فرض كنيم.

- شاه ايران، مردي قد بلند، سياه پوست و كچل و بي ريش و سيبيل بود!!!
- سفير ايران، مردي سياه برزنگي، به همراه  چند سرباز با لباسهاي عربي و صورت پوشيده !!! (شبيه تروريستهاي عربي كه در ديگر فيلمهاي هاليوودي ديده مي‌شود)
- در ارتش ايران، دو نوع سرباز به چشم مي‌خورد:
1- گارد محافظ شاه (گارد جاويدان) كه ماسك داشتند و لباسشان مانند نينجاي ژاپني بود. اتفاقا مانند آنها هم با دو شمشير مي‌جنگيدند!!!
2- سربازاني كه لباسهاي عربي داشتند و با شمشير و تير و كمان عربي مي‌جنگيدند و صورتشان را هم مانند عربهاي بيابانگرد پوشانده بودند!!!
- در كل فيلم، چيزي نمي‌بينيم كه مشخصه ايرانيها باشد؛ الا تخت بزرگ پادشاهي كه مجسمه قوچ و شير را در خود دارد.

ادامه دارد ...

به اميد ديدار
خدانگهدار

نويسنده: راهنما - «آگهي بازرگاني ممنوع»