| سلام
كسي مثل حسين بياييد براي چند دقيقه نگاه تطبيقي به واقعه كربلا و حال و روز خود كنيم؛ شايد بفهميم كه اگر ما آن زمان بوديم چه ميكرديم و كدام طرفي بوديم. چيزي كه براي من مسلم است اين است كه نه امام حسين بوديم و نه حضرت عباس و نه حضرت زينب عليهم السلام. زينب فقط شب عاشورا زينب نبود. او از اول عمرش زينب بود. حضرت عباس از جوانيش عباس بود و امام حسين از كودكيش حسين بود. آن بزرگواران يك شبه به آن درجه نرسيدند. امام با تمام علم و آگاهي و سياستي كه داشت گام در آن راه گذاشت. چشم بسته عمل نكرد. خيليها به او گفتند كه اين كار را نكند؛ اما فرق امام حسين با محمد بن حنفيه، با عبدالله بن عمر، با عبدالرحمن بن ابيبكر اين بود كه او حسين بود. براي همين است كه در پاسخ آنان ميگويد: مثلي لايبايع مثله. كسي مثل من با كسي مثل يزيد بيعت نميكند. به اين تعبير دقت كنيد: كسي مثل حسين. با اين حساب جايگاه ما كجاست؟ جداً اگر آن روزگار دوباره تكرار شود و ما هم در وسط معركه، بيشتر شبيه چه كسي هستيم؟ وقتي به خودم نگاه ميكنم آرزو و تمنا ميكنم از خدا كه حالا صف اول نه؛ ولي از قافله عقب ماندهها نباشم. تمام وسوسههاي زمين واقعه كربلا در ظاهر جنگ بين آدمها و نبرد با شمشير بود؛ اما در لايه زيرين، جنگ بين من با من بود. درگيري من با تمام وسوسههاي زمين بود. چيزي شبيه جدال ابليس و تكبرش در سجده نكردن، آدم و وسوسه خوردن، قابيل و برادر كشتن. خيليهاي درگير شك و ترديد، ترس و تهديد، وسوسه و تطميع، و محافظهكاري و تاكتيك و استراتژيك شدند و از قافله پس ماندند. اما همان تاريخ كه از سياهيهاي كربلا سخن گفته، نام دو شخصيت را آورده كه تا آخرين لحظات با ترديد و وسوسههاي خود در جنگ و جدال بودند؛ ولي بالاخره توانستند درست انتخاب كنند. |
زهير به "زُهير" نگاه ميكنم كه قافله كوچك و چند نفريش را در سايه قافله امام حسين به پيش ميبرد. چنان با دقت حركت ميكند كه نه سرعت بگيرد و به قافله امام برخورد كند، و نه حركتش كند شود و از آنان جا بماند. ميبينم كه چقدر ميان او و ما شباهت است. زماني كه خيمه كوچكش را دور از خيمههاي قافله امام برپا ميكند، بغض ميكنم. چه ميكشد اين مـــرد! چقدر سخت است رهبري يك خانواده در اين بيابان برهوت، تك و تنها. چه بار سنگيني بر دوش و راز بزرگي در دل داشت و بروز نميداد. حركت در سايه "مُقرّم" در مقتلش ميگويد زهير مراقب بود طوري حركت كند كه با امام روبرو نشود. تنها چيزي كه او را وادار ميكرد كه با آنها يك جا جمع شود، آب بود. يك بار كه زهير و خانوادهاش، اطراف چاه آب، مشغول غذا خوردن بودند، شخصي از طرف امام آمد و گفت آقا خواسته ترا ببيند. زهير ماند چه بگويد. اين پا و آن پا ميكرد كه همسرش "دلهم" گفت زهير ترا چه شده؟! آقا خواسته ترا ببيند و تو مرددي كه بروي يا نروي؟! برو و به سخنش گوش بده؛ [بعد تصميم بگير كه راهت را با امام يكي كني يا جدا كني]. زهير رفت؛ اما زود و خيلي شاد برگشت. گفت وسايل مرا بدهيد تا بروم. قبل از رفتن رو به همسرش كرد و گفت نزد خانوادهات برو؛ چون دوست ندارم به خاطر من آسيبي به تو برسد. به همراهانش نيز گفت: هر كس كه مي خواهد فرزند رسول خدا را ياري كند بسم الله؛ و الا اين آخرين ديدار ماست. نميخواهم پياز داغش را زياد كنم. خودتان تصور كنيد كه ترديد زهير براي چه بود؟ ترس از جان خودش، جان همسرش، درستي كار امام؟ تصور كنيد بين او و امام چه گذشت؟ تصور كنيد بين او و همسرش در آن لحظات وداع و در آن آخرين سلام چه گذشت، و تصور كنيد اگر نبود آن تلنگر و تشويق "دلهم"، آخر و عاقبت "زهير" چه ميشد. به اميد ديدار |
مطالب مرتبط:
حر (1) سفر سرنوشت ساز
حر (2) جمع بين ضدين