


بعضيا چون حرفي ندارند نمينويسند؛ بعضيا از بس حرف دارند نميدونند چي بنويسند. فعلا شرايط من اين طوره. چند سفر مهم، پربار و پرعكس داشتم. يواش يواش دارم كثير السفر ميشم. نقدا كه چند روزي روزه بدهكار شدم. به جاهايي كه قبلا رفته بودم، سر زدم و ديدارها تازه شد. چشمم به جاهايي روشن شد كه تا حالا نديده بودم. تجربهام به اندازه گستره كاريم، بيشتر شده. بعضي از آرزوهام به عنوان عكاس و گردشگر، مستجاب شد؛ مثلا تونستم تن داغ و نرم صحرا رو لمس كنم. حس قشنگي داره خشكي زدن صورت و لبهام. چشمهام از بس كه بي خوابي و خاك خورده سوزش گرفته. در عوض چه لذتي داره شب موندن در روستا، با اون آسمون پاكش و شنيدن صداي حيوانات. به يكي از روستائيان كه از محروميتها ميگفت، گفتم: شما اگر روي زمين چيزي نداريد، در عوض آسمونتون پر از ستاره هست.

مزرعه ذرت
سوغات سفر يك روزه به درگز
محور قوچان به درگز، به لحاظ قرار گرفتن در ارتفاعات، از گردنههاي با صفا - و خطرناكي - برخوردار است:

درخت ۷۰۰ ساله
نتيجه نصف روز طبيعت گردي در عيد قربان:
از شهر تا روستا، حدود 50 كيلومتر، و از روستا تا مقصد، به قول روستائيها 4 فرسخ (12 كيلومتر) خاكي. ابتداي راه، نمونه كاملي از يك روز پاييزي خوب بود. زمين مرطوب، درختها رخت از تن به در كرده، برگهاي زرد و نارنجي كف باغها را پوشانده، آب و هوا خنك:

قرار بود اول صبح، راه بيفتيم. ماشين با كمي تاخير اومد دنبالم. مقصد، روستايي در شمال شرقي كه تا مرز حدود 150 كيلومتري فاصله داره. هدف، عكسبرداري از طرح احداث مسجد.
فونداسيون (قالببندي پي) رو ساخته بودند و قرار بود كه بُتن ريزي كنند. راننده - كه خودش مسؤوليتي در طرحهاي عمراني داره - در طي راه برام از قيمت مصالح ساختماني ميگه. بتن 30 درصد، متري 50 و خردهاي هزار تومن؛ آجر سوراخدار دونهاي 40 و خردهاي تومن. خوشحاله كه كمبود سيمان در بازار كم شده و قيمتش پايين اومده.
مقصد اين سفر، يك نيروگاه بادي - كه در 70 كيلومتري شهر قرار دارد - بود، و بعد از آن بازديد از يك كاروان سراي قديمي (رُباط) كه در 75 كيلومتري شهر قرار دارد. طي اين مسافت، براي مني كه تازه دو سه هفته است سفر بيرون از شهر را تجربه ميكنم، كار بزرگ و ريسك محسوب ميشد؛ اما دلم ميخواست اين راه را با پاي خودم بروم.
نيروگاه بادي
آدمي از زمانهاي قديم به قدرت آب و باد پي برده و تا حدي آن را در پرّههاي آسيابهاي بادي و آبي مهار نموده بود؛ اما در صده پيشين كه اوج اختراعها و اكتشافهاي بشري است - من جمله اكتشاف برق و الكتريسيته - توانست از توان مكنون در اين منابع طبيعي، بيشتر بهره برداري كند. نيروگاه آبي و بادي، يعني سرمايه گذاري نامحدود در طبيعت؛ يعني تبديل انرژي به انرژي. ديدن فناوري نوين مانند نيروگاه بادي، و لمس پيشرفت كشورم - هر چند در مقياس كوچك - انگيزه اصلي اين سفر را در من به وجود آورد.
مطلب مرتبط: روز باد - روز نت
جاده كوهستاني
بعد از خروج از شهر راهم افتاد به يك جاده كوهستاني؛ البته كوهستان نه چندان سرسبز. اين مسير حدود 35 كيلومتر طول داشت. در يك مسير صاف و كفي ميتوانم حدود 25 كيلومتر را در يك ساعت پا بزنم. اما جاده كوهستاني را نميشود درست تخمين زد. حداقل دو سه برابر، زمان ميبرد.
سختترين و شيرينترين لحظه
جاده كوهستاني، يعني عبور از سربالايي و سراشيبي. از سختترين لحظات، بالا رفتن از يك سربالايي تند و طولانيست. گاهي از خستگي و از فشاري كه بر ماهيچههايت آمده، از رفتن بازميماني. اما چيزي در درون آدم ميگويد: "برو، اين هم تمام ميشود. مطمئن باش بعدش سراشيبي است".
از شيرينترين لحظات هم زماني است كه از همين سربالايي گذر كردي و به جاي راحتش رسيدي. زماني هم كه تابلوهاي كيلومتر شمار را ميبيني كه هر 10 كيلومتر، مسافت را اعلام ميكنند، خوشحال ميشوي. مثل "تهران 35 كيلومتر - تهران 25 كيلومتر - ...". رسيدن به مقصد كه چيز ديگري است.
با اين كه صبح زود بايد حركت ميكردم، اما نتوانستم زودتر از يك شب بخوابم. سه و نيم بود كه با صداي زنگ ساعت بيدار شدم. از بيرون صداي اذان ميآمد. دوست داشتم نماز را بيرون از شهر بخوانم؛ اما حيف بود اول وقت را از دست ميدادم. يك ساعتي طول كشيد وسايلم را جمع كنم. چهار و نيم خانه را به قصد يك راه نسبتا طولاني ترك كردم. سحرگاه روز جمعه، ماه شاهد بود و خورشيد خواب، و زمين آرام و خاموش.
سه ربع طول كشيد تا به خروجي شهر و پليس راه رسيدم. قبلا هم صبح زود سفر كرده بودم؛ اما اين بار مزه ديگري داشت. از جاده قديم رفتم. جاده قديم نسبت به اتوبان، هم خلوتتر است، هم كوتاهتر و هم با صفاتر. البته چون كوهستاني بود، پستي و بلنديهاي خودش را داشت. حتي بعضي جاها مجبور ميشدم پياده مسير را ادامه دهم.
از هر فرصتي براي تصويربرداري استفاده ميكردم. پرندههايي كه در دل تپه لانه كردهاند، پرنده شكاري كوچكي كه بر روي سيم برق نشسته و زير پايش را به طمع طعمه رصد ميكرد، موش خرمايي كه بر روي دو پايش ايستاده تا بهتر بتواند دور و برش را ديد بزند، روباهي كه خودش را از چشم من دور ميكند، و مزرعهاي كه گيسوي خوشههايش را به دست باد سپرده.
سلام
دو هفته است كه سه تايي، من و دوربين و دوچرخهام، ظهر جمعه در خانه نمانده و راهي بيرون از شهر ميشويم. درست زماني كه ميتواند محزون و غم انگيز باشد، تبديل ميشود به يك لحظه شاد، پر انرژي و پر خاطره.
از آن سفر يك روزه، سخن بسيار دارم كه بدون تعارف احساس عجز ميكنم از بيانش. يا بايد مفصل بيان كنم كه حوصلهها سر ميرود، يا بايد مختصر و مجمل بگويم كه در اين صورت حق مطلب ادا نخواهد شد.

شرق كشور، اقليم خاصي از لحاظ جغرافيايي، انساني و اعتقادي دارد. همجواري و همنشيني سني و شيعه سالها بوده و هست. در بعضي از روستاها تراكم جمعيتي شيعيان بيشتر بوده و در بعضي از روستاها سنيان. البته اين مانع جريان زندگي مسالمت آميز و دوستي و خويشاونديشان نبوده. اما تبليغات و تحريكات بعضي از كشورهاي افراطي و سرمايه دار خارجي، باعث به هم خوردن آن تعامل و تعادل قديمي شده، و همچنين موجب نگراني مردم محلي، علماء و مسؤولين داخلي گشته.
صبح زود، با طلوع خورشيد سفرمان آغاز شد. آن روز، يك روز به يادماندني است برايم كه بعد از گذشت هفتهها، حال و هوايش مرا رها نكرده است. يك روز پر كار كه ميتوانست فقط خسته كننده باشد. همراه گروه، عازم شرق كشور و مناطق مرزي شدم.
سناجرد
در طي سفر، از روستاي متروكي عبور كرديم به نام سناجرد. حكايت تلخش را از زبان همراهانم شنيدم. حكايت مردماني كه مجبور به كوچ اجباري شدند. حكايت زندگي و طراوتي كه ديگر در آنجا حضور نداشت. سرنوشت كوچههايي كه دو سال است صداي همهمه مردمان، خنده كودكان و ولوله حيوانات اهلي را در خود نشنيده.

روزي روزگاي، ديوارهايي سناجرد، شاهد گذر مرغ و جوجهها بودند؛ ولي زمانه غدار، آنها را مأواي كلاغ سياه روز و جغد شوم شب نمود. تنها به اين جرم كه در مرز بودن و نبودن قرار داشتند و مورد طمع طماعان شرور قرار گرفتند.
سناجرد، نه چنان كوچك بود كه نتوان در آن زندگي كرد، و نه چنان بزرگ بود كه بتواند در برابر هجوم ياغيان از خود دفاع كند. همين بود كه اشرار ظالم ضال را گستاختر نمود كه آسايش شب را از اهالي شب زنده دارش بگيرند و شب را حقيقتا به چشمانشان، تيره و تار كنند.
مهندس عزيزي كه ميزبان ما بود از دختر جوان سناجردي گفت و گفت: در آن شب ظلماني، هنگامي كه صداي شيون و فرياد مردم را از هجوم اشرار شنيد، و حضور بيگانگان را در خانهاش حس نمود، از بيم آن كه اسير دستشان شود، به تنوري پناه برد.
وحشتزده چنان به درون تنور دويد
كه روشني تنور نديد.
نجاتش دادند اما وضع دخترك آنقدر فجيع بود كه دل بيگانگان هم تاب نياورد و خانه را ترك نمودند.
اين سفر هم به پايان رسيد و ظاهرا قطار زندگي به مسير گذشته بازگشت. اين يك ماه تقريبا طبق برنامه پيش رفت. هرچند موفق نشدم يكي دو مورد ملاقات را انجام دهم، يا يكي از آنها آن گونه نبود كه انتظار ميرفت، در عوض مواردي پيش آمد كه شايد بهتر و پربارتر بود.
از ديدارهاي خوبي كه داشتم، ملاقات با بعضي از دوستان وبلاگنويس در صدا و سيما بود. قرارمان با يك هفته تاخير انجام شد. صبح، مقابل ساختمان جام جم. تا حالا "آفيش" نشده بوديم كه شديم. ميزبان خوب و مهرباني داشتم. كمي نگران بود كه نكند مشكلي پيش بياد. بعد از ورود، به دوتا از ساختمانها سر زديم و از توليد يك برنامه راديويي و پخش شبكه 3 هم بازديد كرديم. به لطف تلويزيون، قبلا با پشت صحنه اين طور برنامهها آشنا بودم؛ اما قرار گرفتن در آن محيط، لطف ديگري داشت.
يك قسمت از وقت ما صرف معارفه و صحبتهاي كلي شد و قسمتي ديگر مربوط به وبلاگ. اشتياق زيادي براي آشنايي و يادگيري داشتند؛ در عوض وقت كمي براي انجام آن. مثل خيلي از مردم، كه از بس گرفتار كار و زندگي هستند، فرصت زيادي براي نوشتن و خواندن مطالب جانبي ندارند؛ هرچند كه مورد علاقهيشان باشد.
در آن چند ساعتي كه خدمتشان بودم، علاوه بر احترام و ادبي كه ديدم، چند نكته جالب را متوجه شدم. يكي - كه خودشان هم اعتراف داشتند و به شوخي بيان ميكردند - تعارف و تعريف شديد از همديگر بود. ديديد كه آخر برنامههاي راديو و تلويزيوني، مجري برنامه فهرستي را از افراد و گروههاي زحمتكش ميخواند؟ از مجري گرفته تا حمل و نقل و آبدارچي. انگار كه اين اخلاق خوب به تك تك آنها بخشنامه شده و عادت دارند به تعريف كردن از هم. مثلا قبل از اين كه به ديدن فلان خانم يا آقا برويد، كلي از خوبيهاي او خواهيد شنيد. گذشته از شوخي خدا كند كه هميشه اين گونه بماند و كار به بدگويي و غيبت نكشد و خدا كند همه محيطهاي كاري پر از مهر و محبت باشد.
نكته ديگري كه در آن وقت كم ميشد ديد تعهد كاري بود. طوري نبود كه بخواهند از زير كار در بروند. به فكر ارتقاي آن بودند و براي رسيدن به آن از مشورت با ديگري دريغ نميكردند.
نكته ديگر اين بود كه گاهي از يك خانواده چند نفر در آن سازمان مشغول بودند. البته در سازماني به آن بزرگي اين امر چندان عجيب نيست و من هم از اين موضوع، برداشت منفي ندارم. چه بسا همين باعث قويتر شدن ارتباط بين اعضاي سازمان و بهتر شدن كار شود. با نمكش اين است كه برعكس، گاهي هم اختلافات خانوادگي - مانند اختلاف دو باجناق و رقابت دو جاري - به محيط كار هم كشيده ميشود.
و اما يكي از اهدافم براي رفتن به آنجا، به خصوص ديدن يكي از وبلاگنويسهايي بود كه از خوانندههاي همين وبلاگ است. چند ماه پيش به خاطر يك سوتفاهم، با ايشان نامناسب صحبت كردم و همين موضوع باعث رنجش خاطر وي شد. آن زمان جملهاي به من گفت: «کسي که به عنوان راهنما تو مسير يه عده قرار ميگيره بايد خيلي بيشتر از اينا صبور باشه ...». برايم فرصت مناسبي بود كه شخصا خدمت برسم و عذرخواهي كنم.
ساعت خوبي را در كنارشان گذراندم و با افراد خوبي آشنا شدم. خدا را شكر بعد از آن، نتيجه غيرمنتظرهاي دريافت نكردم.
به اميد ديدار
خدانگهدار
از خوانندههاي وبلاگ كه اغلب از دوستان نزديكم هستند به خاطر تاخير در نوشتن عذرخواهي ميكنم. اكثرا ميدانيد كه در سفر هستم و دسترسي كافي به نت ندارم. البته اين فرصت مناسبي است براي استراحت و پرداختن به كارهاي لازم ديگر. من جمله صله رحم و ملاقات با بعضي از دوستان و بعضي از ديدارها در راستاي كارم؛ مانند سر زدن به بعضي وبلاگنويسان و مديران پايگاههاي اينترنتي و تبادل اطلاعات. خدا را شكر تا حالا كه بد نبود؛ هم فال بود و هم تماشا. معمولا اينطور ديدارها هرچند با يك وبلاگنويس به ظاهر ساده باشد، براي من با اهميت است و به همين خاطر براي آن وقت ميگذارم.
از اولين ديدارهايم در اين سفر، رفتن به دفتر كاري دو پايگاه قرآني بود. البته اين ديدار، غير رسمي و دوستانه محسوب ميشد. اما با اين حال به دنبال اين هستند كه بدانند لقب و سِمت شما چيست. يعني اينكه شما چه كار هستيد كه تشريف آورديد اينجا!؟ مثلا اگر بخواهي با مديريت آنجا، يا معاون يا حتي يك مسوول فني هم صحبت كني، حتما بايد سمت و شغل شما برايشان مشخص باشد و الا به عنوان يك "كاربر فعال" هم حاضر به ديدار با شما نيستند.
ويژگي ديگر اين طور مجموعهها - كه يا دولتي هستند و يا يك وابستگي به آن دارند - عريض و طويل بودن آنهاست. طبقه بنديهاي مختلف از مدير گرفته تا كارمند دون پايه. اگر اين فيلم و سريالهاي تلويزيوني درست بگويند و اين گزارشها راست باشد پس سازمانهاي دولتي پر هزينه هستند و كم بازده. البته منظورم اين بندگان خدا نيست؛ چون اصلا در اين مورد صحبتي نشد كه بخواهم حالا نظري بدهم.
با كارهاي فرهنگي و مديريت پايگاه اينترنتي غريبه نيستم. چيزي كه من آنجا ديدم و شنيدم اين است كه - بدون تعارف - ده برابر! يكي از كارهاي من نيرو و تجهيزات داشتند. قصد مقايسه ندارم؛ آنجا هم حرفي از آن زده نشد؛ اما به هر حال براي خودم كه نكته جالب و آموزندهاي است. بارها شده كه زير بار مشكلات و ملامت دوست و سعايت دشمن، خسته و افسرده از كار و نتيجه تلاش خود شدم؛ اما با مقايسه سرانگشتي بين كار - هرچند ناچيز - خودم - كه معمولا با يكي دو نيرو انجام ميشده - با چنين سازمانهايي، قدر لطف خدا را بيشتر و بهتر ميدانم. به گفته خودشان - فقط بخش فني آنها - 4 نيرو داشته كه اين در مورد كار من به ندرت از يك نيروي ثابت فراتر ميرفت.
نكته جالب ديگر، حضور جوانان به عنوان كارمند بود. وقتي وارد سالن كارشان ميشوي جوانان علاقمند و زحمتكشي را - كه اكثرا خانمند - ميبيني كه پاي رايانه نشستهاند و مشغول تحقيق و فعاليتند. آفرين به علاقه و همتشان. البته اين وظيفه مديران و مسوولان آنجا را چند برابر ميكند. از روش مديريت آنجا هيچ اطلاعي ندارم. اميدوارم بتوانند انگيزه اوليه و شوق كار را در آنها نگاه داشته و تقويت كنند. جوان همان طور كه پرشور و سريع چون موج ميآيد، با سرعت هم ميرود. بايد مراقب بود كه انجام كارشان از روي ناچاري و بيكاري و عادت نباشد. آموزش را نبايد فراموش كرد. آموزش ضمن خدمت و ايجاد زمينه ارتقاي آنها، باعث ميشود كه از حالت ركود خارج شوند.
نتيجه غيرمنتظره
خلاصه اينكه ساعت خوبي را در كنارشان گذراندم. البته به دعوت يكي از اعضاي آنجا - كه وبلاگنويس هم هستند و در نمايشگاه آشنا شديم - رفتم. در آن چند ساعتي كه آنجا بودم، هم مفصل از وبلاگ ايشان صحبت كرديم و هم به درخواست خودشان درباره پايگاهشان نظرم را گفتم. البته به او گفتم كه چون فعلا حضور ذهن ندارم، بايد پايگاه را با هم ببينيم و اگر نكتهاي به ذهنم رسيد عرض ميكنم. همين كار را كرديم و نكاتي هرچند كوچك درباره آن پايگاه خوب عرض كردم و ايشان يادداشت كردند و قرار شد به بخش فني و يا مديريت منتقل كنند. بعد از گرفتن شماره تلفن از من و قبل از رفتن، گفتند كه فلان روز در وبلاگم از اين ملاقات مينويسم. معمولا بعد از اين طور ملاقاتها، با نامه يا تلفني تماس ميگيرند و بعد از تشكر و ... نتيجه آن جلسه را اطلاع ميدهند. مثلا گروه فني چه گفت و مدير محترم چه نظري داشتند و گاهي كار به جلسات بيشتر يا حتي همكاري ميكشد اما چند روز گذشت و خبري نشد. طي نامهاي جوياي حال ايشان و علت اين تاخير شدم. بعد از گذشت يك هفته از آن ديدار، نامهاي از طرف ايشان رسيد:
«...
سلام عليكم
كار روزانه - سفر - ضد زنگ بودن شخص خودم!! دلايل عدم تماسم بود. از لطفتون متشكرم. عموما تا با كسي كاري نداشته باشم تماس نميگيرم.
راستي يك پيغام هم از گروه فني ... براتون دارم. در اسرع وقت فكري به حال امنيت سايتتون بكنيد. امينت سايت بسيار مهمتر از شاكله و مطالب و محتواي و حتي بعضا اشكالات مختصر برنامه نويسي در مورد صفحه بندي و .. است.
براتون آرزوي موفقيت ميكنم
در پناه خدا»
خودشان دعوت كردند، خودشان خواستند كه نظرم را بگويم؛ آن گاه در چنين نامه مودبانهاي به جاي اين كه از نتيجه صحبتهاي آن جلسه بگويند، مينويسند: به جاي اينكه از سايت ما و "شاكله و مطالب و محتواي و حتي بعضا اشكالات مختصر برنامه نويسي در مورد صفحه بندي و .. " ايراد بگيري، برو سايت خودت را درست كن. در آن جلسه به مناسبتي و به عنوان مثال عرض كردم فلان پايگاه، يكي از كارهاي من است. اصلا موضوع صحبت، پايگاه من نبوده.
به خاطر احترام به اصل آن كار كه متبرك به نام قرآن است و اعضاي خوب آن، نامي از اين نويسنده و آن سازمان نميآورم و چيز ديگري نميگويم. بيشتر از اين هم ارزش گفتن ندارد. اين قسمت در حد يك درددل بود. به هر حال براي من آموزنده است. حتما در جايي اشتباهي داشتم كه نتيجهاش اين شده. شايد اصل رفتن من و صحبت با چنين اشخاصي اشتباه بود. شايد اگر لقب مهندس و دكتر به خود ميبستم بهتر بود. شايد در زمان و مكاني ديگر، به كسي كه حقش نبود بياحترامي كردم كه خدا مرا با چنين افرادي روبرو كرد. شايد اين برخورد، نتيجه ديگري هم دارد كه قرار است در آينده ببينم.
خدايا! من كه هميشه شرمنده لطفت بودهام
در اين ماه مبارك به من لطف ديگري كن تا قبل از ديگران عيبم را ببينم و كمك كن تا برطرف كنم.
به اميد ديدار
خدانگهدار